فیلسوف مرده
Открыть в Telegram
چون «فلسفه تمرین مرگ است.» مخزن موسیقی: @TheDeadPlaylist آرشیو: @DeadPhilosopherArchive
Больше1 155
Подписчики
+424 часа
+117 дней
+8030 день
Архив постов
1 156
نمیدونم، دلم برای این چالشهای تلگرامی تنگ شده بود. حس میکنم از بعد جنگ خیلی از این چالشها به چشمم نخورده، الآن دارم فوروارد میکنم.
1 156
Repost from 𝖿𝗈𝗋𝖾𝗌𝗍 𝗅𝗂𝖻𝗋𝖺𝗋𝗒𖥧
ᝰ𝑪𝒉𝒂𝒍𝒍𝒆𝒏𝒈𝒆
forward this message and i’ll tell you which fictional character would relate to you the most.-from any book, movie, or series.
1 156
خب امروز آخرین روزه. دست نگه داشتم و میخواستم راجعبه داستان پاییز فکر کنم، میخواستم ببینم مشکل از کجاست. مینوشتم و مینوشتم اما مطمئن بودم یه جای کار ایراد داره. اصولاً سه تا احتمال وجود داره و از اونجایی که آرمینا پشتصحنه درست بهشون اشاره کرد، در قالب دیالوگ خودش بهتون میگم.
اولین گزینه اینه که چون قضیه برام سخت شده، دارم جا میزنم و باید مقاومت کنم. آرمینا اینجوری گفت «نویسندهی حرفهای بودن یه وقتایی نوشتن توی شرایطیه که لزوماً حال نمیکنی ولی باید پروژه رو تموم کنی.»
دومین احتمال اینه که داستانم برای الآن نیست، یعنی شاید باید بذارمش کنار و بعداً بنویسم. به قول آرمینا «یه وقتایی هم هست یهو میفهمی اون داستان برای اون زمان نیست. شاید نویسندهی حرفهای در اصل کسیه که بتونه تفاوت این دو تا رو تشخیص بده. زمانی برای رها کردن و زمانی برای جنگیدن.»
سومین حالتی هم هست و اونم اینه که اصلاً داستان درست نیست و باید شجاعتش رو داشته باشم و کامل بذارمش کنار.
تا آخر خرداد به خودم فرصت دادم بهش فکر کنم و ببینم کدوم یکی از احتمالات برای داستان صدق میکنه و خوشبختانه فکر میکنم به جواب رسیدم. اما از اونجایی که من بندهی دقیقهی نودم، میخوام تا آخر امروز بازم بهش فکر کنم، بالاپایینش کنم. آخرش بهتون میگم چه انتخابی کردم.
1 156
Repost from N/a
آدم با خودش میگه چطور بعد از تمام شدن این حجم از زندگانی، زیبایی و خوبی دنیا به سادگی متوقف نشد. بعد از کشتهشدن خوبی، چرا زمین تکه تکه نشد. خورشید نَمُرد.
1 156
Repost from دو دیوار و چندین گنجشک
استاد کیایی میگفت:« بزرگترین هدیهٔ ادبیات به منِ خواننده و استاد، یک نسبینگری شیرین بود برای درک آدمها، فهمیدن احساساتشون و جای اونها قراردادنِ خودم. اهمیت دادن از طریقِ نسبینگری.»🤍🌳
1 156
اینجای مصاحبهی سوزان سانتاگ که دربارهی اهمیت داستانها صحبت میکنه رو خیلی دوست دارم و به نظرم خیلی درست و مهمه.
1 156
Repost from N/a
໒᪲ 🩰🎭
⏝꫶⏝༷⏝꫶⏝༷⏝꫶⏝
𝓕orward this message to your channel, and I'll tell you what 𝓜ovie you are.
⏝꫶⏝༷⏝꫶⏝༷⏝꫶⏝
Limit : be join
1 156
Repost from N/a
+2
سلام این کوچک نیاز به خانوادهی مهربون و مسئولیتپذیر داره. تو بندرعباسه و برای شرایط نگهداریش به آیدی زیر پیغام بدید 💙.
@ne7jam
1 156
+8
شاید اگه ادیتهاش رو طی سالیان اینور و اونور نمیدیدم، تجربهی تازهتری میشد اما برام زیادی آشنا بود و تا حدودی تکراری. دوست دارم فکر کنم داستان همینجا تموم شده، همین پایان به نظرم درسته و شاید هرگز نرم سراغ دو تا فیلم بعدی. آنچه تو ذهنم موند صحنهی قبرستون بود؛ اینکه دختره میگفت اون کسایی که دیگران از مرگشون باخبر نشدن، انگار هرگز نمردن. گاهی اوقات دیالوگهاشون تکراری نبود چون که ادیت ازش دیده بودم بلکه چون حرفهایی بوده که گفتم یا شنیدم. نوستالژی عجیبی داشت.
Before Sunrise
[Richard Linklater]
#دفترخاطراتسینما
1 156
خب دیگه این پروژهی بازگشت به سینما رو براش هشتگ زدم و نظرم رو هم زیرشون مینویسم. بریم ببینیم خاطرات از سینما به کجا میرسه.
1 156
اشکال نداره. رفتم مهندسیای خوندم که هرگز قرار نیست به کارم بیاد و لحظهای دوسش نداشتم ولی عوضش دوباره رفتم سراغ آنچه بهش علاقه دارم.
1 156
یادمه به معلمم گفتم دوست دارم نویسنده بشم، بهم گفت داستان کوتاه بنویسم و بیارم نمایشگاه مدرسه. فکر نکنم کسی داستانم رو برداشته و خونده باشه اما میگفتن همه تحسینش کردن؛ تنها داستانی که تو نمایشگاه بود، بقیه همه کاردستی و آزمایشهای علمی بود.
همون معلم بهم نکتههای مثبت و منفی داستانم رو گفت؛ اولین کسی بود که داستانی ازم خونده، اولین کسی که تو زندگیم بهم نظرش رو گفت. تشویقم کرد. معلم شیمی بود اما انگار داشت منِ واقعی، منِ نویسنده رو میدید. بعد همون معلم برگشت به مادرم گفت استعداد ریاضی داره، نذارید تلف بشه، باید بره رشتهی ریاضیفیزیک. عجیبه، نه؟
1 156
البته در رابطهی خودم با معلمها نکتهی دیگهای هم آزارم میده؛ من توجهشون رو لازم دارم اما همیشه سکوت میکنم. نوعی تناقض در کاره که باعث میشه آنچه میخوام رو کسب نکنم و موجب میشه سر هر کلاسی سرخورده باشم، باعث میشه آنچه میخوام رو نگیرم. نوعی ارتباط، نوعی فهم دوطرفه میخوام که بهش نمیرسم. سوالها شکل نمیگیرن که بتونم دستم رو بلند کنم ولی همزمان تمایل دارم شنیده بشم. عذابآوره. معلم که نمیتونه صدای مغزم رو بشنوه، نمیتونه بفهمه چقدر دارم از یاد گرفتن لذت میبرم. اصلاً چرا باید بفهمه من عاشق یاد گرفتنم؟ چی عوض میشه؟ دنبال اینم که دیده بشم اما چرا، نمیدونم.
1 156
شاید تدریس رو دوست ندارم چون معلمها میتونستن خیلی برام ارزشمند بشن، طوری که به درسی علاقهمند میشدم صرفاً چون اون معلم خوب درس میداد. خب چرا دوسش ندارم؟ چون معلمهای بیشتری میتونستن من رو از درسی زده کنن. میون عشق و نفرت در نوسان بودم و انگار هویتم با معلمها تعریف میشد. اون بخش جادویی جایی بود که در حین سکوتم معلمی متوجهم میشد و درکم میکرد، انگار میتونست صدای سکوتم رو بشنوه. به نظرم مسئولیت بسیار سنگینیه و در حالت عادی، اگه مغز سالمی داشته باشم، نباید انقدر جایگاه معلم برام اساسی و حیاتی باشه. نباید فکر کنم معلمه فقط برای من اونجاست، فقط اومده که به من درس بده. معلم باید حواسش به همه باشه و من تشنهی توجهی خصوصی و منحصربهخودم بودم.
1 156
اینکه بهار میخواد کرم بریزه و بعد مجبور میشه تو کامنتهای کانال خودش ازم دفاع کنه، خودش بزرگترین کرمیه که من غیرمستقیم روش میریزم. هههه.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
