ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Saved Messages

Saved Messages

Открыть в Telegram
2 452
Подписчики
-424 часа
-77 дней
+48130 дней
Архив постов
این ترکیب «زن مستقل و قوی» هم دارد تبدیل به آن عبارت‌هایی می‌شود که جز فشار اجتماعی و روانی بیشتر چیزی برای زن‌ها نداشته باشد. قوی بودن وضعیتی پیوسته و مداوم نیست و پر از بالا و پایین شدن است، نه فقط برای زن‌ها که برای هر انسان معاصری! امروز قوی بودی، فردا دیگر نمی‌توانی قوی باشی. سال گذشته قوی بودی، امسال دلت می‌خواهد در قوی بودن بازنشسته شوی. درحالی‌که دیگران از تو انتظار دارند که در برابر هر شرایطی رویین‌تنانه بایستی و خم به ابرو نیاوری. بله، زن قوی و مستقل دیگر آن «ضعیفه»‌ای نیست که آقابالاسری داشت که به‌جایش انتخاب می‌کرد و تصمیم می‌گرفت. اما آدم می‌تواند قوی و مستقل باشد و همچنان آسیب‌پذیر، شکننده و در مواقعی ضعیف و ترس‌خورده هم باشد. دست‌کم باید بتواند گاهی ابراز ضعف کند، گاهی دنبال تکیه‌گاه باشد، گاهی به‌جای ایستادن، بنشیند. چارچوب تنگ این عبارت فقط به یادت می‌آورد که بزرگسالی پر از اجبارهای از پیش تعیین شده است.

دیگر با آدم‌هایی که به دنیای مردگان تعلق دارند، زندگی نخواهم کرد. چه آنان که برای همیشه مرده‌اند و چه آنان‌که برای من.

Sina-Sarlak-Donya-128.mp34.04 MB

در چشم‌های غم‌زده‌ی من، برق شادی می‌اندازی ..

در چشم‌های خسته‌ی غم‌زده‌ی من، برق شادی می‌اندازی.

عشق حقیقی نه در قاب‌های دل‌فریب بلکه در سکوت‌های مشترک و طولانی، خستگی‌های پذیرفته‌ شده و اطمینانی آرام جریان دارد. آن‌جا که بودن نمایش نیست، بلکه پناه است.

عشق حقیقی نه در قاب‌های دل‌فریب بلکه در سکوت‌های مشترک، خستگی‌های پذیرفته‌ شده و اطمینانی آرام جریان دارد. آن‌جا که بودن نمایش نیست، بلکه پناه است.

عشق واقعی نه در قاب‌های دل‌فریب بلکه در سکوت‌های مشترک، خستگی‌های پذیرفته‌ شده و اطمینانی آرام جریان دارد. آن‌جا که بودن، نمایش نیست بلکه پناه است.

مستاصلم. احساس می‌کنم اگر آنچه که می‌خواهم را هرقدر هم محکم، در مشتم بگیرم باز هم به آسانی انگشتانم باز می‌شود و آن را از دست می‌دهم.

تصمیم گرفتم در همه چیز متوسط باشم نه کامل. چیزی رو آنقدر نپرستم و نخوام که جلوی زندگی کردنم رو بگیره.

دیگر چنان پر شور دوستت نمی‌دارم. چرا که تابش زیبایی‌ات، برای من نیست. در تو رنج‌های گذشته‌ام را دوست می‌دارم و جوانی از دست رفته‌ام را.

من می‌ایستم، تا لحظه‌ی فرو ریختن، تا آخرین لحظه‌ی سوختن تمام و کمال زندگی و تا لحظه‌ی ویرانی. اما اگر بروم، دیگر هرگز باز نخواهم گشت.

photo content

photo content

Le Trio Joubran - Masar.mp311.32 MB

هم از نزدیک شدن به آدم‌ها هراس داشت، و هم از دور ماندن از آ‌ن‌ها.

در نگاه‌اش می‌شد نشانه‌های واضحی از رنجیدگی دید که در قلب‌اش، ریشه دوانده بود.

همیشه زمانی فرا می‌رسد که باید میان تفکر و عمل، یکی را برگزید. چنین کاری را انسان شدن می نامند.

خِرخِر که می‌کنم، دست‌‌وپا که می‌زنم، روی تخت بیمارستان یا کف خیابان، جان که دارم می‌دهم، تنم را که می‌گردانند رو به قبله، صافات که برایم می‌خوانند، آن‌وقت‌ها تو کجایی؟

او همانند موسیقی بی‌کلام بود، چیزی نمی‌گفت اما تأثیرش را می‌گذاشت.