وردة حمراء🥀
前往频道在 Telegram
و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را میتکاند، همانند دیدن یک گلسرخ ... صفحهای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات... @vardeahmar
显示更多1 391
订阅者
+224 小时
+187 天
+4930 天
帖子存档
1 391
بعضی پیوندها با دیدار زندهاند، بعضی با صدا؛ اما عمیقترین پیوندها با دعا ادامه پیدا میکنند.
بعد از مرگ، بعد از جدایی، و آنسوی همهٔ فاصلهها... هنوز چیزی هست که به مقصد میرسد؛ دعا🤍
1 391
از نکتههای تأملبرانگیز این است که موسی علیهالسلام با وجود آنکه از کمفصاحتی و لکنت در زبان خود رنج میبرد، تنها پیامبری بود که خداوند با او بهگونهای ویژه و مستقیم سخن گفت.
این حقیقت یادآور میشود که ارزش انسان نزد خداوند، به سلامت قلب، اخلاص و ایمان اوست، نه به تواناییهای ظاهری یا جسمی.
#منقول
1 391
نیم ساعت بیشتر است از حیاط آمدهام داخل... اما انگار چشمهایم را همان دمِ در، رو به آسمان جا گذاشتهام.
شاید چون آسمانِ این روستا برای من فقط آسمان نیست.
سالهاست هر بار که سرم را بالا گرفتهام، بخشی از زندگیام را میان همان ستارهها پیدا کردهام.
دختربچهای را میبینم که حوله دستپدر را رول کرده و لای دستمالِ مادر، بجای عروسک میپیچید و روی پلههای حیاط بازی میکرد؛ همان دختربچهای که از تاریکیِ دالانِ گوسفندها میترسید.
تابستانهایی را میبینم که کمباین سرزمین بود و حیاط، بوی گندمِ تازه میگرفت.
شبهای آغازِ هدایتم را به یاد میآورد که با شنیدن اذان، بیاختیار نگاهم به آسمان گره میخورد و دلم، بیآنکه دلیلش را بداند، آرام میشد.
و شبهایی را که غم، تنها همصحبت نامهربانم بود؛ شبهایی که هیچکس از گفتوگوهای خاموشِ من و آسمان خبر نداشت.
حالا میفهمم آسمان هیچوقت عوض نشد؛ این من بودم که هر بار با دلی تازه زیر آن ایستادم.
شاید برای همین است که هنوز هم هر وقت به روستا برمیگردم، دلم میخواهد چند دقیقه فقط به آسمان خیره شوم...
انگار بخشی از کودکی، بخشی از ایمان، و بخشی از تمام دلتنگیهایم را سالها پیش، میان همان ستارهها به امانت گذاشتهام.
و در شبهایی شبیه امشب، آسمان بیصدا تکهای از من را به خودم پس میدهد.
#خاطرات
#روستایی
1 391
میگفت: شب دوستِ خوبیست؛ اما زیادی سؤال میپرسد.
خوشبختانه، صبح عادت ندارد همهٔ جوابها را بخواهد.
1 391
کسی از آن گوشهٔ بکرِ رو به غربش خبر نداشت. او هر بار، بارِ دلش را همانجا زمین میگذاشت و خدا، بیآنکه کسی بداند شانههایش را سبکتر به خانه برمیگرداند.
1 391
اعتماد میکنی... و در هر تنگنا، یکی از نامهایش را صدا میزنی. دل، آرامآرام گرم میشود؛ به هر بار لباسِ توکلی که با نخِ دعا بر آشیانهٔ قلبت میپوشانی.
آنوقت میفهمی امید، همان گرماییست که خدا پیش از رسیدنِ گشایش، در دلِ بندگانش مینشاند.
1 391
همهٔ دست زدنها از سرِ بیدردی نیست...
گاهی آدمها جز کف زدن، راهی برای بغل کردنِ واژههایی که گریستهاند بلد نیستند.
اما همیشه فاصلهی عجیبی هست میان فهمیدن یک متن و صاحب آن...
1 391
یاربی...
جستوخیزهای زندگی، با آنکه میدانم در خود نشانی از حکمت تو دارند، باز گاهی دستِ نامهربانِ بیقراری، یقهٔ صبرم را میگیرد.
گاهی، چون کودکی گمشده در شلوغیِ یک غروب، سرآسیمگی بر قلبم چنبره میزند؛ و یادِ دعا، آغوشِ مادرانهای میشود که مرا از گمگشتگی نجات میدهد.
چه خوشبختی بزرگیست که در غربتِ ایمانِ این روزها، در این آشفتهبازارِ بیتوکلی، رهایم نکردهای.
هر بار که نورِ امیدی را به یاد میآورم که پشتِ درهای بستهٔ اتاقِ تاریکِ رنج بر دلم پاشیدهای، خیالم از گرههای کورِ این روزها آرام میشود.
حواسم هست که طعمِ ناامیدی از دیگران را به من میچشانی، تا مبادا مفهومِ بندگی را فراموش کنم؛ بندگیِ آزاد از غل و زنجیرِ وابستگی...
یاربی...
خود، به کمبودها و غفلتهایم آگاهم؛ اما از من مگیر آن اطمینانِ شیرینی را که از حضورت در جانم ریشه دوانده است.
مبادا روزی، درِ ثنا را بر دلم ببندی... که اندیشیدن به آن، رعشه بر جانم میاندازد.
محبوبم...
دستم را رها مکن؛ که توانِ تا انتهای این راه، از توست.
خلوتی در دل شب...
#دعا
1 391
مادرم با دستانش امید میکارد.
برای همین است که در خانهٔ ما، سطلهای شکسته هم گاهی سر از باغچه درمیآورند.
او به ما آموخته همیشه شکستن، پایانِ کار نیست.
در روستا بارها دیدهام سطلهای شکسته، تشتهای ترکخورده و کوزههای لبپریده را پر از خاک کردهاند و در آنها شمعدانی و ریحان کاشتهاند.
شاید خدا هم بعضی چیزها را از زندگی ما میگیرد تا در همان جای شکستگی، رویشی دیگر آغاز شود؛ رویشی که اگر آن ظرف سالم میماند، هرگز فرصت ظهور پیدا نمیکرد.
همهٔ ظرفهای شکسته را نباید دور انداخت.
بعضیهایشان هنوز فصلِ گل دادنشان نرسیده است...
#روستایی
1 391
ان شاءالله روزهی فردا و پسفردا را از دست ندهیم دوستان🌱
ما برای آن مسیر سخت و تاریک به این نورهای روشنِ کوچک خیلی نیازمندیم...
1 391
گاهی شبها، وقتی هیاهوی روز فرو مینشیند، دل فرصت پیدا میکند سراغ چیزهایی برود که مشغلهها در روشنای روز رویشان پرده کشیدهاند؛ برای بعضیها یک آرزو، برای بعضیها یک نگرانی، و برای بعضیها عزیزی که سالهاست رفته اما از خاطر نرفته است...
هر کس مرا از نزدیک بشناسد، میداند پدربزرگم چه جایگاهی در زندگی من داشت.
امروز به ذهن همیشه پرسشگر و جستوجوگرم فکر میکردم؛ به عادتی که هر اتفاق و هر منظرهای را به قصهای در ذهنم بدل میکند و برای هر چیز، معنایی میجوید.
با خودم گفتم شاید ریشهٔ این نگاه، به همان صبحهای دور برگردد؛ روزهایی که همراه پدربزرگم به شهر میآمدم. دستان کوچک مرا در دستهای پینهبسته و گرمش میگرفت و تا باز شدن بازار، در کوچههای خلوت و ساکت شهر قدم میزدیم. او برایم از آدمها، روزگار، خاطرات و تجربههایش میگفت.
کوچه و محلهها را معرفی میکرد و من گوش میدادم و سوال پیچش میکردم و بیآنکه بدانم بذر محبت به واژهها را برای بکارگیری معنا در دلم میکاشت.
امروز که به آن صبحها فکر میکنم، گمان میکنم پدربزرگم فقط مرا به شهر نمیآورد؛ بیآنکه خودش بداند، داشت نگاه کردن را به من میآموخت.
خدا رحمتش کند...
شاید بخشی از من، هنوز همان دخترکی است که دست در دست او، در کوچههای خاموش شهر راه میرفت و بیآنکه بداند، داشت ساخته میشد.
اگر امروز در هر گوشهای از این دنیا چیزی برای دیدن پیدا میکنم، سهمی از آن نگاه را از او به ارث بردهام...
کاش میدانستی در نبودت هنوز خوبیهایت در دلم ادامهی زندگی میدهند.
هیچکس دیگر تو نمیشود...
