ru
Feedback
|سُـکـوت|

|سُـکـوت|

Открыть в Telegram

-و سکوت قانون زندگی ماست؛ وقتی واژه‌ای، عشق را معنا نمی‌کند. | اگه چیزی می‌خوای بگی؛ https://t.me/BChatBot?start=sc-c2f72ea70f گروهمون: @gpsokot99

Больше
6 697
Подписчики
-424 часа
-157 дней
-6730 день
Архив постов
تولستوی «آدمی که از اخلاق سخن می‌گوید اما از رنج دیگری عبور می‌کند، فقط واژه‌ها را آراسته، نه روحش را.»

و عزیز من اگر این عشق برایت شکوفه‌ای نداد گمان نکن قصوری از جانب من است. تو هیچگاه نخواهی فهمید که ریشه‌های دونده‌ی احساس من برای قطره‌ای تا کجای صخره‌های سخت سرنوشت را کاویده‌اند. بله نتیجه‌ای نداده. می‌دانم. اما برایم کافی‌ست که تو بدانی من حتی یک گام پس از خشکی عظیم، تسلیم نشده بودم.

تو به من قدرتی دادی که من هرچه برایت کنم جبران آن نخواهد بود. تو کاری کردی که ادامه دادن من دیگر مستلزم حضور هیچ کسی نباشد. تو دستم را برداشتی و روی شانه‌ی خودم انداختی. چنین لطفی هرگز درک نخواهد شد مگر دست پرقدرت زمان جایی در بحبوحه‌ی یک انتظار به صورتت بخورد و حقیقت را که انگار گردی زیر چشمت نشسته، بلند کند و مقابلت بنشاند. شاید قلبم به مثابه دماندی واژگون شد که هرکه کنکاش کند در نهایت چیزی جز وفور سردی نیابد اما این دره‌ی هولناک دیگر هرچه از رنج بر او سرازیر باشد در خود حبس خواهد کرد و من، برای این تاب‌آوری تا لحظه‌ی مرگ بر خود خواهم بالید. و این ها همه موهبت گذشتن از توست. دره‌ای امن در ازای گذشتن از قله‌ای دور. معامله‌ای که درک نخواهد شد مگر بر اثر گذشتن شب‌های بسیار. بسیار و بی‌انتها.

تکه‌ای از عمر منی. بالا بروم یا پایین. تکه‌ای از عمر منی. و فراموشی چیزی جز تلاشی مضحکانه نیست.

4_6042061830535256229 (1).mp34.53 MB

گفته بود من نباشم یعنی کی جامو میگیره! خندیدم‌. و این صندلی تا همیشه خالی موند‌..
گفته بود من نباشم یعنی کی جامو میگیره! خندیدم‌. و این صندلی تا همیشه خالی موند‌..

حافظه ، آخرین خانه‌ی کسانی است که دیگر جایی در جهان ندارند.

Repost from N/a
من گم نشدم و یا حتی از دست های تو دور نیافتادم. من در این اتاق بودم، همیشه در این اتاق بودم. در این گوشه ی سرد. و می‌دانستم ت
من گم نشدم و یا حتی از دست های تو دور نیافتادم. من در این اتاق بودم، همیشه در این اتاق بودم. در این گوشه ی سرد. و می‌دانستم تا بیرون نیامدنم ، هیچ کس چراغ را روشن نمی‌کند.

و اگر می‌دانستی زندگی چگونه با من تا کرده است به حتم آغوشت را باز می‌کردی.

غصه‌ام می‌گیرد از کسانی که تو را از برداشتن فاصله‌ پشیمان می‌کنند طوریکه ناگهان می‌بینی نشسته‌ای با خودت و فکر می‌کنی که از کی چنین جرأتی پیدا کرد؟ چرا گذاشتم نزدیک بیاید؟ کاش همه دور بودند. همواره.

photo content

2_5368432687314938636.mp33.05 MB

خسته تر از یک خداحافظیِ معلق در گوشه ی زبانت می مانم. که اگر نامم را بیاوری ، پایان در ذهنت معنا می‌گیرد. و چه چیز غم انگیز تر از آن که من یادآور رفتنم ..

من تو را از یاد بردم اما هربار جوهر خودکار نیامد نام تو را امتحان کردم.

ما آدم‌های بدی نبودیم. فقط زندگی با ما کاری کرد که احساسمان را حلق‌آویز کنیم تنها به این خاطر که افسار آینده را به دست گرفته باشیم. کاش می‌توانستیم به هم ثابت کنیم که تا چه اندازه مهربانیم.

Repost from Mohsen Chavoshi
Marize Takhte Akhari .mp39.93 MB

بعد فکر‌کردم شاید اگر تا این حد شایسته‌ی عیادت نبودم نیامدنت درد کمتری داشت.

گفتم: فکرهایم آهسته شده‌اند. برای برداشتن کوچکترین قدم جوانب هزار چیز در ذهنم به جنبش در می‌آید. احساس می‌کنم مغزم را مین‌ریزی کرده‌اند. پرسید: و قلبت؟ گفتم: از انفجار آن مدتهاست که می‌گذرد.

گفت اولین‌باری که مرا دیدی چه فکر کردی؟ گفتم احساس کردم خداوند پروانه‌ای را قرن‌ها در پیله نگه داشته بود تنها به این خاطر که من به جهان نیامده بودم.

ای‌کاش فرصت تماشای حزن این مردم انقدر ساده دست نمی‌داد. ای‌کاش دیدن یک مرد تیره‌بخت در این سرزمین چیز نایابی بود. نایاب مثل امکان دیدن مرگ یک پروانه.