معمای عشق
Открыть в Telegram
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است... فرح _فریماااا https://t.me/AF14202https https://t.me/AFmoamm
Больше788
Подписчики
+224 часа
Нет данных7 дней
+930 дней
Архив постов
788
🎼❤️🎼
ببوس مرا در چشم ماه
بگذار شب، آبستن عشق شود
و بشکفد ،
هزار هزار ستاره یِ شیدا
در آغوشِ سبزِ باور عشق
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
788
شب رفتی آفتاب برایم بیاوری
یک خوشه التهاب برایم بیاوری
تا با تو بود شب، ز تو حتّی نخواستم
یک آسمان شهاب برایم بیاوری
رفتی سؤال من برسانی به گوش صبح
روشنترین جواب برایم بیاوری
یعنی ز خوشهخوشهی آن سوی کهکشان
تُنگی پر از شراب برایم بیاوری
تا شهر خفته را برهانم ز بُهتِ شب
داروی ضدّخواب برایم بیاوری
اما نیامدیّ و شب از انتظار سوخت
برگرد! بلکه آب برایم بیاوری
بیتو مرا به آب چه حاجت؟ خودت بیا
حتّی اگر سراب برایم بیاوری...
✍#بهمن_رافعی
🍏🍎🍃
788
🎼❤️🎼
خوشبختی؛
رویش غنچه هایِ سبز امید است!
در غروب بی فروغ چشمان بیقرار
و خسته ی دوست
سیب سرخی است، گاز زده با پوست_
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
788
○
چیست این پریدن های زنبورها از لانه هاشان؟
آیا آن ها پی ردی از عالم غیبند؟
چیست این مویه در بال های بی قرارشان؟
آن ها چگونه می شنوند آن موسیقی را که خفته در روح گل؟
آن ها چگونه پیدا می کنند راه شان را تا اقامتگاه
آن جا که عسل یله می دهد شرم آلود و خاموش...
#رابیندرانات_تاگور
🍏🍎🍃
788
🎼❤️🎼
تو سبزترین؛
بهانه ی بودنی...
نسیمی، طلوعی، آفتابی؛
تو نوری... شعر و شوری ...
تو حضورِ باور پاکی؛
تو پرنده... تو بهاری...
تو سکوتی... بغض فریادی
آسمانی تو؛ آسمانی تو ...
برکه ای... ماهی...
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
788
○
در مورد خودت،
آخرین حرف من این است:
از گذشته نترس.
چنانچه مردم بگویند
جبران ناپذیر است باور نکن.
باید خودم را وادارم
تا به چشم دیگری به آن نگاه کنم،
کاری کنم مردم با نگاهی دیگر
به آن بنگرند،
کاری کنم که خداوند
با نگاهی دیگر در آن نظر کند.
این کار فقط با پذیرش کامل گذشتهام به عنوان بخشی ناگزیر از تکامل زندگی و شخصیتم امکان پذیر است.
با سر فرود آوردن در برابر
تکتک رنجهایی که کشیدهام.
شاید من انتخاب شدهام
تا چیزی بس شگفتانگیزتر به تو بیاموزم.
معنای اندوه و زیبایی آن را...!
📕#از اعماق
✍#اسکار_وایلد
🍏🍎🍃
788
آن که مُدام شیشهام از پِی عیش داده اَست
شیشهام از چه میبَرَد پیشِ طَبیبْ هَر زَمان؟
حافظ از آبِ زندگی شعرِ تو داد شَربَتَم
تَرکِ طَبیب کُن بیا نُسخهٔ شَربَتَم بِخوان
#حافظ
788
حالِ دِلَم زِ خالِ تو هَست دَر آتَشَش وَطن
چَشمم از آن دو چَشمِ تو خسته شُدهست و ناتَوان
بازنِشانْ حَرارَتَم زِ آبِ دو دیده و ببین
نَبضِ مَرا که میدَهَد هیچ زِ زندگی نِشان
#حافظ
788
ای که طَبیبِ خَستهای، رویِ زَبان مَن بِبین
کـاین دَم و دودِ سینهام، بارِ دل اَست بَر زَبان
گرچه تَبِ اُستُخوانِ مَن کرد زِ مِهرْ گرم و رَفت
همچو تَبَم نمیرَوَد آتشِ مِهر از اُستُخوان
#حافظ
