چای لب سوز.
Ir al canal en Telegram
مامان این خونه𖧧 t.me/BluChtBot?start=60a6a101b1ddac888d43 🇨🇳https://www.instagram.com/natellyl?igsh=OG8zMW5paGlobmto
Mostrar más5 072
Suscriptores
Sin datos24 horas
-117 días
-3330 días
Archivo de publicaciones
5 072
«میگم قربونت درد که حتما نباید به اندازهی یک کوه باشه تا به حساب بیاد، همین دردهای کوچیکی که از همشون رد میشی و میگی مهم نیست مثل سنگریزههایی هستن که وقتی روی هم جمع میشن خیلی خستهت میکنن. »
5 072
«خیلی بامزهایی هست، یکیو میبینی انقدر بهش حس نوستالژیک عجیبی داری و دوستداشتنیه که با خودت فکر میکنی مثلاً تو کجا بودی بهمن سال پیش؟ وقتی من فلان چیزو داشتم از سر میگذروندم؟ چرا زودتر نیومدی ،از روی کدوم پل رد شدی سال پیش فلان موقع؟ نازه این حس و ناراحتکننده. »
5 072
«امروز رو با چشمان بیسرمه، نیمرخ غمگین، بوی عطر جدید و نگاهی پر از آب مرواریدم گذروندم.»
5 072
Repost from روزنه نور؛
پرسیدند:
چرا چنین بیمرز دوستش داشتی؟
گفتم:
او زخمهایم را بوسید
و رنجم را باور کرد...
5 072
«تاب آوردن.»
از بالا و پایین آمدن قفسه سینهات که نشان میدهد هنوز تاب زندگی را داری.
