motif
Відкрити в Telegram
جایی میان دو پهلوی زندگی؛ در حوالی استخوانهای دنده و کمی نزدیک به مغز صحبت؟🌚🤍 t.me/HidenChat_Bot?start=7097034315
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
266
Підписники
-624 години
+137 днів
+3130 днів
Архів дописів
266
اما راجب امروز باید بنویسم که فقط گذشت...
مثل تموم روزهای افسردهخاطری که میگذشت.
امروز نمیدونم چندساعت، ولی فقط خوابیدم، از همون خوابیدنهایی که دلم نمیخواست بیدار بشم. میدونستم درس دارم، کار دارم، باید کلی چیز بخونم اما هیچ انگیزهای نبود، خواب تنها پناه بود.
بعد از ظهر با مامان رفتیم بیرون؛ تیپ قشنگی زده بودم و امروز رو داشتم میخندیدم ولی یهو نمیدونم چیشد، انگار خندههام زور داشت که با جون و دل رفتم تو زمین سرد. گل از لباسام میچکید، لباسهای نو...
وقتی اومدم خونه همشونو شستم، خودمم شده بودم موش آب کشیده، اونجا فقط فکرم این بود لکههای سیاه پاک بشن، لکههای سیاهی که به اندازه کل تباهیهای عمرم رو لباسام نشسته بود. رفتن... یعنی چارهای نداشتن؛ بنظرم این واقعیترین رفتنی بود که میخواستم.
شب که شد بازم ناراحت بودم، نمیدونم اصلا کی شب شد، برای من خیلی وقت بود که شب بود. تو این روزها امیدهای کوری داشتم که هر ثانیه کمرنگتر میشدن.
تلویزیون داشت تصویر حاج قاسم سلیمانی رو پخش میکرد؛ شهید دلاوری بود. وقتی دیدمش یادم افتاد که مدرسه یه مسابقه داشت راجب این شهید، بنظرم از کم سعادتی من بود که نمیتونستم بنویسم و نمیدونستم از کجای راه شروع کنم.
اما در آخر این متن میشه سادهترین و بیانسجامترین متنی که اینجا گذاشتم؛ دیگه حوصلهی نوشتن نیست...
#روزینه
266
تا وقتی که من این جهانِ غریب را ترک بگویم، جهانی که دارد خستهام میکند، تنها امیدم این است که روزی تو بفهمی چقدر دوستت داشتهام.
- آلبر کامو.
