ru
Feedback
پـرسـتشـگاهـْ

پـرسـتشـگاهـْ

Открыть в Telegram

مردم براى عـبادت بهـ مساجـد،كليسا و جـاهاىِ مُـقدس ميروند، حال بـرايم بگو، مَـن براى پـرسـتشِ نـگـاهـتُ بهـ كـدام پـرسـتشـگاهـْ روم!؟  -@nevahthbts_bot t.me/BChatPlusBot?start=sc-wRcYBjsdZ8iv

Больше
376
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-1930 дней

Загрузка данных...

Похожие каналы
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
сентябрь '26
сентябрь '26
+1
в 2 каналах
август '26
+8
в 8 каналах
Get PRO
июль '26
+19
в 8 каналах
Get PRO
июнь '26
+138
в 13 каналах
Get PRO
май '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
апрель '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+44
в 2 каналах
Get PRO
январь '26
+25
в 23 каналах
Get PRO
декабрь '25
+390
в 23 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+111
в 12 каналах
Get PRO
октябрь '25
+392
в 32 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+265
в 37 каналах
Get PRO
август '25
+231
в 51 каналах
Get PRO
июль '25
+468
в 67 каналах
Get PRO
июнь '25
+163
в 22 каналах
Get PRO
май '25
+122
в 48 каналах
Get PRO
апрель '25
+42
в 42 каналах
Get PRO
март '25
+619
в 63 каналах
Get PRO
февраль '250
в 39 каналах
Get PRO
январь '250
в 57 каналах
Get PRO
декабрь '24
+49
в 13 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
06 сентября0
05 сентября+1
04 сентября0
03 сентября0
02 сентября0
01 сентября0
Посты канала
Please me baby ˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖˖ ݁𖥔 ݁˖ 𐙚 ˖ ݁𖥔 ݁˖

2
sticker.webp
23
3
چقدر لطیف و شاعرانه نوشتی کلماتت حس زمزمه‌ای آروم دارن مثل نامه‌ای که از دل شب بیرون اومده باشه. در کل نوشته‌ت پر از حس عاشقانه و تنهایی آرومه یه مرثیه‌ی لطیف برای دلتنگی.
23
4
‌◾️ پست ریپلاے شدہ رو + عکس بالاش فور ڪنین ◾️ زیرش تحلیل و نظر شخصی بزارید یکی از متن های چنلتون که فیومه پست میکنم و ری اکت میدم ‌ ‌◾️ جووین باشید چڪ میشہ ◾️
15
5
چنان تراشنده ای آلن که بدن آهنین من ، در کنار تو پر از بُراده بُراده های خاکین شده است و من دلم میخواهَد از جنس خود به تغیر ب
چنان تراشنده ای آلن که بدن آهنین من ، در کنار تو پر از بُراده بُراده های خاکین شده است و من دلم میخواهَد از جنس خود به تغیر بیایم عطر بویی تازه بگیرم تا ساده تر در دست های تو به رقص وادار شوم دلم میخواهَد تا روی زانو ، از هر خدایی در هر کجای جهان تمنا و تقلا کنم که این مرد ساخته از آهن را چنان زنی که دم خور تو باشد چوبی و انعطاف پذیر تر کند ... و در پیش خودم ، از این رویا های شوم جوری به تهوع می آیم که نمیشود درک کرد چرا عشق کاری می‌کند که ... این چنین از خودم ، در اندیشه ی تنفر باشم ؟ که تو تراشنده ای آلن حتی تراشنده ی آهن و من به هر قیمتی که بود دلم میخواست ، تراشیده شده توسط تو باشم
7
6
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌◾️زخـم سـپـتـامـبـࢪ‌‌ ، بـخـش تࢪ‌‌اشـیـدگــے◾️ ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌◾️زخـم سـپـتـامـبـࢪ‌‌ ، بـخـش تࢪ‌‌اشـیـدگــے◾️ ‌ ‌
6
7
از تویی بگم که سایـه پررنگ غـم نشستِ نـگاهت بود ، یا منی که پاره‌پاره‌ی روحـم جلوی چشمام ریخته.. گذر میکنم قلب دونگ ، از هر دوشون گذر میکنم فقط به لطف قولی که سالهاست وفادارشم ، به رسم یادبود یه نخ دیگه از سیـگار مورد علاقت رو به سرخی دعوت میکنم و مرورت میکنم بلکه رویای مـه گرفته‌ی این بـرف تیـره توی روزی که عزیز زاده‌ی قلبـت متـولد شد به واقـعیت بدل بشه ، مطـرود بی‌سایـه‌ی ن‍ـعنأ.
9
8
sticker.webp
8
9
Нет текста...
8
10
sticker.webp
14
11
𝒀𝒐𝒖 𝒌𝒊𝒔𝒔𝒆𝒅 𝒎𝒚 𝒏𝒆𝒄𝒌.. 𝑴𝒂𝒅𝒆 𝒐𝒖𝒓 𝒑𝒂𝒕𝒉𝒔 𝒊𝒏𝒕𝒆𝒓𝒔𝒆𝒄𝒕 ’𝒕𝒊𝒍 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒘𝒐 𝒍𝒊𝒏𝒆𝒔 𝒇𝒐𝒓𝒎𝒆+4
𝒀𝒐𝒖 𝒌𝒊𝒔𝒔𝒆𝒅 𝒎𝒚 𝒏𝒆𝒄𝒌.. 𝑴𝒂𝒅𝒆 𝒐𝒖𝒓 𝒑𝒂𝒕𝒉𝒔 𝒊𝒏𝒕𝒆𝒓𝒔𝒆𝒄𝒕 ’𝒕𝒊𝒍 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒘𝒐 𝒍𝒊𝒏𝒆𝒔 𝒇𝒐𝒓𝒎𝒆𝒅 𝒂 𝒄𝒊𝒓𝒄𝒍𝒆 𝑨𝒏𝒅 𝑰 𝒎𝒆𝒍𝒕 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒓𝒆𝒅 𝒂𝒏𝒅 𝒎𝒚 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝑵𝒐𝒘 𝑰 𝒔𝒆𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒘𝒐𝒓𝒍𝒅 𝒊𝒏 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆, 𝒑𝒖𝒓𝒑𝒍𝒆!
11
12
sticker.webp
15
13
بعضی شب‌ها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینه‌ای‌ست که هرچه سال‌ها از خودت پنهان کرده‌ای بی‌رحمانه پیش چشمانت می‌آورد. می‌گویند هر انسانی در تاریک‌ترین شب زندگی‌اش به چیزی چنگ می‌زند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچ‌کس نام آن چیز را نداند... آه چه شبها ای پنجره‌ی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود می‌گفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آن‌گاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بی‌آنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد. زمین دور بود و اندیشه‌ی من بر چهره‌ی مواج آب‌ها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موج‌های دریا ناشی می‌شود و تمامی بدن آن را به یاد می‌سپارد. با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشه‌ای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟ ای موج‌ها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده می‌شود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزش‌های حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟ پژواک باد قوی‌تر شد و صدای برخورد موج‌ها به پهلوی کشتی به گوش می‌خورد؛ سینه‌ام با تپش کشتی هماهنگ شده بود‌. مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم. دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمی‌دانستم این خاموشی از بیرون می‌آید یا از درون من سرچشمه می‌گیرد. هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده می‌شد چیزی را در من می‌لرزاند؛ چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موج‌ها یکی پس از دیگری پایه‌های وجودم را فرو می‌ریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آن‌ها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ می‌دیدم چگونه بخش‌هایی از من بی‌صدا در تاریکی گم می‌شود. با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو می‌ریختند؛ بی‌آنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم. من از درون برهنه می‌شدم؛ انگار دریا می‌خواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛ به جایی که دیگر هیچ پرده‌ای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخم‌هایم خون می‌گریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطه‌ی درد آشکار گردد. دریا می‌خواست مرا به نقطه‌ی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل. جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتی‌ای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد می‌زند اما شنونده‌ای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهره‌ی موج کوبیده می‌شود؛ و من می‌بینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم می‌شود. گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمی‌خواست تسلیم خواست دریا شود. با هر موج اندکی بیشتر خم می‌شد اما نمی‌شکست؛ گویی در نبردی میان اراده‌ی انسان و بی‌رحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزه‌ای که نمی‌دانست برای چه می‌جنگد؛ تنها می‌دانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد. و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این می‌اندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست می‌رود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمی‌داند می‌جنگد. شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه می‌دارد؛ همین تقلا برای چیزی بی‌نام. چیزی که لمس نمی‌شود؛ اما آن‌قدر واقعی‌ست که انسان را از دل طوفان عبور می‌دهد. انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشته‌ای‌ست که انسان را به خودش بند می‌کند. طنابی نامرئی که نمی‌گذارد در میان موج‌ها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمی‌دانیم باز هم ما را از سقوط باز می‌دارد. شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موج‌ها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمی‌شود. این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحه‌ای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت.
13
14
+4
Нет текста...
14
15
sticker.webp
14
16
Нет текста...
11
17
sticker.webp
14
18
A 𝐏enthouse at mıdnıght . . glass walls, golden views -♛🥂 . 𝐌oney stays quiet, Élegance never does.+4
A 𝐏enthouse at mıdnıght . . glass walls, golden views -♛🥂 . 𝐌oney stays quiet, Élegance never does.
5
19
꣑. . 𝘠𝘰𝘶 𝘧𝘦𝘭𝘵 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘢 𝘱𝘭𝘢𝘤𝘦 𝘐 𝘩𝘢𝘥 𝘣𝘦𝘦𝘯 𝘮𝘪𝘴𝘴𝘪𝘯𝘨 ⋆ . —🍷+4
꣑. . 𝘠𝘰𝘶 𝘧𝘦𝘭𝘵 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘢 𝘱𝘭𝘢𝘤𝘦 𝘐 𝘩𝘢𝘥 𝘣𝘦𝘦𝘯 𝘮𝘪𝘴𝘴𝘪𝘯𝘨 ⋆ . —🍷
15
20
-
14