پاتیل | باده علوی
Открыть в Telegram
حالا چرا پاتیل؟ چون مست و پاتیل چون هر روز یه پاتیل آش میپزم یه وجب روغن روش
Больше740
Подписчики
-124 часа
-17 дней
+1730 дней
Загрузка данных...
Похожие каналы
Облако тегов
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
октябрь '26окт. '26
октябрь '26
+1
в 0 каналах
сентябрь '26
+38
в 2 каналах
Get PRO
август '26
+28
в 1 каналах
Get PRO
июль '26
+44
в 0 каналах
Get PRO
июнь '26
+34
в 2 каналах
Get PRO
май '26
+4
в 0 каналах
Get PRO
апрель '26
+3
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+6
в 0 каналах
Get PRO
январь '26
+7
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '25
+20
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+46
в 3 каналах
Get PRO
октябрь '25
+36
в 4 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+92
в 1 каналах
Get PRO
август '25
+31
в 3 каналах
Get PRO
июль '25
+60
в 9 каналах
Get PRO
июнь '25
+29
в 0 каналах
Get PRO
май '25
+45
в 3 каналах
Get PRO
апрель '25
+49
в 2 каналах
Get PRO
март '25
+41
в 4 каналах
Get PRO
февраль '25
+47
в 4 каналах
Get PRO
январь '25
+92
в 12 каналах
Get PRO
декабрь '24
+142
в 16 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+105
в 9 каналах
Get PRO
октябрь '24
+39
в 8 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+52
в 14 каналах
Get PRO
август '24
+201
в 8 каналах
Get PRO
июль '240
в 7 каналах
Get PRO
июнь '240
в 5 каналах
Get PRO
май '24
+82
в 4 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 01 октября | +1 |
Посты канала
فشار برق تا فشار قبر
مسئله این است
«میگه منو با عینک دودی خاک کنید.
نور به قبرم میباره اذیت میشم»
وسط خیابان قهقههام را قورت میدهم. توی پارک هنرمندان نشسته و دارد شوخی دوست توی تلفنش را برای دوست تپلی کنار دستیش تعریف میکند این آقاهه که تیشرت سفید پوشیده.
تقتق کفشهام میرود از کنارشان. توی فکرم که تئاتر امشبی محترم بود، زحمتکشی بود، در هیچکدام از لحظهها که آرزو میکردم اتفاق بیمزهای نباشد هم خطا نکرد. اما دوستش نداشتم. لابد نقص از متن است. کدام نقص اما، نمیدانم. آبکی که نبود. شخصیتها هم اغلب قوسی را تجربه میکردند. دیگر چی؟
یادم میآید گرسنه شدهام. راضیم که اشتهایم برگشته. فردا کلاس نداریم. فرصت میشود برویم بازار خانوادگی. کتانی بخرم شاید.کتابی باید.
توی فکر جور کردن شهریهی دو تا کلاس دیگر هم هستم. اگر مشتری جدید بیاید برای عکاسی پرتره، بهتر.
درسها هم مانده. هنوز یک کتاب عقبم. یکی دیگر هم میآید روی دستم. راستی امروز یک کتاب تاریخ گرفتم. تاریخها سیاست باید باشند. این یکی تاریخ جهان است با مطالعهی هفت چیز ارزان قیمت. نویسندگانش دغدغههای زیست محیطی دارند و چنان هشدارهایی برای ۹۹ درصد جهان که ایستادگی کنند مقابل ۱ درصد کاپیتالیستها تا بشود نجات داد جهان را از نابودیش، همین حالا، چه رسد به آیندگان. یعنی به نظرشان با این فرمان چیزی باقی نیست برای آیندگان.
یادم آمد پاتیل ننوشتم دیروز. یادم هست گرسنهام هنوز. یادم میآید نور به قبرم میبارد.
| 2 | پاتیل تپل
آدم باید قدر پاتیل خودش را بداند. ده روز گذشته که چیزی ننوشتم اینجا. چه خبر است مگر اینترنت قطع شده؟ دستانم هم که سلامتند. سلامتم. مشغولم. مینویسم. انتشار؟ نه. چند روزی روی پادمستی هم ننوشتم. چند روزی هم اصلن لپتاپ باز نکردم.
هرچه بگویم بهانه است.
مچ خودم را گرفتم که معتاد شدهام به نوشتن برای انتشار.
مچ خودم را گرفتم که اگر قصد کرده باشم تا دربارهی فلان موضوع چیزی منتشر نکنم، از نوشتنش هم فرار میکنم.
نوشتنهام همیشه یکپارچه میخاستم مثلن یا در فایل «برو بیا بنویس» هر ماه، یا در دفتر یوروپن سیاه. تشویش و اضطراب انتخاب و این قرتیبازیها.
بنویس بابا. روی پاکت خالی شدهی سیگار مشتری قبلی کافه بالایی. بنویس.
بالاخره کارهای دیگری هم دارم. باشد، بنویس. قبلش بنویس. بعدش بنویس. پنج دقیقه بنویس. سه جمله بنویس. حالا بنویس. | 117 |
| 3 | مثل نفس راحتِ تیم عمل مادر پرخطر بعد از شنیدن صدای گریهی نوزاد | 118 |
| 4 | ▪️نویسندگی با جلال تهرانی
◽️در مکتب تهران
▪️کارگاهی برای آشنایی با اصول و شیوههای نویسندگی؛
از شکلگیری ایده و موقعیت تا ساختن متن و مواجهه با مسئلهی نوشتن.
◽️برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام با مکتب تهران تماس بگیرید.
📍 تهران، خیابان کریمخان، خیابان عضدی (آبان جنوبی)، کوچه کیوان، شماره ۸
📞 ۰۹۱۱۲۷۸۵۰۲۸
@maktabetehran
@maktab_tehran | 210 |
| 5 | بخشی از سخنان یوناس مکاس درباره هنرمندان معمولی
ArtArchive5 | 330 |
| 6 | جنونانی
- چرا آدمها خرابکاری میکنن؟
- خب، اون لحظه به نطرشون کار درستی بوده. | 337 |
| 7 | کبوتری ناگهان
روز اول تئاتراه را خوب در خاطر دارم. ۲۹ دی سال ۱۴۰۳.
چرا؟!
چون روزها را میشمارم از وقتی پا گذاشتهام به اولین نشست حضوری مدرسه نویسندگی. آن وقت شده بود ۳۶۵ روز. اتفاق نیک دیگری هم بود آن روز، پیچیده در لفاف گزندهای.
در نشست اول وبینار، دربارهی تجربهی تماشای «نامهنویس» گفتم و خاندن بخشی از آن.
حالا در آستانهی پاییز دو سال بعد، خوانده شدهام به گروه همان آقای کارگردان، تا در تجربهی نمایشنامهخانی همسفرشان باشم.
گروه بزرگی از خانمهای هنرمند که هر یک جهانی دارند و شوقی. و کارگردان صبوری که خوب میشناسد زیر و بالای کار خودش را.
گروه برای اجرای صحنهای آماده میشود و نزدیک سالیست که تمرین میکنند با هم. برای حضور در فستیوال نمایشنامهخوانی مکتب، تئاتر از تئاتر، کسی کم بود تا توصیف صحنهها را بخاند. نیکبخت من که بالاخره سهمی کنارشان یافتم.
مابعدالتحریر:
پر از خوشی میشویم اگر سر بزنید به ما.
بعد مابعدالتحریر:
بعد یک دل سیر گپ بزنیم که چرا چالش دارم با زنهایی که مردها از زبانشان مینویسند: «کمی زن باشید». | 417 |
| 8 | تئاتر از تئاتر میزبان «کبوتری ناگهان» اثر محمد چرمشیر به کارگردانی امین عسگری است.
جمعه ۲۰ شهریور، ساعت ۱۸، سالن مکتب تهران
برای کسب اطلاعات بیشتر و رزرو با شمارهی درج شده تماس بگیرید.
رویداد نمایشنامهخوانی تئاتر از تئاتر حامی تمامی هنرجوها، دانشجوهای رشتههای نمایشی و تمامی علاقهمندان به هنر تئاتر است.
@public_relations_MaktabTehran
@theatre_as_theatre | 296 |
| 9 | کارگاههای پیشِ رو با فاطمه ابراهیمی:
کلاسهای خصوصی اگر زمانبندیتون طوریه که نمیتونید در کارگاهها شرکت کنید میتونیم باهم و در زمانی که برای هر دومون مناسب باشه، پیش بریم.
شبنویسی اگر میخواین از شنبه تا تا سهشنبه رو با نوشتن برای بهترزیستن درگیر باشید، میتونید در کارگاههای هفتگی شبنویسی شرکت کنید.
نوشتاردرمانی هم برای شما که مینویسید و نمیخواید نویسنده بشید بلکه برای بهترزیستن از نوشتن استفاده میکنید، خیلیییی مفیده و میتونه کلی فرایند نوشتن رو براتون اصلاح و مفیدتر بکنه.
خودمراقبتی در زندگی نویسندگی خیلیها اینجا نویسنده هستند و نوشتن از خودشون براشون خیلی سخته. یا توی جهان نویسندگی احساس میکنن داره بهشون سخت میگذره یا تعادل به هم خورده، اینجا با هم نظم و تعادل و سادهگرفتن رو تمرین میکنیم.
کتابچهات را بنویس اگر که دوست داری یه اثر کوتاه و منسجم داشته باشی، این کارگاه برات عالی خواهد بود.
@fatemehebrahimi_ir | 252 |
| 10 | برای آسترید شدن
یا
پیپی جوراب بلنده، هرگز بزرگ نمیشود
دیروز «Becoming Astid» را دیدم. دوباره.
قصهی زندگی یک نویسندهی داستانهای کودکانه.
دخترک خیالباف بازیگوشی که میشود دوستش داشت و خوش بود با خوشیهاش. مامان مضطرب است و تحذیر میدهد. شب باید یک ساعت زودتر از برادرش به خانه برگردد. نباید توی کلیسا بازیگوشی کند. اگر خاست به آقای بلومبرگ کمک کند برای نشریهی محلی، باید به کارهای خانه و مزرعه هم برسد. مامان میترسد انگار از آزادیش.
کلمه بازی میکنند با آقای روزنامهچی:
من میگویم روزنامه
تو میگویی ماشین تحریر
جوهر پرینتر
برگه
اخبار
نور
میگویم آینده
تو میگویی «آزادی»
آقای روزنامهچی که بعد از مرگ همسر اولش با ۷ بچه تنها مانده، حالا دارد با زن دومش میجنگد برای طلاق. بچهشان سقط شده و زن در از خشم و رنجش است.
این وسط آسترید ۱۶ـ۱۷ ساله هم مجله برداشته که برود سلمانی تا گیسهاش را ببرد و آلاگارسون کند شبیه عکس توی مجله و از خوشی جوانی و آزادیش لذت ببرد. لذت میبرد. دل میبرد. و حامله شدن.
مامان میگوید کسی نباید ببیند. بابا حرف نمیزند. چشمهاش شمشیر میزنند وقتی آقای روزنامهچی میگوید عاشق آسترید است و باهاش ازدواج میکند، بعد از طلاق آن یکی.
دخترک مجبور میشود برود از شهر کوچکشان. به مدرسهای برای آموزش منشیگری. همکلاسیهاش، دخترهایی شبیه خودش. قشنگ و به روز و فقیر و درمانده و بچهای بیپدر هم شاید.
روزنامهچی سر میزند بهش. که یکبار بگوید باید بچه را قایم کنند. که آن همسر در حال طلاق، نتواند به زندان بیندازدش، به جرم زنای محصنه. هفتتا بچهی بیمادرش، تنها چه کنند.
آسترید میرود دانمارک. زایمان و سپردن بچه به مادرخاندهای و بعد.
همهی اینها را برایتان تعریف کردم تا برسیم به این نقطه که مادرخانده پستانهای آسترید را میبندد تا بند بیاید جریان تولید شیر مادر. میگوید چند روزی درد دارد اما باید تحمل کند تا تمام شود. آسترید اگر برای کریسمس برنگردد به شهرشان، آبروریزیست. بر میگردد. مامان حالا تیمار میکند و براش میبندد آن پستهای دردناک را، بیحرف. آسترید تعریف میکند که اسم بچه را گذاشته لارش، اما لاسه صدایش میکند.
مامان توی فیلم نمیگوید اما من میشنوم که ترس از همین درد بود. که کسی از آزادی ما مراقبت نمیکند. که زن شاد و آزاد درخشنده ست. آن وقت پنجه میاندازند برای گرفتن و داشتنش، در قفس انداختنش. حالا از آن خوشی آزادی، این دردها باقی مانده در جان و تنت. که فرزندت، پارهی تنت، همانی که جز تو هیچکس را ندارد، مانده جای دیگری و به زنی میگوید «مامان» که تو نیستی. | 298 |
| 11 | ماریسیو چند تا دختر دارد؟
کشید بار تن نتوانستم و ولو شدم روی کاناپه. کنترل برداشتم و رسید به شبکه چهار عزیز و فیلم «داستان مصور». رسیدم به آنجای قصه که با روزنامهی عصر قرار کرده تا روزی یک طرح تحویل بدهد برای چاپ. از شغلش استعفا میدهد تا از نقاشی پول در بیاورد.
دخل و خرج جور نیست و دو تا دختر دارد. پس نقاشیهاش را میزند زیر بغل و میرود در به در، دنبال روزنامهها و ناشران و ساختن مجلهای با دوستش.
تو این میون میرسد به پیرمردی که میپرسد «تو مگه تیم داری؟» از طرحهای قدیمیتر، سگ روزنامهی عصر را میشناخت و دلش میخواست از همانها ببیند. ماریسیو میگوید میشود از همانها برایت بیاورم. میروند تا کتابی از داستانهای مصورش چاپ کنند و اینطوری میشود که «بیدو» همان سگ بانمک کارتونهای قدیمی، آبی میشود.
طرح پسر کوچولو با موهای پیازچههای به چشمتان آشنا نمیآید؟
شکوفه و شکوفایی.
رکود و تعطیلی نشر کودکان.
نداری و ناسازی روزگار. میگفت انگ توطئهگر زدهاند بهش.
مامان بزرگ میگوید «راه تو راه روشناییه! تو از پس همهش بر میای».
۱۱۸ کلیشه دارد از طرحهاش. راه میافتد در به در سراغ روزنامه و مجلههای شهرهای اطراف تا بشود همزمان از ۱۱۸ تا طرح پول در بیاورد.
بچهی سوم که به دنیا میآید نام خودش را میگذارد هوراسیو، بچه دایناسوری که میکشید تا پایش برسد به نشریههای شهرهای بزرگ، ریودوژانیرو. بچهها عاشق داستانهاش، نقاشیهاش.
ماجرا تا اینجا نمیرسد به پول قلمبه و درآمد حسابی. همکارش میگوید میداند مشکلش کجاست: «زنستیزی»!
در این حد هم که نبود. اما حالا باید بدود دنبال «داستان دخترونه». دیوانه زنگ میزند از مامان بزرگ ایده بگیرد. هنوز هم یادش نمیآید که سه تا دختر کوچولوی بانمک توی خانهاش -هوم آفیسش- دارند وول میخورند و ماجرا دارند.
حالا دختر کوچولوهای توی پارک هم بهش میگویند مونیکا رو از طرف ما بوس کن!
-اصلن نگاه توجه زن جماعت هر طرف که برود برنده است-.
اینجوری بود که ماریسیو خاطرات کودکیش را نجات داد. بعد هم تا میشد کودکی کرد و خیال بافت و بیمرز شد.
روزهایی که از رؤیاش دست نکشید، یاد گرفت که رؤیاها از ما دست نمیکشند، مائوریسیو دسوزا.
تماشای فیلمهای زندگینامهی آرتیستها همیشه خوشم میکند. | 375 |
| 12 | دردناک هدیهات را به جان بپذیر
دل برداشتن که یک باره نیست. بالاخره دانه دانه، رشته رشته بافته شده جانت به خیالش. تافته کافتن که آسان نیست. تازه بعد هم کلاف، پیچ خورده و خاطرهدار است.
متنفری از هر که دوستش دارد و دوست داردش. گاهی حواله میدهی به گور پدرش، گاهی جیغزخم که چرا نشد جوری که میخاستی/میخاستید. لابد چیزهایی بوده که با هم ساخته بودید. یا اصلن شاید سررشتهی این خیالها را خودش داده بود به دستت که تو بافتی. هرچند حالا به انکار باشد و گردن نگیرد.
از میان جمع خزیدم کنجی تا خاطره ثبت کنم از شکل اندوه و شکستن آدمی زاده.
صدای جیغخندهی یکی میآید که ازش متنفرم. از همه متنفرم. حالا از همه متنفرم.
صدای نیلبک مارافساست که میآید از اتاق بغلی. دو تا قرص علفی میاندازم بالا تا سرحال شوم و امشب را سرمایه کنم برای خلق، آفرینش ماندگار. خلق بهشت خودم. | 358 |
| 13 | 💬 حالا نوبت کیه حرف بزنه؟
این نوکتاب شامل ۵۰ تکگویهی یک صفحهییست. بعضی آدمها در چند تکگویه نقش گرفتهاند. باقیشان یکبار با ماجرایی پیدا شدهاند و نوبت بعدیشان بسته به نظر شماست. این کتاب مجالیست برای بلندبلند خاندن در خلوت و اتودی برای علاقهمندان دور و نزدیک تئاتر.
نویسنده در پیام سپاسمندیاش مینویسد:
🟣ممنون و قدردانم از استاد کلانتری که چه خون دلی خوردند تا کار در آید.
🟡 دنیایی مدیون صبر و سلیقهی مرتضی عباسی هستم که فقط خودشان میدانند چه خونی به دلشان کردیم تا بالاخره کتابدار شدیم.
🟢سپس سپاسگزارم از مبینا ملائی که هوایم را داشت برای نوشتن از این لحظه. | 390 |
| 14 | دیالوگباز
امروز سهشنبه است و کرکره را بالا دادم تا پست امروز تئاتراه را هوا کنم. روز سوم چالش دیالوگبازی. در چالش دیالوگبازی، هر روز یک دیالوگ می خانم از نمایشنامهنویسان بزرگ. و بعد به مشقبازی تمرین میکنم در جمع کردن دیالوگ. که امروز چه دیالوگ جالبی شنیدم، گفتم یا خیال کردم.
اول قرار بود تمرین نوشتن دیالوگ باشد. بعد الهه علیزاده فکری کرد و گفت بیا آسانترش کنیم، اگر دیالوگی امروز توجهمان را جلب کرد آنجا ثبت کنیم. میتوانید همراه شوید تا دستجمعی بازی کنیم و خوش بگذرانیم.
مابعدالتحریر:
راستی امروز غروب در مکتب تهران رویداد نمایشنامهخانی (نمایشنامهخوانی) برقرار است با حضور محمد رضاییراد. میاید تا نمایشنامهی «او» را بخاند.
راه ارتباط
09961755707
@public_relations_MaktabTehran | 473 |
| 15 | اینبار، «تئاتر از تئاتر» میزبانِ محمد رضاییراد است؛ برای خواندنِ «او».
نمایشنامهای از حضورها و غیابها، از آنچه میانِ آدمها گفته میشود و آنچه در سکوت باقی میماند.
و اینبار، کلمات با صدای نویسندهشان به خانه بازمیگردند.
محمد رضاییراد، «او» را میخواند.
09961755707
@public_relations_MaktabTehran
This time, Theatre from Theatre welcomes Mohammad Rezae Rad for a reading of He.
A play of presences and absences, of what is said between people and what remains in silence.
And this time, the words return home in the voice of their writer.
Mohammad Rezaei Rad reads He. | 413 |
| 16 | مشقبازی و دیالوگورزی
یکی از قدرتمندترین مونولوگهای متن مکبث، همین است که روی تئاتراه نوشتهام، در افتتاح چالش دیالوگورزی.
فردا، و فردا، و فردا Tomorrow, and tomorrow, and tomorrow
مکبث میگوید. بعد از قتل پادشاه دانکن و آنِ شنیدن خبر مرگ لیدیش.
اولین بار در یک سریال آبکی خارجکی دیدم. که یک آدمکش سفارشی، راهش میافتد به کلاس بازیگری و پروژهی پایان ترمشان اجرای بریدههایی از متون شکسپیر است. دختر قصه میخاهد نمایشگرِ جلوهگر قویتری باشد روی صحنه. و زنها در متون کلاسیک همه کم رمق. جای هنرنماییهای چالشی نیست. از قدیم هم همین بوده. سارا برنارد زنی بود که نقش هملت را بازی میکرد نه چون می خاست مردانه باشد یا مرد بنماید. زنان در نوشتهها کم عمق و بیاثر بودند.
خلاصه! دختر فیلم خاست این منولوگ مکبث را بگوید و به «انرژی» و اثر پارتنر نیاز داشت تا «لحظه» خلق کند. جملهی بازیگر مرد -همان آدمکش سفارشی- کوتاه بود. اما حضور بازیگر چنان قوی که کار در آمد.
حالا میخاهم روزانه دیالوگورزی را تمرین کنم. هر چقدر آبکی یا بینمک. غرض استمرار است. کمکم نیازش هم پررنگ میشود تا بیفتم دنبال مطالعه و مرور منابع دیالوگنویسی.
هر روز پستی هوا میشود در وبگاه تئاتراه. دیالوگ یک نویسندهی گردنکلفت را میخانیم و مشقبازی خودمان را همان پایین ثبت میکنیم برای همسفری. هستید؟
خوب بشود اگر هر شب هم اینجا، روزگفتار هوا کنم برای مرور و خاندن این مشقبازیها و آموختن کنار هم. | 395 |
| 17 | ▪️آشنایی مختصر با موسیقی زیبای چهارفصل، اثر ویوالدی
@NazariyehAdabi | 357 |
| 18 | درس امروز
اگر دنیای خودم را خلق نکنم، در دنیای دیگران تلف میشوم. قدرناشناسیست این کار با زندگی. | 639 |
| 19 | قانون در طب
امروز، روز پزشک است. کانال تئاتری مورد علاقهام عکس نویسندگان پزشک را هوا کرده. از آنتون چخوف عزیزم تا غلامحسین ساعدی. سامرست موآم و سلین و بهرام صادقی هم پزشک بودهاند. خوب بگردیم باز هم هست لابد. این دکترها که هم درد تن آدمی را میفهمند هم درمان جان آدمی را بلدند.
بروم برای دوستان پزشکم یک قصه ببافم که دلمان بیشتر به هم گره بخورد. | 509 |
| 20 | خطرنج یادتان هست؟
شنیدن این نشست را خیلی پیشنهاد میکنم. | 564 |
