ar
Feedback
محافظه‌کار جوان

محافظه‌کار جوان

الذهاب إلى القناة على Telegram

تأملات یک مبتدی در مورد انسان، دانش، زیبایی و جهان ارتباط: @matind_d

إظهار المزيد
إيران69 653الفئة غير محددة
2 321
المشتركون
-124 ساعات
-57 أيام
+12630 أيام

جاري تحميل البيانات...

القنوات المماثلة
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
سبتمبر '26
سبتمبر '26
+69
في 4 قنوات
أغسطس '26
+177
في 8 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+278
في 7 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+153
في 4 قنوات
Get PRO
مايو '26
+445
في 8 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+642
في 8 قنوات
Get PRO
مارس '26
+71
في 3 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+259
في 19 قنوات
Get PRO
يناير '26
+169
في 5 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+65
في 5 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+260
في 8 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+21
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '250
في 2 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+63
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '250
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+52
في 5 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
14 سبتمبر0
13 سبتمبر+1
12 سبتمبر+2
11 سبتمبر0
10 سبتمبر+2
09 سبتمبر+3
08 سبتمبر+4
07 سبتمبر+6
06 سبتمبر+16
05 سبتمبر+31
04 سبتمبر0
03 سبتمبر+1
02 سبتمبر+2
01 سبتمبر+1
منشورات القناة
2
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا مُلکی که پریشان شد از شومی شیطان شد باز آنِ سلیمان شد تا باد چنین بادا یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا زان طلعت شاهانه زان مشعله‌ی خانه هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا @Fuge22
481
3
«طریقه‌ای که در قرن بیستم مکتب سنت‌گرایی نامیده شد و اغلب آن‌را با نام رنه گنون و طریقه متصوفیه شاذلیه می‌شناسند، برای حفظ دی
«طریقه‌ای که در قرن بیستم مکتب سنت‌گرایی نامیده شد و اغلب آن‌را با نام رنه گنون و طریقه متصوفیه شاذلیه می‌شناسند، برای حفظ دین در سطح عقلانی و عرفانی و فلسفی قدم برداشت و از هر سازمان و حاکمیت دینی بیشتر خدمت کرده است و تنها طریقه‌ای بوده که توانسته [هم در مسیحیت و هم اسلام] سدی در برابر نیروهای مخرب و تندرو تجدد ایجاد کند.» — سید حسین نصر؛ فیلسوف، متأله، اسلام‌شناس و متفکر سنت‌گرای ایرانی، استاد ممتاز مطالعات اسلامی در دانشگاه جورج واشینگتن، بنیان‌گذار انجمن شاهنشاهی فلسفه ایران و از چهره‌های برجسته جریان جاویدان‌خرد و فلسفه محیط زیست در جهان معاصر @CrownAndConstitution
618
4
https://t.me/arabian_nights_101 دوستان و همراهان؛ به این مجموعه‌ی غنی موسیقی و فرهنگ عربی عنایت داشته باشید که بسیار ارزنده است.
805
5
تقریباً هر چیز خوبی «خفن» است. هر چیز بسیار خوب «ترکونده». هر آدم ناخوشایند «تاکسیک» است. هر رفتار مشکوک «ردفلگ» است. هر ادعایی «فکت» است. هر چیزی که انتظارش را نداشته‌ایم «رندوم» است. هر چیزی که کمی بیش از حد تحسین شده باشد «اورریتد» است. زبان هنوز کار می‌کند. منظور هم را می‌فهمیم. اما آن ظرافت معنایی که زبان را به جلو می‌راند، آرام‌آرام از میان می‌رود. تفاوت است میانِ «گزنده»، «آزاردهنده»، «سلطه‌جو»، «خودشیفته»، «تحقیرکننده»، «پرخاشگر»، «ویرانگر» و «ناسالم». وقتی همه «تاکسیک» می‌شوند، فقط یک کلمه‌ی انگلیسی وارد فارسی نشده، هفت تمایز معنایی هم شاید از گفت‌وگوی روزمره بیرون برود. فقر زبان از همین‌جا آغاز می‌شود و ادبیات به قهقرا می‌رود. موضوع ورود کلمه‌ی تازه نیست (که اشکالی ندارد)، مشکل این است که ده کلمه می‌رود و یک کلمه جایشان را می‌گیرد. https://caravanseraipress.com/fa/2026/09/01/publisher-blog-1/ https://x.com/ArashHejazi/status/2096153283840692327
603
6
عقلانیت! ۲/۲ یک حرکت فیزیکی به خودی خود هنوز یک «کنش» کامل نیست. حرکت دست می‌تواند سلام کردن، تهدید کردن، رأی دادن یا بخشی از یک فعالیت ورزشی باشد. معنای آن از اسلوبی می‌آید که حرکت درون آن قرار گرفته است. کنش انسانی همواره درون جهانی از معانیِ پیشاپدیدآمده و شیوه‌های آموخته‌شده‌ی رفتار کردن صورت می‌گیرد. این مسئله حتی در علم، که شاید بیش از هر فعالیت دیگری عقلانی و قاعده‌مند به نظر برسد، صادق است. دانشمند صرفاً کسی نیست که مجموعه‌ای از گزاره‌های علمی و قواعد روش‌شناختی را در اختیار دارد. او در سنت علمی می‌آموزد که چه چیزی یک مسئله‌ی واقعی است، چه پرسشی ارزش طرح کردن دارد، چه شاهدی اهمیت دارد، چه نوع استدلالی قانع‌کننده است و در موقعیت‌هایی که هیچ قاعده‌ی از پیش نوشته‌شده‌ای پاسخ کامل نمی‌دهد، چگونه داوری کند. عقلانیت علمی نیز در نهایت نوعی هوشمندیِ درونیِ سنت علمی است، نه اجرای مکانیکی یک دستورالعمل. از همین منظر، عرف، سنت و نهادها نیز معنای دیگری پیدا می‌کنند. ما معمولاً چنان می‌اندیشیم که گویی انسان‌ها ابتدا اهدافی مستقل تعیین می‌کنند و سپس برای تحقق آن اهداف، نهادها و قواعد مناسب را می‌سازند؛ گویی جامعه ماشینی است که می‌توان قطعاتش را بر اساس محاسبه‌ای عقلانی جابه‌جا کرد. اوکشات این تصور را رد می‌کند: «فعالیت بشری، همواره فعالیتی است با در نظر گرفتن یک الگو؛ نه الگویی که به فعالیت میل شده است، بلکه الگویی که ذاتیِ خود فعالیت است. عناصرِ سازنده‌ی این الگو که گه‌گاه، با یک طرحِ کلیِ نسبتاً استوار برجسته می‌شوند؛ و ما این عناصر را عرف، سنت‌ها، نهادها، قوانین و...می‌نامیم. آن‌ها به بیانِ درست، تجلیّاتِ انسجامِ فعالیت، یا تجلّیّاتِ تایید و عدم تایید و با شناختِ ما از چگونگیِ رفتار کردن هستند؛ آن‌ها انسجام هستند، جوهره‌ی شناخت‌مان از چگونگی رفتار کردن‌اند. ما ابتدا تعیین نمی‌کنیم که یک رفتارِ به خصوص درست یا مطلوب است و سپس تاییدمان را با مستقر کردن یک نهاد ابراز کنیم؛ شناخت ما چگونگی خوب رفتار کردن، همان مستقر کردن نهاد است. و آن به این دلیل است که ما همیشه در این خصوص آن‌قدر صریح نیستیم که گاهی اوقات در این تصورِ غلط‌ایم که نهادها شاید از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر حرکت می‌کنند، گویی به جای اینکه اسلوب‌های ویژه‌ی رفتار باشند، قطعاتی از یک ماشین‌اند.» در این نگاه، نهادها اشیای خارجی و قابل‌تعویضی نیستند که جامعه آنها را همچون ابزارهایی برای دستیابی به اهداف از پیش تعیین‌شده تولید کرده باشد. آنها صورت‌های تثبیت‌شده‌ی شیوه‌های رفتار کردن‌اند؛ تجلیِ شناخت عملی‌ای که یک جامعه در طول زمان آموخته و حفظ کرده است. بنابراین، نقد اوکشات در نهایت نقد عقل نیست؛ نقد عقل‌گرایی است. او نمی‌گوید انسان نباید بیندیشد، برنامه‌ریزی کند یا اهداف خود را تعقیب کند. مسئله این است که عقل را نمی‌توان به محاسبه‌ی وسایل و اهداف فروکاست. عقلانیتِ واقعی بسیار پیش‌تر و عمیق‌تر از محاسبه حضور دارد: در توانایی تشخیص اینکه در یک موقعیت خاص، درون یک فعالیت خاص، چه باید کرد. از این رو، اوکشات در پایان مقاله تعریف دیگری از رفتار عقلانی ارائه می‌دهد: «رفتار بشری هنگامی عقلانی است که نوعی از «هوشمندی» را به نمایش بگذارد که به اسلوبِ ویژه‌ی فعالیتِ مربوطه اختصاص دارد.» بنابراین، عقلانیت، فرمانروایی ذهنی بیرون از فعالیت نیست؛ هوشمندیِ درونیِ خودِ فعالیت است. انسان عقلانی کسی نیست که خود را از سنت‌ها رها کرده باشد تا با ذهنی خالی و ابزارمحور، مناسب‌ترین راه را محاسبه کند. انسان عقلانی کسی است که آن‌قدر در یک اسلوب از فعالیت مشارکت کرده است که می‌تواند در موقعیت‌های پیش‌بینی‌نشده، بدون نیاز به تبدیل هر تصمیم به یک فرمول نظری، درست داوری کند. شاید بتوان تمام مقاله را در همین جابه‌جایی خلاصه کرد: عقلانیت از «محاسبه‌ی بیرونیِ وسیله و غایت» به «هوشمندیِ درونیِ یک عمل» منتقل می‌شود؛ و سنت، نه دشمن عقل، بلکه یکی از صورت‌های اصلیِ انتقال همین هوشمندی است. *نقل قول‌ها از «عقل‌گرایی در سیاست»، ترجمه‌ی مرتضی افشاری @youngconservative
816
7
عقلانیت! ۱/۲ «کلمه‌ی عقلانی به طور عجیبی، از دوران پیشین مورد سوءاستفاده بوده است.» مایکل اوکشات مقاله‌ی «رفتار عقلانی» را با این جمله از ساموئل کولریج، ادیب بریتانیایی، آغاز می‌کند؛ جمله‌ای که در حقیقت مسئله‌ی اصلی مقاله را پیشاپیش آشکار می‌کند: مسئله نه فقدان عقلانیت، بلکه معنایی است که ما از «عقلانی بودن» مراد می‌کنیم. در تصور رایج، رفتار عقلانی رفتاری است که در آن، انسان ابتدا غایتی را آگاهانه تعیین می‌کند و سپس مناسب‌ترین وسیله را برای رسیدن به آن غایت برمی‌گزیند. اوکشات در آغاز مقاله همین تلقی را صورت‌بندی می‌کند: «رفتارِ عقلانی رفتاری است که به واسطه‌ی آن، غایتی از پیش‌اندیشیده تعقیب می‌گردد و منحصراً توسط آن غایت تعیین می‌شود. ممکن است این غایت دست‌آوردی بیرونی باشد که باید حاصل شود، یا امکان دارد این غایت، خوش‌آیند بودنِ خود فعالیت باشد.» اما دشواری درست از همین‌جا آغاز می‌شود. آیا انسان واقعاً چنین عمل می‌کند؟ آیا می‌توان غایت را از پیش، مستقل از اسلوب و سنت یک فعالیت، تعیین کرد و سپس صرفاً با محاسبه‌ی وسایل مناسب به سوی آن رفت؟ مثال اوکشات درباره‌ی طراحی لباس برای دوچرخه‌سواری بانوان در انگلستان عصر ویکتوریایی، پاسخ روشنی به این پرسش می‌دهد. طراحان لباس، با در نظر گرفتن آناتومی بدن و مکانیک دوچرخه‌سواری، به شلواری بلند و گشاد رسیدند. اما اگر مسئله صرفاً یافتن مناسب‌ترین پوشش برای دوچرخه‌سواری بود، چرا شلوارکی شبیه آنچه امروز مناسب می‌دانیم طراحی نکردند؟ زیرا مسئله‌ای که آنان حل می‌کردند، صرفاً مسئله‌ی «چگونه می‌توان بدن زن را برای دوچرخه‌سواری پوشاند؟» نبود. مسئله از ابتدا درون جهانی از معانی، عرف‌ها و انتظارات اجتماعی قرار داشت: درون فهمی خاص از زنانگی، نجابت، لباس و رفتار شایسته. طراح، بی‌آنکه لزوماً از این امر آگاه باشد، تنها در حال طراحی یک «شلوار مناسب دوچرخه‌سواری» نبود؛ او در حال طراحی شلواری مناسب دوچرخه‌سواری درون اسلوب زندگی و عرف زمانه‌ی خود بود. این مثال، نکته‌ای بسیار عمیق‌تر را آشکار می‌کند: حتی غایتِ کنش نیز همیشه چیزی نیست که ذهن فرد بتواند مستقل از سنت آن را تعیین کند. پیش از آنکه بپرسیم «چگونه به هدف خود برسیم؟»، باید بدانیم اصلاً چه چیزی هدف، مسئله، راه‌حل یا رفتار مناسب محسوب می‌شود؛ و پاسخ به این پرسش‌ها در خلأ پدید نمی‌آید. از همین‌جا نقد اوکشات متوجه تصور «ذهن ابزاری» می‌شود. متخصص در عمل خود همچون ماشینی نیست که نخست غایتی را دریافت کند، سپس اطلاعات مربوط به ابزارها را پردازش کند و در نهایت بهترین حرکت را محاسبه کند. آشپز، راننده، ورزشکار یا صنعت‌گر، صرفاً با داشتن مجموعه‌ای از گزاره‌های نظری درباره‌ی فعالیت خود، در آن فعالیت ماهر نمی‌شود. آنچه آنان دارند، نوعی شناخت از چگونگیِ عمل کردن است؛ شناختی که در خودِ فعالیت آموخته و پرورده می‌شود. از این رو اوکشات می‌نویسد: «برنامه برای یافتن شکلی از عقلانیت که در آن معنا، عقلانی باشد، بی‌فایده است، ذهن ابزاری وجود ندارد و اگر وجود داشته باشد همواره فاقد این توانایی است که سرچشمه‌ی هر فعالیت عینی باشد.» اینجا تفاوت میان «دانستن» و «دانستنِ چگونگی» اهمیت پیدا می‌کند. ممکن است کسی درباره‌ی شنا مجموعه‌ای از گزاره‌های درست در اختیار داشته باشد، اما شناگر نباشد. ممکن است کسی درباره‌ی موسیقی نظریه‌ای کامل بداند، اما نتواند ساز بنوازد. دانستنِ گزاره‌هایی درباره‌ی یک فعالیت، همان شناختی نیست که به واسطه‌ی آن بتوان در آن فعالیت به‌درستی عمل کرد. شناخت عملی، خود را در قواعد صریح و فرمول‌های نظری تمام نمی‌کند. بخش مهمی از آن در سنتِ یک فعالیت به ارث می‌رسد: در شیوه‌ای که استاد به شاگرد نشان می‌دهد، در تمایزهایی که متخصص به‌تدریج می‌آموزد، در قضاوت‌هایی که نمی‌توان آنها را به مجموعه‌ای از دستورالعمل‌ها تبدیل کرد. سنت، در این معنا، صرفاً مجموعه‌ای از باورهای به‌جامانده از گذشته نیست؛ میراثی از دانستنِ چگونگیِ عمل کردن است. به همین دلیل است که اوکشات می‌گوید: «یک کنش خاص هرگز نه با ویژگی‌های خاصش، بلکه همیشه با یک اسلوبِ ویژه یا سنّت مربوط به فعالیت آغاز می‌شود.» @youngconservative
709
8
انقلاب دائمی تعبیر یک کابوس هنگامی که ادموند برک بزرگ در ۱۷۹۰ «تأملاتی بر انقلاب در فرانسه» را نوشت، احتمالاً هیچ‌گاه گمان نمی‌کرد که آن‌چه او یک «واقعه»ای دهشتناک پیش‌بینی کرده بود، دو قرن بعد تبدیل به یک «روند» شود. روندی که ایرانیان در نزدیک به پنج دهه آن‌را به خوبی می‌شناسند؛ «انقلاب» به اندازه‌ی کافی ترسناک نیست، بیایید هر روز تکرارش کنیم! در نزد روسو، مارکس، انگلس یا حتی لنین، انقلاب پدیده‌ای است که هر چقدر از نگاهشان مطلوب باشد، یکبار اتفاق می‌افتد و پس از مدتی [هر چقدر طولانی]، نظمی [از نگاه آنان] عادلانه و آزاد مستقر می‌شود. اما متفکران و انقلابیون معاصرتر چپ، خاصه تروتسکی و مائو، نظریه‌ی انقلابی‌گری را یک قدم جلو بردند. «اگر انقلاب می‌تواند فی‌نفسه بهبودبخش باشد، چرا مکرراً انجامش ندهیم؟». برک، دومستر، آرنت یا اوکشات بسیار در مورد خطرات انقلابی‌گری نوشتند: رادیکالیسم، مطلق‌انگاری، انتقام‌جویی احساسات‌محور و مهم‌تر از همه، تبدیل شدن «خانه» به «غنیمت». اما آن‌چه در این دهه‌ها بر ما گذشت، هزاران بار بدتر بوده است. در این سرزمین، انقلاب تبدیل به یک «نهاد» شده است. فاتحان و غالبان ۵۷، به تسلط بر ایران قانع نشده‌اند. هدف ظاهری و [احتمالاً] باطنی آن‌ها چیزی است از نظر جغرافیایی بسیار بزرگتر و از نظر زمانی در فرای تاریخ است! نابودی اسرائیل، مبارزه با استکبار جهانی و حیرت‌آورتر از همه، «سپردن پرچم حکومت به دست امام زمان!». عطف به همین اهداف، رهبر حکومت ایران، هنوز «رهبر انقلاب» است و نیروی نظامی‌اش «پاسدار انقلاب». و از هیچ روش انقلابی‌ای نیز چشم‌پوشی نشده است؛ اعدام، تصفیه، مصادره و قُرُق خیابان راه‌حل‌های همیشگی حکومت در مواجهه با مخالفت و بحران‌هاست‌. با این تفاصیل، به هیچ عنوان تعجب‌آور نیست که تمام نهادها، سنت‌ها، باورها و حتی محیط زندگانی ایرانیان فرسوده و [بدتر از آن] «چلانده» شود‌‌. نیل به رویاهای [گاهاً ناممکن] جماعت انقلابی، تمام این تخریب‌ها را ناگزیر، موجه و لازم می‌داند و الزامات یک سیاست سالم اعم از گفت‌وگو، پاسبانی از آن‌چه وجود دارد و رویای فردایی بهتر را، به «توطئه‌ی دشمن» و «کارشکنی عناصر غیرانقلابی» نسبت دهد. «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لَا یَعْقِلُونَ» @youngconservative
12 280
9
«اگر از خصایلی نیک برخورداری، به‌خاطر داشته باش که بیش از آن در دیگران یافت می‌شود و فروتن بمان. آرامش حقیقی فقط در دل اهل خضوع خانه می‌کند: اما دل اهل کبر همواره پر از غرور و حسد است.» تشبه به مسیح – توماس آکمپیس مترجم: سایه میثمی
1 056
10
انسان توده‌ای هرگز اقتداری بیرون از خویشتن را نمی‌پذیرفت، مگر آنکه محیط پیرامونش به‌زور او را به چنین کاری وادار می‌کرد. اکنون که محیط پیرامونش دیگر چنین فشاری بر او وارد نمی‌کند، انسان توده‌ای جاودانه، وفادار به سرشت خویش، از رجوع به هر اقتدار دیگری دست می‌کشد و خود را سرور هستی خویش می‌پندارد. در مقابل، انسان برگزیده، انسان ممتاز، به سبب ضرورتی درونی، ناگزیر است از خویشتن فراتر رود و به معیار و هنجاری بیرون از خود و برتر از خود رجوع کند؛ معیاری که او آزادانه خدمت به آن را می‌پذیرد. برخلاف آنچه معمولاً تصور می‌شود، این انسان ممتاز است، نه انسان معمولی، که در ذات خود در وضعیت بندگی زندگی می‌کند. زندگی برای او هیچ طعمی ندارد، مگر آنکه آن را وقف خدمت به چیزی متعالی و فراتر از خویشتن کند. از همین رو، ضرورت خدمت را نوعی ستم یا سرکوب نمی‌داند. هنگامی که، بر حسب اتفاق، چنین ضرورتی وجود نداشته باشد، بی‌قرار می‌شود و معیار تازه‌ای ابداع می‌کند؛ معیاری دشوارتر و مطالبه‌گرتر که بتواند به‌وسیلهٔ آن خویشتن را مقید و منضبط سازد. این است زندگی‌ای که همچون انضباط زیسته می‌شود؛ «زندگی نجیبانه.» —خوزه ارتگا یی گاست، طغیان توده‌ها
1 322
11
ملال، تعلیق، فرسایش سرنوشت یک ملت میان «نه جنگ و نه صلح!» حداقل از اردبیهشت ۱۳۹۷ و در پی خروج آمریکای ترامپ از برجام، جامعه‌ی ایران در میان یک وضعیت مبهم معلق شده است؛ «مذاکره نمی‌کنیم و جنگ نخواهد شد». چند مورد انتخابات در نظام ج.ا.، تعویض دولت در آمریکا، درگیری‌های وسیع منطقه‌ای، اعتراضات خیابانی خونین و حتی دو جنگ گسترده میان ایران و آمریکا/اسرائیل و کشته شدن تعداد زیادی از سران نظامی، امنیتی و حتی سیاسی ایران هم نتوانسته است که تغییری بنیادین در این وضعیت پدید آورد. با سرعت گرفتن وقایع پس از هفتم اکتبر، بسیاری از ایرانیان امید داشتند تا بهمنی که سنوار و رفقایش به راه انداختند، با هر هزینه‌ای این بن‌بست را بشکند، اما با وجود وقوع اتفاقاتی مهم، مسئله‌ی اصلی کماکان حل نشده است؛ سقوط بشار، جنگ دوازده روزه، اعتراضات دی ۴۰۴ و جنگ چهل روزه که شامل حذف رهبری نظام، جنگ منطقه‌ای، محاصره‌ی دریایی، تهدید به جنگ زیرساختی و بسته شدن تنگه هرمز هر چند لرزه‌هایی بر تن وضعیت انداخت، اما کماکان در روی همان پاشنه می‌گردد. زوال تدریجی زیرساخت‌های صنعتی و اقتصادی، رکود تورمی، درگیری‌های محدود با غرب و صلبیت سیستمی که انگار هیچ اراده‌ای برای عقب‌نشینی ندارد. نه مخالفان سیستم توانایی اثرگذاری جدی دارند، نه منتقدان درونی و استحاله‌طلبان می‌توانند فرمان را به سمتی دیگر بچرخانند، نه برای آمریکا و متحدانش گزینه‌ای کم‌هزینه و مطمئن برای تغییر رفتار وجود دارد و نه خود سیستم می‌تواند به آرمان‌هایی مثل اخراج آمریکا از خاورمیانه، ساخت/در آستانه‌ی ساخت بمب اتم، کنترل تنگه‌ی هرمز و نابودی اسرائیل برسد. در نتیجه‌ی تمام این‌ها تا امروز، ملتی چند ده میلیونی دچار زوالی تدریجی و دردناک شده است؛ با قطعی مکرر برق، گرانی هوش‌ربا و زمزمه‌ی قحطی، آرزوهایش را دزدیدند، فردایش را ربودند و زندگی‌اش را روز به روز تنگ‌تر می‌بیند و مثل شخصیت اصلی رمان «محاکمه»ی کافکا، لحظه به لحظه روحش فرسایش می‌یابد‌... @youngconservative
7 919
12
زندگی در کوتاه مدت یک تراژدی و در طولانی مدت یک کمدی است اما ذات و اساس زنده بودن یک موهبت عظیم است. ما نبوده‌ایم، کمی هستیم و دیگر هرگز نخواهیم بود. هر خوشی‌ای که تصور می‌کنیم مِیل ما است و هر سختی واقعیت زندگی، هرچه ما بین این دو مورد است ارزش ادامه دادن دارد. رنج را نه باید انکار کرد، نه تقدیسش کرد، خود زندگی یک شگفتی عظیم است. زندگی پیش از اینکه خوب یا بد باشد، اصلا وجود دارد. محدودیت این بودن است که به تجربه‌های ما وزن می‌دهد، جهان اگر قرار بود ابدی باشد عمل ما معنای خودش را از دست می‌داد. تجربه زیستن شاید پر از رنج باشد اما به قول کوبایاشی «جهان پر از رنج است، با این حال درختان گیلاس شکوفه می‌دهند.»
2 153
13
امروز، سیزدهمین سال حمله‌ی شیمیایی شیاطین تجسدیافته به غوطه‌ی شرقی است...
2 185
14
دوستی می‌گفت میهن‌دوستی در کشورهایی با وضعیت گُه‌مالی مانند ایران ارزش دارد، وگرنه هرکس بلد است در فلان مهد توسعه میهن‌دوست باشد. به طرزی متناقض‌نما قِسم بزرگی از میهن‌‌دوستی تنفر از میهن است. تنفر از «میهنِ بد»، برای تبدیل‌اش به میهن خوب. میهن‌دوستیِ انحرافی با عشقی یک طرفه به ظاهرِ چیزی که کشور می‌نامد، عُیوب و کاستی و کثافتی که آن احیاناً را در بر گرفته نمی‌بیند و یا توجیه می‌کند. چون تصویر میهنِ مقدس خدشه‌ناپذیر است. راه درست به زعم من جلوگیری از هرگونه سانسور است. میهن‌ام مفلوک است و چیز خاصی برای علاقه‌ای عقلانی ندارد، اما وظیفه‌ای برای تغییرش بر دوش خود حس می‌کنم، تا آن را دوباره، و شاید برای اولین بار، «دوست‌داشتنی» ببینم.
2 226
15
مناسبتی!
مناسبتی!
2 021
16
قدرتمندان، پفیوزهای تاریخ...... @youngconservative
1
17
شریعتی بخش ۲ (از ۲) ✍جواد گوهری اسلام شریعتی به درد عمه‌اش هم نمی‌خورد. آیا به مناسک اصلی مذهبی پایبند بود؟ بعضی گفته‌اند که نه، و حتی نمازش را نمی‌خواند! بعضی گفته‌اند که مشروب الکلی می‌خورد. درباره اینها من قضاوتی ندارم. در مورد عدم پایبندی رفیقش جلال آل احمد به مذهب که فراوان شاهد و‌ مدرک هست. به هر حال، اینکه وصیت کرد جسدش را مثل فراعنه و لنین و برخلاف شرع اسلام مومیایی کنند، در خود نکته‌ها دارد! ۴- شریعتی دلسوخته چنان از دلسوختگی شریعتی حرف می‌زنند، انگار که نمایش اغراق شده‌ی احساسات ابلهانه یک فضیلت است، و انگار که احساسات می‌تواند جای حقیقت و‌ جای عقل سلیم را بگیرد. البته آن «خاله خرسه» معروف هم دلسوخته بود. ولی آن خاله خرسه، اگر چه ابله، دلسوزیش و‌ مهربانیش صادقانه و بی‌ادعا بود. اما شریعتی یک لایه پوست بود بر یک کوه ادعا! همان زمان که شریعتی و دیگر رفقای چپ دلسوخته داشتند کارگران را بر علیه سرمایه‌داران می‌شوراندند، فاتح‌ها و خیامی‌ها و‌خسروشاهی‌ها داشتند بی‌ادعا کسب و‌ کار راه می‌انداختند و علاوه بر ایجاد شغل برای هزاران نفر، در سکوت به فقرا کمک می‌کردند و‌ کارهای خیریه انجام می‌دادند. شریعتی دلسوخته در مقابل سرمایه‌داران انگل! بعداً شاگردانِ دلسوخته‌ی شریعتی اموال این سرمایه‌داران «سودطلب» را مصادره کردند و شد آنچه شد. ۵- شریعتی، استاد دانشگاه شریعتی با بورس دولت ایران به سوربن پاریس رفت و در آنجا دکترایی گرفت که دقیقاً مشخص نیست در چه مورد بوده است (عنوان مدرکش دکترا در زمینه hagiography بوده است، که چیزی در مایه تذکره‌نویسی‌های غلوآمیز درباره قدیسین است). تز دکترای ایشان هم ترجمه قسمتی از یک کتاب قدیمی فارسی به فرانسه بوده است. با حمایت  ساواک در دانشگاه فردوسی مشهد در دانشکده ادبیات به عنوان استاد پذیرفته شد. چیزی که در آن اطمینان هست، این است که رشته او‌ هیچگاه جامعه‌شناسی نبوده است. ولی او خود را معمولاً جامعه‌شناس می‌خواند، و دلیلش هم البته ساده است: می‌توانست بدون استناد به هیچ پژوهشی یا هیچ نوشته‌ی جدی در امر جامعه‌شناسی ترهات معمول خود را به نام جامعه‌شناسی به خورد مخاطب دهد. شریعتی بسیار کم‌سواد بود. ولی کم‌سوادیش از ادعایش نمی‌کاست. در دانشگاه شناخت ادیان درس می‌داد، و از همه ادیان دنیا صحبت می‌کرد (البته همیشه با دیدگاه سوسیالیستی خود). ولی اگر درس‌های او‌ که مکتوب شده را نگاه کنید می‌بینید که از هر دینی سه چهار تا نکته و‌ داستان سطحی می‌دانست، اما همین‌ها را یه عنوان درس شناخت آن دین به دانشجو ارائه می‌کرد. این همان زمانی بود که مثلاً داریوش شایگان دو‌ جلد کتاب «ادیان و‌ مکاتب فلسفی هند» را می‌نوشت که (با توجه به محدودیت دسترسی به منابع در آن زمان) کار کمی نبود. (خاطرات رئیس دانشگاه مشهد، دکتر جلال متینی، در مورد شریعتی را ببینید!) ۶- جاذبه شریعتی با استاد دانشگاهی گفتگو داشتم که هنوز در سن پیری عاشق شریعتی بود. دلیلش این بود: او که در زمان جوانی مذهبی بود، با سخنرانی‌ها و کتاب‌های شریعتی می‌توانست در محیط کاملاً چپ دانشگاه سر خود را بالا نگه دارد! دیگر دانشجویان غیرمذهبی نمی‌توانستند به او و بقیه دانشجویان مذهبی به چشم متحجرانی عقب‌افتاده نگاه کنند. حالا او‌ و‌ دوستانش می‌توانستند هم مذهبی باشند و هم مطابق مُد زمانه، چپ! جاذبه شریعتی و دیگر روشنفکران دینی در اختراع چیزی بود که هم اسم دین داشته باشد و هم مطابق مد زمانه باشد. ۷- شریعتی، معلم انقلاب اگر بزرگ‌ترین عامل انقلاب ۵۷ را می‌جویید، اجازه دهید آن را خدمت شما معرفی کنم: ساواک! از ترسی که شاه و ساواک از کمونیست‌ها داشتند (که البته با توجه به همسایگی شوروی ترسی غیرمنطقی نبود)، ساواک تصمیم گرفت که با عَلَم کردن چپ‌های مذهبی رقیبی برای آنها بتراشد. ساواک شریعتی را به دانشگاه فردوسی مشهد تحمیل کرد، و بعداً هم در پشت صحنه حامی پنهان حسینیه ارشاد بود. بدون شریعتی و نفوذی که کلام او کسب کرد، احتمالاً انقلاب ۵۷ اتفاق نمی‌افتاد. بیهوده نیست که در هر شهر کوچک و بزرگی در ایران یک خیابان به اسم اوست. ۸-نقد شریعتی خیلی وقت‌ها شنیده می‌شود که «چرا افکار و‌ آرای شریعتی را نقد نمی‌کنید؟» جوابش این است که «مگر نقد در مورد آثار او‌ ممکن است؟». مقدار زیادی روضه‌خوانی و مبهم‌گویی و شعر و شعار و یکی به میخ و یکی به نعل زدن‌ها را چطور می‌شود «نقد» کرد؟ چطور می‌شود «آری این چنین بود ای برادر» را نقد کرد؟ مثلاً بیاییم و‌ دلیل تاریخی بیاوریم که آنچه در مورد اهرام مصر گفته درست نیست؟! مگر کسی از طرفداران او اهمیتی می‌دهند که واقعیت تاریخی چه بوده؟ مگر طرفدارانش اهمیتی می‌دهند که قرآن و‌ روایات و سنت و تاریخ واقعاً چه می‌گویند؟ شریعتی تکلیف اینها را از قبل با انگ‌ها مشخص کرده: تحجر، زر و زور و تزویر، استحمار، بهره‌کشی از توده‌ها، دین در خدمت
8 376
18
اسلام شریعتی به درد عمه‌اش هم نمی‌خورد. @youngconservative
1
19
شریعتی بخش ۱ بخش ۲ ✍جواد گوهری به عنوان کسی که در عنفوان نوجوانی کتاب‌های شریعتی را می‌بلعید، می‌خواهم چند کلامی در مورد او بگویم. ۱- شیادتر از پروفسور شاندل شریعتی شیاد بود، نه به خاطر آن داستان پروفسور شاندل ساختگی. بلکه به دلائلی بسیار مهم‌تر! او همه چیز مذهب و‌ دین را با قرائتی سوسیالیستی خواند و‌ عرضه کرد، و بلکه مدعی شد که این قرائت صورت اصلی و‌ اولیه و تحریف‌نشده است. آیا برای اینها دلیل و مدرک آورد؟ آیا به شواهد تاریخی اولیه روی آورد؟ آیا با ارائه احادیث و روایات این کار را کرد؟ خیر! بلکه با پرگویی و سالاد کلمات و شعربافی! اول تا آخر حرف‌هایش یک نمونه حرف دقیق پژوهش‌شده نمی‌یابید. اول تا آخرش شعار و شعر و روضه‌خوانی (مثال روضه‌خوانیش در «آری اینچنین بود ای برادر» از همه مشهودتر بود). در پرگویی و درازگویی و وراجی دست هر آخوند وراج و‌ پرگویی را از پشت بسته است. (سبک او را بعداً مسئولین بلندپایه مملکت، از نوع خیلی بلندپایه‌اش، تقلید کردند).  و برای آنکه جلوی هر اعتراض و بحثی را از قبل ببندد، هر صدای مخالفی را از قبل با انگ بستن منکوب کرد. علمای سنتی را «متحجر» خواند، فیلسوفان را «پفیوزان تاریخ»، تاریخ را تاریخ پادشاهان و قدرتمندان خواند (تا هر رجوعی به تاریخ را در نطفه خفه کند)، الهیات و فقه و علم حدیث و هر چه تصور کنید را در خدمت «زر و زور و تزویر» خواند..... پژوهش علمی و تدقیق تاریخی و مانند آن هم که مال «بی‌دردان» و پفیوزها و بورژوا است.... مثلاً، «انتظار، مذهب اعتراض» او‌را ببینید. طبق معمول همه سخنرانی‌هایش، یک مقوله مذهبی (در اینجا «انتظار فرج») را می‌گیرد و آن را تفسیری سوسیالیستی و چپی می‌کند و آن را تبدیل به مقوله‌ای برای مبارزه می‌کند. بلکه مدعی می‌شود که اساساً این تفسیر صورت خالص و اولیه و‌ تحریف‌نشده است. «انتظار» که تا این زمان در میان شیعیان امری «منفعلانه»، «متحجرانه» و واپس‌گرا بود، در حقیقت امری انقلابی، پیشروانه، و کنشی فعالانه است که توسط «اصحاب زر و زور و تزویر» تحریف شده است و‌ معنی اصلی خود را از دست داده است. اما مشکل آنجاست که در بی‌شمار احادیث مربوط به «قیام قائم» و یا در سنت تاریخی شیعه هیچ جا رد پایی از این قرائت وحود ندارد، بلکه برعکس. روایات تقریباً به تمامی قیام و انقلاب و ستیز با حکومت وقت (هر چند ظالم) را نهی می‌کنند و اقامه عدل را به آمدن قائم موکول می‌کنند و تا آن زمان فقط صبر و انتظار و ایمان را تجویز می‌کنند. پس شریعتی چگونه تفسیر و قرائت خود را توجیه می‌کرد؟ همانگونه که گفته شد، با روضه و‌ پرگویی و کلمه‌بافی و انگ زدن و .... ۲-شریعتی شیفته و عاشق می‌گویند شریعتی شیفته ابوذر و علی و زینب بود. اما آن ابوذر و علی و زینبی که شریعتی شیفته‌شان بود، دروغین بودند. یک کمونیست مصری در کتابش با نام «ابوذر، کمونیست موحد» با داستان‌پردازی و ترکیب راست و‌ دروغ، و با جا زدن مفاهیم اخلاقی چون زهد به جای ایده‌های کمونیستی، ابوذر را تحریف کرد. شریعتی کتاب او را ترجمه کرد و به اسم خودش منتشر کرد. مرتب از ابوذر سخن می‌آورد که «در شگفتم از کسی که در خانه نانی برای خوردن نمی یابد و با شمشیر آخته بر مردم نمی‌شورد»، سخنی که ابوذر هیچگاه نگفته بود و سخنی که با هیچ یک از تعالیم دینی قرآن یا با سخنان پیامبر نمی‌خواند. علی و زینب شریعتی هم به همین میزان ساختگی بودند. اما شریعتی به واقع شیفته بود! او بیش از همه شیفته خودش بود! برای آنکه میزان خودشیفتگی‌اش را ببینید، کتاب «کویر» او را بخوانید. اول تا آخر خودش است که مرکز است. حتی آن خروس بی‌محل در آغاز کتاب به وضوح استعاره از خودش است. او خود را ابوذر زمان، علی زمان و زینب زمان می‌دید.‌ دوست داشت همه او را مبارزی آشتی‌ناپذیر ببینند، در حالی که این ساواک بود که مستقیم و غیرمستقیم از او‌ حمایت می‌کرد. چنان از اینکه «جوانی» را در زندان گذرانده صحبت می‌کرد که هر کسی گمان می‌کرد سال‌ها در ایام جوانی زندان بوده است. اطمینان و یقینی که در جای‌جای کلام شریعتی دیده می‌شود حاصل یقین به حقیقت نیست، بلکه خاصل اطمینانش به خودش است. همین خودشیفتگی هم او را در نزد توده‌ها محبوب می‌کرد. به خصوص ایرانی‌ها که علاقه‌ی خاصی به افراد خودشیفته دارند. ۳-شریعتی مسلمان شریعتی چه‌گوارا را «حسین زمانه» خواند. چه‌گوارای کمونیست، جنایتکار و فتنه‌جو را! همان چه‌گوارا که یار کاسترو بود و نتایج انقلاب سوسیالیستی درخشان‌شان را امروز در کوبا می‌بینیم. چه قدر فاصله است از «حسین زمانه» دیدن چه‌گوارا تا «پیامبر زمانه» دیدن مارکس؟! در «حسین، وارث آدم» داستان وازدگی‌اش از عزاداری سنتی را می‌گوید و اینکه در آن حسین واقعی را نیافته، و بعد از آن یک روضه‌خوانی مارکسیستی پرطمطراق ارائه می‌دهد (به تعبیر مرتضی مطهری که خودش یک پا سوسیالیست بود).
7 262
20
«اگر زمان گذشت و مرا ندیدی، پس این دست‌خط من برای یادگاری است، مرا به یاد آورید.» دست‌نوشته دیما، فرزند به قتل رسیده دکتر الع
«اگر زمان گذشت و مرا ندیدی، پس این دست‌خط من برای یادگاری است، مرا به یاد آورید.» دست‌نوشته دیما، فرزند به قتل رسیده دکتر العباسی.
1 698