Coconut diaries
Відкрити в Telegram
جایی برای گفتن حرفایی که شنونده خاصی ندارن! دامپزشک پاره وقت، اورثینکر تمام وقت! https://t.me/HarfChatBot?start=9ad896d132fa
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
261
Підписники
-124 години
-37 днів
+830 днів
Архів дописів
Repost from رقص درناها
نمیتونم به آدمای اطرافم توضیح بدم که من سطحی از دوپامین رو توی بدنم داشتم که احساس میکنم دیگه هیچ چیزی من رو به اون حد نمیرسونه که خوشحال شم و دوست دارم بابت این موضوع گریه کنم.
نت بلاکس بنظرم بهتره بنویسه قطعی ابدی اینترنت در ایران و همه رو راحت کنه! چی چی میشماری دلت خوشه!
دیدن دوستات توی لباس عروس هم حس عجیب و بامزهایه، هم ذوق دارم و هم برام عجیب غریبه که به سنی رسیدم که دوستام ازدواج میکنن:)))
حسرت من ولی روابطی بودن که من نقشی توی خراب شدنشون نداشتم ولی شاید به قدر کافی برای درست کردنشون هم نتونستم تلاش کنم.
توی دنیایی که همه از فاصله گرفتن از آدمای سمی میگن و با هر رفتار کوچیکی به بقیه برچسب سمی بودن میزنن، من اونیام که میگه روابطتون رو انقدر آسون از دست ندید، چندسال بعد که با یه عکس قدیمی برای روابط از دست رفته حسرت میخورید متوجه میشید چیکار کردید.
“توانایی بستن چمدان به اندازه یک ماه سفر در ده دقیقه” رو میخوام به رزومهام اضافه کنم.
انقد چند روز گذشته فامیل دیدم که الان فقط دستبند طلای سی چهل گرمی میتونه آرومم کنه.
من زیاد آدم بیان کردن احساساتم نیستم، گاهی وقتا حس میکنم از شدت فوران احساسات هرلحظه ممکنه مثل پاپکورن بترکم، ولی این زبون باز نمیشه که نمیشه.
چند سال پیش یه جایی خونده بودم که عاشق شدن یعنی یه چاقو دست یکی بدی و امیدوار باشی که هرگز نمیکشدت. بعدا عاشق شدم و فهمیدم ممکنه هرگز کشته نشی، ولی این به معنی هرگز زخمی نشدن نیست!
از امروز مینویسم که روز عجیبی بود، انگار تمام خوابهایی که اخیرا دیده بودم تعبیر شده بود، انگار هنوز هشت، نه ساله بودم و از مدرسه رسیده بودم خونه عمو. از در و دیوار داشت خاطره میریخت و من دوباره به بخشی از خاطراتم که دسترسیم رو بهشون از دست داده بودم، متصل شدم… پرت شده بودم به گذشته… دوست داشتم زمان متوقف بشه و من هنوز همون بچهای باشم که از درخت پرتقال توی حیاط مشترک، پرتقال میچینه. دوست داشتم از پنجره آویزون شم و با بقیه که طبقه پایینیان صحبت کنم. شوکه شده و غمگین توی حیاطی که یه گوشهاش یه پرنده زرد رنگ زیبا مرده بود ایستاده بودم و به این فکر میکردم که چرا گذاشتیم اینجوری شه؟ چرا کار به اینجا رسید؟ ما هنوز همون آدمهاییم، اما دیگه نه من نُه سالهام و نه پرتقالی رو درخت مونده و نه کسی پایین پنجره منتظر شنیدن صدای من مونده…
از لذتهای زندگی یه دوش گرفتن و براشینگ برام مونده. اینم اگه میدونستن ممنوع می کردن.
علاوه بر این داستان، یک بخش دیگه به زندگی هم اضافه شده که روحمو ببلعه. و اون چیزی نیست جز زندگی با خانواده. دارم خفه میشم.
