ch
Feedback
محبوب من! منصوره رضایی

محبوب من! منصوره رضایی

前往频道在 Telegram

کلمات دلخوشی‌های محبوب من هستند و من منصوره رضایی هستم، دکتری ادبیات فارسی و شیفته‌ی کلمات...

显示更多
1 258
订阅者
+224 小时
-17
-230
帖子存档
معمولاً در جلسه‌ی اول کارگاه‌های نویسندگی به هنرجوها می‌گویم: «نویسندگی زایمان فکری است.» البته این جمله‌ی خودم نیست و نمی‌دانم کِی، کجا، از چه‌‌کسی شنیده یا خوانده‌ام. بعد هم وجه‌شبه‌های زایمان و نویسندگی را برمی‌شمارند؛ مثلاً می‌گویم: «نوشتن هم مثل زایمان، رنج و درد دارد اما وقتی کلماتت متولد می‌شوند از تماشایشان لذت می‌بری؛ از این‌که اگر تو نبودی این کلمه‌ها هم به دنیا نمی‌آمدند. رنجِ تمامِ مدتِ حملِ ایده و لحظات نوشتن به آن آن و لحظه‌ی فارغ‌شدن می‌ارزد؛ همان لحظه‌ای که قلم یا صفحه‌کلید را کنار می‌گذاری، دفتر یا لپ‌تاپ را می‌بندی، چشم‌هایت را روی هم می‌گذاری، دست‌هایت را کِش می‌دهی و انگشت‌هایت را پشت‌ گردنت قفل می‌کنی و یک نفس عمیق می‌کشی. کافی‌ست یک‌بار این لذت و سرخوشی را تجربه کنی تا باز هم رنج شیرین خَلق و نوشتن را به جان بخری.» دیروز اما یک شباهت دیگر هم بین نوشتن و زایمان پیدا کردم. این که در هردو فرایند باید وقتش برسد. همان‌طور که اگر بچه زودتر از موعد به دنیا بیاید نارس است و اگر دیرتر برسد، خطرناک است و بیمِ مرگش می‌رود؛ نوشتن هم باید دقیقاً سرِ وقتِ خودش اتفاق بیفتد. وقتش را هم فقط خودِ مادر/ نویسنده حس می‌کند و می‌فهمد. مدت‌هاست طرح یک رمان طنز نوجوان در بطن ذهنم شکل گرفته اما هربار که می‌خواستم نوشتنش را شروع کنم نمی‌شد و نمی‌توانستم اما دیشب یک‌دفعه حسش آمد و فهمیدم وقتش رسیده و شروعش کردم. دعا کنید به خیر بگذرد و بچه‌ام سالم و سرحال به دنیا بیاید. :) @MahbiubeMan

محمود دولت‌آبادی راست گفته بود که «آدم به آدم زنده است.» که «آدم به عشق آدم زنده است.» @MahboubeMan
محمود دولت‌آبادی راست گفته بود که «آدم به آدم زنده است.» که «آدم به عشق آدم زنده است.» @MahboubeMan

«پاتوق مهدی آذریزدی و دوستان» هجدهم تیرماه سالگرد درگذشت مهدی آذریزدی، به عنوان «روز ملی ادبیات کودک و نوجوان» نامگذاری شده است. به همین مناسبت، ماجرای آشنایی دکتر اسلامی ندوشن با مهدی آذر [ یزدی] را بخوانیم: سال دوم من در متوسطه، مقارن بود با آزادی مجامع و مطبوعات که بر اثر رفتن رضاشاه در کشور ایجاد شده بود. کتابهای تازه‌ای به بازار می‌آمد و روزنامه‌هایی با اسامی عجیب و مطالبی عجیب‌تر که تا آن روز به گوش مردم ایران نخورده بود. از همین زمان بود که پای من به کتابفروشی «میر» باز شد که در «بازار میر» واقع بود و جوان لق‌لقى لاغراندامی با قبای بلند، ریش نودمیده، و سر نمرۀ دو زده، متصدی آن بود. موجودی بود نه در زیّ طلبه، ولی چون چندی با کتابهای قدیمی درس خوانده بود، حالت طلبه‌وار داشت. این جوان که بعدها در نوشتن کتاب برای بچه‌ها شهرت نمایانی به دست آورد، مهدی آذر بود. از این‌پس از مشتریهای پر و پا قرص او شدم و گذشته از رابطۀ مشتری و کاسب، دوستی و انسی نیز در میان ما برقرار گشت. به‌سرعت این گوشه از شهر در نظر من مهم‌ترین نقطۀ شارسان گشت که لااقل هفته‌ای سه یا چهاربار عصرها به آن سر می‌زدم. تنها خرید کتاب نبود، بلکه محیط و محوطه را دوست می‌داشتم. ساعتی می‌ایستادم و با آذر صحبت می‌کردم. مشتریهای آشنایی بودند که می‌آمدند. در واقع عصرها در حجلۀ کتاب در آنجا پاتوقی تشکیل می‌شد که برای من حکم یک باغ دلگشا را داشت. روزهایی که پست تهران می‌آمد، دیگر اوج قضیه بود. بسته‌های روزنامه و مجله و کتاب روی پیشخوان ریخته می‌شد. آذر با دستهای حساس استخوانی‌اش که دست یک قلمزن بود کارد می‌انداخت و آنها را باز می‌کرد. از لای لفاف، کتاب یا مجله، گرم و تپنده بیرون می‌آمد. چشم های ما به دودو می‌افتاد که هر چه زودتر ببینیم. خود آذر که اهل کتاب و نوشتن و شعرگفتن بود، نه کمتر از ما که تازه در این راه پا نهاده بودیم، دستخوش هیجان بود. مؤلفان و ادبا و اهل قلم را می‌شناخت و برای ما حکم مشاور نیز داشت. از ادبای بزرگ زمان چون قزوینی و اقبال و دهخدا و بهار و قریب، با ادب و آب و تاب یاد می‌کرد که هریک از آنها در نظر ما معبودی جلوه می‌کردند، بسیار مهم‌تر از وزیر و وکیل و سپهبد. به راهنمایی آذر، من خیلی سریع با کتابها و مطبوعات سنگین آشنا شدم. #روزها_جلد_اول_و_دوم، نشر سرو سخنگو کانال دکتر اسلامی ندوشن @dr_eslaminodoushan

احتمالاً در جریانید که هجدهم تیرماه، سالروز درگذشت مهدی آذریزدی است و به عنوان روز ادبیات کودک نامگذاری شده. در سال‌های پایانی زندگی‌شون یه مراسم بزرگداشت براشون می‌گیرن. در نامه‌ای از دکتر اسلامی ندوشن، تشکر کردن که در اون مجلس سخنرانی کردن و این حرفا. در همون نامه، این ماجرای عجیب و بامزه رو هم تعریف کردن که خوندنش خالی از لطف نیست. من که خندیدم بهش. :) «دو هفته بعد از مراسم، یک مرد چهل‌ساله خیلی خوش‌تعارف همراه یک دختر 15 ساله‌ای آمد در خانه و زنگ زد و یک دسته‌گل نیمه خشکیده تقدیم کرد و گفت من از سی‌سال پیش آثار شما را خوانده بودم و ارادت داشتم. حالا دخترم که در جلسۀ بزرگداشت شما بوده و از شما امضا گرفته اصرار داشت که بیاییم چند دقیقه، فقط پنج دقیقه شما را ببینیم. ناچار گفتم بفرمایید و چون خیلی خوش‌بیان و زبان‌آور بود فکر کردم شاید معلم است، ولي بعد از چند دقیقه حرف‌زدن گفت من زرگرم و طلاساز. چون دخترم گفت: «ده بیست‌تا سکه به شما اهدا شده فکر کردم این فضولی را هم بکنم که طلا فروشها رسمشان است وقتی می‌خواهند سکه را بفروشند می‌گویند بانکی است و به قیمت روز می فروشند ولی وقتی می‌خواهند بخرند می‌گویند در اصفهان شبیه‌سازی شده و می‌خواهند تا ممکن است ارزانتر بخرند ولی چون من به شما علاقه دارم خواستم شما را هوشیار کنم که اگر احياناً به مصرف دیگری نمی‌رسانید و می‌فروشید من آن را به قیمت روز بخرم که مغبون نشوید. پولش هم چک نیست و اسکناس نقد است.» که گفتم: «از لطف شما ممنون. من با وضع بازار آشنا نیستم ولس من رنگ سکه را ندیدم و آنجا گفتند ولی چيزي به دست من نرسیده. شاید از جمله هزار وعدۀ خوبان است یا این که بعداً یک جوري می‌رسانند.» ان وقت گفت: «ببخشید که فضولی کردم و خیلی هم شرمنده‌ام که باید بپرسم دستشويی اين خانه کجاست؟» گفتم نشان می‌دهم. همراهش آمدم توی راهرو. گفتم آن در روبرو است. ایشان رفت توي دستشویی و من هنوز توی حياط ایستاده بودم. دخترش هم آمد توی حیاط. وقتی يارو برگشت به دخترش گفت که بیشتر مزاحم نباشیم، بیا برویم. دختر گفت کیفم آن جاست. برگشت توی اتاقی که نشسته‌بودیم کیفش را برداشت و آمد و خداحافظی کردند و رفتند. در را بستم و وقتی به اتاق کارم برگشتم تا چند دقیقه متوجه نبودم، بعد دیدم یک رادیو دوموج باطری‌دار را که برای موقع خاموشی برق خریده بودم دو سال پیش 8500 تومان و روی بخاري بود، نیست. تازه فهمیدم که آنها دزد بوده اند منتهی بعضی دزدها با اسلحه و خشونت و روز دیگر..... خود روبرو می‌شوند و این هم یک جورش است که با دسته‌گل و زبان چرب و نرم. خوب شده بود که سکه‌ای در میان نبود وگرنه نمی‌دانم چه نقشه‌‌ای داشتند. اما سکه‌ها چهار روز بعدش رسید و معلوم شد این که می گويند فی التاخير آفات همیشه هم درست نیست و گاهی فی التاخیر نعمات می‌شود.» @MahboubeMan

از وقتی فهمیدم اسم واقعی «لامین یامال» فوتبالیست اسپانیا «امین جمال» است، دیگه اون آدم سابق نشدم. :) @MahboubeMan

به قول دوست عزیزم، فاطمه بهروزفخر: «لطفاً هر کس، هر جایی که هست، فعلاً یک قدم از کلمه «روایت» فاصله بگیره تا بعد ببینیم با این همه آلودگیِ کلمه‌ای دهن‌پُرکُنِ بودجه‌بگیرِ بی‌فایده دربارهٔ این مفهوم باید چه کنیم.‌» لطفاً به تک‌تک کلمات پررنگ‌شده، دقت و فکر کنید؛ مخصوصاً بودجه‌بگیرش. @MahboubeMan

جدی جدی این چند روزه آب قم شیرین شده. توی خبرها خونده بودم که «مدیرعامل شرکت آب و فاضلاب استان قم از افزایش ورودی آب شهر قم از سد کوچری در ایام منتهی به تشییع امام شهید در قم خبر داد.» اما باورم نمی‌شد و می‌گفتم اگر چنین امکانی وجود داشت قبلاً آب رو شیرین می‌کردن و این‌قدر ما رو به سختی و عذاب نمی‌افکندن! اقدامات این چند روز در سراسر کشور، نشون داد که اگرررررر مسئولان بخوان می‌تونن آسایش و رفاه مردم رو تأمین کنن اما نمی‌خوان! چرا نمی‌خوان رو نه تو دانی و نه من! @MahboubeMan

از پریروز که قرائت آیات گزینشی در مراسم تشییع رهبر را دیدم و شنیدم و متحیر و مبهوت ماندم، نمی‌دانم چرا یاد این جمله‌ی تفسیر ابوالفتوح رازی در قرن ششم افتادم که نوشته بود: «وَیل، عمیق‌ترین چاه جهنم است که انتها ندارد و پلیدترین گناهکاران و تبهکاران را روز قیامت و رستاخیز در آن سرنگون می کنند.» بعد، چند دسته از گناهکاران را نام برده بود که مستحق عذاب در چاه ویل هستند، یک دسته، افرادی بودند که قرآن را منبع درآمد و ثروت‌اندوزی کرده‌اند! @MahboubeMan

«مرد ۵۳ ساله‌ای که ۹۰ سال عمر کرد» شما هم به نوع و مکان مرگتان فکر می‌کنید؟ شما هم دوست دارید شکوهمند بمیرید؟ مثلاً در مسیری که یک عمر در آن دویده‌اید یا در مکانی که یک عمر در آن نفس کشیده‌اید یا درحال انجام کاری که یک عمر با عشق، مشغولش بوده‌اید. به نظرتان باشکوه نیست که یک استاد ادبیات، در دانشکده‌ی ادبیات، درحال تدریس ادبیات و دقیقاً موقع خواندن یک شعر، به خود بلرزد و بی‌هوش شود و نمیرد؟ امروز سالگرد درگذشت دکتر محمد معین است، اولین کسی که در ایران، مدرک دکترای ادبیات فارسی گرفت، در ۲۴ سالگی! مردی که یک‌تنه بار ادب و فرهنگ ایران و نشر آن در جهان را به دوش کشیده؛ طوری‌که هنگام مطالعه‌ی زندگی‌نامه‌اش مدام سال‌ها را بررسی می‌کردم و متحیر بودم که مگر می‌شود در این سنّ‌وسال‌ها و آن عمر کوتاه، چنان دستاوردهای عظیمی داشت؟ بیخود نیست که بی‌هیچ نشانه و زمینه‌ای، دقیقاً موقع تدریس ادبیات و بحث بر سر یک شعر، تشنج می‌کند و پنج‌سال، بی‌هوش می‌ماند و پزشکان انگلیسی درباره‌اش می‌گویند: «تن خسته‌ی این مردِ [۴۸ساله] فرسودگی ۹۰ ساله‌ها را پیدا کرده است.» شما هم یاد رضا امیرخانی افتادید که حدود هشت‌ماه است که بی‌هوش شده و ازقضا ۵۳ سال دارد. البته امیدوارم به سرنوشت دکتر معین دچار نشود و جامه‌ی عافیت بپوشد... @MahboubeMan

اگه گفتید اسم دوست رخش، یعنی گاوه، چیه؟ آفرین! شنزبه. البته ایشون شَزَوی صِداش می‌کنه. :) شنزبه رو که می‌شناسید؟ داداش نندبه،
اگه گفتید اسم دوست رخش، یعنی گاوه، چیه؟ آفرین! شنزبه. البته ایشون شَزَوی صِداش می‌کنه. :) شنزبه رو که می‌شناسید؟ داداش نندبه، از شخصیت‌های مشهور کلیله و دمنه. همون گاوِ خری که گولِ شغالِ پِدَسّگ، دمنه، رو خورد و رفت با شیرِ بزدل جنگید و کشته شد. @MahboubeMan

دوستان عزیزم بابت به انجام‌رساندن این کار خِیر ازتون بسیار سپاسگزارم. امیدوارم خدا براتون جبران کنه و بهتون برکت و سلامتی بده.🍀🙏🏻 این رو هم اضافه کنم که این آقای نابینا تنها زندگی می‌کنه و دیالیز هم می‌شه و خونه‌ش خیلی کوچکه و کولر هم نداره و در این گرمای دهشتناک، با پنکه سر می‌کنه. خلاصه که اگر مایل بودید باز هم بهش کمک کنید لطفاً به بنده پیام بدید.

#فحش_آزاد #لفت_ممنوع 😁

حقیقتاً برگام ریخت که توماج، شازده رو دیس کرده. طبیعتاً من با تمام عقاید و مواضع و الفاظ توماج صالحی موافق نیستم اما این دیسِ قوی، برام جالب بود. بابت کلمات بی‌ادبانه‌ش هم به سهم خودم عذرخواهم. @MahboubeMan

گویا اون شماره‌کارت محدودیت تراکنش داره و این چیزا. این یکی خدمت شما: 6037997556133529

تا الآن بیست میلیون لطف کردید.🥹🙏🏻🍀 ان‌شاءالله تا شب، ده‌تومن باقی‌مانده هم جور بشه. (این پیام به‌روزرسانی می‌شود.)

تا الآن ۸ تومن لطف کردید.🥹🙏🏻🍀 (این پیام به‌روزرسانی می‌شود.)

#درخواست_حمایت یک آقای آبرومند نابینا به دلیل شرایط کنونی! بیکار شده و حدود پنج‌ماه اجاره‌خونه‌ش عقب افتاده. ماهی شش تومان بوده. یعنی در مجموع ۳۰ میلیون لازم داره و خیلی خیلی نگران و مضطربه بنده‌خدا. اگر تمایل به مشارکت دارید، لطفاً کمک‌هاتون رو به این کارت بنده واریز بفرمایید: 6396071217822857 (شماره کارت با یک اشاره، کپی می‌شود. :) @MahboubeMan