چای لب سوز.
Открыть в Telegram
5 072
Подписчики
Нет данных24 часа
-117 дней
-3330 дней
Архив постов
5 072
«امشب دلم؛ انتظارهای طولانی پشت شیشهی فر میخواست، وقتی اجاق گرم میشود و پنجرهی آشپزخانه بخار میگیرد. بوهایی که میشنوی گرسنهات میکنه و میپرسی چقدر دیگه مونده؟.»
5 072
«کوه میخوام، برف میخوام، سوز میخوام،
سرما میخوام، مه میخوام، قله میخوام، پناهگاه میخوام.»
5 072
«جاری و پرمهر، بودنت روشنی و زندگی میاره،
جریان میگیری و سیراب میکنی و رد میشی و چیزی که ازت به جا میمونه یک سبزی ابدیه.»
5 072
« امنترین دلگرمی، گوشدادنه.بهترین مدل گوش دادن، کنجکاویه. بزرگترین پیشنیاز کنجکاوی، ندونسته.»
5 072
«ناراحت بودم به او گفتم که نمیخواهم او را ببینم، پس چراغ را خاموش کرد و در کنارم ماند.»
5 072
«ناراحت بودم به او گفتم که
نمیخواهم او را ببینم، پس چراغ را خاموش کرد و در کنارم ماند.»
5 072
«خانهای با سقف شیروانی، پنجرههای بلند، طاقچههای پهن، صدای موسیقی گیلکی، پردههای توریِ سبک، عطر غذا، عصر هم مختصر زنگ بُلبلی حیاط و حضور میهمانهایی به صرف چای و خاطره.»
5 072
«I believe in a simple life, one where my tea gets cold because I am busy looking out the window.»
