ru
Feedback
| آفتابگردون |

| آفتابگردون |

Открыть в Telegram

- یک پروانه‌ی آبی در جستجوی‌ رهایی🦋 - روان‌درمانگر و هنردوست‌ - - Founder of: https://t.me/lumiere_acedemy 🗣 تراپی با من: @Universwhole 📩: 09933672190 - ارتباط با من: http://t.me/HidenChat_Bot?start=308379291

Больше
494
Подписчики
-224 часа
-17 дней
-430 день
Архив постов
حالا این گلِ درخت انار رو ببینید چقدر قشنگه!
حالا این گلِ درخت انار رو ببینید چقدر قشنگه!

بازی دیشب بهم ثابت کرد که حتی اگه رونالدو هم باشی، نمی‌تونی لیست افتخاراتت رو کامل و بی‌نقص مطابق آرزوهات داشته باشی. چون همه چیز تحت کنترل تو نیست.

طرفدار کدومی؟😭😭

مطمئن باشم شما هم سر بازی پرتغال اسپانیا استرس دارین؟

📜 تمرین امشب ۱. به یکی از رفتارهای تکراری خودت فکر کن. اگه قرار بود این رفتار یه زمانی از تو محافظت کرده باشه، فکر می‌کنی از چی محافظت می‌کرده؟ ۲. این هفته، کجا تونستی قبل از واکنش نشون دادن فقط چند ثانیه مکث کنی؟ همون چند ثانیه چه تفاوتی ایجاد کرد؟ ۳. اگه قرار نبود گذشته هویتت رو تعریف کنه، دوست داشتی از فردا فقط یک انتخاب کوچیک رو متفاوت انجام بدی؟ اون انتخاب چیه؟

بریم سراغ تمرین؟

پس اگه الان ازم بپرسید که آیا گذشته تعیین‌کننده‌ست؟ اینطور جواب می‌دم که گذشته نقطه شروع داستان ماست، اما پایان اون نیست. گذشته توضیح می‌ده که چرا امروز اینجاییم. اما قرار نیست تصمیم بگیره از اینجا به بعد کجا بریم. هر بار که یه الگوی قدیمی رو می‌بینی، هر بار که قبل از واکنش چند ثانیه مکث می‌کنی، هر بار که به جای سرزنش کردن خودت، سعی می‌کنی خودت رو بفهمی در واقع داری یه حلقه‌ی جدید به زنجیرت اضافه می‌کنی. همین که نذاریم گذشته، نویسنده‌ی تمام فصل‌های بعدی زندگی‌مون باشه، نشون میده تو مسیر رشد قرار گرفتیم، عاملیت خودمون رو پذیرفتیم و داریم دست به انتخاب می‌زنیم!

البته این به این معنی نیست که آگاهی، معجزه می‌کنه. خیلی از ما الگوهایی داریم که سال‌ها طول کشیده شکل بگیرن. طبیعیه که تغییرشون هم زمان بخواد. یه وقتایی هم حتی با اینکه می‌دونیم داریم یک الگوی قدیمی رو تکرار می‌کنیم، باز هم همون کار رو انجام می‌دیم. اما اینکار به معنی شکست خوردن تو پروسه‌ی آگاهی و درمان نیست. صرفا به معنی اینه که ذهن هنوز داره از روشی استفاده می‌کنه که سال‌ها بهش کمک کرده زنده بمونه. برای همین، تغییر بیشتر از اینکه به اراده نیاز داشته باشه، به شناخت، تمرین و گاهی همراهی یک درمانگر نیاز داره. چون بعضی از الگوها رو از بیرون بهتر می‌شه دید تا از درون.

اما اگه همه این‌ها ناهشیاره، پس تغییر از کجا شروع می‌شه؟ از آگاه شدن. فروید یه جمله‌ای داره که میگه: این ناهشیاره که دست به انتخب می‌زنه و هشیار فقط دستورهای ناهشیار رو عملی می‌کنه! تو دیدگاه‌های روانپوشی ما معتقدیم‌ اون چیزی که ناهشیاره روی زندگی ما اثر می‌ذاره، بدون اینکه متوجهش باشیم. شاید سوال کنین که پس نقش آگاهی اینجا چیه؟ فرض کن همیشه بعد از هر اختلافی، رابطه‌ت رو تموم می‌کردی. قبلا این کار رو بدون فکر انجام می‌دادی. اما امروز، وسط همون موقعیت، یه لحظه با خودت می‌گی «صبر کن... من الان واقعا از این اتفاق می‌ترسم، یا این ترس برای یه جای دیگه از زندگیمه؟» شاید هنوز هم ناراحت باشی، شاید هنوز هم دلت بخواد فرار کنی، اما یه اتفاق مهم افتاده. برای اولین بار، بین احساس و رفتارت یه فاصله ایجاد شده. و همین فاصله، جاییه که انتخاب متولد می‌شه.

یکی دیگه از پیچیدگی‌‌های مغز ما همینه که بین «آشنا» و «سالم»، همیشه سالم رو انتخاب نمی‌کنه. خیلی وقت‌ها این آشنا بودن، احساس امنیت بیشتری می‌ده. برای همین ممکنه کسی که توی کودکی مدام نادیده گرفته شده، در بزرگسالی هم جذب رابطه‌هایی بشه که دوباره احساس دیده نشدن رو تجربه کنه. نه چون این رابطه رو دوست داره. چون ذهنش با این فضا آشناست.( قبلا درباره «اجبار به تکرار» حرف زدیم.)

اینطور بهتون بگم که گذشته مثل یه نقشه‌ست. به ما نشون می‌ده چرا امروز بعضی چیزها برامون این‌قدر مهمن، چرا از بعضی موقعیت‌ها بیشتر می‌ترسیم یا چرا توی رابطه‌ها واکنش‌های خاصی نشون می‌دیم. اما نقشه، هیچ‌وقت خودِ مسیر نیست. فرض کن از بچگی یاد گرفتی که برای دوست‌داشتنی بودن باید همیشه بی‌نقص باشی. طبیعیه که امروز با هر اشتباه کوچیکی احساس شرم کنی یا خودت رو سرزنش کنی. یا فرض کن وقتی ناراحت می‌شدی، کسی به احساساتت توجه نمی‌کرد. ممکنه امروز هم به‌جای اینکه ناراحتیت رو بگی، سکوت کنی، فاصله بگیری یا وانمود کنی چیزی نشده. این واکنش‌ها از آسمون نیومدن!😄 یه زمانی‌همینا بودن که بهت کمک کردن با شرایط کنار بیای. چون ذهن ما دقیقا کارش همینه. تخصص داره که راه‌هایی رو پیدا کنه که کمکمون کنه دووم بیاریم. پس مشکل اون رفتارها یا عادت‌های قدیمی نیستن! مشکل از جایی شروع می‌شه که همون راه‌حل‌های قدیمی رو وارد زندگی امروز می‌کنیم.

این چند روز درباره الگوهای تکراری، احساسات حل‌نشده و تریگرها حرف زدیم. شاید حالا یه سؤال مهم برات پیش اومده باشه که اگه گذشته این‌قدر روی ما اثر داره، پس یعنی سرنوشتمون از قبل نوشته شده؟ اگه کودکی سختی داشتیم، اگه رابطه امنی رو تجربه نکردیم یا اگه بارها طرد شدیم یعنی محکومیم تا آخر عمر همون الگوها رو تکرار کنیم؟ این سوال، یکی از قدیمی‌ترین سوال‌های روانشناسیه و جوابش یکم پیچیده‌تر از یه بله یا نه‌ی ساده‌ست.

آیا گذشته، آینده‌ی ما را تعیین می‌کنه؟ #psy
آیا گذشته، آینده‌ی ما را تعیین می‌کنه؟ #psy

امشب شب هفتمه و تا اینجا ما با هم خودشناسی رو شروع کردیم. فهمیدیم تصویری که از خودمون داریم همیشه واقعی نیست. با دفاع‌ها، بخش‌های سرکوب‌شده، الگوهای تکراری، اجبار به تکرار و تریگرها آشنا شدیم و الان یه سوال طبیعی توی ذهنمون شکل گرفته که «خب... یعنی همه‌چیز تقصیر گذشته‌ست؟ من هیچ اختیاری ندارم؟» امشب قراره وارد یه بخش جدید بشیم و تو شب هفتم، درباره‌ی این صحبت کنیم که با همه‌ی این‌ها، آیا گذشته تعیین کننده‌ی نهاییه؟

شما هم آماده شید که شروع کنیم امشب رو 🫶🏻📜

امروز خیلی روز عجیبی بود واسم. راستش با بدبختی خودمو کشوندم باشگاه‌. سخت‌ترین کار امروزم ورزش کردن بود. گفتم کافیه پات برسه، سر حال می‌شی. راستش رو بخواید رسیدم ولی سرحال نشدم. با هر وزنه‌ای که می‌زدم عصبی‌تر بودم. با هر حرکت جدید، یه حس بد جدیدتر داشتم. تمرینمو کردم، لباسامو عوض کردم و حتی موقع برگشت، بازم داشتم غر می‌زدم از بعضی چیزا. با همه‌ی اینا رفتم و برگشتم چون دیسیپلین مهم‌ترین تمرین این روزای زندگیمه‌. چون زندگی همینه. باید انجامش بدی حتی اگه حوصله‌شو نداشته باشی.

📜 تمرین امشب ۱. این هفته چه اتفاقی بیشتر از بقیه حالت رو به هم ریخت؟ دقیقا چه احساسی رو تجربه کردی؟ ۲. اگر اون احساس می‌تونست حرف بزنه، احتمالا درباره چه ترسی حرف می‌زد؟ ترس از طرد شدن؟ کافی نبودن؟ تنها موندن؟ کنترل از دست دادن؟ ۳. دفعه بعد که واکنش شدیدی نشون دادی، قبل از هر کاری فقط از خودت بپرس: «من دارم به اتفاق امروز واکنش نشون می‌دم، یا به زخمی که امروز بیدار شده؟»

تو روان‌پویشی یه جمله قشنگی هست که می‌گه «شدت احساس امروز، همیشه متعلق به امروز نیست.» گاهی بخشی از اون احساس، از گذشته اومده و وقتی این رو بفهمیم، کم‌کم از اسیر بودن توی واکنش‌هامون فاصله می‌گیریم. نه اینکه دیگه ناراحت نشیم. بلکه یاد می‌گیریم بین «اتفاقی که افتاده» و «داستانی که ذهنمون ازش ساخته» فرق بذاریم. یکی از مهم‌ترین قدم‌های خودشناسیه همینه.

اولین قدم این نیست که واکنش نشون ندیم. اولین قدم اینه که متوجه بشیم داریم تریگر می‌شیم. همین مکث کوچیک بین اتفاق و واکنش، خیلی ارزشمنده. مثلا به جای اینکه همون لحظه نتیجه‌گیری کنیم: «حتما من مشکل دارم.» یا «شاید اون دیگه دوستم نداره.» از خودمون بپرسیم الان چه احساسی توی من فعال شده؟