محبوب من! منصوره رضایی
Открыть в Telegram
کلمات دلخوشیهای محبوب من هستند و من منصوره رضایی هستم، دکتری ادبیات فارسی و شیفتهی کلمات...
Больше1 284
Подписчики
+424 часа
+137 дней
+1330 дней
Архив постов
Repost from محمد علی اسلامی نُدوشن
«برگریزان» فصلِ خزان است، در عین حال فصلِ میوه نیز هست؛ چه، در این فصل است که هر درخت بارِ خود را بر زمین میگذارد...
🍂🍂🍂🍂
کانال دکتر اسلامی ندوشن
@dr_eslaminodoushan
امروز به مناسبت آغاز سال تحصیلی در یک مجتمع آموزشی استندآپکمدی برگزار میکنم که پوشششون آزاده، یعنی بدون مقنعه و روسری و مانتو...
بخش اصلی اجرام، شوخی با دنیا و زبان نسل زِده، بخشیش هم مقایسهی وضعیتشون با دوران خودمون.
این قسمتهایی رو که میبینید الآن بداهه نوشتم، موقع اجرا پرورش میدم.
امروز به یک مجلس خصوصی رفتم و بهخاطر احترام به صاحبخانه، چادر سر کردم. موقع برگشت، یک آقای میانسالی را دیدم که در تمام جلسات و محافلی که حضور داشتم میآمد و حس میکردم سعی دارد خودش را به من نزدیک کند و من انرژی فراوانی را برای دفع و رفع تلاشش به کار میبردم.
تعجب کردم که در این مجلس خصوصی چه میکند؟ با دیدن من گل از گلش شکفت و سلامعلیک گرمی کرد و با آدرسهایی که داد فهمیدم فامیل دستهدیزی هستیم، فامیل که نه، آشنای دور.
اولین جملهاش هم این بود: «وااای خانومدکتر! چقدر چادر بهتون میاد.» از این جمله متنفرم و نوعی استعمار احساسی میدانمش. حدود هفت هشت سال است که فقط در مجامعی که دوست دارم یا لازم است چادر سر میکنم و ازقضا پوشش چادرم را هم دوست دارم و اتفاقاً چون دوستش دارم نمیخواهم برایم حالت اجبار داشته باشد. قبلاً دربارهی تغییر پوششم و دلایل و دشواریهایش نوشتهام و الآن حرفم چیز دیگریست. خیلی از آدمهایی که میخواهند مرا در چارچوب عقاید یا تیم خودشان بگنجانند میگویند: «چادر خیلی بهت میاد. با چادر قشنگتری. چادر بیشتر از مانتو بهت میاد.» و این حرفها. اما حرفهایشان برایم مهم نیست و تازه، توی دلم و پاری وقتها با صدای بلند میگویم: «مگه من ازت نظر خواستم؟»
آن آقا هم اول، این را گفت و بعد، شروع کرد به شوخی. از طرفی هم مدام توی قسمت زنها سرک میکشید و میگفت: «اگه الآن خانومم ببینه دارم با شما بگوبخند میکنم ناراحت میشه و پوستم رو میکَنه.» من کوچکترین واکنشی به شوخیهایش نداشتم و فقط در پی قطع اراجیفش و خداحافظی بودم.
بعد از چند دقیقه، مامان هم از صاحبمجلسها خداحافظی کرد و آمد سمت ما. آقای مذکور به مامان هم گفت: «به خانومدکتر گفتم چقدر چادر بهشون میاد.» مامان گفت: «هر جا، اقتضائات خودش رو داره و اتفاقاً من اون پوششش رو هم دوست دارم. البته مهم خودشه که دربارهی این چیزاش تصمیم بگیره.» توی دلم آفرین و مرحبای شدید و سنگینی را نثار مامان کردم. با اینکه خودش آن سالها مخالف سرسخت تغییر پوششم بود و جاروجنجالهای زیادی به پا کرد اما جلوی بقیه، ازم طرفداری میکند.
وقتی برگشتیم خانه، مامان گفت چقدر از آن آقا انرژی منفی گرفته. گفتم من هم همینطور. بعد، بغض کهنه و خستهای نشست توی صدایم و به مامان گفتم: «واقعاً در کشور ما، یک زن مجرد طنزپردازبودن کار خیلی سختیه. من نصف انرژیم رو صرف نشون دادن حد و مرزهام میکنم. چون آدمها، بهویژه بعضی آقایون، فکر میکنن چون تو طنزپرداز و گشادهرویی اونها هم حق دارن وارد حریم شخصیت بشن و باهات شوخیهای بیمورد و بامورد بکنن و دردناکترش اینه که هرچه سنّت میره بالاتر این مورد پررنگتر میشه و برخی آقایون گستاختر میشن. واقعاً از این حالت و وضعیت خستهم.»
مامان مثل همیشه حرفهایم را شنید و گفت: «تو راهِ خودتو برو، این آدما و این چیزا رو هم بسپار به خدا.»
ولی هنوز حالم بد است از رفتار آن آدم...
پ.ن: احتمالاً این پست موقت است. :)
@MahboubeMan
حالا میفهمم که چرا اکثر نویسندهها سخنرانان خوبی نیستند. این روزها که بیشاز پنج، شش ساعت مداوم مشغول نوشتن رمان طنزم هستم به وضوح هنگام حرفزدن با دیگران کلمه کم میآورم.
واقعاً وسط صحبتکردن، یک دفعه زبانم قفل میشود و واژههایم گم!
انگار تمام کلماتم را خرج داستانم میکنم و دست خودم خالی میماند. شاید هم هرچه را باید بگویم توی داستان میگویم و لزومی نمیبینم بیش از آن حرف بزنم! آخر، حرفزدن بهجای دهپانزده شخصیت، کار کمی نیست.
یک حس عجیب دیگرم این است که دارم فصلهای آخر رمان را مینویسم اما دلم نمیآید پسرهای نوجوانم را رها کنم. آنقدر به هم انس گرفتهایم که فکر کنم جداشدن از یکدیگر برای آنها هم سخت باشد، من که جای خود دارم!
خلاصه که نویسندگی، شغل عجیبیست نازنین!
@MahboubeMan
از ساعت هشت هی داشتم روی تختخوابم میغلتیدم و فکر میکردم صبحانه چی بخورم؟ آخه صبحانه مهمترین و عزیزترین وعدهی غذایی منه. کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که نون تست رو با روغن زیتون و شوید و نمک و فلفل، کمی سوخاری کنم. بعد، تخممرغ بشکنم روش درحدی که عسلی بمونه. بعد، کمی فلفلدلمه و گوجه و پنیر پیتزا بریزم روش. از تصورش هم آب دهنم راه افتاد.🤤آخه اون نون تُسته خالیشم خوشمزهست.
با ذوق و شوق رفتم چای دم کردم و وسایل رو از یخچال درآوردم، یهو دیدم تخممرغ نداریم.🥲اینقدر که میزان مصرف تخممرغمون بالاست یا باید مرغداری بزنیم که پولش رو نداریم یا خودمون تخم بذاریم که امکانش رو نداریم.🥲
دوستان
یک ظرفیت باز شد.
ببینیم بخت با چه کسی یاره که جایگزین ایشون بشه و یک مهارت جذاب و تجربهی مفرّح رو به خودش هدیه بده. :)
اگر دوست دارید به قافلهی شادباش بپیوندید به این آیدی پیام بدید:
@shooreneveshtan
به لطف خدا و شما ده میلیون تکمیل شد و به ایشون تقدیم میشه.
خدا بهتون سلامتی و برکت بده. 🍀🍃
انشاءالله نوشتن رمان طنز نوجوانم تموم بشه این خاچاپوری عزیز رو به خودم جایزه میدم و اینجا شوآف دوجانبه میکنم. :)
حقیقتاً زندگی سرشار از شگفتیست. برای مثال، امروز صبح تا آن سرِ شهر رفتیم تا خاچاپوری میل کنیم اما این پیتزا سبزیجات را بهعنوان خاچاپوری به خوردمان دادند.
تا حالا صبحانه پیتزا سبزیجات خورده بودی محبوب من؟!
#درخواست_حمایت
دوستان عزیز!
این دوست عزیزم باید یک سری آزمایشات و چکاپهای هزینهبر رو انجام بده. البته عضو بیمهی هنرمندان است اما قسمت عمدهای از آزمایشات و داروها آزاده و تحت پوشش بیمه قرار نمیگیره.
فلذا تا فردا شب (جمعه) اگر خواستید حمایتی از ایشون بکنید لطفاً محبتهاتون رو به این شمارهکارت بنده واریز بفرمایید:
6037997367366086
(شماره کارت با یک اشاره کپی میشود.)دیروز به مناسبت آغاز سال تحصیلی از یک روزنامه تماس گرفتند برای مصاحبه.
یکی از سؤالاتشان این بود:
«پنج مورد از تأثیرگذارترین کتابهایی را که خواندهاید نام ببرید.»
اصلاً فکر نمیکردم پاسخ به این سؤال اینقدر دشوار باشد. در یک آن، تمام کتابهایی را که خوانده بودم و یادم میآمد را مرور کردم و این پنج اثر را نام بردم:
_کلیات سعدی، آقامون سعدی
_روزها، دکتر اسلامی ندوشن
_ پیادهروی و سکوت در زمانهی هیاهو
_گاهِ ناچیزی مرگ، محمدحسن علوان
_ مردی در تبعید ابدی، نادر ابراهیمی
بعد از مصاحبه، چندین کتاب تأثیرگذار دیگر به فکرم رسید اما آن لحظه، این پنج اثر خودی نشان دادند.
اگر این سؤال را از شما بپرسند، چه کتابهایی را نام میبرید؟ کامنت کنید لطفاً.
@MahboubeMan
بعد، شصتتا میوهفروشی نزدیک خونهمونه، یه کاره رفتم از اون سر شهر، موز و بلال و کوفت و زهرمار خریدم تا خونه خرکش کردم.
