چای لب سوز.
Открыть в Telegram
5 072
Подписчики
Нет данных24 часа
-117 дней
-3330 дней
Архив постов
5 072
«میگم قربونت درد که حتما نباید به اندازهی یک کوه باشه تا به حساب بیاد، همین دردهای کوچیکی که از همشون رد میشی و میگی مهم نیست مثل سنگریزههایی هستن که وقتی روی هم جمع میشن خیلی خستهت میکنن. »
5 072
«خیلی بامزهایی هست، یکیو میبینی انقدر بهش حس نوستالژیک عجیبی داری و دوستداشتنیه که با خودت فکر میکنی مثلاً تو کجا بودی بهمن سال پیش؟ وقتی من فلان چیزو داشتم از سر میگذروندم؟ چرا زودتر نیومدی ،از روی کدوم پل رد شدی سال پیش فلان موقع؟ نازه این حس و ناراحتکننده. »
5 072
«امروز رو با چشمان بیسرمه، نیمرخ غمگین، بوی عطر جدید و نگاهی پر از آب مرواریدم گذروندم.»
5 072
Repost from روزنه نور؛
پرسیدند:
چرا چنین بیمرز دوستش داشتی؟
گفتم:
او زخمهایم را بوسید
و رنجم را باور کرد...
5 072
«تاب آوردن.»
از بالا و پایین آمدن قفسه سینهات که نشان میدهد هنوز تاب زندگی را داری.
