پـرسـتشـگاهـْ
Открыть в Telegram
مردم براى عـبادت بهـ مساجـد،كليسا و جـاهاىِ مُـقدس ميروند، حال بـرايم بگو، مَـن براى پـرسـتشِ نـگـاهـتُ بهـ كـدام پـرسـتشـگاهـْ روم!؟ -@nevahthbts_bot t.me/BChatPlusBot?start=sc-wRcYBjsdZ8iv
Больше408
Подписчики
Нет данных24 часа
-147 дней
-4930 день
Архив постов
Repost from ㅤ𝖣 ! 𝖵𝖤𝖱𝖦𝖤𝖭𝖳 پک جدید
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤпьяныйㅤ𔓨 ﹙𝗁ı𝗀𝗁 𝗊𝗎𝖺𝗅ı𝗍𝗒﹚ ? ?
ㅤㅤㅤ𝖽𝖾𝗏 ' ı𝗅 ı𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 ﹫ 𝗋ı𝖽𝖾 𝗈𝗋 𝖿*𝖼𝗄 ¡ ¡
Repost from 𝐾 '𝑎𝑙𝑎𝑙𝑢𝑛𝑎🕊
But I miss you come here!
˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖
Repost from Gray writer
بعد از مدتهای طولانی بالاخره از اون کارگاه قدیمی خارج شده بود، داخل خیابان قدیمی که همه چیزهای موردعلاقه اش را با هم داشت ایستاده بود. اولین مغازه همان کتابفروشی قدیمی بود که کتاب های دست دوم می فروخت. در قدیمی را هل داد و با اشتیاق وارد مغازه شد و سمت قفسه های چوبی رفت، کتابها بوی تن صاحبشان را میدادند، با دقت بین کتاب ها را نگاه میکرد، خیلی از کتابها حتی روی جلدشان نوشته داشتند. هیچ انتهای قفسه ها، تابلوی جدیدی نصب شده بود، وقتی سر بلند کرد تا واضح تر ببیند، شوکه شد، آن چشم ها، آن موج موها، ان فرم لب، ان نوع لباس ها، ان برق نگاه، چرا انقدر اشنا بودنند و چرا بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر شده بود
_برات خیلی اشناست نه؟!
نفس گرم زمزمه از کنار گوشش بود، ترسیده برگشت و صاحب مغازه را دید، شاید بیشتر اوقات دلیل امدنش به انجا، هم صحبتی با صاحب ان کتابفروشی بود
+ خ...خب...ا..اره...ش....شاید...
لبخندی زد و راست شد و سمت تابلو رفت و کنارش ایستاد
_شبیه هم نیستیم؟
سر برگردوند و بعد از دیدن شباهت باز هم سرجایش خشکش زد
+ا...اره...ا..انگار...خ...خودتی...
خندید و سمت پیشخوان رفت
_بیا فکر کنیم من از زندگی قبلیمه!
+پس من چطور اینقدر حس اشنایی در مقابلش دارم؟
پشت پیشخوان نشست
_شاید هم رو دیدیم
یا شاید
محبوبم بودی؟
یا محبوبت بودم؟
و نیشخندی زد
+ غیر ممکنه...من_ تو...
شاید ...
براش شیر دارچینی ریخت
_حتما هم رو دیدیم که تو بدون دیدن من یکبار هم من رو دقیقا شبیه کشیدی ...
ماگ موردعلاقش رو برداشت
_شاید
"بنظرت اون زمان توی چشمات بودن قهوه؟"#jovanil
Repost from ㅤ𝖣 ! 𝖵𝖤𝖱𝖦𝖤𝖭𝖳 پک جدید
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤкрыльяㅤ𔓨 ﹙𝗁ı𝗀𝗁 𝗊𝗎𝖺𝗅ı𝗍𝗒﹚ ? ?
ㅤㅤㅤ𝖽𝖾𝗏 ' ı𝗅 ı𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 ﹫ 𝗋ı𝖽𝖾 𝗈𝗋 𝖿*𝖼𝗄 ¡ ¡
Repost from فـِرِشـتِه نـَخل...
مرثیهی زیبایی
آه، ای تجملِ خاموش در دلهای شکسته. باز تو را، مثلِ وقاری فراموششده، پیدا خواهم کرد؛ در میان آینههای شیشهای، در میان هندسهی نورهای طلایی، پیدایت خواهم کرد. پاریس؛ نه فقط برای درمانِ زخمِ زمان، بلکه برای مداوای روحهای شکسته زنده است. این غبارِ قرون دردناک است، اما اینجا، یعنی پاریس، برای عاشقانِ زخمی، کهنگیِ نجیبی دارد. معماریِ سکوتش حافظهی شب را نقاشی میکند و خاطرات را یکییکی ورق میزند. اینجا میتوانی آزادانه، با لباسهای ظریف و ابریشمی، حرکاتِ رقاصها را دنبال کنی و خودت هم یکی از آنها شوی؛ یک رقصندهی آزاد و عاشق.
