ru
Feedback
رمان‌صحنه‌دار|بـاغَــیـادیـــش🌙🔞

رمان‌صحنه‌دار|بـاغَــیـادیـــش🌙🔞

Открыть в Telegram

گناه و جهنم؟! سرخیِ لبـش ببرد ایمانـت را..

Больше
1 133
Подписчики
-524 часа
-47 дней
-7930 день

Загрузка данных...

Похожие каналы
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
август '26
август '26
+27
в 0 каналах
июль '26
+7
в 15 каналах
Get PRO
июнь '26
+122
в 74 каналах
Get PRO
май '26
+7
в 0 каналах
Get PRO
апрель '260
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+721
в 69 каналах
Get PRO
январь '26
+583
в 2 каналах
Get PRO
декабрь '25
+737
в 105 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+284
в 72 каналах
Get PRO
октябрь '25
+135
в 27 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+104
в 4 каналах
Get PRO
август '25
+45
в 1 каналах
Get PRO
июль '25
+90
в 2 каналах
Get PRO
июнь '25
+129
в 0 каналах
Get PRO
май '25
+156
в 0 каналах
Get PRO
апрель '25
+214
в 0 каналах
Get PRO
март '25
+169
в 0 каналах
Get PRO
февраль '25
+104
в 0 каналах
Get PRO
январь '25
+101
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '24
+60
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+157
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '24
+195
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+232
в 0 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
30 августа+1
29 августа0
28 августа+2
27 августа+1
26 августа+11
25 августа0
24 августа+1
23 августа0
22 августа0
21 августа+1
20 августа0
19 августа0
18 августа0
17 августа0
16 августа+1
15 августа0
14 августа0
13 августа+2
12 августа0
11 августа+1
10 августа0
09 августа0
08 августа+1
07 августа0
06 августа0
05 августа+2
04 августа0
03 августа+1
02 августа+1
01 августа+1
Посты канала
Repost from N/a
دختررو میبنده و با یخ کصـ.شو میسونه و با کیـ.رش گرم میکنه🙈💦
👙🔞 - آههه...کـ.صم سوخت! نیمی از یخ تو کـ.صم فرو رفت و نگاه پر شهوتش به لبهام با ورود کامل یخ تو کـ.صم یکی شد. - جونم کوچولو...کـ.صت یخ کرده؟الان گرمش میکنم! از درد و لذت زیر کسی که نمیشناختمش و یه شب بهم تـ.جاوز کرده بود میپیچیدم. - دیگه یادت باشه به کسی کمک نکنی جوجه! یخ و از کـ*صم بیرون کشید و با شهوت جمله اشو تموم کرد. - میخوام جواب محببتو با پر کردن سوراخ یخ زدت بدم. دستهام به تاج تخت بسته شده بود ونمیتونستم جلوشو بگیرم، کـ.یرشو دم سوراخم تنظیم کرد و تو یه حرکت تمومشو تو واژنم جا داد. - یخ سوراختو منقبض کرده کوچولو...زیادی تنگ شدی🤤 https://t.me/+AkldtCPr5Kc0OGI0 https://t.me/+AkldtCPr5Kc0OGI0 Sobh pak

2
_دهن خوشگلتو باز کن عروسک وقتشه  #ک.یر بابایی رو لیس بزنی💦🍆 امیر سیلیه محکمی به #ک.ونم زد -این #ک.ص و #ک.ون خوشگلت ماله کیه ؟🍑 _اه اووم ماله شما دوتاس🤤💦 #تریسام #بزرگسال #BDSM https://t.me/+bz3Jzs1CszE2YjY0 https://t.me/+bz3Jzs1CszE2YjY0 وکیل کوچولویی که با قبول کردن یک پرونده درگیر عشق اتشین دوتا مافیا شده و این عشق سه نفره قراره مثل سگ ک.صشو جر بده😈✨️ Sobh pak
23
3
ارمین #ک.یر قطورش رو تو دست گرفت و گفت🤤🔥 _جونم چرا میلرزی جوجه 😈 _کی....#ک.یراتون خیلی بزرگه جا نمیشه تو من🔞 _شیش نترس پیشی کوچولو ما جاش میکنیم😈 بعد#کصم رو تو مشتش گرفت و.... شروع کرد به مالیدن #چ.وچولم🍑 دست ارمین هم روی سینه های گردم نشست و سیلی محکمی روش کوبید _این #ک‌ص و #ک‌‌.ون خوشگلت ماله کیه اوا _اوووف اههه ددی محکم تر اههههه😈🔥 این دفعه امیر دستش رو روی #ک‌‌‌.صم کوبید 🤤🔞 _اههههه اووووم مال شما دوتاس ی....یعنی ددی هام صدای خش دار ارمین تو فضا پیچید _دختر خوب بعد انگشتش رو به سوراخ #ک‌.و‌نم فشار داد و....🔞 https://t.me/+bz3Jzs1CszE2YjY0 https://t.me/+bz3Jzs1CszE2YjY0 اوا؛ وکیل کوچولویی که با قبول کردن یک پرونده درگیر عشق اتشین دوتا مافیا شده😈🤤🔥 #تریسام #بزرگسال #BDSM 23:30 pak
59
4
صکص با شاهزاده‌ی بکن که کـ.ص کسی و جا نزاشته💦🤤 - آییییی چیکار میکنی گابریل تروخدا دست بردار💦 مستی جلوی چشماشو گرفت و کـ.یر سیخ شدشو به شرتم مالید. - یه داف اینجوری جلو چشامه و نکنمش؟ نچی کرد و ک.یرش و لای پام کشید. - یه جوری میکنمت به شاهزاده گابریل فکر کنی آب ک.صت روون شه🤤 شرتم و جر داد و با زور تو دهنم چپوند. - لعنتی، این کـ.ص و چجوری جر بدم که از حال نری توله؟ با دهن بسته هق زدم و نالیدم اما کـ.یر درازش و ذره ذره تو ک.ص باکرم جا داد. - اووووف، دختر تنگی مثل تو تا حاللا نگـ.اییدم🔥🥵 گلوم و فشرد و با تاله های مردونه کـ.ص باکرم وجر داد و …🫦🍷🔥 ادامه: https://t.me/+01cFxeMX7LEzNzRk https://t.me/+01cFxeMX7LEzNzRk 19pak
20
5
کسی این بزرگـوار رو یادش هست🥹🫀
کسی این بزرگـوار رو یادش هست🥹🫀
64
6
کـ.ـون درشتش چشام و گرفت و رو میز آشپزخونه قمبلش کردم. - آخخخخ شاهزاده، خلاف قانـونه‼️ کـ.ـیر سیخ شدم و لای کـ🍑ـص بادکرده و خیسش کشیدم. - قانون و من تعیین میکنم، حالا خوب کـ.ص و کـ.ونتو بنداز تو دید شاهزادت ببینه💦 یه پاشو رو صندلی قرار دادم و کـ*ص بیتابش از التهاب و قرمزی داشت دیوونم میکرد. بی طاقت با تمام توان تو ک.صش فرو کردم و کمرشو نگه داشتم. برگشت نگاهم کنه، سرشو رو میز فشردم و تلمبه های محکم تر سوراه باز شدش کوبیدم. - حق نداری موقع گـ.اییده شدن زیر یه شاهزاده بهش نگاه گنی تولـه سگ🔥 صدای شاپ شلوپ کـ.یرم تو ک.صش فضای آشپزخونه رو پر کرد و صدای تخ تخ میز بالا رفت… - اینجا چخبره شاهـزاده؟🥵 https://t.me/+01cFxeMX7LEzNzRk https://t.me/+01cFxeMX7LEzNzRk شاهزاده سلطنتی که خدمتکار کـ.ص تپلشو زیر ک.یرش جر میده💦🤤🔥 16:30 pak
26
7
مشتری کیر کلفت رستورانvip🔞🤤👇🏽 #part1 _اومم اوف چه مشتری جذاب و هاتی هستییی. محکمتر روی ک*یر کلفتش سواری کردم که خشن مچ دستمو کشید و با اون زبون زبر و چشمای وحشی سک*سیش نگاهم کرد و نوک سینه های صورتی و تپلمو مکید که با ناز ناله کردم و ک*صم دور ک*یرش تنگ تر شد...از اینکه متاهل بودم ولی الان توی اتاق vip رستورانی که توش کار میکردم داشتم گاییده میشدم خوشم اومده بود! - اوممم تو واقعا خوشمزه ای عروسک کوچولو وقتی صدای خش دارش رو شنیدم و ک.ص خیسمو مالوند یهویی آبم روی ک.یرش پاچید و..... #س‌ک‌س‌ممنوعه🔞💦🔥 https://t.me/+obUyfq80F39iNmI8 https://t.me/+obUyfq80F39iNmI8 Sobh pak
23
8
#پیشخدمت‌حــشری💦🔞 #part12 #کـ*صم رو چنگ زد که با شهوت بهش زل زدم و پچ زدم _آقا چیکار میکنید؟من فقط پیشخدمتتونم بدون توجه به حرفام یکی از انگشتاشو توی #کـ*صم کرد و به حرفاش با همکاراش که دور میز نشسته بودن ادامه داد : _خب امروز همه پرسنل رو اینجا جمع کردیم که بهتون بگم کارتون عالی بود.. حرفاش رو نمیشنیدم و فقط انگشتای بزرگش که توی #کـ*صم کرده بود رو حس میکردم و از لذت به روپوش گارسونیم چنگ انداخته بودم انگار از حشر*یت من لذت میبرد که انگشت دومشم توی #کـ*صم کرد دیگه نتونستم طاقت بیارم و آه و ناله ام توی اتاقvip رستوران پیچید _آهههه آهییی همینجا منو بکن مشتری‌کـ*ـیر کلفت من! https://t.me/+obUyfq80F39iNmI8 https://t.me/+obUyfq80F39iNmI8 مشتری رستوران جلوی همکاراش#کـ*ص پیشخدمت سک*سیش رو جر میده💦😈🔥 00 pak
54
9
#پیشخدمت‌حــشری💦🔞 #part12 #کـ*صم رو چنگ زد که با شهوت بهش زل زدم و پچ زدم _آقا چیکار میکنید؟من فقط پیشخدمتتونم بدون توجه به حرفام یکی از انگشتاشو توی #کـ*صم کرد و به حرفاش با همکاراش که دور میز نشسته بودن ادامه داد : _خب امروز همه پرسنل رو اینجا جمع کردیم که بهتون بگم کارتون عالی بود.. حرفاش رو نمیشنیدم و فقط انگشتای بزرگش که توی #کـ*صم کرده بود رو حس میکردم و از لذت به روپوش گارسونیم چنگ انداخته بودم انگار از حشر*یت من لذت میبرد که انگشت دومشم توی #کـ*صم کرد دیگه نتونستم طاقت بیارم و آه و ناله ام توی اتاقvip رستوران پیچید _آهههه آهییی همینجا منو بکن مشتری‌کـ*ـیر کلفت من! مشتری رستوران جلوی همکاراش#کـ*ص پیشخدمت سک*سیش رو جر میده💦😈🔥
1
10
سـرد تـرين و خـ🚫ـشن ترين مـافـيا چـنان بـراى عـشـقش مـيـ👅ـخوره كه... #part8🍒 بطرى ويسكى رو روى #كـ*صم چپ كرد كه مايع سرد باعث لرزشم شد .. پاهامو از هم باز كرد و خيره به چشمام #لـ*ـيس ارومى به #چـ*ـوچـولم زد + اههه هانتر .. لطفا 🫦💦 نوك بينيشو به ارومى لاى چاك #كـ*ـصم كشيد و با بدجنسى پرسيد + لطفا چى كوچولو؟ پاهامو تا حد امكان براش باز كردم و با يه دست سرشو به خودم فشردم + بخورش برام🔥 هومى كشيد و با انگشتاش لاى #كـ*ـصم رو بازتر كرد +هــوم ، خوشـمـزه به نظر ميرسه .. و بعد با دهن داغش شروع به خوردن كرد .. چنان #چـ*ـوچـولم رو مـيمكيد كه لگنم رو بالا برده و همزمان سرشو به #كـ*ـصم فشار دادم + اههههههههه اوممم..🤤💦💦💦 https://t.me/+GapkRCC-gnQ0MmI0 https://t.me/+GapkRCC-gnQ0MmI0 #هـــات #ســـكــســى #زير18واردنشه🚫 19pak
14
11
پـسره فكر ميكنه عـشـقش رو دزديدن اما ميفهمه خودش فـرار كرده و بعد از پيدا كردنش چنان مـيـكـنـتش كه ..😈🔞 #part9👅 يك انگشتش شد دو انگشت و توى كـ🍑ـصم تـ*ـلمبه زد .. با بى قرارى ناليدم _ اههه هانتر گوش كن توضيح بدم. هيس كشدارى از دهنش خارج شد و انگشتاش از سـ*ـوراخ خـ*ـيسم خارج شدن . تا به خودم بيام كـ🍆ـيرشو روى كـ*ـصم تنظيم كرد و غريد _ بريم براى تنبيه اصلى دارلينگ😈🔥 و بى هوا كـ*ـير بزرگش رو فرو كرد .. احساس جـ❌ـر خوردگى باعث شد جيغى از درد بكشم كه پاهامو توى شكمم جمع كرد و وحشيانه شروع به تـ*ـلمبه زدن كرد _ اهههه اخخخخ ارومممم ترر.. https://t.me/+GapkRCC-gnQ0MmI0 https://t.me/+GapkRCC-gnQ0MmI0 #هـــات #ســـكــســى #انـتقــامى 16 pak
26
12
سرشو داخل گودی گردنم فرو برد _آخ چه بوی خوبی میدی دختر! با ناز خندیدم که جان کشیده ای گفت و بوسه آبداری به گردنم زد. _میخندی بیشتر دلم میخواد بکنمت! بوسه هاش رو ادامه داد و از گردنم تا پایین اومد با هرناله ای که میکردم جون بیشتری میگرفت و عمیق تر می بوسید💜🔥 به یک آن شرتمو از پام در آورد و پاهامو باز کرد که ترس خفیفی تو بدنم نشست _من...من میترسم! خمار روی تنم خم شد و‌ همون‌طور که خودشو با کص*م💦 تنظیم میکرد لب زد: _دیگه دیره کوچولو با ضربه ای که زد...🤤👇 https://t.me/+j-ql5NZyNVkyMTY0 https://t.me/+j-ql5NZyNVkyMTY0 10 sobh
42
13
رفیقش توی حموم بش تجـــــــ🔞ـاوز می‌کنه 💦 _ اون موقع خوب چــــهار نعل می تاختی و از من فرار میکنی تولــــه ســــــــگ؟👿 _غ..غلط....ک.کردم....آلفا 🥹 نگاه حریصش روی نیپل های برجستم تکون خورد با همون چـشـــــ🔞ــماش داشت شکارشون میکرد🤤 با برخورد زبون گــــــــرم و خیسش به نیپل های حساس شدم ناله هام بلند شد... _عاح ...عا..عاحــــــــــــــــح یزدان نک..نکن اومــــــــــــــــم با غیظ نیشگونی از نیپلم گرفت و خمــ🫦ــار لب زد _این دو تا ابنات صورتی رو میبینی توله سگم😈؟ قراره تا صبح با هم ازش شیر در بیاریم💦 برای اینکه خواستگاری عشقش رو به هم بزنه شب قبل توی حــــموم بفاکش میده 😈🔥 https://t.me/+ZabR5KT4GkFkMjJk https://t.me/+ZabR5KT4GkFkMjJk Sobh pak
40
14
رفیقش شب قبل خواستگاری بفـــــ💦ـاکش میده😱🔞 دستش از روی #کمر شهریار ، به سمت کمربند شلوارش پایین رفت. _نکن یزدان! گفتم نکن! این چه کاریه؟ یادت نمیاد ما رفیقیم؟ _رفیق؟😈🔞 یزدان این کلمه را مثل چیز تلخی جلوی دهانش چرخاند . _رفیق؟ ما رفیق نیستیم شهریار. من یه بازنده ی حسودم که میخوام جوری بت #لذت👅 بدم که #ابت یه #فواره بپاشه💦 جوری کــــــ🍑ــون سفید توپر رفیقش جر میده که لنگون مجبوره بره خواستگاری 😈🔥 https://t.me/+ZabR5KT4GkFkMjJk https://t.me/+ZabR5KT4GkFkMjJk 00 pak
45
15
#باغیادیش پارت۲۲۶ آتاناز: از اتاق بیرون میرم و درحالی که دارم موهام‌و گیس میکنم میگم؛ اون نمیاد چون بهش گفتم اگه پاش‌و بزاره اینجا من دیگه اینجا نمیمونم! انگار جدی گرفته یه چند روزه پیداش نیست.. شایدم چون درگیرِ سقط و اینا بودن نتونسته بیاد... خوب یادم بود پناه گفت سحرناز میخواسته حامی بدونه...عجیب نبود این حرکتش؟! احتمالا باید با دف و شیپور این خبر رو به بقیه میداد. صدای «اُ؛O» گفتنش رو با هیسی میبرم و به حامی جوابی نمیدم! چی میخواست بگه..چی داشت بگه... همیشه موضوعات و سوالات تکراری! با یکی دوتا فیلم ترسناکی که با صبا دیدیم کاملا شب شده بود و هم زمان که صبا میخواد بره گوشیم شروع به زنگ خوردن میکنه؛ با دیدن شماره بابا لحظه ای حواسم پرتِ حال مامان مهری و حالش میشه.. نکنه اتفاقی براش افتاده باشه... بدون فوت وقت تماسش‌و وصل میکنم و با دل نگرانی میگم؛ سلام بابا... مامان مهری خوبه؟! +سلام بابام؛آره آره خوبه...رفتی عمارت امشب؟! _با دهن کجی به صفحه زل میزنم و کلی دل دل میکنم تا دم و دهن‌ش رو پایین نیارم! وکیل وصیِ حامی بود؟! +ستاره میگفت قراره امشب درباره ارث و میراث بحث بشه...انگار حامی یه سری شرایط و قرار داد حاضر کرده...! برو عمارت باش..نمیخوام غایب باشی..! منم بتونم خودم رو میرسونم! _صبا رو میبینم که بلند شده و با «باشه» ای از بابا حداحافظی میکنم. پشت سرش میرم و با صدا زدنش میگم؛ صبا میخوای بری؟!زود نیست...؟ بمون من نمیرم.. نمیخوام برماا! +نه دیگه برم یه سر خونه...علیرضام از دیروز پیداش نیست... خانواده‌م دارن برای جشن و ازدواج فشار میارن.. میخوای رفتنی تورو هم برسونم عمارت؟!برو دیگه مگه نمیگه سر ارث و میراث ِ...! پاشو برو سهمت رو بگیر دیگه بچه اَههه! _با خنده سر تکون میدم و بعد از عوض کردن لباس هام باهم از واحد بیرون میزنیم! پیامی از باشگاه ثروتمندان داشتم و با باز کردنش ویدئویی از هخامنش بود که تیپ و استایلش حتی از پشت دوربین نفس گیر و خیره کننده بود. هنوز هم آدم های بی نقص پیدا میشدن.. توی دلم «شل له له له له شل له له له » میگم و هنوز فیلم پلی نشده ویدئوی دیگه ای آپ میشه و صبا با دیدن شخصی که هنوز تار بود چهره‌ش میگه؛ +عه بزار ببینم چی میگه؛ این محشرههه...خدای استایل حرفه ای! _با تایید سر روی صفحه تاچ میکنم؛ «نحوه انتخاب ساعت به سبک جناب محمد بیدارمغز در برنامه برمودا: در گفتگوهای برنامه «برمودا» با حضور جناب محمد بیدارمغز، پدر تشریفات ایران، موضوعات جالبی پیرامون انتخاب ساعت و نحوه پوشیدن آن مطرح شد. جناب بیدارمغز به‌عنوان یکی از بزرگترین کارشناسان تشریفات در کشور؛ بر اهمیت انتخاب درست ساعت به‌عنوان یک نماد از شخصیت و سلیقه فرد تأکید کردند. 1. تناسب ساعت با موقعیت او بر این باور بود که ساعت‌ها باید با موقعیت‌های مختلف هماهنگ شوند. برای مثال، در مراسم‌های رسمی و مهمانی‌های شبانه، استفاده از ساعت‌های کلاسیک و با طراحی ساده‌تر پیشنهاد می‌شود. این نوع ساعت‌ها نه تنها زیبا بلکه نشان‌دهنده شخصیت یک فرد با سلیقه و معقول هستند. 2. هماهنگی با لباس از نظر جناب بیدارمغز، ساعت باید به‌طور کامل با سایر لباس‌های شما هماهنگ باشد. اگر در یک رویداد رسمی حاضر هستید، ساعتی از جنس فلز یا چرم به رنگ‌های متناسب با لباس انتخابی‌تان می‌تواند بهترین گزینه باشد. در رویدادهای غیررسمی، ساعتی با طراحی مدرن‌تر یا اسپرت‌تر انتخاب مناسب‌تری خواهد بود. 3. نشان‌دهنده شخصیت فردی از نگاه جناب بیدارمغز، ساعت انتخابی باید نمایانگر شخصیت فرد باشد. ساعت می‌تواند به‌عنوان یک ابزار برای ابراز سلیقه و موقعیت اجتماعی فرد عمل کند. برای افراد با سلیقه‌های مختلف، طیف وسیعی از طراحی‌ها و برندها وجود دارد که می‌توانند این ویژگی‌ها را به خوبی منتقل کنند. در این گفتگو با کامران نجف‌زاده، جناب بیدارمغز بیان کردند که انتخاب ساعت نه تنها یک موضوع کاربردی است، بلکه یک نوع هنر در چگونگی نمایش شخصیت و وضعیت فردی به حساب می‌آید» محو سخنرانی های بی نذیرش بودیم و وقتی به خودمون میایم که به کوچه عمارت رسیدیم و با بوسیدن گونه‌ش پیاده میشم! ورودی رو رد میکنم و با وارد شدن به ساختمان عمارت به سمت پذیرایی میرم!
133
16
#باغیادیش پارت۲۲۵ آتاناز: صدای پوزخند پناه اوند و با حرفش دهنم باز موند ولی قدم هام رو محکم تر کردم! بالاخره تخم گذاشته بودن... +سوپرایز بعدی اینِ که همین دیروز سحرجون پیش یه دکتری ویزیت شدهه.. دکتری که از قضا خیلی وقتِ طبابت نمیکنه چون سقط جنین انجام میداده و مدتی زندان بوده... این جالب تر نیست؟! داداش شما حتما در جریانی؟!.. آخه گفتن تنهایی رفته و تاکید کرده کسی نفهمه...حتی همسرش... با کلی تهدید و البته زیر میزی ازش دارو و قرص خریده برای سقط! ولی انگار نمیدونه من دکتر زنانم و آمار هر سقط غیر قانونی توی پایتخت اول زیر دست منِ بعد دکتر معالجش! در بدترین لحظه ممکن عمارت رو ترک کرده بودم و حیف بود نبودم واکنش سحرناز رو ببینم؛ احتمالا الان از گوش های مخملیش دود بیرون می اومد که انقدر قدرت و نفوذ بقیه رو دست کم گرفته بود. بعد جالب بود اون عوضی سحرناز رو حامله کرده بود ولی افتاده بود به جون چندسال پیش که بفهمه تخمِ جن‌ش رو توی رحم من کاشته یا نه... وقاحت و لاشی بودن از این بالاتر داشتیم اصلا؟! عمارت رو ترک میکنم و با رسیدن به کوچه داخل شدنِ ماشین صبا رو میبینم. جلوتر میرم و با ترمز کردنش سمت شاگرد سوار میشم.. +چطوری دختر..خوبی..!مهری جون چطوره! _نفس عمیقی میگیرم و تازه فاجعه‌ی یکم قبل رو هضم میکنم! حامله بود... این.. یعنی باهاش خوابیده بود.. کثافت انکار میکرد که اون عزیز دوردونه‌ی پرویز رو بگا داده و روی تنش بالا پایین شده و بهش تازونده. لبخندی میزنم و با نگاه به صبا با حالت تمسخر آمیز و حال بهم زنی میگم؛ فلک‌ناز داره مادر میشه...! حتی از تعجب پلک نمیزنه و با گزیدن لبش درحالی که سعی میکنه خونسرد باشه و با همین حال من‌و حالم‌ رو میپاد میگه؛ +کی گفته..خودش؟!مطمئنی.یعنی.. خودت.. خودت شنیدی..! _بی خیال میخندم و با تصور چاق شدنش با اون قد کوتاهش که مثل پنگوئن میشد میگم؛ آره خره..ولی انگار میخواسته بندازتش.. الان تازه پناه سر میز گفت! نمیدونم دردش چیه...! سمت کافه ای میریم و بعد از یکی دوساعت بیرون میزنیم... صفحه گوشیم روشن میشه و پی ام هخامنش رو میبینم. «مادربزرگت درچه حالیه..از پدرت پرسیدم...ظاهرا مشغول بود که جواب نداد...» میخوام براش بنویسم ولی فعلا جواب ندادن رو ترجیح دادم. بابا گفته بود وضعیتش پایدارِ و نمیخواد هیچ کس بجز خودش بیمارستان باشه.. صبا تکیه زده به ماشین میگه؛ +حالا فلک ناز تخم سگش‌و انداخته یا نه.. _با پوزخندی در حالی که سوار میشم و صبا هم سوار میشه و داشت ماشین رو روشن میکرد میگم؛ کاش برام مهم باشن..نمیخوام بهشون فکر کنم صبا... ولش کن بزن بریم خونه..؛خوب شد اومدی از اونجا خلاص شدم! سمت برج میریم و با وارد شدن تازه متوجه آرامش و خاطرآسودگی میشم که اینجا و به دور از اون آدما داشتم میشم! جوی که دوستش داشتم... خونه ای بوی غذای خونگی بده؛ بوی عود بیاد رنگ و بوی نور! نور خورشید از پشت شیشه بزرگ داخل بیاد و بتابه به گل های توی گلدون و بوی خاک بپیچه توی خونه! آره بنظر من خونه اینجا بود..اینجا بود که لباس گشاد تنم باشه و موهام‌و بالا ببندم و با موزیک های آرش والا آرامش بگیرم. نه عمارتی که شب به شب با قرص اعصاب بخوابم و صبحش با تنهایی و دلتنگی و دل ضعفه بیدار بشم. +چته زل زدی به پنجره..برو یه دوتا رقص یاد بگیر برای عروسیِ آبجیت رقص چاقو بلد باشی چپه‌ش نکنی تو شکم ملت! _با صدای صبا از فکر بیرون میام و با رفتن به سمت اتاقم برای عوض کردن لباس هام شروع به در آوردن مانتوم میکنم؛ با خنده ای بلند میگم؛ احتمالا بکنمش تو چشم و چال بدخواهانت! لباسم رو عوض میکنم و صدای نوتیف گوشی رو می شنوم؛ توی سالن بود و وقتی دارم موهام‌و شونه میکنم صدای صبا رو میشنوم؛ +قالَ سـگِ عـــمارت: «خونه ای؟!حاضر شو بیا عمارت..صحبت های مهمی دارم.» این یارو چرا به همه دستور میده آتان؟! حرف مهم داره بلند بشه بیاد اینجا...تو چرا باید بری؟!
129
17
پسره برای مــــ🔥ــواد تن فروشی مرد های دیگه میکنه 🫦💦 -آخخخخـ🔞ــــ د داری #پارم میکنی یزدان ! اگــــه..... نیشخند مرد پر رنگ تر شد🔥 -اگه چی توله سگ؟😈 اگه این #سوراخ صورتی تو #پاره کنم می خوای چی کار کنی؟🫦🔞 اشک توی چشماش جمع شد و #ناخن هاش توی کمرم فشار داد🩸 -اوخ اوخ هار نشو توله ! 😈 #بیمه شده ای از جانب من😔💦 اگه پارش کردم بجای سه گرم نه گرم مواد بت می دم💯💯 با لذت🤤به دست و پا زدنش نگاه کردم دوست داشتم بدونم واکنشش چیه⛓️ -پس پارش کن.... به شکم خوابید و اون #کون سفید 🍑و توپرش برام #قمبل کرد.🔞🥵 با انگشتاش دو طرف #سوراخ خوردنیش از هم فاصله داد ❌ -مگه نگفتی اگه کونم جــــ🔥ــــررر بدی مواد اضافه میدی ؟ زود باش #پارش کن سوراخم واسه جر خوردن زیرت له له میزنه😈 https://t.me/+ZabR5KT4GkFkMjJk https://t.me/+ZabR5KT4GkFkMjJk 21 pak
27
18
مافیای بی رحمی که ۲۲ سال از دختره بزرگتره کـ*ص و کـ*ونشو تو آشپزخونه‌ی عمارت بگا میده😈🔥 #part20‼️👠 دستم و رو #برجستگی #شـق شده اش کشیدم و خمار تخـماشو مالیدم. - تموم وجودم میخوادت #عماد💦 دستشو رو #کـ*ص باد کرده و خیسم گذاشتم. - تو که دوس نداری یکی دیگه نیازامو… جری شده به ناهارخوری کوبیدتم و چنگی به کـ*ص بادکردم زد، انگشت #زمختشو دور سوراخم چرخوند و عصبی شد. - جمله‌اتو کامل کنی کل انگشتامو فرو میکنم تو #سوراخت! من اما #شهـوت جلوی چشم هامو گرفته بود، #چنگی به بازوش زدم و ادامه دادم: - #برطرف کنه😈 با فرو رفتن یهویی چهار تا انگشت تو #کـ*ص تنگم جیغی از درد کشیدم. - کاری که شروع کردی انتها نداره رز، امشب قراره وجودت از جـ*ر خوردن زیر #کـ.یرم بلرزه جوجه‌ی عماد…🤤🌶️ https://t.me/+0GuQFNULBy8xNDM0 https://t.me/+0GuQFNULBy8xNDM0 16 pak
44
19
قدرتش را گرفتند. خانواده‌اش را نابود کردند.حالافقط یک چیز برایش باقی مانده: انتقام. 🩸 رز برای نجات خواهرش وارد تورنمنت مرگبار می‌شود؛ مسابقه‌ای که می‌تواند موهبت الهه‌ی زندگی را به برنده بدهد. اما رقیبش؟ 👑 پرنس کیور. فرمانده‌ی ارتش، سوار یک گرگینه‌ی غول‌پیکر و صاحب قدرت رعدوبرق. ⚡🐺 و مسئول مرگ خانواده اش🫆 همین که بدنش کاملاً به بدنم می‌چسبد، گرمای غیرطبیعی‌اش تمام وجودم را پر می‌کند. احتمالاً همین گرمای بدن اوست که باعث می‌شود این‌قدر خوب باشد. تخت چوبی سفتی را که روی آن دراز کشیده‌ایم، از یادم می‌برد؛ تمام چیزی که حس می‌کنم، اوست. «خوبی؟» https://t.me/+R39dpVrJ2uM2NzNk https://t.me/+R39dpVrJ2uM2NzNk Sobh pak
38
20
نگاه میکنم به خون بکارتش رو کیرم💦. من اولین مردی ام که رفته توش. 🔞 #part30 “اوه.…شت!” جیغ کشید، وقتی که دوباره میکوبم توش،با صدای بَم و خش‌دار میپرسم:“خوشت میاد؟”. آب دهنش رو قورت میده “متوقف نشو” بارون می‌کوبه به پنجره‌ها، در حالی که محکم‌تر و سریع‌تر #تلمبه میزنم، و #کص کوچولوی شیرین این دخترو باز میکنم.🔞😈 چشم هام قفل شده بود روی اون #کص کوچولوی شلخته‌ش که تمامش از #آبش خیسه، - دارم این #کص تنگ و کوچولو رو جر میدم. ناله‌هاش به جیغ تبدیل میشه وقتی محکم‌تر میکنمش. اون #سینه‌های گنده‌ش بالا و پایین میپرن و منو دیوونه میکنن.چه صحنه‌ی محشری. داره #ارضا میشه. میتونم حسش کنم. سرعتم رو بیشتر میکنم.ناخون هاش فرو میرفت تو بازوهام، در حالی که #ارگاسم تمام وجودشو گرفته بود و #آبش رو #کیرم خالی شدو ریخت روی رون هام. “سوار #کیرم شو، پرنسس،” https://t.me/+R39dpVrJ2uM2NzNk https://t.me/+R39dpVrJ2uM2NzNk 00pak
58