شبهای روشن
Открыть в Telegram
#تحصیل_کار_آزادی #زن_زندگی_آزادی t.me/HidenChat_Bot?start=5812007454
БольшеИран128 778Категория не указана
429
Подписчики
+324 часа
-17 дней
+130 дней
Архив постов
429
Repost from دیدمَه
«اگر نمیتوانی برای یک رستورانت رفتن در خانه بجنگی و حقت را بگیری، چطور آرزوی رفتن به یک کشور دیگر را داری؟»
دختر افغان برای داشتن بسیاری از حداقلهای زندگی، پیش از آنکه در جامعه بجنگد، باید در خانه مقاومت کند. او با برادر، خواهر بزرگتر از خود، پدر و حتی مادر باید وارد گفتوگو شود تا چند حق کوچک برایش ممکن شود؛ مثلا بتواند با دوستانش یک روز به رستورانت برود، تنهایی تاکسی بگیرد و دوباره به خانه برگردد، آن هم زمانی که هنوز شام نشده و پدر به خانه نیامده است. این محدودیتها البته در همه خانوادهها یکسان نیست و نمیتوان تجربه یک دختر را به تمام دختران افغانستان تعمیم داد. اما برای بسیاری از ما، آزادیهای روزمره نه امری بدیهی، بلکه موضوعی برای مذاکره بوده است. مسئله فقط این نیست که خانواده نمیخواهد دخترش بیرون برود؛ پشت این تصمیم مجموعهای از ترسها، تجربههای تاریخی، سنتهای خانوادگی، ناامنی و تصویری که جامعه از «دختر خوب» ساخته، قرار دارد.
در رستورانت، ده بار هم ممکن است اسم مادر روی گوشی دخترش بیفتد و او مجبور شود از جمع برخیزد تا جواب بدهد. مادری که این ترسها را از دوران جوانی با خود حمل کرده و احتمالا خودش نیز بخشی از همان چرخه بوده. ممکن است بداند اتفاقی نخواهد افتاد، اما تجربه زیسته و تصوراتش از جهان (جهان افغانی) به او اجازه نمیدهد به سادگی آرام بگیرد. همین ترس وقتی نسل به نسل منتقل میشود، میتواند به نوعی نظارت دائمی بر زندگی دختر تبدیل شود؛ نظارتی که شاید از نیت مراقبت شروع شده باشد، اما در نهایت آزادی و شخصیت او را محدود میکند. و آنقدر ادامه پیدا میکند که دختر با خودش میگوید: «کاش هرگز نمیآمدم.»
دختر میداند که در سطح گستردهتری، قربانی سیاستها و ساختارهای کشوریست به نام افغانستان و جوانیاش نیز در فرهنگی شکل گرفته که دههها جنگ، ناامنی و خشونت بر آن اثر گذاشته است. با این حال، او و دوستانش برای شکستن این زنجیرها، در آن لحظه فقط قصد رفتن به یک رستورانت، گذراندن دو ساعت خوشی و کمی فاصله گرفتن از همه این واقعیتها را دارند اما چرا حتی برای چنین خواسته سادهای باید این همه انرژی روانی مصرف شود؟
فردا روز ارائه آن دختر است. روزی که چندین ماه برایش درس خوانده، اما با صدای گریان و بغضی در گلو که هر لحظه قرار است بشکند، پشت مانیتور و از خانه ارائهاش را در مجلس میدهد. معلوم است که مدتی گریه کرده؛ حتی از دوربینی که آن لحظه داشتم جلسه حضوری فراغتشان را به ثبت میرساندم، مشخص بود. او آن روز جلسهاش را از خانه و به شکل آنلاین به پایان میرساند، نه به این خاطر که محیط برایش فراهم نشده، بلکه به این دلیل که حضورش بار دیگر توسط خانوادهاش به دلیل همان ترسها محدود شده است.
نمیخواهم طوری صحبت کنم که گویی خودم بیرون از این مجموعه ایستادهام. من نیز برای حضور در مجالس و انجام کارهایی که بیشتر به بیرون بستگی دارند جنگیدهام و بارها زیر فشار روانی بودهام؛ فشارهایی که گاهی هیچ دلیل قابل قبولی برایشان پیدا نمیکردم جز این که دختر هستم در این حد که در سنین جوانتر آرزو میکردم دختر نمیبودم. شاید اگر دختر نبودم، این همه «محافظت» از طرف خانواده و جامعه نصیبم نمیشد؛ محافظتی که در بسیاری از خانوادهها به نام پاکدامنی، متانت و حفظ آبرو توجیه میشود و قرار است دختر را تا زمان ازدواج از خطر دور نگه دارد.
وقتی از این وضعیت به سرسام میرسم، به روزهای آینده هم فکر میکنم؛ به روزی که نیازی به اجازه گرفتن از کسی، حتی برای یک پیادهروی، نخواهم داشت. این وضعیت را موقتی میدانم و تحملش میکنم، اما بعید است بخواهم تا آخر عمر زیر بار نوعی از زندگی سنتی بروم که تصمیمهای اساسی زندگیام را به جای خودم تعیین کند. این را از این بابت نمیگویم که دیگر برایم رویا باشد. برعکس. زمانی در زندگی میرسد که آدم باید آنقدر شجاع باشد که تصمیمش را بگیرد و عمرش را میان یک دوراهی حیف نکند. گذشتن از آن دوراهی هم ساده نیست، چون بخش عظیمی از زندگیمان در گذشته ریشه دوانده است. برای جدا شدن از چیزی که سالها با آن زندگی کردهایم، فقط گفتن و نوشتن درموردش کافی نیست. نیاز به واکاوی خودمان داریم. تاب آوردن لازم است، اما کافی نیست. اگر آزادیِ تصمیمگیری قرار است معنایی فراتر از تحمل کردن و بازاندیشی داشته باشد، باید در رفتار و انتخابهای روزمره هم خودش را نشان دهد. گاهی گرفتن یک حق کوچک زنانه، آغاز ساختن زندگیایست که بعدها دیگران آن را زندگی معمولی خواهند نامید. حتی اگر آن حق، فقط خروج از خانه برای دو ساعت باشد.
429
Repost from شهرزاد
باور دارم ادبیات بهترین ابداع بشر برای مقابله با ناامیدی بودهاست.
[نامههایی به یک نویسنده جوان، یوسا]
429
امشب در یک نشست، حدود هفتاد صفحه کتاب خواندم و از این بابت بسیار خوشحال هستم. برای منی که با تمام مشغلههایی که در طول روز دارم، بعد از یک مدت طولانی خواندن این حجم بسیار امیدوارکننده و خوشحالکننده است. قدیمها هفتاد صفحه در روز بسیار دم نظرم نمیآمد و چند برابر بیشتر از حالا کتاب میخواندم. اما این اواخر چون درگیریهایم زیادتر شده بود؛ زیاد نمیتوانستم بیشتر از ده یا بیست صفحه در روز کتاب بخوانم و چه بسا بیشتر روزها اصلاً وقت نمیکردم حتی یک صفحه بخوانم. هرچند من کتابخوان قهاری نیستم، اما چنین چیزی حقیقتاً آزارم میداد و احساس خلاء در برنامههای روزانهام به شدت حس میشد. برای همین تصمیم گرفتم دوباره کتابخواندن را فشرده شروع کنم و اینبار خوبتر و با برنامهتر از قبل به پیش بروم. خوشحالم از این که این تصمیم را گرفتم و دوباره به حالت عادی برگشتم.
429
گاهی احساس میکردم دنیا بر اساس عقل و منطق مردانه میگردد که مردها شوهر زنها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند، اگر توانستند بچه به دامنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را در بیاورند. زن موجودی است معلول و بیاراده که همهٔ جرئت و شهامتش را میکشند تا بتوانند برتریشان را به اثبات برسانند. مسابقهٔ مهمی بود و مرد باید برنده میشد.
سال بلوا عباس معروفی
429
تو دلم گفتم کاش آدم بتواند دنیا را بالا بیاورد و این همه دروغ و ریا نبیند. دنیا به دست دروغگوها و پشتهماندازها و حقهبازها اداره میشود، مردهشورش ببرد.
سال بلوا عباس معروفی
