وردة حمراء🥀
Открыть в Telegram
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را میتکاند، همانند دیدن یک گلسرخ ... صفحهای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات... @vardeahmar
Больше1 509
Подписчики
-224 часа
+127 дней
+4730 дней
Архив постов
1 509
زیبا؛ شبیه خواستههایی که هنوز گفته نشدهاند،
اما نشانههای اجابتشان، زودتر از دعا سر میرسد...
1 509
پاییز را باید فهمید؛
باید ابرهایش را
حاملان امید دید، نه سبب عصرهای تاریک دلتنگی.
ابرها میآیند، میبارند و میروند،
اما بارانشان
جایی در بهار
به شکوفه و ثمر میرسد.
شاید بعضی روزهای گرفتهی زندگی هم
فقط آمدهاند
تا بهار خودشان را بسازند...
1 509
هر بار که در انجام کاری تردید دارم، دنبال نشانهام؛
دنبال اینکه دست یاری خدا را در مسیرم ببینم.
همان آسانیهای پنهان،
همان گرههایی که بیآنکه انتظارش را داشته باشی باز میشوند؛ شبیه همان اجابتهای بدون گفتن.
همان راههایی که ناگهان باز میشوند و کاری که گمان نمیکردی، بهسرعت پیش میرود...
برای من، همهی اینها نشانههاییست از اینکه خدا راه را برایم هموار کرده.
نشانههایی که دلم را به ادامهی راه و پایان مسیر گرم میکنند.
1 509
روشنیِ آبادی بعد از باران
بوی کاهگلِ خیس
در هوای نمخوردهی پاییز،
درخت زالزالک
و من، ایستاده کنارش...
میان این همه آرامش،
صدای دعا باشد و صلوات،
دعا و دعا و باز هم دعا...
زمین خیس
هوای پاییز
و دلی که آرامآرام
خدا را صدا میزند...
1 509
همراهان گرامی
امروز، دربرکات حین اجابت باران و عصر پرخیرش و لای صلواتهایتان
استاد ارجمند را در دعاهاتون لطفا فراموش نکنید.🤲
1 509
خدای من، ممنونم که هر بار با نشانههایت دلم را گرم میکنی؛
نشانههایی که گاهی درست در لحظهای میرسند که بیشتر از همیشه به یادآوری تو نیاز دارم.
ممنونم که هر بار، آرام و بیصدا، رازِ شکر و صبر را به من یاد میدهی؛
و وقتی آرامشم کمرنگ میشود با یادآوری اینکه مراقبم هستی، دوباره آن را به قلبم برمیگردانی.
چه خوب است که گاهی فقط یک نشانه کافیست
تا دوباره یادم بیاید:
من رها نشدهام...
شکرت خدای من... شکرت🤍
1 509
امشب، میان موهایم اتفاقی چشمم به یک تار سفید افتاد؛
تار کوچکی که نمیدانم از کی مهمان موهایم شده بود و من الانم متوجهاش شدم.
چند لحظه با حسی عجیب فقط خیره ماندم؛
انگار سالهایی که بیصدا از من گذشته بودند،
یکباره خودشان را در یک تار مو نشانم دادند....
۱۴۰۵/۰۷/۰۷🤍
1 509
أَمْ يَحْسَبُونَ أَنَّا لَا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَنَجْوَاهُم ۚ بَلَىٰ وَرُسُلُنَا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ زخرف ۸۰.
«آیا میپندارند که ما راز آنان و نجواهایشان را نمیشنویم؟ آری، میشنویم؛ و فرستادگان ما نزد آنان هستند و [اعمالشان را] مینویسند.»
این آیه آدمی را به مراقبت از خودش دعوت میکند؛ مراقبت از آنچه میگوید، آنچه پنهان میکند و حتی آنچه در خلوت دل میگذراند. هیچ سخنی آنقدر پنهان نیست که از شنیدن خدا دور بماند.
#باقرآن
1 509
جرأتِ دعا کردن
دعا، جدا از اصرار بر خواستن جرأت هم میخواهد؛ جرأتی که از توکل و ایمان به قدرت بیحدوحصر خدا برمیخیزد.
همیشه به دعای حضرت سلیمان علیهالسلام فکر میکنم. دیشب با خودم میگفتم: من حتی جرأت نمیکنم در خیال خودم دعا کنم که مثلاً ثروتمندترینِ شهر کوچک خودمان باشم؛ نه اینکه ایمانم به قدرت پروردگار ضعیف باشد، انگار جرأتِ گفتن و خواستن نداریم.
ما زیادی درگیر حسابوکتابهای انسانیایم؛ مدام دنبال «چگونه؟» و «از کجا؟» میگردیم. آنقدر راه رسیدن را برای خودمان شرح و بسط میدهیم که گاهی اگر راهی را نبینیم خود رسیدن را هم باور نمیکنیم.
اما سلیمان علیهالسلام با چه جرأتی خواست: «رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكًا لَا يَنبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي» پروردگارا مرا بیامرز و ملکی به من ببخش که پس از من برای کسی نباشد.
دعا را باید با آسودگی کرد؛ بیترس خواست و نگران چگونگی اجابت نبود. نه اینکه تدبیر و اسباب را کنار بگذاریم بلکه خواستهمان را اسیر اندازهی اسباب نکنیم.
شاید جرأت دعا، همانجایی آغاز میشود که حسابوکتابهای محدود ما تمام میشوند و اعتمادمان به قدرت خدا آغاز میشود.
پس گاهی باید کمتر بپرسیم «چگونه؟»
و بیشتر به یاد بیاوریم که از الوهاب میخواهیم؛
از آنکه بخشش او در اندازههای تصور ما نمیگنجد.
#دعا
#باقرآن
1 509
هرچه بیشتر زندگی آنان را بخوانیم بیشتر بفهمیم چرا جایگاهشان در تاریخ ایمان، چنین بلند است...
1 509
خوابی که معنای محبت را نشان داد
خواب جالبی برایم تعریف کرد؛ خوابی که خودش از یکی از آشنایان شنیده بود.
میگفت: مرد مؤمنی بود که همیشه در مجالس و مهمانیها سخنی را با اطمینان تکرار میکرد؛ اینکه اگر من هم در زمان پیامبر ﷺ و در میان صحابه زندگی میکردم حتماً همانند آنان پیامبر را دوست میداشتم.
نه یکبار و دوبار، بارها این حرف را در جمع گفته بود.
تا اینکه بعدها خودش تعریف کرده بود که شبی خواب عجیبی دیدم.
خواب دیدم یک جیپ دارم. پیامبر ﷺ در صندلی جلو نشستهاند و چند تن از صحابه نیز پشت ماشین هستند. از اینکه در کنار آنان بودم در خواب از شوق در پوست خود نمیگنجیدم.
ناگهان در یک سراشیبی ماشین از حرکت بازماند و شروع کرد به عقب رفتن و سقوط کردن.
میگفت بیاختیار از ماشین پریدم تا مبادا آسیبی به پیامبر ﷺ برسد. با عجله دنبال سنگی میگشتم که زیر لاستیک بگذارم و جلوی حرکت ماشین را بگیرم.
در همان حال که آشفته دنبال سنگ میگشتم، دیدم ماشین متوقف شده است.
نگاه کردم و دیدم یکی از صحابه از ماشین پیاده شده و سرش را جلوی لاستیک گذاشته تا مبادا آسیبی به پیامبر ﷺ برسد... سبحان الله...
میگفت
شاید الله با آن خواب به من فهماند که محبت آنان تنها یک احساس یا ادعا نبود؛ محبتی بود که در اطاعت، همراهی و فداکاری به حقیقت رسیده بود.
ما کجا و آنها کجا...
شاید درس آن خواب همین باشد: محبت پیامبر ﷺ را با ادعا نمیشود سنجید؛ باید دید این محبت، در اطاعت و عمل ما چقدر خودش را نشان میدهد.
