ar
Feedback
پاتیل | باده علوی

پاتیل | باده علوی

الذهاب إلى القناة على Telegram

حالا چرا پاتیل؟ چون مست و پاتیل چون هر روز یه پاتیل آش می‌پزم یه وجب روغن روش

إظهار المزيد
739
المشتركون
-124 ساعات
-37 أيام
+1330 أيام

جاري تحميل البيانات...

سحابة العلامات
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
الإشارات الواردة والصادرة
---
---
---
---
---
---
جذب المشتركين
سبتمبر '26
سبتمبر '26
+33
في 1 قنوات
أغسطس '26
+28
في 1 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+44
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+34
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '26
+4
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+3
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+1
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+6
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '26
+7
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+20
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+46
في 3 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+36
في 4 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+92
في 1 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+31
في 3 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+60
في 9 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+29
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '25
+45
في 3 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+49
في 2 قنوات
Get PRO
مارس '25
+41
في 4 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+47
في 4 قنوات
Get PRO
يناير '25
+92
في 12 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+142
في 16 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+105
في 9 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+39
في 8 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+52
في 14 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+201
في 8 قنوات
Get PRO
يوليو '240
في 7 قنوات
Get PRO
يونيو '240
في 5 قنوات
Get PRO
مايو '24
+82
في 4 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
20 سبتمبر0
19 سبتمبر+1
18 سبتمبر0
17 سبتمبر+1
16 سبتمبر0
15 سبتمبر0
14 سبتمبر+2
13 سبتمبر0
12 سبتمبر+2
11 سبتمبر+1
10 سبتمبر0
09 سبتمبر0
08 سبتمبر0
07 سبتمبر+2
06 سبتمبر+1
05 سبتمبر0
04 سبتمبر+5
03 سبتمبر+2
02 سبتمبر+13
01 سبتمبر+3
منشورات القناة
بخشی از سخنان یوناس مکاس درباره هنرمندان معمولی ArtArchive5

2
جنونانی - چرا آدم‌ها خرابکاری می‌کنن؟ - خب، اون لحظه به نطرشون کار درستی بوده.‌
128
3
کبوتری ناگهان روز اول تئاتراه را خوب در خاطر دارم. ۲۹ دی سال ۱۴۰۳. چرا؟! چون روزها را می‌شمارم از وقتی پا گذاشته‌ام به اولین نشست حضوری مدرسه نویسندگی. آن وقت شده بود ۳۶۵ روز. اتفاق نیک دیگری هم بود آن روز، پیچیده در لفاف گزنده‌‌ای. در نشست اول وبینار، درباره‌ی تجربه‌ی تماشای «نامه‌نویس» گفتم و خاندن بخشی از آن. حالا در آستانه‌ی پاییز دو سال بعد، خوانده شده‌ام به گروه همان آقای کارگردان، تا در تجربه‌ی نمایشنامه‌خانی همسفرشان باشم. گروه بزرگی از خانم‌های هنرمند که هر یک جهانی دارند و شوقی. و کارگردان صبوری که خوب می‌شناسد زیر و بالای کار خودش را. گروه برای اجرای صحنه‌ای آماده می‌شود و نزدیک سالی‌ست که تمرین می‌کنند با هم. برای حضور در فستیوال نمایشنامه‌خوانی مکتب، تئاتر از تئاتر، کسی کم بود تا توصیف صحنه‌ها را بخاند. نیک‌بخت من که بالاخره سهمی کنارشان یافتم. مابعدالتحریر: پر از خوشی می‌شویم اگر سر بزنید به ما. بعد مابعدالتحریر: بعد یک دل سیر گپ بزنیم که چرا چالش دارم با زن‌هایی که مردها از زبانشان می‌نویسند: «کمی زن باشید».
247
4
تئاتر از تئاتر میزبان «کبوتری ناگهان» اثر محمد چرمشیر به کارگردانی امین عسگری است. جمعه ۲۰ شهریور، ساعت ۱۸، سالن مکتب تهران ب
تئاتر از تئاتر میزبان «کبوتری ناگهان» اثر محمد چرمشیر به کارگردانی امین عسگری است. جمعه ۲۰ شهریور، ساعت ۱۸، سالن مکتب تهران برای کسب اطلاعات بیشتر و رزرو با شماره‌ی درج شده تماس بگیرید. رویداد نمایشنامه‌خوانی تئاتر از تئاتر حامی تمامی هنرجوها، دانشجوهای رشته‌های نمایشی و تمامی علاقه‌مندان به هنر تئاتر است. @public_relations_MaktabTehran @theatre_as_theatre
210
5
کارگاه‌های پیشِ رو با فاطمه ابراهیمی: کلاس‌های خصوصی اگر زمان‌بندی‌تون طوریه که نمی‌تونید در کارگاه‌ها شرکت کنید می‌تونیم باهم و در زمانی که برای هر دومون مناسب باشه، پیش بریم. شب‌نویسی اگر می‌خواین از شنبه تا تا سه‌شنبه رو با نوشتن برای بهترزیستن درگیر باشید، می‌تونید در کارگاه‌های هفتگی شب‌نویسی شرکت کنید. نوشتاردرمانی هم برای شما که می‌نویسید و نمی‌خواید نویسنده بشید بلکه برای بهترزیستن از نوشتن استفاده می‌کنید، خیلیییی مفیده و می‌تونه کلی فرایند نوشتن رو براتون اصلاح و مفیدتر بکنه. خودمراقبتی در زندگی نویسندگی خیلی‌ها این‌جا نویسنده هستند و نوشتن از خودشون براشون خیلی سخته. یا توی جهان نویسندگی احساس می‌کنن داره بهشون سخت می‌گذره یا تعادل به هم خورده، این‌جا با هم نظم و تعادل و ساده‌گرفتن رو تمرین می‌کنیم. کتابچه‌ات را بنویس اگر که دوست داری یه اثر کوتاه و منسجم داشته باشی، این کارگاه برات عالی خواهد بود. @fatemehebrahimi_ir
177
6
برای آسترید شدن یا پی‌پی جوراب بلنده، هرگز بزرگ نمی‌شود دیروز «Becoming Astid» را دیدم. دوباره. قصه‌ی زندگی یک نویسنده‌ی داستان‌های کودکانه. دخترک خیالباف بازیگوشی که می‌شود دوستش داشت و خوش بود با خوشی‌هاش. مامان مضطرب است و تحذیر می‌دهد. شب‌ باید یک ساعت زودتر از برادرش به خانه برگردد. نباید توی کلیسا بازیگوشی کند. اگر خاست به آقای بلومبرگ کمک کند برای نشریه‌ی محلی، باید به کارهای خانه و مزرعه هم برسد.‌ مامان می‌ترسد انگار از آزادی‌ش. کلمه بازی می‌کنند با آقای روزنامه‌چی: من می‌گویم روزنامه تو می‌گویی ماشین تحریر جوهر پرینتر برگه اخبار نور می‌گویم آینده تو می‌گویی «آزادی» آقای روزنامه‌چی که بعد از مرگ همسر اولش با ۷ بچه تنها مانده، حالا دارد با زن دومش می‌جنگد برای طلاق. بچه‌شان سقط شده و زن در از خشم و رنجش است. این وسط آسترید ۱۶ـ۱۷ ساله هم مجله برداشته که برود سلمانی تا گیس‌هاش را ببرد و آلاگارسون کند شبیه عکس توی مجله و از خوشی جوانی و آزادی‌ش لذت ببرد. لذت می‌برد. دل می‌برد. و حامله شدن. مامان می‌گوید کسی نباید ببیند. بابا حرف نمی‌زند. چشم‌هاش شمشیر می‌زنند وقتی آقای روزنامه‌چی می‌گوید عاشق آسترید است و باهاش ازدواج می‌کند، بعد از طلاق آن یکی. دخترک مجبور می‌شود برود از شهر کوچکشان. به مدرسه‌ای برای آموزش منشی‌گری. همکلاسی‌هاش، دخترهایی شبیه خودش. قشنگ و به روز و فقیر و درمانده و بچه‌ای بی‌پدر هم شاید. روزنامه‌چی سر می‌زند بهش. که یک‌بار بگوید باید بچه را قایم کنند. که آن همسر در حال طلاق، نتواند به زندان بیندازدش، به جرم زنای محصنه. هفت‌تا بچه‌‌ی بی‌مادرش، تنها چه کنند. آسترید می‌رود دانمارک. زایمان و سپردن بچه به مادرخانده‌‌ای و بعد. همه‌ی این‌ها را برایتان تعریف کردم تا برسیم به این نقطه که مادرخانده پستان‌های آسترید را می‌بندد تا بند بیاید جریان تولید شیر مادر. می‌گوید چند روزی درد دارد اما باید تحمل کند تا تمام شود. آسترید اگر برای کریسمس برنگردد به شهرشان، آبروریزی‌ست. بر می‌گردد. مامان حالا تیمار می‌کند و براش می‌بندد آن پستهای دردناک را، بی‌حرف. آسترید تعریف می‌کند که اسم بچه را گذاشته لارش، اما لاسه صدایش می‌کند. مامان توی فیلم نمی‌گوید اما من می‌شنوم که ترس از همین درد بود. که کسی از آزادی ما مراقبت نمی‌کند. که زن شاد و آزاد درخشنده ست‌. آن وقت پنجه می‌اندازند برای گرفتن و داشتنش، در قفس انداختنش. حالا از آن خوشی آزادی، این دردها باقی مانده در جان و تنت. که فرزندت، پاره‌ی تنت، همانی که جز تو هیچکس را ندارد، مانده جای دیگری و به زنی می‌گوید «مامان» که تو نیستی.
220
7
ماریسیو چند تا دختر دارد؟ کشید بار تن نتوانستم و ولو شدم روی کاناپه. کنترل برداشتم و رسید به شبکه چهار عزیز و فیلم «داستان مصور». رسیدم به آنجای قصه که با روزنامه‌ی عصر قرار کرده تا روزی یک طرح تحویل بدهد برای چاپ. از شغلش استعفا می‌دهد تا از نقاشی پول در بیاورد. دخل و خرج جور نیست و دو تا دختر دارد. پس نقاشی‌هاش را می‌زند زیر بغل و می‌رود در به در، دنبال روزنامه‌ها و ناشران و ساختن مجله‌ای با دوستش. تو این میون می‌رسد به پیرمردی که می‌پرسد «تو مگه تیم داری؟» از طرح‌های قدیمی‌تر، سگ روزنامه‌ی عصر را می‌شناخت و دلش می‌خواست از همان‌ها ببیند. ماریسیو می‌گوید می‌شود از همان‌ها برایت بیاورم.‌ می‌روند تا کتابی از داستان‌های مصورش چاپ کنند و این‌طوری می‌شود که «بیدو» همان سگ بانمک کارتون‌های قدیمی، آبی می‌شود. طرح پسر کوچولو با موهای پیازچه‌های به چشمتان آشنا نمی‌آید؟ شکوفه و شکوفایی. رکود و تعطیلی نشر کودکان. نداری و ناسازی روزگار. می‌گفت انگ توطئه‌گر زده‌اند بهش. مامان بزرگ می‌گوید «راه تو راه روشناییه! تو از پس همه‌‌ش بر میای». ۱۱۸ کلیشه دارد از طرح‌هاش. راه می‌افتد در به در سراغ روزنامه‌ و مجله‌های شهرهای اطراف تا بشود همزمان از ۱۱۸ تا طرح پول در بیاورد. بچه‌ی سوم که به دنیا می‌آید نام خودش را می‌گذارد هوراسیو، بچه دایناسوری که می‌کشید تا پایش برسد به نشریه‌های شهرهای بزرگ، ریودوژانیرو. بچه‌ها عاشق داستان‌هاش، نقاشی‌هاش. ماجرا تا این‌جا نمی‌رسد به پول قلمبه و درآمد حسابی. همکارش می‌گوید می‌داند مشکلش کجاست: «زن‌ستیزی»! در این حد هم که نبود. اما حالا باید بدود دنبال «داستان دخترونه». دیوانه زنگ می‌زند از مامان بزرگ ایده بگیرد. هنوز هم یادش نمی‌آید که سه تا دختر کوچولوی بانمک توی خانه‌اش -هوم آفیسش- دارند وول می‌خورند و ماجرا دارند. حالا دختر کوچولوهای توی پارک هم بهش می‌گویند مونیکا رو از طرف ما بوس کن! -اصلن نگاه توجه زن جماعت هر طرف که برود برنده است-. این‌جوری بود که ماریسیو خاطرات کودکی‌ش را نجات داد. بعد هم تا می‌شد کودکی کرد و خیال بافت و بی‌مرز شد. روزهایی که از رؤیاش دست نکشید، یاد گرفت که رؤیاها از ما دست نمی‌کشند، مائوریسیو دسوزا. تماشای فیلم‌های زندگی‌نامه‌ی آرتیست‌ها همیشه خوشم می‌کند.
312
8
دردناک هدیه‌ات را به جان بپذیر دل برداشتن که یک باره نیست. بالاخره دانه دانه‌، رشته رشته بافته شده‌ جانت به خیالش. تافته کافتن که آسان نیست. تازه بعد هم کلاف، پیچ خورده و خاطره‌دار است. متنفری از هر که دوستش دارد و دوست داردش. گاهی حواله میدهی به گور پدرش، گاهی جیغزخم که چرا نشد جوری که می‌خاستی/می‌خاستید. لابد چیزهایی بوده که با هم ساخته بودید. یا اصلن شاید سررشته‌ی این خیال‌ها را خودش داده بود به دستت که تو بافتی. هرچند حالا به انکار باشد و گردن نگیرد. از میان جمع خزیدم کنجی تا خاطره ثبت کنم از شکل اندوه و شکستن آدمی زاده. صدای جیغخنده‌ی یکی می‌آید که ازش متنفرم. از همه متنفرم. حالا از همه متنفرم. صدای نی‌لبک مارافسا‌ست که می‌آید از اتاق بغلی. دو تا قرص علفی می‌اندازم بالا تا سرحال شوم و امشب را سرمایه کنم برای خلق، آفرینش ماندگار. خلق بهشت خودم.
325
9
💬 حالا نوبت کیه حرف بزنه؟ این نوکتاب شامل ۵۰ تکگویه‌ی یک‌ صفحه‌یی‌ست. بعضی آدم‌ها در چند تکگویه‌ نقش گرفته‌اند. باقی‌شان یک‌بار با ماجرایی پیدا شده‌اند و نوبت بعدی‌شان بسته به نظر شماست. این کتاب مجالی‌ست برای بلندبلند خاندن در خلوت و اتودی برای علاقه‌مندان دور و نزدیک تئاتر. نویسنده در پیام سپاسمندی‌اش می‌نویسد: 🟣ممنون و قدردانم از استاد کلانتری که چه خون دلی خوردند تا کار در آید. 🟡 دنیایی مدیون صبر و سلیقه‌ی مرتضی عباسی هستم که فقط خودشان می‌دانند چه خونی به دلشان کردیم تا بالاخره کتاب‌دار شدیم. 🟢سپس سپاسگزارم از مبینا ملائی که هوایم را داشت برای نوشتن از این لحظه.
348
10
دیالوگ‌باز امروز سه‌شنبه است و کرکره را بالا دادم تا پست امروز تئاتراه را هوا کنم. روز سوم چالش دیالوگ‌بازی. در چالش دیالوگ‌بازی، هر روز یک دیالوگ می خانم از نمایشنامه‌نویسان بزرگ. و بعد به مشق‌بازی تمرین می‌کنم در جمع کردن دیالوگ. که امروز چه دیالوگ جالبی شنیدم، گفتم یا خیال کردم. اول قرار بود تمرین نوشتن دیالوگ باشد. بعد الهه علیزاده فکری کرد و گفت بیا آسان‌ترش کنیم، اگر دیالوگی امروز توجهمان را جلب کرد آن‌جا ثبت کنیم. می‌توانید همراه شوید تا دست‌جمعی بازی کنیم و خوش بگذرانیم. مابعدالتحریر: راستی امروز غروب در مکتب تهران رویداد نمایشنامه‌خانی (نمایشنامه‌خوانی) برقرار است با حضور محمد رضایی‌راد. می‌اید تا نمایشنامه‌ی «او» را بخاند. راه ارتباط 09961755707 @public_relations_MaktabTehran
438
11
این‌بار، «تئاتر از تئاتر» میزبانِ محمد رضایی‌راد است؛ برای خواندنِ «او». نمایشنامه‌ای از حضورها و غیاب‌ها، از آن‌چه میانِ آدم
این‌بار، «تئاتر از تئاتر» میزبانِ محمد رضایی‌راد است؛ برای خواندنِ «او». نمایشنامه‌ای از حضورها و غیاب‌ها، از آن‌چه میانِ آدم‌ها گفته می‌شود و آن‌چه در سکوت باقی می‌ماند. و این‌بار، کلمات با صدای نویسنده‌شان به خانه بازمی‌گردند. محمد رضایی‌راد، «او» را می‌خواند. 09961755707 @public_relations_MaktabTehran This time, Theatre from Theatre welcomes Mohammad Rezae Rad for a reading of He. A play of presences and absences, of what is said between people and what remains in silence. And this time, the words return home in the voice of their writer. Mohammad Rezaei Rad reads He.
376
12
مشقبازی و دیالوگ‌ورزی یکی از قدرتمندترین مونولوگ‌های متن مکبث، همین است که روی تئاتراه نوشته‌ام، در افتتاح چالش دیالوگ‌ورزی. فردا، و فردا، و فردا Tomorrow, and tomorrow, and tomorrow مکبث می‌گوید. بعد از قتل پادشاه دانکن و آنِ شنیدن خبر مرگ لیدی‌ش. اولین بار در یک سریال آبکی خارجکی دیدم. که یک آدمکش سفارشی، راهش می‌افتد به کلاس بازیگری و پروژه‌ی پایان ترم‌شان اجرای بریده‌هایی از متون شکسپیر است. دختر قصه می‌خاهد نمایش‌گرِ جلوه‌گر قوی‌تری باشد روی صحنه. و زن‌ها در متون کلاسیک همه کم رمق. جای هنرنمایی‌های چالشی نیست. از قدیم هم همین بوده. سارا برنارد زنی بود که نقش هملت را بازی می‌کرد نه چون می خاست مردانه باشد یا مرد بنماید. زنان در نوشته‌ها کم عمق و بی‌اثر بودند. خلاصه! دختر فیلم خاست این منولوگ مکبث را بگوید و به «انرژی» و اثر پارتنر نیاز داشت تا «لحظه» خلق کند. جمله‌ی بازیگر مرد -همان آدمکش سفارشی- کوتاه بود. اما حضور بازیگر چنان قوی که کار در آمد. حالا می‌خاهم روزانه دیالوگ‌ورزی را تمرین کنم. هر چقدر آبکی یا بی‌نمک. غرض استمرار است. کم‌کم نیازش هم پررنگ می‌شود تا بیفتم دنبال مطالعه و مرور منابع دیالوگ‌نویسی. هر روز پستی هوا می‌شود در وبگاه تئاتراه. دیالوگ یک نویسنده‌ی گردن‌کلفت را می‌خانیم و مشقبازی خودمان را همان پایین ثبت می‌کنیم برای همسفری. هستید؟ خوب بشود اگر هر شب هم اینجا، روزگفتار هوا کنم برای مرور و خاندن این مشقبازی‌ها و آموختن کنار هم.
352
13
▪️آشنایی مختصر با موسیقی زیبای چهارفصل، اثر ویوالدی @NazariyehAdabi
▪️آشنایی مختصر با موسیقی زیبای چهارفصل، اثر ویوالدی @NazariyehAdabi
329
14
درس امروز اگر دنیای خودم را خلق نکنم، در دنیای دیگران تلف می‌شوم. قدرناشناسی‌ست این کار با زندگی‌.
613
15
قانون در طب امروز، روز پزشک است. کانال تئاتری مورد علاقه‌ام عکس نویسندگان پزشک را هوا کرده. از آنتون چخوف عزیزم تا غلامحسین ساعدی. سامرست موآم و سلین و بهرام صادقی هم پزشک بوده‌اند. خوب بگردیم باز هم هست لابد.‌ این دکترها که هم درد تن آدمی را می‌فهمند هم درمان جان آدمی را بلدند. بروم برای دوستان پزشکم یک قصه ببافم که دلمان بیشتر به هم گره بخورد.
504
16
خطرنج یادتان هست؟ شنیدن این نشست را خیلی پیشنهاد می‌کنم.
564
17
#سخنرانی #تصرف_عدوانی #لنا_آندرشون #سعید_مقدم #سامرند_سلیمی #بهاره_محمدنیا #محمدعلی_نیازی #الهام_فلاح 🔸 دربارهٔ کتاب «تصرف ع
#سخنرانی #تصرف_عدوانی #لنا_آندرشون #سعید_مقدم #سامرند_سلیمی #بهاره_محمدنیا #محمدعلی_نیازی #الهام_فلاح 🔸 دربارهٔ کتاب «تصرف عُدوانی» نوشتهٔ لنا آندرشون 🎙️ سامرند سلیمی 🎙️ بهاره محمدنیا 🎙️ محمدعلی نیازی 🎙️ الهام فلاح 📌 آذر ماه ۱۴۰۳ منبع: بوکلند مارکیز تهران ⏳ دو ساعت و ۱۰ دقیقه 🔻🔻🔻
1
18
کانال بایگانی | کانال بایگانی‌پژوه
502
19
دیوانه شو، نه کمتر میرزا رضا نائینی برای پیشرفت تمدن، به سه اصل اعتقاد داشت: مدرسه، روزنامه، تئاتر. حالا شاید بتوان سینما را رسانه‌ی قدرتمندتری حساب کرد، اما کار تئاتر را نمی‌کند. در تئاتر تو خلق/تماشا می‌کنی با آگاهی از میرایی. اینکه لحظه می‌میرد، اثر می‌میرد و تمام می‌شود و آنی دیگر نیست. نیست شده‌. همراهت نیست و هرگز دیگر تکرار نمی‌شود. بیایید چانه نزنیم چرا نشود جمع این هر دو ضد، عشق بورزیم به میرایی تئاتر و مانایی سینما.
552
20
بیا و ادویه بپاش به زندگی ما توی همه‌ی رابطه‌هات همینجوری چمدان به دستی؟ شبیه گنگسترهای سینما، آماده‌باش که در عرض سیم ثانیه همه چیز را رها کنی و بری. رفتنِ تمیز. اصل که رفتن نیست. اصل اصل اصل آزادی‌ست. آزادی. بی‌لکنت. که اگر نرفته‌ای، نه چون گیر و گره داری. آزاد باشی به رفتن و بمانی. خودت مانده باشی. چه می‌شود اگر بگویی نه و بروی همین حالا؟ ریشه نینداخته‌ای که هیچ‌جا. درخت که نبودی. نشدی. ریشه‌هات را بگذار روی شانه‌ی خودت و بیا جای جدید. که رفتن نه. آمدن.‌ مابعدالتحریر: روژان بدش می‌آید بگویم من رفتم. می‌گویم فردا می‌آیم.
516