سپیـدار
Открыть в Telegram
-نویسنده و شیفتهی کتابها- سپیده پورحنیفهی جامعه، سینپی قصهها و سپیدارِ شما هستم. ارتباط با من: @Sepidaran_bot اینستاگرام: https://instagram.com/sepidpourhanifeh
Больше295
Подписчики
-124 часа
+27 дней
+830 дней
Архив постов
295
به بچهها گفتم ۱ تیر نمرات رو میتونید تو سایت ببینید، ۱۲ شب به بعد صف کشیدن تو گروه و پیوی😂🥲 به این قسمت که ۱۲ شب به بعد تاریخ عوض میشه دقت نکرده بودم😂
295
اومدم یه فیلترشکن خوب و جدید بخرم از این فلاکت صبر کردن برای آپلود و... خلاص بشم، از ۷۰۰ هزار تومن شروع میشه. هیچی دیگه، تصمیم گرفتم فعلا از شبکههای معاند استفاده نکنم ببینم چی میشه.
295
گیلاس گیلاس بانو🦦🍒
گفته بودم عاشق گیلاس و چیزهای گیلاسی هستم؟ (موود شما: چرا باید برام مهم باشه؟)
295
چهارچوبهای اخلاقی، انصاف، مدعی نبودن و تواضع، همشون مانع پیشرفت میشن. مخصوصا تو فضای مجازی. انگار آدمها ترجیح میدن یه تصویر پوشالی و یه غبغب بادکرده ببینن. و حتی اگه ضربهای بخورن از این اشتباه، به خودشون میگن اشتباه از من بوده، اون آدم خیلی حالیشه، من نفهمیدم چی شده.
295
بهحدی نمره دادن برام سخته که نمیتونم بگم. هزار تا اما و اگر دارم برای خودم و به همه جنبههای قبل و بعد ماجرا فکر میکنم. مثلا یک سری پارامتر تو هر تکلیف مدنظرمه که بسته به اون نمره میدم و حالا یک جایی هنرجو تک تک پارامترهارو درست انجام داده اما کلیت ماجرا؟ ایراد داره و بالعکس هنرجویی هست که هیچ کدوم از موارد خواسته شده رو رعایت نکرده ولی عالی نوشته🗿😂 من الان چیکاررررر کنم؟
295
دوتا چیز خاطرات منو زنده نگه میدارن و پرتم میکنن به یک دوره زمانی خاص:
"بو" و "آهنگ"
و این دوران با بوی دئودورانت سبزآبی آمبرلا و آهنگ انقضای شروین ثبت شد✅
295
از این جمعبندیهای احساسی که بعد از گذروندن یک دوره یا یک اتفاق انجام میدم، خیلی خوشم میاد. و انگار اینجا نوشتن، آخرین مرحلهی عبور از این اتفاق و پذیرشش بود. حالا میتونم برم سراغ چالشهای جدید زندگی و بعد از چند روز قفل کردن، برم سراغ کارهای مهمم.
295
از اون لحظههای عجیب و غریب تو زندگیم بود. نشر هورمزد یه کتاب داره، به اسم "حیرت"، این کتاب رو تو نمایشگاه وقتهایی که خلوت بود یه نگاهی بهش انداختم. نویسنده حیرت رو اینطور معنی میکرد که:((اتفاقات عظیمی که متعالی هستن.)) یعنی اون واقعه، اون لحظه، اون حس، به قدری عظیمه که دیگه آدم قبلی نیستی. مثل هنر که باید متعالی باشه. مثل اون روز بارونی تو شمال که موقع خستگی بهش فکر میکنم و برام مثل یه نفس تازس، مثل اون روزی که پذیرفتم نزدیکترین آدمهای زندگیت میتونن خلاف چیزی که باور داری باشن.
295
اینجا بیست و یک خرداده. و من درحالی که روز قبلش به یک شخص گفته بودم که از روزهای سخت اخیر عبور کردم، خیلی چیزهارو پذیرفتم و آمادهام برای یک دورهی افتخار آفرین! یکی از بدترین ضربههای زندگیم رو خوردم.
تا حالا یک باور عمیق، اسطورهی عجیب و غریب، جلوی چشمتون شکسته؟ یه همچین حسی داشتم. انگار که همه چیز بیمعنی شده بود.
و درحالی که تا چندلحظهی قبلش با تمام اعضا و جوارحم اشک میریختم، اون بیلبیلک ماشین رو دادم پایین، تو آینهی کوچولوش اشکهامو پاک کردم، آرایش کردم و این ویدئو مسیج رو گرفتم.
