251
Подписчики
-124 часа
+57 дней
+430 дней
Загрузка данных...
Привлечение подписчиков
сентябрь '26
сентябрь '260
в 0 каналах
август '26
+11
в 1 каналах
Get PRO
июль '26
+13
в 3 каналах
Get PRO
июнь '26
+8
в 0 каналах
Get PRO
май '26
+3
в 0 каналах
Get PRO
апрель '260
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+4
в 1 каналах
Get PRO
январь '26
+2
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '25
+4
в 1 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+14
в 2 каналах
Get PRO
октябрь '25
+16
в 2 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+10
в 3 каналах
Get PRO
август '25
+13
в 3 каналах
Get PRO
июль '25
+13
в 2 каналах
Get PRO
июнь '25
+8
в 2 каналах
Get PRO
май '25
+14
в 2 каналах
Get PRO
апрель '25
+4
в 0 каналах
Get PRO
март '25
+15
в 1 каналах
Get PRO
февраль '25
+17
в 2 каналах
Get PRO
январь '25
+27
в 2 каналах
Get PRO
декабрь '24
+33
в 3 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+27
в 11 каналах
Get PRO
октябрь '24
+19
в 4 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+37
в 3 каналах
Get PRO
август '24
+35
в 5 каналах
Get PRO
июль '24
+568
в 6 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 03 сентября | 0 | |||
| 02 сентября | 0 | |||
| 01 сентября | 0 |
Посты канала
| 2 | انتخاب کن
با کدام دست
اشکها را پاک میکنی؟
میخواهم برای آخرین بار
آسمان را
با چشمهای تو
نفس بکشم.
فکر کن؛
آنجایی که دست کشیدی،
اشک بود
یا من؟
#آرزو_رنجبر
https://t.me/Alefba4 | 27 |
| 3 | a0c20c9e.mp3 | 26 |
| 4 | •
من
از زن دفاع میکنم
و او
با مُشتِ بسته
با من، ستیز
#آرزو_رنجبر
• | 37 |
| 5 | •
عشق، سکتهای خفیف است؛ قلبت میمیرد، اما در ابعادی کوچکتر از مرگ. وقتی دچار غمِ عشق میشوی، گاهی مرگ را ترجیح میدهی، با این حال دلت میخواهد دستکم یکبار عشق را تجربه کرده باشی. عاشق که میشوی، از شدت هیجان انگار آتشی در سینهات شعله میکشد؛ در ظاهر، ثانیهشمارِ درون سینهات از حرکت میایستد و برای لحظهای میمیری، اما در واقعیت، قلبت تندتر میزند؛ چنانکه گویی بیش از همیشه زندهای.
شاید روزها بگذرد و از اینکه هنوز زندهای و هنوز در سینهات حرارتی باقی مانده، خوشحال باشی؛ اما دیر یا زود در تلهی تکرار و چرخهی روزمرگی گیر میکنی و گاهی با احساس ناخوشایند شکست روبهرو میشوی. آنوقت عشق، نهتنها نجاتت نمیدهد، بلکه درد را مضاعف میکند؛ خسته میشوی، از شدت اندوه دوباره آتش میگیری، قلبت میایستد و باز میمیری؛ اما چندی بعد، به شکلی معجزهآسا دوباره زنده میشوی. این ماجرا تا مرگ واقعی ادامه خواهد داشت؛ بارها میمیری و دوباره زنده میشوی، تا جایی که شاید دیگر ندانی کدام مرگ، واقعاً مرگ بوده و کدام زندگی، واقعاً زندگی.
اما شاید این بلا فقط با عشق نیاید. هر شکست، هر مشکل، هر بار شنیدن یک خبر بد، هر اتفاق ناگوار، هر نگرانی و هر دلشوره نیز میتواند همین کار را با ما بکند؛ ما را برای لحظهای بکُشد و اندکی بعد، به شکلی معجزهآسا دوباره به زندگی برگرداند. نمیدانم مشکل از آدمیزاد است، از قلبش، از عشق، از آتش یا از چیزی که هنوز نامی برایش پیدا نکردهایم؛ همین میل برای هزار بار مردن و دوباره زنده شدن با یک جان!
شنیده بودم سگ هفت جان دارد، گربه نُه جان و آدمیزاد فقط یک جان؛ اما آدمیزاد با همین یک جان، بارها میمیرد؛ گاهی حتی از خودش و صبح دوباره همان زندگی را ادامه میدهد.
حقیقت شاید این است که هیچکدام از ما دقیقاً همان آدمِ پیش از مرگمان نیستیم؛ فقط آنقدر به مردنهای کوچک خودمان عادت کردهایم که دیگر متوجه نمیشویم هر بار چیزی از ما جا میماند. ما واقعاً زنده نمیشویم؛ فقط یاد میگیریم با نسخهی تازهای از خودمان زندگی کنیم.
عجب موجودِ عجیبِ ترسناکِ جانداریست این آدمیزاد؛ آنقدر میمیرد تا سرانجام یادش میرود کِی واقعاً زنده بوده است.
#آرزو_رنجبر
'ویرایش نخست'
•
https://t.me/Alefba4 | 42 |
| 6 | Sakin ol kızım. | 40 |
| 7 | ملتها در قلب شاعران متولد میشوند و در دست سیاستمداران از بین میروند.
•اقبال لاهوری | 42 |
| 8 | شب بخیر ای ماهی دور،
که وسوسهی لمس تو مردابم کرد...
🖤❤️
@hamid59salimi | 44 |
| 9 | شب سخن نمی گوید، حکم می کند! | 45 |
| 10 | Нет текста... | 50 |
| 11 | صبح بخیر به تو که
ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی.
•احمدرضا احمدی | 56 |
| 12 | 06ea13f8.mp3 | 60 |
| 13 | استخوانبندیِ تو،
مرزهایِ کشورم.
آنجا که تمام شوی،
تبعیدِ من آغاز میشود.
#حسام_رجبی | 66 |
| 14 | دیر وقت است و
اندکی مانده به فراموشی
بخوان
به نام کوچکم
اشارهوار
لابلایِ صداهایِ بلند
که در عطشِ یک واژه
شعر از دهان خود مینوشم
تاریکی
به دیوار اتاق چسبیده
نگاهم در استخوان شب
تَرَک برمیدارد
پلک زنان، لب میدوزم
به دهان دودی که
آتش را به یاد نمیآورد
از مدارِ تو
بیرون افتادهام؛
نه با انفجار،
با سکوتِ سنگی
که فهمیده است
هر جاذبهای تا ابد
قانونِ جهان نیست.
مثلِ دریاییام که دیگر
در انتطارِ ماه نیست،
اما شبها هنوز جزر و مد
در خوابش راه میرود.
ایستادهام
روی پای آینهای
که ردِ انگشتها را ترجمه نمیکند
و پشتِ درهای هیاهو
دختری زاده میشود
تا سکوتِ ابر را
از حافظهٔ سنگ
پس بگیرد
بخوان
به نام کوچکش
با صدای بلند
شاید دهانِ شب
از یک هجا
روشن شود.
تو نمی دانی
چقدر سکوت
می تواند نام کسی باشد
دیر وقت است و
اندکی مانده به فراموشی
بخواب
با رؤیای من
و صبح
پیش از آنکه جهان بیدار شود،
در من طلوع کن.
#آرزو_رنجبر
از مجموعهی "مناسکِ هیچ"
https://t.me/Alefba4 | 83 |
| 15 | Нет текста... | 1 |
| 16 | غریبی بس مرا دلگیر دارد
فلک بر گردنم زنجیر دارد
فلک از گردنم زنجیر بردار
که غربت خاک دامنگیر دارد
•باباطاهر | 72 |
| 17 | ماهی که ماهی را شکار کرد | 100 |
| 18 | 2df48aea.mp3 | 114 |
| 19 | .
/* گِـــرِه */
چشم وُ گوشم را
دهانم را
موهایم را محکم بافته ام.
مرا جمع کرده اند توی خاک - اَندازی غمگین.
خاطرم، جـمـع است.
مثل خاکهای پاشیده ی گلدان ِ سفالی که شکست.
مثل تکّه های پراکنده ی گلدان
که هرچه جمع شد،
دیگر، خـودش نـبـود
خاطرم جمع است که آثار ِ جُرم، پاک شده:
سگهای ولگرد
ته مانده ی قلب ِ از هم پاشیده ام را،
کامل، خورده اند
روزگار ،
خیالم را تخت کرده است؛
تَـخـت:
روی بستری از سنگریزه های داغ
در تنوری مُسطح.
من از «اندوه»، نان پخته ام
تا «امید» را زنده کنم
«اندوه وُ امید»،
که در هم تنیده میشوند
تا نام ِ دیگر گیسوان ِ زنان باشند
گیسوانم: این ریسمان ِ سیاه وُ سپید ِ آویزان
که مار ِ پریشان روزگـار،
او را بارها گَـزیده،
ریسمانی که با رنگ های مصنوعی ِ آبی
خودش را به آسمان میبافد
تا گِـره های زمینی اش باز شود؛
— گِـره
گِـره
گِـره
گِـره میزند،
زنی ریسمانهای آبـی ِ قـالی را، بَـر دار—
روی صندلی نشسته ام.
و پاهایم را تا ساق،
درون آسمان فرو کرده ام.
چراکه زمین،
ترسناک تر از آسمان است
برای مَنی که هماره از خاک های سـپـیـد،
بـیـشتـر از ابرهای سـیـاه ترسیده ام.
تو گفته بودی خاک سرد است؛
فراموشی می آورد.
پس بگو چرا
هرچه روی حافظه ام خاک میریزم،
فراموش نمیکنم . . .؟
فراموش نمیکنم که چگونه سگی هار
صدایم را گاز گرفت
تا دهانم را رستگار کند؛
و چگونه قلب کوچک من
گناهان بـزرگـش را چون صلیبی عظیم بر دوش کشید
و پشیمانی های بزرگتر
نسوجش را از هم پاشید
فراموش نمیکنم کـه «پشیمانی»،
از «زمین»، سنگین تر است
و از میخی که بر کف دست فرو میرود، تیزتر
و اینکه انسان
تمام ِ راه را اشتباه آمد:
در جاده ایی عاریه
در فصلی عاریه
با آدمهایی عاریه ایی تر . . .
— می شنوی؟
کسی زیر گوش ِ حافظه مان، تلقین میخوانَد:
«بگو شهادت میدهم
آن اَبـر کوچک سپید
تنها حافظه ی جا مانده از من است
که راه ِ برگشت به خانه را میدانَد»—
روی صندلی ِ عاریه نشسته ام
و پاهایم را تا ساق،
درون فرش ِ عاریه فرو کرده ام.
فـرشـی آبـی، ... آبـی ، ... آبـی، ...
بدون حتا یک گُـل،
بدون حتا یک تِـرمـه.
فرشی که میخواست آسـمـان شود،
ولـی رودی شـد سَـربُـریـده،
که به هیچ دریایی نـرسـیـد.
—چرا کسی به ما نگفت:
آنـکـه به دریا نـرسَـد، زیر ِ پـا لِـه میشود؟—
سلام بر قلب ِ زیـر ِ پـایـم:
«رودی که به هیچ دریایی نرسید»
سلام بر فرش های سرزمینم
که نخستین نَفَس هایشان را
بر پیکر ِ دار میکِشند،
و تا هزاران گره در کارشان نیفتد،
گُلی بر دامانشان نخواهد روئید.
— سلام بر گِـره
و بر نقشهای زیبایی که می آفرینَد —
آیا زنی که فرش ِ بـی نـقـش میبافد ،
ناامید ترین زن جهان نیست؟
آیا فرش ِ زیر پای من، سرنوشت ِ من نیست؟
سرنوشتی که دار-وُ-ندارَش ،
یک مُشت، ریسمان ِ آبی ِ مصنوعیست
سرنوشتی که گُل وُ بُـتّـه ایی ندارد،
از هیچ جهت،
به آسمان نمیرسد،
وادامه اش به دریـا نخواهد ریخت.
سرنوشتی که آدم های درونش
با سگهای ولگردشان
صندلی را از زیر پای من میکِـشند
تا با ریسمانهای سیاه وُ سفید ِ آویزان،
خفه ام کنند.
آدمهایی که آسمانم را برای فروش، لـولـه میکنند.
فرش زیر پایم را لـولـه میکنند.
ساق ِ پای مرا لـولـه میکنند.
سرنوشت مرا لـولـه . . .
دریای مرا لـولـــ . . .
تا برایم نـان بخرند . . .
نانی که از نـداری، نـیـمه-جـان وُ نـحـیـف اسـت.
— سلام بر نـان،
و بر غبار ِگرسنگی که بر چهره اش نشسته است —
سلام بر زمین ِ سنگینی،
که نان، از او می رویَد
زمینی که با تمام ِ قدرت وُ استحکام
انسان را متلاشی خواهد کرد.
خاطرم، متلاشی است؛
چراکه تنورهای سرد
بیش از تنور های داغ
انسان را نابود کرده اند
چگونه خاطرم جمع باشد عزیزم؟
منی که ساق ِ پایم، از هم پاشیده
زیر دندان سگی ولگرد،
منی که آسمانم، حراج شده
و سرنوشتم
چـسـبـیـده روی ریگهای داغ شاطری نانوا،
نانوایی که هرگز
روی صندلی های عاریه نمینشیند
و ریسمانهای آبی ِ واریس،
چون مارهای پریشان،
از ساقهای باغیرت پاهایش بالا رفته اند
و هر روز رگهای کبودش را مـیـگَـزَنـد؛
نانوایی که زنش
فرش های ساده ی بی نقش میبافد،
زنی که ناامیدترین زن ِ دنیاست
و گرچه که نامش دریاست،
ولی ادامه اش
از هیچ جهت،
به آسمان نمیرسد.
زنی که «اندوه»،
نام ِ دیگر گیسوان ِ سپیدش است
و هرچه گره میزند،
هرچه گره میزند،
هرچه گره میزند،
گـره از کـارش، بـاز نـمـیـشـود.
#قدسی_ایزدی
#گره
نهم آبان ۱۴۰۴ | 104 |
| 20 | Нет текста... | 88 |
