رمانصحنهدار|بـاغَــیـادیـــش🌙🔞
رفتن به کانال در Telegram
1 085
مشترکین
-424 ساعت
-27 روز
-3830 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+15
در 29 کانالها
سپتامبر '26
+30
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '26
+29
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+7
در 15 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+122
در 74 کانالها
Get PRO
مه '26
+7
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+721
در 69 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+583
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+737
در 105 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+284
در 72 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+135
در 27 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+104
در 4 کانالها
Get PRO
اوت '25
+45
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+90
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+129
در 0 کانالها
Get PRO
مه '25
+156
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+214
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+169
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+104
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+101
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+60
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+157
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+195
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+232
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 07 اکتبر | 0 | |||
| 06 اکتبر | 0 | |||
| 05 اکتبر | +3 | |||
| 04 اکتبر | +10 | |||
| 03 اکتبر | 0 | |||
| 02 اکتبر | +1 | |||
| 01 اکتبر | +1 |
پستهای کانال
Repost from N/a
این پوشه مناسب کسایین که دنبال رمان های سکـ💦ـسی و ممـ🔞ـنوعه هستن! تا پاک نشده بزن رو لینکا🤤گـ🐺ـرگ زخـ🩸ـمی #تخیلی #ددیلیتل #فولصحنه
https://t.me/+hH0xAfJ-Vko4ZjBkسـیـگنـال رهایـی💦🍒 #سکسی #اورتیک #دارکرومنس
https://t.me/+VqoAt8yFo2JiZGQ0Moon lovers ❤️🔥💦 #دارک_رومنس #اروتیک #فانتزی
https://t.me/+TpSwnJXkM3jy79JAممنوعهی🔞شـــیرین💦 #سکسی #بزرگسال #عاشقانه
https://t.me/+FyfxDpkdEcU0OGY0بــهرنــــگخــ🩸ــون ⛓️ #عاشقانه #مافیایی #بزرگسال
https://t.me/+sJuwOokhfQliOGI0پر از داستان مثبت ۱۸🙈🖤🔞 #مثبت18 #عاشقانه #وحشت
https://t.me/+2tJ3ORNEmTY4ODZkرز ابی 💧 #گی #طنز #اسمات
https://t.me/+IA6vYMqk2hliZjA0دوشــــیــ🚫ــزه💦 #مافیا #بزرگسال #جاسوسی
https://t.me/+T-EIKDhEt6E0NDU8مات عشق 🫦💦 #مافیایی #رومنس #گی
https://t.me/+4TiNGkewNdplM2I0نیلوفرهای مرداب 🍒🔞 #انتقامی #اجتماعی #مافیایی
https://t.me/+hJJvv8_YzF00ODhkمحاق 🍓🥵 #تریسام #رومنس #هیجانی
https://t.me/+-vCQU41J5P03OTI0غریبــ😈ـه ای تو خونــ🔞ـه! #استریت #عاشقانه #سکسی
https://t.me/+cxyxqq1zsXI4NmE1اشتبــ🥵ـاهِ بزرگمهــ🔥ـر! #استریت #مافیایی #خشن
https://t.me/+1GCVOHydsA1mMDk1دوبـ🫦ـاره عاشق شــ💦ـدم! #لزبین #دانشگاهی #بزرگسال
https://t.me/+wha2J_Oss7Q2ZGNlپازل سوخته #ممنوعه #صحنه دار #بی_دی_اس_ام
https://t.me/puzzle_sookhtehhرمـا❗ن صحنه دار❤️🔥🔞 #ممنــــوعه #صحنهدار #فولصحنه
https://t.me/+pnE2WV-_SsRkYzM8قول یک غول💦🌶 #فول_سکسی #صحنه_دار #رمانتیک
https://t.me/+xHXN1jCzbh40M2I0وقتی مرگ لبخند زد🔞💦 #دارکرمنس #مافیایی #خشن
https://t.me/+89BXAet3KwA2OWQ0لبخندآخر 🍑🫦 #دارکرومنس #مافیایی #جنایی
https://t.me/+LBeOMGJ9EV4yZDc0وارث ماه سرخ🍑💦 #دارکرومنس #خونآشام #عاشقانه
https://t.me/+_iIw6BTKIyUyNzQ0شراکت سایه |𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘 𝑷𝒂𝒓𝒕𝒏𝒆𝒓𝒔𝒉𝒊𝒑🔞 #مافیایی #دارک_رومنس #عاشقانه
https://t.me/+Wm4mM1qilV1iYjE0#وحشــ☠ــی🔥 #دارکرومنس #موتورسوار #گرگینهای
https://t.me/+7Pa4rwBPjiU3ZWM0SALVATORE🔞⛓️ #مافیایی #دارکرومنس #اسمات
https://t.me/+lH2P-rvVP7s3NGRk📚Nanabook📚 #مافیایی #عاشقانه #دارکرمنس
https://t.me/+KtWHiMVrOFY4ZGY0فرشته ای😈 اسیر در تاریکی 2🔞 #دارک_رومنس#مثبت18#عاشقانه
https://t.me/+uHqn5VkZl_VkOTM0وسوسه تاریک من👻 #مافیایی #دارک_رومنس
https://t.me/Gry_74IO04UwODdkبهای خوشبختی🩸⛓️ #بزرگسال #دارکرومنس #درام
https://t.me/+_LgybMhARfpiMmFkخون لیلیث 🫦 #دارکرومنس #جنایی #مافیایی
https://t.me/+t_4ExAUz3rBhZGE0آواز قو🩰💦 #سکسی #دارکرومنس #خشن
https://t.me/+PPx8UeHPlPM4OTA8دیــ🔞ـوار شیـ🪟ــشهای #گی #سکسی #درام
https://t.me/+LaNARHyQqtFjNzBkعـمـوـ😈ـی هـ🫦ـات #سکسی #محارم #بزرگسال
https://t.me/+IxzkYkCkkkU5OTU0نگهـ🔞ـبان حشـ😈ـری #اروتیک #بزرگسال #سکسی
https://t.me/+QzgOEBnKM6w4NDY0عروسـ😈ـک های کلیـ❤️🔥ـسا #سکسی #فول_صحنه #اروتیک
https://t.me/+QnbEON8KPp0zZjI0نبض رمان💦🔞 #سکسی #دارک #هات
https://t.me/+iFGlBlZMoHFjZWRkآنلاینکده🤤💦 #تخیلی #بزرگسال #فولصکصی
https://t.me/+GbBQ5DxZskJkN2E0لیستی لین
https://t.me/+ZEyAWlOGQtAzZWVk10صبح پاک🚫
| 2 | این پوشه مناسب کسایین که دنبال رمان های سکـ💦ـسی و ممـ🔞ـنوعه هستن!
تا پاک نشده بزن رو لینکا🤤
گـ🐺ـرگ زخـ🩸ـمی
#تخیلی #ددیلیتل #فولصحنه
https://t.me/+hH0xAfJ-Vko4ZjBk
سـیـگنـال رهایـی💦🍒
#سکسی #اورتیک #دارکرومنس
https://t.me/+VqoAt8yFo2JiZGQ0
Moon lovers ❤️🔥💦
#دارک_رومنس #اروتیک #فانتزی
https://t.me/+TpSwnJXkM3jy79JA
ممنوعهی🔞شـــیرین💦
#سکسی #بزرگسال #عاشقانه
https://t.me/+FyfxDpkdEcU0OGY0
بــهرنــــگخــ🩸ــون ⛓️
#عاشقانه #مافیایی #بزرگسال
https://t.me/+sJuwOokhfQliOGI0
پر از داستان مثبت ۱۸🙈🖤🔞
#مثبت18 #عاشقانه #وحشت
https://t.me/+2tJ3ORNEmTY4ODZk
رز ابی 💧
#گی #طنز #اسمات
https://t.me/+IA6vYMqk2hliZjA0
دوشــــیــ🚫ــزه💦
#مافیا #بزرگسال #جاسوسی
https://t.me/+T-EIKDhEt6E0NDU8
مات عشق 🫦💦
#مافیایی #رومنس #گی
https://t.me/+4TiNGkewNdplM2I0
نیلوفرهای مرداب 🍒🔞
#انتقامی #اجتماعی #مافیایی
https://t.me/+hJJvv8_YzF00ODhk
محاق 🍓🥵
#تریسام #رومنس #هیجانی
https://t.me/+-vCQU41J5P03OTI0
غریبــ😈ـه ای تو خونــ🔞ـه!
#استریت #عاشقانه #سکسی
https://t.me/+cxyxqq1zsXI4NmE1
اشتبــ🥵ـاهِ بزرگمهــ🔥ـر!
#استریت #مافیایی #خشن
https://t.me/+1GCVOHydsA1mMDk1
دوبـ🫦ـاره عاشق شــ💦ـدم!
#لزبین #دانشگاهی #بزرگسال
https://t.me/+wha2J_Oss7Q2ZGNl
پازل سوخته
#ممنوعه #صحنه دار #بی_دی_اس_ام
https://t.me/puzzle_sookhtehh
رمـا❗ن صحنه دار❤️🔥🔞
#ممنــــوعه #صحنهدار #فولصحنه
https://t.me/+pnE2WV-_SsRkYzM8
قول یک غول💦🌶
#فول_سکسی #صحنه_دار #رمانتیک
https://t.me/+xHXN1jCzbh40M2I0
وقتی مرگ لبخند زد🔞💦
#دارکرمنس #مافیایی #خشن
https://t.me/+89BXAet3KwA2OWQ0
لبخندآخر 🍑🫦
#دارکرومنس #مافیایی #جنایی
https://t.me/+LBeOMGJ9EV4yZDc0
وارث ماه سرخ🍑💦
#دارکرومنس #خونآشام #عاشقانه
https://t.me/+_iIw6BTKIyUyNzQ0
شراکت سایه |𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘 𝑷𝒂𝒓𝒕𝒏𝒆𝒓𝒔𝒉𝒊𝒑🔞
#مافیایی #دارک_رومنس #عاشقانه
https://t.me/+Wm4mM1qilV1iYjE0
#وحشــ☠ــی🔥
#دارکرومنس #موتورسوار #گرگینهای
https://t.me/+7Pa4rwBPjiU3ZWM0
SALVATORE🔞⛓️
#مافیایی #دارکرومنس #اسمات
https://t.me/+lH2P-rvVP7s3NGRk
📚Nanabook📚
#مافیایی #عاشقانه #دارکرمنس
https://t.me/+KtWHiMVrOFY4ZGY0
فرشته ای😈 اسیر در تاریکی 2🔞
#دارک_رومنس#مثبت18#عاشقانه
https://t.me/+uHqn5VkZl_VkOTM0
وسوسه تاریک من👻
#مافیایی #دارک_رومنس
https://t.me/Gry_74IO04UwODdk
بهای خوشبختی🩸⛓️
#بزرگسال #دارکرومنس #درام
https://t.me/+_LgybMhARfpiMmFk
خون لیلیث 🫦
#دارکرومنس #جنایی #مافیایی
https://t.me/+t_4ExAUz3rBhZGE0
آواز قو🩰💦
#سکسی #دارکرومنس #خشن
https://t.me/+PPx8UeHPlPM4OTA8
دیــ🔞ـوار شیـ🪟ــشهای
#گی #سکسی #درام
https://t.me/+LaNARHyQqtFjNzBk
عـمـوـ😈ـی هـ🫦ـات
#سکسی #محارم #بزرگسال
https://t.me/+IxzkYkCkkkU5OTU0
نگهـ🔞ـبان حشـ😈ـری
#اروتیک #بزرگسال #سکسی
https://t.me/+QzgOEBnKM6w4NDY0
عروسـ😈ـک های کلیـ❤️🔥ـسا
#سکسی #فول_صحنه #اروتیک
https://t.me/+QnbEON8KPp0zZjI0
نبض رمان💦🔞
#سکسی #دارک #هات
https://t.me/+iFGlBlZMoHFjZWRk
آنلاینکده🤤💦
#تخیلی #بزرگسال #فولصکصی
https://t.me/+GbBQ5DxZskJkN2E0
لیستی لین
https://t.me/+ZEyAWlOGQtAzZWVk
23 pak🚫 | 16 |
| 3 | این پوشه مناسب کسایین که دنبال رمان های سکـ💦ـسی و ممـ🔞ـنوعه هستن!
تا پاک نشده بزن رو لینکا🤤
گـ🐺ـرگ زخـ🩸ـمی
#تخیلی #ددیلیتل #فولصحنه
https://t.me/+hH0xAfJ-Vko4ZjBk
سـیـگنـال رهایـی💦🍒
#سکسی #اورتیک #دارکرومنس
https://t.me/+VqoAt8yFo2JiZGQ0
Moon lovers ❤️🔥💦
#دارک_رومنس #اروتیک #فانتزی
https://t.me/+TpSwnJXkM3jy79JA
ممنوعهی🔞شـــیرین💦
#سکسی #بزرگسال #عاشقانه
https://t.me/+FyfxDpkdEcU0OGY0
بــهرنــــگخــ🩸ــون ⛓️
#عاشقانه #مافیایی #بزرگسال
https://t.me/+sJuwOokhfQliOGI0
پر از داستان مثبت ۱۸🙈🖤🔞
#مثبت18 #عاشقانه #وحشت
https://t.me/+2tJ3ORNEmTY4ODZk
رز ابی 💧
#گی #طنز #اسمات
https://t.me/+IA6vYMqk2hliZjA0
دوشــــیــ🚫ــزه💦
#مافیا #بزرگسال #جاسوسی
https://t.me/+T-EIKDhEt6E0NDU8
مات عشق 🫦💦
#مافیایی #رومنس #گی
https://t.me/+4TiNGkewNdplM2I0
نیلوفرهای مرداب 🍒🔞
#انتقامی #اجتماعی #مافیایی
https://t.me/+hJJvv8_YzF00ODhk
محاق 🍓🥵
#تریسام #رومنس #هیجانی
https://t.me/+-vCQU41J5P03OTI0
غریبــ😈ـه ای تو خونــ🔞ـه!
#استریت #عاشقانه #سکسی
https://t.me/+cxyxqq1zsXI4NmE1
اشتبــ🥵ـاهِ بزرگمهــ🔥ـر!
#استریت #مافیایی #خشن
https://t.me/+1GCVOHydsA1mMDk1
دوبـ🫦ـاره عاشق شــ💦ـدم!
#لزبین #دانشگاهی #بزرگسال
https://t.me/+wha2J_Oss7Q2ZGNl
پازل سوخته
#ممنوعه #صحنه دار #بی_دی_اس_ام
https://t.me/puzzle_sookhtehh
رمـا❗ن صحنه دار❤️🔥🔞
#ممنــــوعه #صحنهدار #فولصحنه
https://t.me/+pnE2WV-_SsRkYzM8
قول یک غول💦🌶
#فول_سکسی #صحنه_دار #رمانتیک
https://t.me/+xHXN1jCzbh40M2I0
وقتی مرگ لبخند زد🔞💦
#دارکرمنس #مافیایی #خشن
https://t.me/+89BXAet3KwA2OWQ0
لبخندآخر 🍑🫦
#دارکرومنس #مافیایی #جنایی
https://t.me/+LBeOMGJ9EV4yZDc0
وارث ماه سرخ🍑💦
#دارکرومنس #خونآشام #عاشقانه
https://t.me/+_iIw6BTKIyUyNzQ0
شراکت سایه |𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘 𝑷𝒂𝒓𝒕𝒏𝒆𝒓𝒔𝒉𝒊𝒑🔞
#مافیایی #دارک_رومنس #عاشقانه
https://t.me/+Wm4mM1qilV1iYjE0
#وحشــ☠ــی🔥
#دارکرومنس #موتورسوار #گرگینهای
https://t.me/+7Pa4rwBPjiU3ZWM0
SALVATORE🔞⛓️
#مافیایی #دارکرومنس #اسمات
https://t.me/+lH2P-rvVP7s3NGRk
📚Nanabook📚
#مافیایی #عاشقانه #دارکرمنس
https://t.me/+KtWHiMVrOFY4ZGY0
فرشته ای😈 اسیر در تاریکی 2🔞
#دارک_رومنس#مثبت18#عاشقانه
https://t.me/+uHqn5VkZl_VkOTM0
وسوسه تاریک من👻
#مافیایی #دارک_رومنس
https://t.me/Gry_74IO04UwODdk
بهای خوشبختی🩸⛓️
#بزرگسال #دارکرومنس #درام
https://t.me/+_LgybMhARfpiMmFk
خون لیلیث 🫦
#دارکرومنس #جنایی #مافیایی
https://t.me/+t_4ExAUz3rBhZGE0
آواز قو🩰💦
#سکسی #دارکرومنس #خشن
https://t.me/+PPx8UeHPlPM4OTA8
دیــ🔞ـوار شیـ🪟ــشهای
#گی #سکسی #درام
https://t.me/+LaNARHyQqtFjNzBk
عـمـوـ😈ـی هـ🫦ـات
#سکسی #محارم #بزرگسال
https://t.me/+IxzkYkCkkkU5OTU0
نگهـ🔞ـبان حشـ😈ـری
#اروتیک #بزرگسال #سکسی
https://t.me/+QzgOEBnKM6w4NDY0
عروسـ😈ـک های کلیـ❤️🔥ـسا
#سکسی #فول_صحنه #اروتیک
https://t.me/+QnbEON8KPp0zZjI0
نبض رمان💦🔞
#سکسی #دارک #هات
https://t.me/+iFGlBlZMoHFjZWRk
آنلاینکده🤤💦
#تخیلی #بزرگسال #فولصکصی
https://t.me/+GbBQ5DxZskJkN2E0
لیستی لین
https://t.me/+ZEyAWlOGQtAzZWVk
18 pak🚫 | 33 |
| 4 | . | 1 |
| 5 | کریـــــاسمونو از دست ندید..
شروع پارت گذاری اطلاع داده میشه🫰🏻🎊 | 210 |
| 6 | رمانمون تویvipمدت هاست تموم شده🥹🔥
برای عضویت بهم پیام بدید
@ithenova | 194 |
| 7 | #باغیادیش
پارت۲۴۱
راوی:
هامان برای تیر آخر خیره به سحرناز میگه؛
+و چقدر میتونه تلخ باشه که زنتو هم خواب برادرت ببینی ولی قدرت عشق این اجازه رو نده که قاتلش بشی.../
اون قدری دو پهلو حرف هاشو زده بود که به هر کدوم یکی از اون سه نفر که نگاه میکرد اثری از ترس و وحشت رو توی وجودش بیدار میکرد.
ناز بود که با داد زدن میگه؛
+و تو کجای این.. دا.. داستانی که داری مــ.. مثل خاله ز.. زنکا این وسط گوه می.. میخوری؟!/
هامان برای تیر آخر خیره به سحرناز میگه؛
+و چقدر میتونه تلخ باشه که زنتو هم خواب برادرت ببینی ولی قدرت عشق این اجازه رو نده که قاتلش بشی.../
اون قدری دو پهلو حرف هاشو زده بود که به هر کدوم یکی از اون سه نفر که نگاه میکرد اثری از ترس و وحشت رو توی وجودش بیدار میکرد.
ناز بود که با داد زدن میگه؛
+و تو کجای این.. دا.. داستانی که داری مــ.. مثل خاله ز.. زنکا این وسط گوه می.. میخوری؟!/
آتاناز:
با قلبی که مثل تلنبه یانمار کار میکرد به سمت بقیه میرم.
فکر اینکه همین چند دقیقه پیش ممکن بود اون دوتا عوضی همه چیز رو به حامی بگن باعث شده بود نصف بدنم رو از استرس حس نکنم.
پشت دستم رو لرزون روی دماغ و دهنم میکشم...
با هر سختی که بود به بقیه ملحق میشم و قبل از همه ابری ناز بود که متوجه حال بدم میشه!
خودش رو بهم میرسونه و با دست گذاشتن پشت کمرم به سمت نشیمنِ ته سالن میریم.
نیمی از جمعیت به بیرون منتقل شده بودن و با اندک آدم هایی که داخل بودن جوی آرومتر ایجاد شده بود.
+خوبی نبات...چی شده چرا رنگت پریده؟!
_به سختی لیوان آبی رو میون اون حجم از الکل و مشروب روی میز پیدا میکنم و با بالا دادنش میگم؛
این... این لعنتیا چرا هنوز دست از سر من بر نمیدارن ابری؟؟
ابری ناز با نگاهی به در ورودی که هامان داخل میاد چشمش رو میبنده و با فشار دادن دستم میگه؛
+هامان کاری کرده؟!چیزی گفته؟!
_تکیه میزنم به تکیه گاه نشیمن چون قطعا یکم دیگه کمر و گردنم از این فشار شدید می شسکت!
با نفسی لرزون که بیرون اومدنش کل توانم رو میگیره میگم؛
یه دستگاه ضبط صوت انگار سحرناز داره...نمیدونم توش چی بود...
ولی انگار میخواد بده به حامی ولی هامان میخواد مانعش بشه...
ممکن هرچیزی توش باشه ابری...
نمیدونم الان دست کدومشون هست حتی...
+خب چی توش میتونه باشه که هامان بترسه..
اون که کاری نکرده...!
_نگاهم اشکی و کم جون به ابری ناز دوخته میشه که بی خبر از غلطایی بود که هامان کرده!
با فشردن پلکم و بالا کشیدن دماغم اطراف رو چک میکنم و حامی رو میبینم که با نگاه های زخمیش داشت در به در دنبالم می گشت...
وجب به وجب سالن رو داشت از زیر نگاهش رد میکرد!
نور کم سوی این سمت باعث میشد مارو نبینه یا حداقل واضح نبینه.
+نگران نباش...شاید سحر فقط داره اذیتش میکنه؛
اون پای خودش بیشتر از همه وسطِ...حامی بفهمه اونا نشستن مغز هامان رو پر کردن که تو عاشقشی اونا رو دار میزنه...!
_مغزم مدام آژیر می کشید و کاش زودتر این مهمونی مزخرف تموم میشد.
کاش هیچ وقت برای عقد کوفتیشون نیومده بودم تهران؛
اون موقع عزیز رو داشتم؛ اعصاب و روانم به جا بود...
حالا دوباره شبیه همون آتاناز ِ زودرنج و آسیب پذیر قبلی شده بودم.
+بقیه رو جدا کن با خراب بازی در آوردن و بعدش انگار نه انگار بشین تو مهمونی اعراب مست کن...
_توهم ذهنم بود یا واقعا درست شنیدم؟..
نگاهی به دورم میکنم و با دیدن دوست های جون جونی و جنـ*ده سحرناز که منو
مخاطب قرار داده بودن دستم رو مشت میکنم و ابری ناز برای آروم کردنم میگه؛
+ولشون کن نازم؛حالا سحراینا رو پر کرده بیان عصبیت کنن... اهمیت نده!
_مگه میشد بغل گوشم دربارهی خودم چرت و پرت بگن و ساکت بمونم؟!
ابری قبل از من حرکتی میزنه و با تندی کردن خطاب به اونا میگه؛
+تا نگفتم از اینجا مثل آشغال پرتتون نکردن بیرون صداتون رو ببرید.
اگه اینی باشه که فکر میکنید حتما از عواقب اینجوری حرف زدن با دخترِ حامی کیان مهر هم خبر دارید؟!
_دخترِ حامی؟!
منظورش من بودم...؟!
دومین باری بود که امشب من دخترِ کسی خطاب میشدم...!
چرا دلم برای ابری ناز هم داشت می سوخت؟!
گیر آدم کثیف و زشت نیتی مثل هامان افتاده بود و بد ترین قسمتش این بود که اون عاشق هامان بود.
با حس خیرگی نگاهی روی خودم سر بالا میگیرم و اطراف رو کندکاوی میکنم.
دیدمش...اون سمت سالن درحالی که پیک پایه بلندی دستش بود و روی لبش گذاشته بود داشت نگاهم میکرد.
یک سمتش ماوی و سمت دیگهش عمو طهماسب ایستاده بودن و علارغم خنده ای که
روی لب هاشون بود میتونستم استرس و غضبِ ناشی از اوکی نبودن اوضاع رو توی صورت هاشون ببینم.
+برو آبی به سر و صورتت بزن، بعدش بیا همین جا منتظرت هستم...پاشو اینجوری باشی الان از حال میری. | 187 |
| 8 | #باغیادیش
پارت۲۴۰
راوی:
ناز با بالا دادن ابروهاش به دلقک بازیش ادامه میده؛
تقریبا تنها راهی که وقتی حامی سیاه مست بود روش جواب میداد همین بود!
قبل از اینکه لب از لب باز کنه چشم های بسته حامی رو میبینه...
تا به خودش بیاد لب هاش اسیر لب های حامی بود و چنگ شدن پهلو هاشو به ندرت حس میکنه.
با فشردن پهلوهاش تنفسی کوتاه میده و با دیدنِ نگاهش که هنوز براق بود و جا برای
زبون درازی داشت مجدد میبوسه و دستش بالاخره تا روی صورتش بالا میاد و حین
بوسیدن و مکیدن ِلب هاش؛
انگشت شصتش رو روی گوشه لبش میکشه برای کش اومدن لبخندش...
با تقلای ناز فاصله میگیره و با داغ شدنِ کل وجودش عقب میکشه!
خوب کرده بود و این بوسه بعد از اون همه صبر و نادیده گرفته شدن به جونش چسبیده بود.
موهای سمج رو از صورت و گردنش کنار میزنه و با دقیق نگاه کردن نقطه به نقطه چهرهش میگه؛
+میخوای برگردی داخل و به این شب مزخرف اینجا ادامه بدی یا با من بیای و....
+ریدم تو شبی که بخواد با تو به پایان برسه عوضـــی!چندبار بگم نمیخوام لمسم کنی.../
عادت نکرده بود به این مکالمات تلخ و تکراری؟!
با جدیت در حالی که سینهش برای یه نفس راحت در هم تنیده میشد میگه؛
+خلاصه کن و بهم بگو برای برگشتن چی میخوای؟!برای بودنت کنارم و با مــــ...!
+بر... نــــ..می... گر...دممممممم!
کجا برگردم! بین تو و سحرناز جونت؟!/
قبل از اینکه بکوبه توی دهنش و بگه که واقعا از طریق اخبار ندیده بود که از سحرناز جدا شده،صدای پایی رو میشنوه؛
سری به عقب میچرخونه و با دیدنِ هامان که با تندی دست سحرناز رو فشار میداد و به این سمت می آورد سکوت میکنه؛
قبل از اینکه ناز حرفی بزنه با دست گذاشتن روی دهنش ساکتش میکنه!
+بدش به من اون کوفتی رو...!میخوای چه غلطی بکنی احمق...حتما ریده برات!آرهههه؟/
ناز رو میون آغوشش مخفی میکنه و در حالی که به اون دونفر پشت کرده داشت گوش میکرد.
+اون دستگاه ضبط صوت رو بده به من تا همین جا چالت نکردم سحر...نمیخوام حامی بدونِ... نه برای خودم...بخاطر آتانازِ...!/
با صورت درهم سعی داشت چیزی از اراجیف هامان بفهمه ولی دریغ از درک حتی یک کلمهش!
قبل از اینکه فرصت کنه حرکتی کنه صدای سیلی خوردنی رو میشنوه؛
با نگاهی کوتاه متوجه سیلی خوردن سحرناز میشه...
اون قدری از این حرکت هامان جا خورده بود حتی متوجه نازی که میون آغوشش داشت از ترس پس می افتاد نبود.
هر دو حالات عجیبی داشتن؛
ناز از ترس اینکه نکنه چیزی راجع به گذشته شون باشه و حامی با کنجکاوی برای همین موضوع!
حامی جلو میره و با صدا کردن هامان و بی اهمیت جلوه دادن اینکه الان چرا با ناز اینجا تنها بود جلو میره!
ناز با لرز و استرس پشت سرش حرکت میکنه!
صورت سرخ سحرناز با دیدن خلوت حامی و آتاناز دیدنی تر از هر چیزی بود و زمزمه زیر لبش نگاه هارو به خودش جلب میکنه؛
+شـــ...شما دوتا اینجایید؟!/
حامی بدون نگاهی بهش سمت هامان میره و با صدایی که حالا اثری از مستی درونش دیده نمیشد میگه؛
+چیو ضبط کردید که من نباید بدونم و در موردِ نازِ؟!/
ناز هراسون جلو رفته و با گذاشتن دستش روی دهنش داشت ضعف میکرد!
ترسی از چیزی جز اینکه حامی ممکن بود قاتل بشه نداشت و با سر تکون دادن برای اینکه هامان سکوت کنه سعی داشت اوضاع رو آروم کنه..
+هــا.. هامان چــ....چی شده!!/
صدای پوزخند و حرف های سحرناز بود که باعث فرو ریختن ِ دیوارهی صبر حامی میشه؛
+تا دیدی ما تموم کردیم و تخت و میدون رو خالی دیدی و پریدی تو تششت طلا.../
حامی با تمسخر و بالا پایین کردنِ شکم برآمده شدهش میگه؛
+به شما ربطی نداره ناز کجا و با کیه.. تا قبل از اینکه صاحب نطفه پیدا نشده../
و هامانی که بدون تحمل و هیچ کوتاه اومدنی میگه؛
+به تو نمیرسه و قد این حرفا نیستی کسیو قضاوت کنی سحر!/
سحرناز با پوزخند زدن به اوضاع برادر هایی که توی این مورد هم نظر بودن سکوت میکنه..
این مدت اون قدری دستش رو شده بود که اخیرا هیچ خجالتی توی وجودش نبود.
حامی با گرفتن دست ناز و کشیدنش به سمت خودش زیر نگاه خونین و دریدهی هامان میخواد از این جمع متنعفن دور بشه که با جملهی هامان قفل میشه؛
+تا حالا به این فکر کردی نارو خوردن از برادر چه درد بزرگیِ؟!/
با یک تیر دو نشون زدن همین بود...
+تا حالا دخترت رو دست کسی سپردی و شده وقتی به خودت بیای ببینی اثری از تو و دخترت باقی نمونده؟!/
ناز با تصور اینکه هامان به تجاوز اشاره میکنه و اون ِ که باعث شده اون زندگی رویایی به طلاق ختم بشه...
و حامی با مجسم شدن این موضوع توی ذهنش که اول هامان خواهان و خواستار ناز بود...
هر دو دستشون زیر سنگ هامان بود و چه اذیت کننده بود نگاه تفریحانهی سحرناز... | 154 |
| 9 | بریم برلی یه تخفیف خففففن🫣🫰🏻
خببب بریم برای بمب خفنvip😱🔥🔥🔥🔥
فقط تا فردا شب فرصت دارید vipبه اتمام رسیدهمون رو با تعرفه50هزار تومن تهیه کنییید😱🫦🧨
فقط تا فرداشب ساعت00:00فرصت دارید، بعدش کسی درخواست نکنه
@ithenova | 97 |
| 10 | رمانمون تویvipمدت هاست تموم شده🥹🔥
برای عضویت بهم پیام بدید
@ithenova | 129 |
| 11 | #باغیادیش
پارت۲۳۹
راوی:
عصبی تر و با پرخاش بیشتری شات بعدی رو سر میکشه و اصلا به سوختن معدهش توجه نمیکنه...
قبل از اینکه بیشتر از دو قدم دور بشه صدای طهماسب رو میشنوه؛
+امری با من ندارید آقایان...شب به کام!/
چقدر داشت از این ادبیات پاره پاره متنفر میشد...
صدا زدن های طهماسب رو نشنیده میگیره و قبل از ورودش بود که بازوهاش توسط دست های پدرش گرفته میشه!
طهماسب حفظ شان میکنه و با لبخندی مانع ورودش میشه و با طبیعی جلوه دادن اوضاع خیلی کوتاه میگه؛
+همین حالا دنبالِ روعه من، از اینجا دور شو..همین حالا.../
چند قدمی که عصبی می رفت رو نگاه کرد.
واقعا خیال کرده بود تا ناز اون داخل میون الوند و مادرش بود؛ طهماسب رو همراهی میکنه؛
اونم در حالی که هر لحظه ممکنِ اونو بعنوان عروسش معرفی کنه؟!
با پوزخندی به چهره عصبی و پوکر فیسِ طهماسب نگاه میکنه و با بی توجهی دومرتبه وارد عمارت میشه...
دکمه اورکت رو باز میکنه و نگاهش هامان رو می دره...
اون حیوون میون این آدم حسابی ها چه غلطی میکرد.
ناز رو از کی حفظ میکرد؟!
از هامان از الوند...یا از افشین برادرِ ستاره...!
نمیخواست به موارد احتمالی مثل هاوش فکر کنه...
یک تنه با چند نفر برای داشتنش باید میجنگید در حالی که بزرگترین رقیبش خودِ
ناز بود که با لودگی و نهایتِ نفهمی حتی نگاهش نمیکرد و نمیخواست باهاش باشه...
چشمش تار میدید ولی به خوبی به مسیرش نگاه میکرد.
در آن وقتی متوجه خروج ناز از عمارت میشه دقیقه ای صبر نمیکنه و تند و تیز پشت سرش میره!
دیدن طهماسب و تلاشش برای نگه داشتنش جلوی در متوقفش نمیکنه و ناز رو قبل از
اینکه بتونه شاتی رو برداره از پشت آخرین و دور دست ترین میز توی حیاط از بازو میگیره و با فشار دادن به خودش به سمت ماشین های ردیف شده میبره.
مهم بود دیده بشن؟کمتر از هر چیزی اهمیت داشت این موضوع!
حتی اگه همهی این آدم ها به صف میشدن برای اینکه همین حالا حساب ازش نگیره؛ بی معنی بود.
بی رحمی بود؟!به درک...
بی اخلاقی بود؟! اصلا مهم نبود...
بی توجه به ضعیف و نحیف بودنش به دیوار میکوبونتش و با چسبیدن بهش با خرناس کشیدن میگه؛
+بهم بگو چه غلطی میکنی؟..
مادرش چی زر زر میکنه و از کدوم دعوت کردنت حرف میزنه...
چطوری بهش رو دادی که به خودش اجازه میده باهات برقصه و منو یابو فرض کرده که نمیزاره بهت دید داشته باشم احمققققق!
یا اون مادرش که مارِ دو سرِ...
با کدوم جراتی زن منو دلِ چرکینش میخواد که عضوی از خانوادهی بیمارش کنه؟!
اصلا یادت هست که تو هنوزم زن منی و اسمم توی سه جلدت هست یا اینم باید مثل وجود خودم مدام بهت؛ یادآوری کنم؟؟!/
ناز با جویدنِ ناخن هاش و صدای خش خشی که مته به اعصاب حامی میزد لرزون و با فشار روانی زیادی میگه؛
+مـ.. منم.. نمی.. نمیدونم... بخــ...هععع... بخدا.../
نمی دونست...؟!
با فشردن بدنش بهش سعی میکرد نامحسوس بغلش کرده باشه و با سریدن دستش دور
کمرش و نگاهی به اطراف و خلوت بودن این قسمت در گوشش صداش میشه زنگ هشدار!
با فرو کردن انگشت هاش توی پهلوهاش با تیرگی و گرفتی ِ هر کلمه ای که از دهنش بیرون می اومد میگه؛
+این حیوون دستی چطور جرات میکنه این قدر به تو نزدیک باشه...چرا دور بقیه کارمند های اون گاوداری اینجوری مثل سگ موس موس نمیکنه؟!
چرا تو..چرا..اصلامیدونی مرا یا اینم نمیدونی/
ناز میون ترس و اونجوری سگ لرز زدنش پوقی زیر خنده میزنه و گذاشتن دستش روی دهنش برای اینکه صدای خندهش بالاتر نره میگه؛
+حـ..حیــ...حیوون دستی با الـ..الوندییی؟!/
و بی توجه به شرایط و اون مقدار از عصبانیتِ بی اندازهی حامی قاه قاه میخنده!
به بی رحمی های این زندگی میخندید...
بی رحمی هایی که خودش متوجه هیچ کدومش نبود...
بعضا گلایه میکرد اما هیچی نمی فهمید...
+دلم میخواد نفستو ببرم؛نبضت نزنه...اونجوری...
دلم میخواد کاری کنم جونی توی بدنت نباشه وقتی این خنده ها و نگاه های رنگی رو حرومِ یه مرد دیگه میکنی!
دلم خیلی کارا میخواد باهات بکنم...خیلی!/
ناز با پایین آوردن دستش مثل همیشه که از ترس زیادش به درِ دلقک بودن میزد میگه؛
+خنده و نگاهم حروم نیست که.. حلالِ پسر عمو!/
مثلا میخواست شیرین بازی در بیاره ولی بیشتر کبریت به هیزم خشمش میکشه و با جملات حامی کم کم خنده از صورتش بساط جمع میکنه!
+دلم میخواد چشماتو در بیارم بزارم کف دستت وقتی اونجوری بهش نگاه میکنی...جون به لب و خون به دلم میکنی..
دارم... دارم برات کم میارم... برای داشتنت...
دارم کم میارمت میفهمی؟!/
ناز صورتش رو جمع میکنه و با گرفتن بینیش میگه؛
+خیلی خوردی امشب...مستی نه؟مستی داری چرت میگی...!/
+از هوشیار بودنم بترس امشب...تا مستم فقط برای خودتم...ولی اگر هوشیار باشم دستم به خون خاطر خواهت آلوده میشه زیــبا!/ | 216 |
| 12 | #باغیادیش
پارت۲۳۸
راوی:
این نگاه ها رو زیادی برای الوند حروم نمیکرد؟!
جایی که فقط با فاصله چند متر داشت برای یک نگاهِ گرم و صمیمیش جون میداد...
جایی که همین حالا برای اینکه مخاطب مستقیم اون چشم ها و نگاه های بی نفرت و خالی از حس ِ منفی؛ داشت جونش به لب میرسید.
دستش رو روی لبه میز میزاره و با سخت فشار دادنش شات دیگه ای بالا میده و لبش
به تبسمی باز میشه با دیدنِ خندهش که باز آتشِ فتنه مشخص نبود کیو داشت مسخره میکرد.
***
با نزدیک شدن به ساعات پایانی شب...
مستی به تک تک نقاط بدنش نفوذ کرده بود و
بالاخره ناز با دست کشیدن از همکارهای شرکت سمت ماوی میره..
پشت میز ایستاده بود و تیغ نگاهش شکارش کرده بود.
حتی ثانیه ای اعمالش غافل نبود و این تا حالا آروم و سرپا نگهش داشته بود.
ماوی شونه به شونهش میزنه و با کلامی که با شوخی ترکیب شده بود میگه؛
+نبینم وا دادی حامی؛یکم سفت بگیری راه دوری نمیره../
با نزدیک شدنش متوجه اومدن الوند و مادرش هم میشه...
زیادی شبیه کش تنبون نبودن؟!
حتی یک لحظه اجازه تنها موندن به ناز رو نداده بودن.
+زنعـمو؛ ببخشید من باید کنار بچه ها می بودم طی قرارداد ها و مکالمات...نشد بیام پیشت.../
مگه میشد حتی با شنیدن صداش در حالی که فقط چند قدم باهاش فاصله داشت دلتنگیش کم نشه؟!
نگاهش روی الوند مکث کرده و توی ذهنش در آن؛ چندین راه برای پایین آوردن صورتش پیشنهاد داده میشه...
+درود ماوی جان؛مهرانگیز جون بهتر شدن؟!
دورادور جویای احوالش از آتاناز بودم این چند روز.../
حالا مادر الوند مسیر دیدش رو پر کرده بود و هیچ حس مثبتی بهش نمی داد.
+من بابت اون شب بارها از آتانازم عذر خواهی کردم؛ نشد یه میزبانی در شان داشته باشم...
هنوز درست وارد عمارت نشده بود دخترم که بهش اطلاع دادن مهرانگیز جان بود حال شده
و الوند انجام وظیفه کرد و باهم اومدن خدمتتون.../
این زن شیطان بود؟!عفریته و جادوگر بود؟!
نتونست حتی یک درصد مانع خودش بشه و با گذاشتن دستش روی میز با لحنی تند و سرزنشگر رو به مادر الوند میگه؛
+برای چی اومده بود عمارت شـما؟!/
واکنشی بدون فکر داشت و متعجب شدن افراد سر میز رو متوجه میشه ولی مگه اهمیتی داشت؟!
این زن واقعا حراف بود و با چشم هایی برق افتاده به ناز و الوند نگاه میکنه و انگار که
اون شب واقعا برای امر مهمی و با قصد مهمانی به عمارت رفته بودن میگه؛
+آتاناز رو دعوت کرده بودم برای شام...اشتباه که نکردم آقای دکتر؟!/
با دوختن نگاه سرخ و در اوجِ خشمش به ناز با مشت کردن دستش روی میز کریستالی معنی دار نفسی عمیق میکشه...
با تکون دادن پای راستش برای کنترل عصبانیتی که داشت از کنترلش خارج میشد میگه؛
+عیبی نداره...به هر حال حق دارید بابت داشتن ناز توی شرکتتون خرسند و راضی باشید... این طور نیست؟!/
+شرکت برای ایشون ناقابلِ...ترجیح میدم توی خانواده هم داشته باشمش!/
با جملهی مادر الوند دقیقه ای در سکوت به ابعاد و معانی حرفش فکر میکنه و قبل از
اینکه میز رو توی صورتش خورد کنه ماوی پیش قدم میشه و میگه؛
+حامی جان مادر انگار پدرت گفته بود باهاش تماس بگیری... رفته بیرون توی
محوطه...بیرون زیاد شلوغ بود باهاش تماس بگیر.../
با وجود اینکه از گوش و حلقش از شدت مستی دودی با سوزش بیرون می اومد و از شات قبلی؛
دیگه تلخیِ زهرماری که میخورد رو حس نمیکرد؛ خیره به ناز پیک کوتاهی رو بالا میده!
حتی به عواقب این شب فکر نمیکرد که ممکن بود با این حجم از الکلی که خورده بود چه دردی رو به جون بخره...
شاید هیچ دردی از این بدتر نبود که جلوی چشمش از زنش به صورت غیر رسمی خواستگاری بشه و هیچ کاری از دستش بر نیاد.
همه چیز رو از گور همون درازِ تخس میدید و به وقتش میدونست باهاش چیکار کنه...!
با نگاهی که از صفر تا صدش خط و نشون کشیدن بود چشم از ناز میگیره و به سمت بیرون قدم تند میکنه.
وای از وقتی که اون سرتق رو برای یک دقیقه تنهایی میدید...
اتهامات زیادی ممکن بود بهش نسبت داده بشه...
متجاوز...آشغالِ مست...مزاحم...شاید در مراتبی قاتل...!
بیرون میره و با دیدن طهماسب که با چند نفر در حالی که لیوان موهیتویی توی دستش بود
و مشغول خوش بش کردن بود؛جلو میره!
دستی به گوشهی اورکتش میکشه و با صاف کردن صداش جلو میره و با ایستادن کنارِ طهماسب به آرومی با بقیه مختصر احوال پرسی میکنه؛
+گفته بودی باهات تماس بگیرم...زود بگو کار دارم!/
نگاهِ تیز طهماسب باعث میشه به رو دستی خوردنش پی ببره!
مستی قدرت درک اینو ازش گرفته بود که ماوی صرفا برای دور کردنش اون حرف رو زده بود...
با پوزخندی به دهنش دستی میکشه و میخواد عقب گرد کنه برگرده داخل... | 187 |
| 13 | لایک نمی کنیداا💔 | 125 |
| 14 | رمانمون تویvipمدت هاست تموم شده🥹🔥
برای عضویت بهم پیام بدید
@ithenova | 178 |
| 15 | #باغیادیش
پارت۲۳۷
راوی:
لحظه ای درهم شدن ابرو های ناز و نگاه تیزش سمت گروه موزیسین تخم امید رو توی دلش میکاره که شاید بیاد آورده!
میون شدت گرفتن کل نبض های بدنش و خونی که با سرعت بیشتری توی رگ هاش حرکت میکرد مسیر نگاهش میگیره...
وقتی به سامیار میرسه تازه میفهمه شاید ناز داره حدس هایی درباره اینجا بودنش میزنه!
تمام گوشت و پوستش داشت از تقلا برای نزدیک شدن بهش شرحه شرحه میشد...!
{اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست می میرم ، جواب دنیا رو می دم
با تو می مونم واسه همیشه}
اخم روی صورتش میشینه و دست هاش مشت میشه..
چهره درهم و عبوس سامیار رو میبینه و با نگاه گرفتن ازش تازه نگاه ناز رو میبینه که روش قفل شده!
پس بالاخره متوجه شده بود و این نگاهشو دوست داشت...
بی اینکه براش مهم باشه منظور پشت نگاهش چیه..!
{سردی نگاه رو بشکن ، فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه ، این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه حتی واسه ی یه لحظه
می میرم بی تو}
تمام حس های منفی و خشمش با همون یک چشم تو چشم شدن پر میکشه...
با صورت و چشم هایی که منتظر یه تلنگر از سمت ناز بودن برای لبخند؛
بهش خیره بود.
در حالی که سکوت توی سالن حاکم بود و زوج های عاشق مشغول لب زدن و بوسه بازی بودن موزیک همه رو توی خلسه فرو برده بود.
نوستالژی همیشه جوابگو بود.
{خوندن من یه بهانه است ،
یه سرود عاشقانه است
من برات ترانه می گم تا بدونی که باهاتم
تو خود دلیل بودنم ، بی تو شب سحر نمی شه
می میرم بی تو}
بدون پلک زدن بهش خیره بود با حرکت ناز رسما کوه غرورش رو زیر پاهاش لگدمال
میکنه؛
بادش خالی میشه و نا باور از این برخوردش قدمی از میز فاصله میگیره.
ناز با پوزخندی به ادامه صحبتش با منشی الوند ادامه میده!
روزی که خط و نشون میکشید که باید سالگرد شون رو اینجا جشن بگیره رو یادش میاد!
«چشم و چال همشونو خیره میکنم؛ببین کی گفتم؛هی نگی ناز نکن زشته ها...همونجا جیغ میزنم...»
«همین حالا هم باید رقص تانگو تمرین کنیم میخوام بی نقص باشه همه چــــــیز.»
«دهن اونایی هم که میگن ازدواجما اشتباهِ رو همون شب میبندم..دهن توروهم می بندم بگی نباید بی ادبی کنم...»
{من عشقت رو به همه دنیا نمی دم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم
با تو می مونم واسه همیشه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم
توی تنهایی هام فقط به تو فکر می کنم
با تو می مونم واسه همیشه}
یادش میاد که ناز قبل از پیاده شدن گونهشو میبوسه و میگه؛
«ببین میخوام با این موزیک تو بغلت با صدای بلند بخونم؛
نگی همکارام هستن شان و منزلتت زیر سوال میره که بخدا قهر میکنم و خبری از آشتی ماشتی نیستا...»
ضربه آخر رو الوند زده بود و سمت ناز رفته بود...
با ایستادن جلوی ناز؛ دید داشتنِ حامی به اون موجود سرکش و بی تعادل رو غیرممکن کرده بود.
ناز پشت هیکل الوند نا پدید شده بود و با حالی که نتونست خودش جمع کنه راهش رو سمت سرویس میگیره بعدش و وارد باغ میشه..
از هوای بیرون تنفسی میگیره و با تکیه زدن به ستون وارد شدن اعضای عمارت رو میبینه...
هر کسی با جفت خودش همراه بود و قبل از اینکه با این حال دیده بشه بدون وقفه مجدد وارد سالن میشه...
با صدای ماوی به خودش میاد که با لحنی مزین شده به خنده میگه؛
+مادر چرا تنهایی... پس سامیار کـجاست؟!/
کـجا بود؟! احتمالا همین اطراف سوژه جدیدی پیدا کرده بود و در شراف یک س*ک*س و تجربه جدید بود...
در حالی که سعی میکرد حالات چهره و صورتش رو حفظ کنه تا کسی از بغض چنبر
زده توی گلوش باخبر نشه شاتی بالا میده و با بازی کردن با قطعه ریز یخ توی دهنش میگه؛
+همین اطراف...! جای دوری نیست.../
چشمش کاسه خون شده به اطراف با سردی نگاه میکرد.
تکه ای از میوه رو توی دهنش میبره!
با رسیدن مهمان های عربی حالا خودش مرکز این مهمونی شده بود.
رقبایی که بعضا هنوز از نزدیک ندیده بودنش و حالا برای کوتاه ترین مکالمه روی یادگیری جملات مهم زبان فارسی تاکید کرده بودن.
لبخندی میزنه که باعث میشه زاویه فک و خطوط زیر چشمش نمایان بشه...!
میون گفت و گو های مهم و حیاتی چشمش روی ناز بود که به ظاهر خیلی با همکار هاش اوکی شده بود و حتی یک لحظه به سمت کسایی نمی اومد که مثلا خانوادهش بودن.
به جملهی با لهجهی محمدعفیف از کشور سعودی گوش میده و با لبخندی که فقط لبش رو درگیر میکنه جوابشو میده!
+آقایکِیانِمهر؛دیدن شما از نزدیک سعادت است..خوش ذوقیم از ملاقاتِ شما...
+خوش آمدید...میزبانی از شما باعث افتخار من و همکارانمون هست جنابعفیف!/
با بهم زدن پیک های مربعی درجهی دیگه ای از مستی وارد کانال ِ مغزش میشه و با چشم
هایی که به سوی تاری می رفت یبار دیگه ناز رو کنار الوند میبینه که داشت با دقت به حرف زدن الوند نگاه میکرد. | 349 |
| 16 | #باغیادیش
پارت۲۳۶
راوی:
سامیار ایستاده بود و با دست کشیدن به کراواتش میگه؛
+امشب دیگه خودت که هستی میشه سر میز یکم هم تو حرف بزنی؟!
این مدت که نبودی فکم درد گرفته...یکم دیگه میز میلیاردی برپا میشه.../
حامی چشمی می چرخونه توی جمعیت و تازه متوجه میشه نیمی از جمعیت دارن بهش نگاه میکنن!
+نگران نباش یه سر و گردن از همشون بالا تریم؛ بدون حرف زدن هم قرارداد ها بسته میشه...
مهمونیِ شرکای خارجی رو خارج از تهران تدارک بده؛ مجددا همین جا.....
میخوام شرکایی باشن که با شرکت ایماژ هم قرار داد دارن!
اونایی که مستقیما با این شرکت قرار داد های مهمی دارن...!/
میخواست اون شب ناز رو بکشونه توی این عمارت کوفتی و ببینه و بسوزه.
چیزی که آرزوشو داشت در حد یه مهمونیِ دم دستی میدید.
+دوباره بیایم کرج؟!مگه تهران چشه.../
نگاهش که به سامیار دوخته میشه؛ سامیار با ابرو بالا دادنی میگه؛
+شرکت ایماژ باشه یا کارکنانش؟!
این دختره رفته اونجا؛ میترسم آخر سر بری هرچی زحمت کشیدیمو بریزی تو حلق عربا تا ایماژ رو ورشکست کنی.../
لبخند محوی گوشه لبش میشینه و با خباثت ابرویی بالا میندازه.
سامیار حامی رو خوب شناخته بود و با پوزخندی میگه؛
+بدبخت عقده ای؛
خب یه کلمه می گفتی بیاد با خودت کار کنه؛
چرا لقمه رو دور سرت میچرخونی؟!
این شرکت هم گیرم ورشکست کردی؛ اصلا خریدی... بعدش چی../
+هـــووم بعدش.... بعدش اون شرکت رو تغییر کاربری میدم؛
گاوداریِ ملیِ ایماژ خوبه؟!/
سامیار با تعجب و خنده ای ناباورانه میگه؛
+تهش که چی... جای دیگه ای براش کار نیست؟!
میره یه شرکت دیگه...حتی اگه شرکت فرضیِ بعدی رو هم خریدی باز میره یه جا دیگه..../
با کشیدن دستی به گوشه لبش میگه و نگاه به ناز میگه؛
+اگه اینجوری که تو میگی پیش بره؛ کل تهران به گاوداری تغییر کاربری میده..../
خنده مردونه و آرومی میکنه جوری که با این فکر ذهنش آسوده شده بود و خنده عمیق و دندون نمایی میکنه.
+مارو باش با کی شریک شدیم...سهم منو بده بعدش برو تو کار حیوانات....میخواد گاوداری بزنه..../
سامیار اینو میگه و از پشت میز کنده میشه و سمت دیگه ای میره.
با فکری که در آن به ذهنش میرسه نگاهش زهردار میشه و بدش نمی اومد کمی اونو به گذشته ببره...
در حالی که چهرهش آروم و خالی از هر حسی بود سمت گروه موزیک میره و موزیکی رو درخواست میده؛
با نواخته شدن آهنگ بی کلام اولیه؛ پشت میز برمیگرده و حالا فقط میخواست واکنش ناز رو ببینه؛
کناری ایستاده بود و چشمش روی صفحه موبایلش بود؛
مگه میشد حتی حالا هیچ تغییری نکنه حالاتش...این قدر اون گذشته براش سیاه و بی ارزش بود؟!
{سردی نگاهو بشکن ، فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه ، این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه حتی واسه ی یه لحظه
می میرم بی تو}
خیره بود به صورت بی نقصش که بالاخره بالا میاد و نگاهی توی جمعیت تاب میده و لحظه ای با به خنده باز شدن لبش سمت دیگهی سالن میره؛
انگار فقط خودش بود که هرلحظه قفل شده بود توی اون زندگی و عشق...
انگار که ناز هیچ وقت یک طرف همهی اون ماجراها و حس های عمیق نبوده.
نفهمیده بود این چندمین باریِ که بغض میکنه و با نوشیدن بغضش رو قورت میده!
{خوندن من یه بهانه است ، یه سرود عاشقانه است
من برات ترانه می گم تا بدونی که باهاتم
تو خود دلیل بودنم ، بی تو شب سحر نمی شه
می میرم بی تو}
ناز رو پیش منشیِ الوند هخامنش میبینه و جز اون انگار هیچکس اینجا وجود نداشت...
یادش بود که وقتی ناز این موزیک رو پیشنهاد داده بود کمی دلخور شده بود.!
اما شاید ناز از همون موقع هوای رفتن کرده بود.
{من عشقت رو به همه دنیا نمی دم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم
با تو می مونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست می میرم ، جواب دنیا رو می دم
با تو می مونم واسه همیشه}
پلکش نبض گرفته بود و نفس هاشو یکی در میون بیرون میداد..
چهره خالی از حس ناز که می گفت هیچ چیزی رو بیاد نیاورده باعث داغون تر و بدحال تر شدنش میشد.
جوری که انگار اصلا هیچ وقت این موزیک رو تنهایی گوش نکرده بودن و قرار نبوده باهاش خاطره بسازن.
{من عشقت رو به همه دنیا نمی دم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم
با تو می مونم واسه همیشه}
به آدم هایی نگاه میکنه که باشنیدن این موزیک همدیگه رو بغل گرفتن و از ته دل دارن باهاش هم خوانی میکنن؛
{خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم
توی تنهایی هام فقط به تو فکر می کنم
با تو می مونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست می میرم ، جواب دنیا رو می دم
با تو می مونم واسه همیشه}
لحظه ای درهم شدن ابرو های ناز و نگاه تیزش سمت گروه موزیسین تخم امید رو توی دلش میکاره که شاید بیاد آورده! | 306 |
| 17 | یه تیزر از رمان بعدیمون🥹🫰🏻🔥
رمان کریـاس💄🫦
خورشید و مسـیح
زمان پارت گذاری رو اعلام میکـنم....! | 332 |
| 18 | رمانمون تویvipمدت هاست تموم شده🥹🔥
برای عضویت بهم پیام بدید
@ithenova | 140 |
| 19 | #باغیادیش
پارت۲۳۵
راوی:
هیچ نیتی برای شرکت توی مهمونی امشب نداشت...
صرفا دیدن ناز و دقایقی که میتونست کنارش و با دیدنش سپری کنه اونو به اینجا کشیده بود.
از وقتی چندروز سر میز متوجه شده بود ناز هم دعوت شده به آنی تصمیم به شرکت کردن گرفته بود!
اصلا یادش نرفته بود که ناز با صدِ وقاحت و بدجنسی حتی یکبار هم تا پایان غذا خوردنش بهش نگاه نکرده بود.
حتی یک ارتباط چشمی هم باهاش نداشت و این شده بود خوره و افتاده به جونش!
خوب میمیک صورتش رو وقتی سحرناز از ماه عسل رفتن حرف میزد رصد کرده بود...
چیزی جز پوزخند و بی توجهیِ کامل دستگیرش نشده بود.
حالا که سحرنازی نبود شانسی برای بودن باهاش داشت؟!
از اون روز پر از حس حسادت و عقده بود...
اینکه نفهمیده بود با کی حرف میزد که
نیشش تا بناگوش باز بود هم داشت خط روی مغزِ عصبی و لا یعقلش میکشید.
نگاهی عصبی به اطراف میکنه و بو و استایل های خیره کننده افراد رو از نظر میگذرونه..!
پشت میز کنار سامیار ایستاده بود و با سوت زدن سامیار سرش رو سمتش می چرخونه!
+ببین کی اینجاست.../
نگاهش سرد مسیر نگاه سامیار رو دنبال میکنه و به ناز میرسه!
لباسی چشم گیر و خیره کننده؛
موهاشو رنگ کرده بود؟!
حتی کمی کوتاه شدنش رو حس میکرد...
مثل همیشه پر انرژی و یک سر و گردن از همهی زنایی که می دید بالاتر بود.
انگار خاص بودنش عنصر ثابت ناز توی این چندسال همین بود...
تمام دیدگاهش روی ناز بود درحالی که سمت الوند هخامنش میرفت...
خطر رو احساس میکرد و میخواست ایت شب کوفی هنوز شروع نشده؛تموم بشه..!
با دیدن نگاه الوند به ناز قلبش فرو میریزه...
انگار که مرکزیت جهان با هر قدم برداشتنش مدام در حال عوض شدن بود و هیچکس دیگه ای توی سالن نبود.
کنار منشی الوند ایستاده بود و معلوم نبود با اون صورتِ خندون و عبوس داشت چی می گفت!
+خوردیش بسه؛همینجوری میکنی لذت میبره اذیتت کنه ها...همین خودت پرو ش میکنی دیگه....!/
با صدای سامیار نگاه ازش میگیره و شاتی رو بالا میده.
+از زندگی خصوصی الوند چیزی میدونی؟توی رابطه هست؟!/
سامیار نوچی میکنه و میگه؛
+تا جایی که خبر دارم مدتی پیش با دوست دخترش بهم زده؛کلا هرکی همکار ماعه داره ترک میشه و رابطه پایدار نداره.../
نگاهی با اخم به سامیار میندازه...
سری با تاسف و خشم تکون میده و میگه؛
+تو توی رابطه نرو تا ترک نشی.../
هنوز جملهو کامل نگفته که سامیار با اشاره به سمتی که میدونست آتش خشم حامی فوران میکنه میگه؛
+از بغلش درش بیار؛ بو های خوبی به مشامم نمیرسه!/
تپش قلبشو خیلی بلند میشنوه؛
تصورش سخت بود... دیدنش عذاب..!
نگاهش میپرخه و با دیدن ناز که داشت با الوند می رقصید هر نفسش شبیه خرناسه بیرون می اومد!
ندیده بود؛تاحالا ناز رو توی بغل مرد دیگه ای ندیده بود و ترجیحش همون ندیدن بود.
حتی با شروین؛با هامان ندیده بود.
ندیده بود تا قبل از این و نمیدونست مردن در عین تپیدن قلب چه شکلی میتونه باشه...
نمیدونست چطور میشه سقوط کرده باشی در حالی که هنوز توی کت و شلوار سرپا و با غرور وایسادی.
تجربه نداشت چطور باید زنده زنده بسوزی ولی مجبور که سکوت باشی.
تموم بدنش از اون همه نزدیکی ناز و الوند شروع به گزگز و درد کرده بود.
بدن دردِ آغوشش رو داشت و اون حالا دوش به دوش مردی می رقصید که سالها پیش خواستارش بود؟!
قبل از اینکه دیوونگی کنه و بره از گیس بکشه ببره؛ سامیار بازوهاشو لمس میکنه و میگه؛
+هـــیش؛اینجوری نگاه نکن؛داری سکته میکنی حامی.../
سکته؟! کاش سامیار میدونست چیزی فراتر از سکته اتفاق افتاده.
صورت ناز رو حتی واضح نمیدید و چقدر از این بابت خوشحال بود.
+فقط یه دنس رئیس کارمندیِ؛ بزرگش نکن! شوخی کردم.../
اشک سمج از گوشه چشمش رو با انگشت شصت و اشاره میگیره و با لبخندی تلخ رو
میکنه به سامیار و با لحنی که بغض رو توی خودش حل کرده بود میگه؛
+زندگیِ خودشه...بزار خوش باشه.../
با اینکه تمام ارگان ها و اجزای درونش برای دیدنش داشتن تقلا میکردن ولی رو میگیره و با نفس عمیقی به گروه موزیک نگاه میکنه؛
نوک پنجه های پاهاش روی زمین ضرب گرفته و دستش لبه میز رو جوری فشار میداد که رگ های دستش بیرون زده بود.
این دست اگه مشت میشد و صاف توی دهن الوند پایین می اومد شاید عذاب درونش از بین می رفت.
موزیک تموم میشه و دوباره چشمش روی ناز سنگینی میکنه.
شب مهمی برای همه ی کار آفرینان طراحی و صاحبان برند های معتبر بود.
تنها چیزی که امشب رو براش مهم کرده بود بودن ناز بود!
قرار داد های مهمی امضا زده میشد و گوشه ای چند نفر مشغول تخته نرد بودن.
خیره به نگاه ناز سرد بود و اصلا نمیتونست بفهمه که ناز تا حالا متوجه حضورش شده یا نه... | 344 |
| 20 | #باغیادیش
پارت۲۳۴
آتاناز:
حامی داشت می لرزید و دیگه نمی شنیدم سامیار چی میگه و داره از چی حرف میزنه و گلایه میکنه.
نگاهم به پاهاش بود که داشت شل میشد و لبش که مدام سعی میکرد دردی رو فریاد نزنه...
درست قبل از اینکه روی زمین فرود بیاد سمتش هجوم میبرم و با گرفتن بازوهاش میگم؛
حـــامیی... حامی.. هی هی پسر...پسر صبر کن!
سامیار سمتش میاد و با گرفتنش میگه؛
+بس کن آتاناز؛ تورو به خاک مادرت قسم بس کن؛
باز کن چشم هاتو ببینش این مرد رو...!
توروخدا ندیدنش رو تموم کن...
سامیار پشت سرم میاد و روی تخت حامی رو میخوابونه!
تازه گوشه لبِ خونیِ حامی رو میبینم.
مردد بودم بین توی تخت رفتن یا نرفتن که سامیار با چک کردن ساعتش میگه؛
+من داره دیرم میشه؛
مواظبش باش..خب؟!
بیا اینا دارو های معدهشه... نیاز شد بده!
_خیره به صورت سرد و بی رنگ حامی سری تکون میدم و اون قدری با تحیر بهش زل زدم که متوجه رفتن سامیار نشده بودم.
سمتش میرم و کنار میزنم افکاری که میخواست از کنارش موندن منصرفم کنه رو!
کفش هاشو در میارم...
خیره به لباس های تنش بودم... آخه کدوم احمقی با کت شلوار و کراوات بستن می رفت مست میکرد...
کت رو به زور از تنش بیرون میکشم و تازه متوجه حرارت بالای بدنش میشم...
دکمه های پیراهنش رو باز میکنم و با بیرون کشیدن پراهنش و دیدن بدنش نفسم حبس میشه...
بوی بدنش...حالا به جای اینکه حالمو بد کنه داشت روانم رو بازی میداد.
خوب که توجه میکنم شبیه بوی بدن هامان نبود...نمیدونم چطور شبیه به هم حسشون کرده بودم قبلا...!
چی میشد حالا که حواسش نبود تا خود صبح به بدنش نگاه کنم...
نمیخوام ضعیف النفس بازی دربیارم و وا بدم ولی یکی در میون نفس می کشیدم و خدا
خدا میکنم خودشو به خواب نزده باشه چون در اون صورت حیثیتم جلوش بر باد می رفت.
توی ذهنیاتم دست و پا میزدم که دستش بالا میاد و با گرفتن بازوم منو سمت خودش میکشه و با موی باز توی بغلش می افتم.
با پیچیدن دستش دور کمرم قفل تنش میشم و با خوابیدن روی یک سمت تنش موهام کنار میزنه..
با پیچوندن چند تارمو دور انگشتش و تاب دادنش خمار میگه؛
+اخـبارُ دیدی؟!
_دیده بودم؟!
خودمو به نفهمی میزنم و با عقب رفتن از بغلش که ناموفق هم بود چون منو بیشتر به
خودش فشرد... تقلایی دوباره میکنم و با لگد پروندن میگم؛
من از صبح شرکت بودم و تا رسیدم و شام خوردم و دوش گرفتم و خوابیدم... وقت نداشتم اخبار ببینم...!
هومی زمزمه میکنه و موهامو سمت بینیش میبره!
+هـووم؛نمک بدنیِ هــلو و کره بدن با همون طمع!
مربایِ لـبت کو..!
_دیگه مست نبود عوضی؟!
با سر عقب کشیدن برای جدا کردن موهام میگم؛
حامی ول کن.. تو از منم بهتری...!مـ.مممیخوام بخوابم... فردا باید صبح زود برم.
انگار با حرفم دوباره حال بدش برگشته و با چین افتادن به صورتش میگه؛
+معدهم...معدهم میسوزه...!
_قرص هارو براش میبرم و بعد از خوردنش بلند میشه و میگه؛
+من میرم توی تراس..بخواب تو..!
_با بهت نگاهش میکنم که بالش و پتوی روی تختم رو برمیداره و با نامحسوس بو کشیدنش سمت تراس میره.
از رفتنش دو ساعتی گذشته بود و همین چند دقیقه پیش صدای سرفهی شدیدش رو شنیدم...
در روباز میکنم بیرون میرم و با دیدنش که زیر پتو مچاله شده بود صداش میزنم و فقط صدای بهم خوردن و تق تق دندون هاشو می شنیدم.
با لمس سرشونه های لختش تکونش میدم و اصلا نمی فهمم چی میشه که مچ دستم رو
میگیره و با کشیدنم توی بغلش صدای دندون هاش قطع میشه و با حلقه شدن دستش دور شکمم در گوشم ریز و با حرص میگه؛
+یک ساعت تحملم کن؛از مرگ نجاتم میدی...!
_آخر حرفش پشت گردنم رو میبوسه و با وجود مور مور شدن کل تنم سکوت میکنم و چشمم به فضای بیرون دوخته شده.
***
راوی:
سومین شبی بود که پا به عمارت نزاشته بود.
درست از روزی که توافقی با سحرناز کرده بودن که عوض لو ندادن کثافت کاریشون و اینکه بچه از هامان بود؛ جدا بشن...
شب مهم مهمونی برند های معتبر خاورمیانه و کشور های حوزه خلـــــیج فــــارس بود.
امشب آدم های مهمی اونجا حضور داشتن و باید بیشتر از همیشه چشمش ناز رو می پایید تا غرق زرق و برقِ مردی نشه...
بعد از دوش آب گرم با توجه به روزنه های باز شده پوستش فلکن عطر رو برمیداره رو روی گردنش اسپری میکنه..
برای اولین بار بود که بدون لیِر کردن عطر میزد و ترجیح میداد بدون اسپری کردن روی بلاتر عطر خودشو که سیاژ بالایی داشت رو زده باشه...
ژیله رو پوشیده و با تن زدن کتش و بستن دکمه هاش...
اورکت رو هم میپوشه...
بدون کراوات رفتن یک ریسک بزرگ بود ولی آدمِ خطر بود دیگه... نبود؟!
به سمت عمارت یلانی رانندگی میکنه که یک روزی آرزوی ناز بود سالگرد ازدواجشون رو اونجا جشن بگیرن.
پیاده میشه و سامیار رو میبینه که دم در منتظرش بود... | 294 |
