اتاق پدربزرگ در عمارت اجدادی.
Открыть в Telegram
418
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-330 день
Архив постов
Repost from N/a
اگر «دوام آوردن» خود یک هنر باشد؛
ما این روزها بیآنکه بدانیم، در حال خلق
یک شاهکاریم.
سلام صبحتون بخیر
ازتون میخام اگر زحمتی نیست و امکانش رو دارید، پیج کاری منو توی اینستا حمایت کنید. تازه شروع بهکار کردم و به کمکتون احتیاج دارم.🙏
پیجم راجب طراحی سایت و برنامه نویسی هستش:
@codewriterdev
🎬 در دنیای تو ساعت چند است؟
@s_sayeroshan ♥️
🎬 در دنیای تو ساعت چند است؟
@s_sayeroshan ♥️
نوشته بود؛ او همه چیز را بسیار جدی گرفت: آدمها، قولها، رفاقتها، دشمنیها و زخمها را؛ برای هر چیز ارزشی قائل بود و هر سختی را به اندازهی خودش وزن میکرد، اما دنیا همیشه با همان سختیای که او حس میکرد پیش نرفت؛ چیزهایی که برای او مهم بودند، برای بعضی دیگر بهسادگی فراموشی شدند و چیزهایی که او با تمام وجود باور میکرد، در نظر دیگران چندان اعتباری نداشتند؛ او بیش از دیگران معنا میدید و همین رنجش را از دیگران بیشتر میکرد.
و منو یاد این قسمت از کتاب سمفونی مردگانِ عباس معروفی انداخت که میگفت؛ رفتارش با دیگران تفاوت داشت، دنیا را جدیتر از آن میدانست که دیگران خیال میکنند.
البته کتابی که معرفی کرد به نظر جالب هم میاد:
📖 خلاصه کتاب «چهار اثر فلورانس»
کتاب بر اساس حکمت باستانی تولتکها نوشته شده. تولتکها معتقد بودن که انسانها در "رویا" زندگی میکنن. یعنی باورها و ترسهایی که از جامعه گرفتن، بدون اینکه واقعا خودشون انتخاب کرده باشن. چهار توافق ایناست: ۱. کلامت رو پاکدامن کن — حقیقت بگو، از کلامت برای تخریب استفاده نکن. ۲. چیزی رو شخصی نگیر — اعمال دیگران بازتاب خودشونه، نه تو. ۳. فرضیات نساز — همیشه حقیقت رو بپرس، حدس نزن. ۴. همیشه بیشترین تلاشت رو بکن — بیشترین تلاش ممکن رو انجام بده — نه بیشتر، نه کمتر.
خشم و هیاهو رو گذاشتم روی پیشخوان کتابخونه. نصفهنیمه خونده بودمش؛ درست مثل خیلی از آدمها که نصفهفهمیده از کنار هم رد میشن.
داشتم بین قفسهها دنبال کتابهای آنی ارنو میگشتم که مسئول کتابخونه اومد جلو.
ـ میتونم کمکتون کنم؟
ـ آره، کتابهای آنی ارنو رو میخواستم.
نشست پشت کامپیوتر و همینطور که توی سیستم دنبال کتابها میگشت، گفت:
ـ تو جوونی. این داستانها به چه دردت میخوره؟ بشین «اثر مرکب» بخون، «چهار اثر» بخون. یه چیزی بخون که به دردت بخوره.
سکوت کردم.
قبل از این گفتگو یه کتاب که درباره برنامهنویسی و هوش مصنوعی بود رو برداشته بودم و گزاشتمش روی قفسه کتابها؛ برای اینکه زبانی رو یاد بگیرم که احتمالاً آینده باهاش حرف میزنه. سقوط کامو رو هم برداشته بودم؛ برای اینکه بفهمم آدم وقتی دیگه نمیتونه خودش رو کاملا بیگناه بدونه، چطور با خودش زندگی میکنه. و جلد هفتم از رمانِ در جستجوی زمانهای از دست رفتهی پروست؛ نه برای فرار از زندگی، بلکه برای اینکه بفهمم چرا بعضی آدمها، بعضی خاطرهها و بعضی فقدانها، سالها بعد هنوز از درون ما بیرون نرفتهان.
پروست یه چیز مهم رو یادت میاندازه: زمان فقط روی تقویم نمیگذره؛ یه بخشیش تهِ آدم رسوب میکنه. ما فقط نتیجهٔ تصمیمهای امروزمون نیستیم؛ از خاطرهها، حسرتها، عشقها و نسخههای فراموششدهٔ خودمون هم ساخته شدیم. گاهی برای فهمیدن اینکه امروز چه کسی هستیم، باید برگردیم و ببینیم چه چیزهایی ما رو به این نقطه رسونده.
همنیجوری که داشتم به دلیل انتخابهام فکر میکردم؛ مسئول کتابخونه سرش رو از روی مانیتور بلند کرد و گفت:
ـ آدم باید چیزی بخونه که کمکش کنه تو زندگی جلو بره.
دلم میخواست ازش بپرسم:
ـ جلو... یعنی کجا؟
اما چیزی نگفتم.
کتابهام رو برداشتم و از کتابخونه بیرون زدم. روی پلههای ورودی نشستم.
چند تا کتاب دستم بود و چند تا سؤال توی سرم...
«خشم و هیاهو» رو گذاشتم روی پیشخوان کتابخونه. نصفهنیمه خونده بودمش؛ درست مثل خیلی از آدمها که نصفهنیمه همدیگه رو میفهمن و از کنار هم رد میشن.
داشتم بین قفسهها دنبال کتابهای آنی ارنو میگشتم که مسئول کتابخونه اومد جلو.
ـ میتونم کمکتون کنم؟
ـ آره، کتابهای آنی ارنو رو میخواستم.
نشست پشت کامپیوتر و همینطور که توی سیستم دنبال کتابها میگشت، گفت:
ـ تو جوونی. این داستانها به چه دردت میخوره؟ بشین «اثر مرکب» بخون، «چهار اثر» بخون. یه چیزی بخون که به دردت بخوره.
سکوت کردم.
از قبل یه کتاب دربارهٔ برنامهنویسی و هوش مصنوعی برداشته بودم و گزاشته بودمش روی قفسهها؛ برای اینکه زبانی رو یاد بگیرم که احتمالا آینده باهاش حرف میزنه و هم اینکه بتونم توی تخصص خودم چیزای بیشتری یاد بگیرم. «سقوط» کامو رو هم برداشته بودم؛ برای اینکه بفهمم آدم وقتی دیگه نمیتونه خودش رو کاملاً بیگناه بدونه، چطور به زندگی ادامه میده. و جلد هفتم پروست رو؛ نه برای فرار از زندگی، بلکه برای اینکه بفهمم چرا بعضی آدمها، بعضی خاطرهها و بعضی فقدانها، سالها بعد هنوز از درون ما بیرون نرفتن. پروست یه چیز مهم رو یادت میاندازه: زمان فقط روی تقویم نمیگذره؛ یه بخشیش تهِ آدم رسوب میکنه. ما فقط نتیجهٔ تصمیمهای امروزمون نیستیم؛ از خاطرهها، حسرتها، عشقها و نسخههای فراموششدهٔ خودمون هم ساخته شدیم.
مسئول کتابخونه دوباره گفت:
ـ آدم باید چیزی بخونه که کمکش کنه تو زندگی جلو بره.
دلم میخواست ازش بپرسم: «جلو... یعنی کجا؟»
ولی چیزی نگفتم.
شاید حق داشت. شاید سالها آدمهایی رو دیده بود که با کلی آرزو وارد کتابخونه شدن و خسته ازش بیرون رفتن. شاید فکر میکرد دنیا یه مسابقهست و هر دقیقهای که صرف "پیشرفت" نکنی، باختی.
اما من به قفسهها نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم: اگر تمام عمر فقط یاد بگیریم چطور سریعتر بدویم، بدون اینکه بپرسیم اصلاً به کدوم سمت میدویم، آیا واقعاً پیشرفت کردهایم؟
وقتی از کتابخونه بیرون اومدم و روی پلهها نشستم، فهمیدم مشکل سر این نیست که چه کتابی «به درد میخوره».
مشکل اینه که درد تو چیه.
اگر دردت ناتوانی در ساختنه، شاید باید علوم کامپیوتر بخونی.
اگر دردت آشفتگی درونیه، شاید ادبیات به کارت بیاد.
اگر دردت نفهمیدن جهانه، شاید فلسفه لازم داشته باشی.
و اگر دردت اینه که نمیدونی چرا هر روز صبح از خواب بیدار میشی، شاید هیچ کتاب موفقیتی جواب آمادهای برات نداشته باشه.
به پنجرههای کتابخونه که توی نور غروب برق میزدن نگاه کردم. احتمالاً فردا هم کسی اونجا به یه نوجوان دیگه میگه:
«یه چیزی بخون که به دردت بخوره.»
و شاید اون نوجوان، اگر خوششانس باشه، یه روز بفهمه که بعضی کتابها بهت یاد میدن چطور زندگیات رو مدیریت کنی، اما بعضی کتابهای دیگه کمک میکنن بفهمی اصلاً چرا باید زندگی کنی.
و این دوتا، دشمن هم نیستن.
اون روز، چندتا کتاب دستم بود و چندتا سؤال توی سرم.
و برای اولین بار حس کردم شاید بزرگ شدن، پیدا کردن جوابهای قطعی نباشه؛ شاید یعنی یاد بگیری کدوم سؤالها ارزش دارن که تمام عمر باهاشون زندگی کنی.
۲۳ خرداد، شنبه
امیدوارم راست گفته باشن که تاریکترین لحظه شب، دقیقا چند دقیقه قبل از طلوعه.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
