بازماندهای از یکم دسامبر
Открыть в Telegram
149
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-730 дней
Архив постов
وقتی از کلمه [عجب] استفاده میکنم
یعنی دیگه هیچ چیزی نمیتونه از این لول منو عصبی تر و کلافه تر کنه و بعضی مواقع حتی تو اون ثانیه طرف مقابلم بمیره فقط میتونم بشینم نگاش کنم و ذرهای واسم مهم نباشه و معمولا در ترسناک ترین ورژن خودم ازش استفاده میکنم.
امشب که نشستیم بین جمعیت
چادرشو کشید رو شونه ام و دستمو بغل کرد، سرشو گذاشت رو شونهام، کله شو بوس کردم و همزمان به این فکر کردم که چی میشد اگر میتونستم کاری کنم که این بچه واقعا حالش خوب باشه و از ته دل بخنده؟!
Repost from OPPS
آخرش قبول میکنیم یه سریا برای ما نیستن، مهم نیست چقدر دوستشون داریم یا چقدر براشون تلاش کردیم.
امشب یکی از دوستام گفت فلان انگشتر دیگه دستت نیست(مربوط به شخصی بود)
گفتم عی بابا یادته وقتی دستم کردم گفتم چی
گفت آره گفتی اگر یه روز دستم نبود یعنی مردم
دیدی نمردی
گفتم یادته بعدش گفتم اگر دستم نبود و نمردم بهم تبریک بگید؟
راستش حس عجیبی بود
اون نبودنی که فکر میکردم میکشتم، نکشت:)
یکی از اطرافیان مون هست که از بچگی باهاشون رفت آمد خیلی زیادی داشتیم، امروز منو بعد از ۸ ۹ ماه حتی بیشتر دید و بعد از اینکه چند ساعتی از پیش هم بودنمون گذشت یهو پرسید بچه چی شده تو انقدر ساکت و آروم شدی؟! قبلا کلی حرف میزدی کلی شیطنت میکردی چت شده یهو؟ یه لحظه تو ذهنم این جمله اومد که چی شد؟ راست میگن چی شد؟واسه چی همه چی انقدر عوض شد؟بقیه چند بار بهم گفته بودن این موضوع رو اما به هیچکدوم به این اندازه فکر نکرده بودم و همش با خودم میگفتم شاید یه حرفی میزنن اما دقت که کردم دیدم نه، راست میگن همه چیز عوض شده و من دیگه اون آدمی که بودم نیستم، عوض شدم و دیگه عین قبل حوصله حرف زدن ندارم و کمتر کسی پیدا میشه که از حرف زدن باهاش لذت ببرم، آدم خوشحالیم اما حوصله ندارم خوشحالیمو با بقیه به اشتراک بذارم و براشون تعریف کنم، نمیدونم چی شد که اینطوری شد شایدم میدونم و نمیخوام قبول کنم و بگم ولی خب این حرف باعث شد کل امروز بخوام غمگین باشم.
