فا_بِش
Открыть в Telegram
نوشتههای اینجارو خودم مینویسم ممنون میشم با #فا_بش ازشون استفاده کنید☁️
Больше6 273
Подписчики
Нет данных24 часа
+147 дней
+7230 день
Архив постов
6 273
بین کارام با آقای کافهچی حرف میزدیم
پنجاه و دوسالشون بود و میگفت اگه دلم میخواست
دختر میداشتم، خیلی دوست داشتم دخترم باشی و حضورت دنیارو قشنگ میکنه
از این میگفت که دلش میخواد همه چیو بذاره و یه روز بره پیِ زندگی خودش و به کسی
فکر نکنه و اینو تا حالا جز داداش بزرگش به کسی نگفته و شاید حسرت بمونه براش فقط.
میگفت تو جایی وایسادی که من تو پنجاه سالگی رسیدم بهش و هیجان زدم براش.
میگفتم از اینکه زندگی نهایت همین زیست در لحظهست و همین آسیب نرسوندن و
چیزایی که آدمها فکر میکنن کلیشهایه ولی واقعیه و باید از درون باشه نه صرفا از سوشال مدیا
میگفتم از اینکه مامان بهم یاد نداده حقمو بگیرم و حقم همین روحمه که پاک نگهش دارم.
نهایت حرفامون میگفت بازم بیا و قهوه رو مهمونم کرد و هرکار کردم حساب نکرد و شرمنده بودم
میگفت چقدر ازت یاد گرفتم دختر و همین کافیه تی جان قربان.
بهش گفتم خیلی خوبید و مهربون و گفت تو خودت اینی که واقعا ادمارو اینجوری میبینی
این دومین نفری بود که تو این دو سه روز این حرف رو بهم گفت و شیرین بود.
به قول دوستی زندگی به همین معاشرتهای کوتاه، عمیق، دلنشینه.
6 273
از همونجایی آسیب میبینی که
بیشتر از همه نیاز به آغوش داره و
این چه باگی از آدمیزاده مامانجان.
6 273
انگار رد انگشتایی رو قلبمه که نمیدونم چرا و چیکار کردم
ولی انقدر قلبم له شده که سرمو چسبوندم به دیوار و فکر میکنم یه بچه ابتدایی ریز جثه و مظلومیم که هیچکی مراقبش نبوده و پیش نبوده و نیمکت آخری کلاس وقتی هیچکی نیست و همه رفتن خونههاشون سردتر بنظر میاد و یخ میزنم.
انگار خدا خوابه و من گریه میکنم و گله میکنم.
انگار سر برمیگردونم میبینم جهان خالیه و مامان نیست و دستم بوشو میده.
انگار جنگه و من سرباز زخمیم که برنگشتن آرزوشه چون میدونه هیچکی منتظرش نیست.
میفهمی؟
کاش نفهمی.
6 273
ولی راست میگن
جدّا آدم ذره ذره عادت میکنه به خیلی چیزا.
حواست باشه مامانجان.
به آدمها، اندوهت، نگفتنها، رفتنها، عوض شدنها، رها کردنها.
به خودت نیای ببینی خالی شدی از چیزایی که دوست داشتی.
خاموش شده اون نور کوچولوهات،
گیر کردی،
تموم شده اون حسهایی که زنده بودن بود برات.
6 273
ولی جدّا آدم ذره ذره عادت میکنه به خیلی چیزا.
حواست باشه مامانجان.
به آدمها، اندوهت، نگفتنها، رفتنها، عوض شدنها، رها کردنها.
6 273
نمیدونم
هنوز هم داستان خیلی چیزارو نمیدونم
ولی اینو میدونم هر بدیای لزوما خیلی بد نیست
یه بدی میتونه اتفاقی باشه و یه بدی از ریشه و سیستماتیک.
یعنی اون آدم ضربه زدن رو از ریشهش داره و این کثافته خالصه.
6 273
یه وقتایی اندوه یجوری قلبم رو فشار میده که انگار یه آدمِ از دنیا عصبانی دستاشو رو قفسه سینم گذاشته و تمام زورشو خالی میکنه.
درنهایت به خودم پناه میبرم، به تکههایی از خودم که روشن نگهشون داشتم
به تکههایی از خودم که زندهست
در نهایت مینویسم گوشهی دفترم یا سیو مسیجم که تو چنگ زدی و سرپا شدی
باز هم ناجی بودی و چقدر عزیزی.
