معکوس
Открыть в Telegram
لینک اون یکی کانال https://t.me/bedroodiha حرفا: https://t.me/HarfChatBot?start=a00a0c1b4ee7
Больше764
Подписчики
-324 часа
-37 дней
+330 день
Загрузка данных...
Похожие каналы
Облако тегов
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
июль '26
июль '26
+32
в 1 каналах
июнь '26
+32
в 1 каналах
Get PRO
май '26
+11
в 1 каналах
Get PRO
апрель '26
+4
в 1 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+34
в 1 каналах
Get PRO
январь '26
+12
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '25
+54
в 6 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+76
в 5 каналах
Get PRO
октябрь '25
+47
в 5 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+40
в 13 каналах
Get PRO
август '25
+38
в 6 каналах
Get PRO
июль '25
+85
в 7 каналах
Get PRO
июнь '25
+41
в 6 каналах
Get PRO
май '25
+54
в 4 каналах
Get PRO
апрель '25
+69
в 7 каналах
Get PRO
март '25
+74
в 13 каналах
Get PRO
февраль '25
+108
в 11 каналах
Get PRO
январь '25
+67
в 13 каналах
Get PRO
декабрь '24
+56
в 7 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+63
в 9 каналах
Get PRO
октябрь '24
+47
в 6 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+48
в 8 каналах
Get PRO
август '24
+64
в 0 каналах
Get PRO
июль '24
+98
в 7 каналах
Get PRO
июнь '24
+102
в 6 каналах
Get PRO
май '24
+55
в 1 каналах
Get PRO
апрель '24
+53
в 1 каналах
Get PRO
март '24
+58
в 5 каналах
Get PRO
февраль '24
+120
в 10 каналах
Get PRO
январь '24
+135
в 28 каналах
Get PRO
декабрь '23
+147
в 14 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+145
в 10 каналах
Get PRO
октябрь '23
+396
в 11 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 28 июля | +1 | |||
| 27 июля | 0 | |||
| 26 июля | 0 | |||
| 25 июля | +1 | |||
| 24 июля | +1 | |||
| 23 июля | +1 | |||
| 22 июля | +2 | |||
| 21 июля | +2 | |||
| 20 июля | 0 | |||
| 19 июля | +1 | |||
| 18 июля | +1 | |||
| 17 июля | +2 | |||
| 16 июля | +2 | |||
| 15 июля | 0 | |||
| 14 июля | +2 | |||
| 13 июля | 0 | |||
| 12 июля | +3 | |||
| 11 июля | +2 | |||
| 10 июля | +2 | |||
| 09 июля | 0 | |||
| 08 июля | +3 | |||
| 07 июля | 0 | |||
| 06 июля | +2 | |||
| 05 июля | 0 | |||
| 04 июля | +3 | |||
| 03 июля | 0 | |||
| 02 июля | +1 | |||
| 01 июля | 0 |
Посты канала
| 2 | انگار خیلی دیر میفهمیم انسانهایی که با داستانها زندگی میکنند هیچ احساس راحتی با دنیای اطرافشان نمیکنند. | 179 |
| 3 | این چه پلیلیست غمگین مزخرفیه که من دارم؟!
بعد باید چند ساعت تنها تو خونه به اینها گوش کنم وگرنه فایده نداره. | 78 |
| 4 | دیگه جنین رو واقعا میفتم | 1 |
| 5 | قبلاً برای هرچیزی نقطهی شروع و انتهای مشخصی داشتم. حالا تنها به قصهها و شعرهای باقیمانده از خیلیخیلی دور فکر میکنم. به قول فرهاد: «زردها بیهوده قرمز نشدند / قرمزی رنگ نینداخته بیهوده بر دیوار» اما واقعاً اینطور است؟ آیا در آن صبحی که آسمانش پیدا نیست حتی صبحی میتوان یافت؟ راستش را بخواهید من میتوانم با سوالات خیلیزیاد سردردآور باشم. وقتی نوجوان بودم تصور میکردم که هنوز کودک ماندهام. سعی میکردم احساساتم را هرروز الک کنم. روی ظرف شوق یا حتی غمم دستمال بکشم و خاکشان را بگیرم تا همهچیز مرتب باشد. میخواستم به همان شدت که دوران کودکی خود را وقف یک بسته پفک یا یک بستنی میکردم، اکنون وقف انسانی، دانشی، باوری چیزی بکنم. اما وقتی نوجوان بودم حس میکردم کودکی هستم که در این بدن گیر افتاده. تلاش زیادی میکردم تا مثل کودکها رفتار کنم. تا بهزور، بسته به زنجیری نباشم که کمکم اطرافیانم داشتند خودشان را با شوق به آن وصل میکردند. نمیشد. شاید هم نتوانستم. من نمیتوانستم کودک باشم و تنِ لبخندهایم را همآغوش کسی بکنم. چون کسی باور نداشت میتوان کودک بود و نوجوانی کرد. این خاطره قدیمیست. از همان اوایل نوجوانی تا امروز این داستان را هر سال به شکل متفاوتی بازگو کردهام. خستهکنندهست. حتی برای من. حتی برای عاشقان قصه. حالا امروز جوانی هستم که دلش نوجوانی را میخواهد. حالا که دوران خوشخوشانِ زندگی یعنی نوجوانی را با فکر کردن به تنهایی و هزار مصیبت اجتنابناپذیر دیگر، به بدترین شکل ممکن گذراندهام ذهنم تماماً سعی دارد به آن دوران بازگردد. حالا که زندگی ریتمش تند شده و جهان سعی میکند زخمهای بیشتری کف پاهایم بزند باید برگردم به زمانی که وقت بیشتری برای فکر کردن داشتم. چون تمام سوالهایم از اول و به شکل جدیدی خودشان را به من نشان دادهاند. انگار بدنهایی که روزگاری لباس به تن داشتند و من باید کشف میکردم زیر آن لباس چیست حالا برهنه به سراغم آمدهاند و من باید حدس بزنم زیر پوست و ظرافتهای اندامشان چه میتوانم پیدا کنم. به همین علت از ابتدا هیچچیز سر جایش نبوده. هیچوقت هم نخواهد بود. اما مهم نیست. مهم این است که امروز چیزی را سر جایش پیدا نمیکنم. مقصد مشخصی برای رسیدن به هیچکدام از باورهایمان نیست. دیگر نمیدانم تعریف مناسب هرکس از رفتارهایش چگونه میتواند باشد. ما در جهانی زندگی میکنیم که هرکس باورها و قوانین ذهنی خودش را دارد که تمامشان به مرور زمان و به ترتیب به ذهنش اهدا شده است. اما تصور میکنم که تمام اینها بیمعنیست. تصور میکنم که هیچچیز درستی برای زندگی وجود ندارد. انگار نفسکشیدنِ من را اسیر کردهاند. اما فایدهای ندارد. ارزشی ندارد. اهمیتی ندارد.
صحبتهای نوزده سالهای که از بیستسالگی متنفر بود | 208 |
| 6 | قبلاً برای هرچیزی نقطهی شروع و انتهای مشخصی داشتم. حالا تنها به قصهها و شعرهای باقیمانده از خیلیخیلی دور فکر میکنم. به قول فرهاد:
«زردها بیهوده قرمز نشدند قرمزی رنگ نینداخته بیهوده بر دیوار»
اما واقعاً اینطور است؟ آیا در آن صبحی که آسمانش پیدا نیست حتی صبحی میتوان یافت؟
راستش را بخواهید من میتوانم با سوالات خیلیزیاد سردردآور باشم. وقتی نوجوان بودم تصور میکردم که هنوز کودک ماندهام. سعی میکردم احساساتم را هرروز الک کنم. روی ظرف شوق یا حتی غمم دستمال بکشم و خاکشان را بگیرم تا همهچیز مرتب باشد. میخواستم به همان شدت که دوران کودکی خود را وقف یک بسته پفک یا یک بستنی میکردم، اکنون وقف انسانی، دانشی، باوری چیزی بکنم. اما وقتی نوجوان بودم حس میکردم کودکی هستم که در این بدن گیر افتاده. تلاش زیادی میکردم تا مثل کودکها رفتار کنم. تا بهزور، بسته به زنجیری نباشم که کمکم اطرافیانم داشتند خودشان را با شوق به آن وصل میکردند. نمیشد. شاید هم نتوانستم. من نمیتوانستم کودک باشم و تنِ لبخندهایم را همآغوش کسی بکنم. چون کسی باور نداشت میتوان کودک بود و نوجوانی کرد.
این خاطره قدیمیست. از همان اوایل نوجوانی تا امروز این داستان را هر سال به شکل متفاوتی بازگو کردهام. خستهکنندهست. حتی برای من. حتی برای عاشقان قصه.
حالا امروز جوانی هستم که دلش نوجوانی را میخواهد. حالا که دوران خوشخوشانِ زندگی یعنی نوجوانی را با فکر کردن به تنهایی و هزار مصیبت اجتنابناپذیر دیگر، به بدترین شکل ممکن گذراندهام ذهنم تماماً سعی دارد به آن دوران بازگردد. حالا که زندگی ریتمش تند شده و جهان سعی میکند زخمهای بیشتری کف پاهایم بزند باید برگردم به زمانی که وقت بیشتری برای فکر کردن داشتم. چون تمام سوالهایم از اول و به شکل جدیدی خودشان را به من نشان دادهاند. انگار بدنهایی که روزگاری لباس به تن داشتند و من باید کشف میکردم زیر آن لباس چیست حالا برهنه به سراغم آمدهاند و من باید حدس بزنم زیر پوست و ظرافتهای اندامشان چه میتوانم پیدا کنم.
به همین علت از ابتدا هیچچیز سر جایش نبوده. هیچوقت هم نخواهد بود.
اما مهم نیست. مهم این است که امروز چیزی را سر جایش پیدا نمیکنم. مقصد مشخصی برای رسیدن به هیچکدام از باورهایمان نیست.
دیگر نمیدانم تعریف مناسب هرکس از رفتارهایش چگونه میتواند باشد.
ما در جهانی زندگی میکنیم که هرکس باورها و قوانین ذهنی خودش را دارد که تمامشان به مرور زمان و به ترتیب به ذهنش اهدا شده است.
اما تصور میکنم که تمام اینها بیمعنیست. تصور میکنم که هیچچیز درستی برای زندگی وجود ندارد. هیچ عملی حقیقتاً خیر و هیچ عملی حقیقتاً شر نیست. انسان تا بخواهد میتواند فساد کند. میتواند تابوترین رفتارهای ممکن را بشکند. میتواند هرطور که بخواهد به هر کلمهای که مدت خیلیزیادی باور مردم شده فکر کند و ذرهای به محترمترین مقدسات احترام نگذارد و به پستترین کارها که حتی کسی تا امروز تصورش را هم نکرده تن بدهد.
و هرچه این موضوع از دور شبیه یک آزادی اختیار و اندیشهی عظیم است از درون هویتی پوسیده دارد.
انگار این قدرت اختیار نامحدود — برای رفتار کردن با هرچیز به شیوهای که دوست دارید و فکر کردن به هرچیز که میپسندیم — چیزی جز یک وسیلهی بازیِ پرزرقوبرق وسط یک زندان تنگ و آزاردهنده نیست.
انگار نفسکشیدنِ من را اسیر کردهاند.
دائم تلاش میکنم خودم را از این نقطه که هستم به صفر ببرم. تا از ابتدا شروع کنم. تا به خود و دیگران بفهمانم مهم نیست تا امروز چه فکری میکردیم و هرچیزی را به چه شکل تصور میکردیم. چه چیز را درست میدانستیم و چه چیز را غلط. میشود همهی اینها را رها کرد و فردا جور دیگری خورشید و مادر و پدر و معشوق و دشمن و مرز و تجاوز و مهربانی و هر واژهی تعریفشدهای را نگاه کرد.
اما
اما
اما
فایدهای ندارد.
ارزشی ندارد.
اهمیتی ندارد.
صحبتهای نوزده سالهای که از بیست سالگی متنفر بود | 1 |
| 7 | برای ساخت فیلم شاینینگ این فیلمو گذاشته برای تیمش که بتونن متوجه شن چه حال و هوایی میخواد | 82 |
| 8 | اینو منم نمیدونستم | 90 |
| 9 | بگم کوبریکبابچهمحلاشون جمع شدن فیلم ببینم گفتن ی فیلمخوب آوردم براتون و همینو گدتشته براشون؟ | 92 |
| 10 | منم مثل لینچ لنگ ۱۰۰ هزار دلارم | 94 |
| 11 | چون پول نداشته بقیشو بسازه | 95 |
| 12 | بگم میون فیلمش بین ۲ صحنه هاش ۱.۵ سال فاصله بوده؟ | 96 |
| 13 | مستنداش فیلماش نیست که | 98 |
| 14 | آقاکوبریکمونتمومنشد. | 101 |
| 15 | #ببینیم_یا_نه
Eraserhead
«لینچ با ما چه کرد-بخش اول»
سال ۱۹۲۷ کتاب نادیا از آندره برتون منتشر شد و ژانر سورئال مستقیم و غیرمستقیم دنیا رو تسخیر کرد. برتونی که اگر نبود شاید خیلی از بزرگهای ادبیات نبودن. اما این تاثیر خیلی غیرمستقیم بود و امروز شما چیزی از نادیا خیلی نشنیدید. سال ۱۹۲۸ سالوادور دالی فیلم سگ اندلسی رو به کارگردانی لوئیس بونوئل بیرون داد نگاه سینما هم به این ژانر تغییر کرد اما باز هم فراگیر نشد. تا اینکه دیوید لینچ جوون این فیلم رو ساخت. فیلمی که ۷۰ برابر بودجه خودش رو برگردوند و البته زبان جدیدی تو سینما ابداع کرد. اون استاد ترس، سورئال و تصویرهای نامتعارف آمریکا شد و باعث شد جهان جدیدی تو زبان هالیوود با این فیلم شکل بگیره. فیلمی که راجع به تجربه شخصی لینچ از پدر شدنه. شاید تو ژانر سورئال شاهکار مطلق نباشه اما قطعا از موثرترینهاست.
🏷️ ژانر: سورئال
سال ساخت: ۱۹۷۷
🏆جوایز: هیچی)
👤 کیا ببین؟: کسایی که با سورئال و دنیای کافکایی ارتباط برقرار میکنن
⏱️ ریتم: تقریبا خیلی کند با چاشنی دلهره
📦 حجمش: ۱ ساعت و ۲۹ دقیقه
🌙 بهترین موقع دیدنش:
وقتی دلت رویا میخواد
💬 نظر آخر: به دنیای لینچ خوشاومدید. | 216 |
| 16 | خب اینم یه مسیر جدید قشنگ
انجمن ادبی دانشگاه | 208 |
| 17 | امتحان دارم دیگه باید برم
مراقب خودتون باشید | 80 |
| 18 | من میگم شما فقط بیان کن. متقاعد شد که چه عالی
نشد هم فدای سرت
ولی اینکه زور بزنیم کسیو متقاعد کنیم شاید ایده جالبی نباشه | 79 |
| 19 |
مثلا من از دیروز نشستم دارم یکیو درباره یه موضوعی متقاعد میکنم ، بنظرم تفکرم درسته از خیلی جهات ولی مرسوم جامعه ما نیس ، بنظرت ارزش داره برای انتقال و تحمیل این تفکرات تلاش کرد؟یا اشتباهه؟ | 76 |
| 20 | میفهمم
ولی میصرفه | 77 |
