الو،لیلی؟
Открыть в Telegram
3 915
Подписчики
+7024 часа
-27 дней
+16330 день
Архив постов
3 916
حس میکنم مدتهاست سقوط میکنم و به زمین نمیرسم؛ غرق میشوم و خفه نمیشوم؛ میسوزم و جان نمیدهم در پایانی بیپایان به سر میبرم.
3 916
من خوشبختی را در تنهایی جستم؛ در نقاشی و دوری از دیگران. آنچنان از آدمیزاد بیزار بودم که سالها از دیدن خود در آینه پرهیز کردم. اما دایرهی خلوتم آنقدر کوچک و ناچیز شده که دیگر در آن جای نمیگیرم. من همان خالِ سیاهم بر بومِ سفید، و باز به چشم نمیآیم. داغی بر وجودِ خودم هستم که جز سوختن، راهی نمیدانم. از این بازیِ غمآلودِ زندگی دست میشویم؛ بازیای که جانم را چون زخمی خشکیده، پارهپاره کرده است. من نامی هستم که همین لحظه هم در میانه نیست. پس از این چه خواهم شد؟ از دارِ مکافات رخت برمیبندم و به دیارِ مجازات راهی میشوم.
3 916
من به تنهایی معتاد بودم. اگر هر روز کمی با خودم خلوت نمیکردم مثل این بود که ضعیفتر میشدم.
چیزی نبود که به آن افتخار کنم اما وابستهاش شده بودم،تاریکی داخل اتاقم،برایم مثل نور آفتاب بود.
3 916
من به تنهایی معتاد بودم. اگر هر روز کمی با خودم خلوت نمیکردم مثل این بود که ضعیفتر میشدم.
چیزی نبود که به آن افتخار کنم اما وابستهاش شده بودم،تاریکی داخل اتاقم،برایم مثل نور آفتاب بود.
3 916
من به تنهایی معتاد بودم. اگر هر روز کمی با خودم خلوت نمیکردم مثل این بود که ضعیفتر میشدم.
چیزی نبود که به آن افتخار کنم اما وابستهاش شده بودم،تاریکی داخل اتاقم،برایم مثل نور آفتاب بود.
