ru
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

Открыть в Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

Больше
1 762
Подписчики
-224 часа
-37 дней
-6530 день
Архив постов
12 گرگ گیج شده بود. چرا باید با او بجنگد؟ چرا باید به خواسته ها یا پشیمانی های روح یک انسان تاسف بار توجه کند؟ اصلا آیا مسیر درست از همین طرف بود؟ امکان نداشت، چرا که در این صورت، سربازان یا ژنرال ها چگونه باید به قلعه برمی‌گشتند؟.. گرگ تمرکزش را از دست داده بود که ناگهان ضربه ای را از پشت سر، حس می‌کند که به سمتش می‌آید و طبق توانایی های بسیار عالی خود، آن را پیش بینی کرده و قبل از اینکه شمشیر هدلس به او برخورد کند آن را دفلکت می‌کند اما نه به درستی. بنابراین با عدم توجه کافی به اوضاع و شرایط اطرافش، از لبه غار به پایین و در اطراف قبر ها پرت می‌شود. _ چه مرگم شد یهو؟!!! گرگ احساس ترسی را در خود حس می‌کند، ترس از شکست، مرگ... هدلس... گرگ با زنجیری از ترس هایش بسته شده بود و نمی‌توانست به خوبی حرکت و مبارزه کند که ناگهان... چشمش به کاغذی مچاله و نمناک می‌افتد که گویا مدت زمان زیادی آنجا بوده است. هدلس با بی عقلی همچنان بالای لبه ایستاده و با حریف خیالی اش می‌جنگید، پس در همان حین گرگ کاغذ را برداشته و چشمش به کلمات کم رنگ درون آن می‌افتد.. " همانند کوهی استوار به سان چشمه ای خروشان تا آخرین قطره خون میجنگم " _ یجور هایکوئه (Haiku) !؟ با وجود اینکه گرگ اهل هایکو، یا هر گونه عبادت های عرفانی دیگه ای نبود، اما آن لحظه آنقدر از دست إکوی بدون سر درمانده و بیچاره بود که دست به هر کاری برای پیروزی می زد. تصویری از بودا، با مهارت در صفحه کاغذ کشیده شده بود که حالت خاصی را انجام می‌داد.. چه کسی آن را کشیده بود؟ آیا هایکو را میورا نوشته بود؟... عجیب است که در مواقع بحرانی، همواره راه گریزی برای گرگ آشکار می‌شود، اما... پیام آن شعر چه بود؟؟! _ چاره ای نیست.. باید تلاشمو بکنم هدلس که برای چند لحظه ای در قسمت بالای غار قرار داشت، اکنون قصد تلپورت دارد و شمشیرش را دور سرش چرخانده و سپس در پشت گرگ ظاهر می‌شود و ضربه اش را می‌زند ولی بلافاصله بوسیله شمشیر بنفش گرگ دفلکت می‌شود... _ [[ من کجام؟.. گرگ حالت روی کاغذ را به درستی انجام داده بود و اکنون به نوعی خلصه فرو رفته بود. محلی که در آن قرار داشت همان غار بود، اما در آنجا نوری از دهانه غار به داخل تابیده بود و تقریبا فضا را روشن کرده بود. اما از آن عجیب تر، فردی با ظاهری تنومند بود که کنار قبر ها چهار زانو زده بود... _ إکو... ؟؟؟!! _ خوش آمدی شینوبی جوان. _ من کجام؟ چه بلایی سرم اومده؟ _ تو در حال حاضر هیچ کجا نیستی، و حتی لحظه ای هم از عمر تو نگذشته. تو با صحت و درستی حالتی که روی کاغذ مقدس بود را اجرا کرده ای. گرگ از همیشه بیشتر گیج شده بود. _ ببین مرتیکه!!! من اصن به اینجور چیزا اعتقاد ندارم. من گم شدم و دنبال راهم... _ گرگ جوان.. مسیری که برای خود انتخاب کرده ای مسیر دشواری ست. در این راه، اگر انتخاب های نادرستی داشته باشی، (گرگ آشوب) خود را نشان داده و باری دیگر شورا بر دنیا چشم می‌گشاید. _ ... نفهمیدم راجه به چی.. _ چیزی که در روزگار تو به دیواین کانفتی مشهور شده، ماده ای الهی و مقدس است. سعی کن به درستی از آن استفاده کنی.. ]] گرگ چیزی را در دستش حس می‌کند و وقتی مشتش را باز می‌کند، مجسمه نیوه (Nioh) کوچکی را می‌بیند که دقیقا همان حالت مبارزه ایِ درون کاغذ بود. ناگهان ناخودآگاه همان حالت را اجرا می‌کند و از خود بی خود می‌شود.. هدلس که برای چند لحظه ای در قسمت بالای غار قرار داشت، اکنون قصد تلپورت دارد و شمشیرش را دور سرش چرخانده و بعد از چند لحظه، پشت سر گرگ ظاهر می‌شود و ضربه اش را می‌زند ولی بلافاصله بوسیله شمشیر بنفش گرگ دفلکت می‌شود... چشمان گرگ قرمز شده و قدرت و استحکام بالایی پیدا کرده بود، به طوری که ضربه هدلس را دفلکت و یک ضربه هم به او می‌زند و خراشی روی بدن هدلس ایجاد کرده و همزمان فضای خفقان دور او هم از بین می‌رود اما... یجای کار ایراد داشت... گرگ این فرصت را غنیمت شمرده، خود را به پشت سر هدلس رسانده و در نهایت کوزابیمارو را به قسمت خالی سر نداشته هدلس فرو می‌برد.. _ [[ ممنونم گرگ توانا تو جسم منو از بند شیچیمن خلاص کردی... از این به بعد میتوانی اگر به کمک من نیاز داشتی با استفاده از این مجسمه و حالت مخصوص من، از توانایی من استفاده کنی. اما مراقب باش.. ماندن بیش از حد در حالت إکو، می‌تواند به مرگ تو منجر شود...]] @FromSoftware

Celestial Emissary #Guide #Blood_Borne @FromSoftware

11 اما یک جای کار ایراد داشت. چرا باید هدلس در آن محل می‌بود؟ تا آنجایی که گرگ یادش می‌آمد در یک محیط جنگلی و غبارآلود با او روبرو شده بود. حتی از آن هم بالاتر، چگونه توانسته بود به داخل این غار برود؟ چند قبر نیز در این غار دیده می‌شد. شاید هدلس روح انتقام‌جوی قربانیان این سرزمین است که در هر نقطه ای از این سرزمین وجود دارد... شاید صرفا توهمات گرگ در تاریکی است و شاید هم... ناگهان خشکش زد.. چیزی شبیه روح یک پیرمرد نحیف، آشفته و اندوهگین به سمت او آمد و تسخیرش کرد... _ (( بدین ترتیب... فرد خاطی ملقب به إکو (Ako) به علت ارتکاب اعمال شدید و خلاف قانونش... _ باید جلوی اینکارو بگیریم میورا (Miura) مگرنه اونا استادو اعدام میکنن. _ صبور باش ایشین، اگه ما الان کاری بکنیم ممکنه خودمونم... ایشییین!! پسری جوان که گویا یکی از شاگردان استاد بخت برگشته اش بود، به سمت او دویده و قصد رهایی اش را دارد که سربازی با نیت تحقیر، دسته شمشیرش را به سر او می‌زند و ایشین، بیهوش بر زمین می‌افتد. _ این جوجه سامورایی رو ببرین زندان تا دفه دیگه از این فکرا به سرش نزنه. _ پسر بیچاره.. چهره إکو همچنان مصمم و قاطع بود. او فردی تنومند و قدرتمند بود که برای رهاسازی ملتش از دست آزار و اذیت ها و سلطه جویی وزارت داخلی، تلاش می‌کرد و اقداماتی هم جهت بازپس گیری وطنش انجام داده بود.. ولی در نهایت با شکست مواجه شد. جلاد که هیکل بسیار بزرگی داشت و او را شیگنوری (Shigenori) صدا می‌زدند با یک موراکومو (Murakumo) هم اندازه خودش، سر إکو شجاع و وطن پرست را قطع می کند.. مردم در نهایت اندوه به جسد او نگاه میکردند ولی هیچکس جرأت نمی‌کرد تا به بدن بدون سر او حتی نزدیک شده و یا حداقل او را جایی دفن کند... شب هنگام فرا رسید و تقریبا هیچ کس به غیر از دو سرباز محافظ اطراف جسد او نبود.. _ ببین تو رو نمیدونم ولی من خسته شدم باید یه چٌرتی بزنم. _ من تا الان 3 بار چرت زدم کجای کاری؟!!! _ هاهاها.. میورا با وجود اینکه میانسال بود و بدن نحیفی داشت، با تکه سنگ بزرگی به سر سربازان ضربه زده و هر دوی آنان بیهوش می‌شوند. او قصد تدفین إکو را داشت اما کجا؟ فردی که بخاطر اعمال ننگینش حتی اجازه نداشت بطور معمول دفن شود... آیا همیشه همینطور است؟ آیا همواره مردم، باید مردی را که برای آنها و بخاطر آرامش آنان جنگیده بود را نادیده بگیرند؟ میورا طی چند ساعت بدن او را به مناطق مرزی می برد که در اطراف یکی از این مناطق، از روی پلی چوبی رد می‌شود و به سمت غار قدیمی می‌رود، چرا که یک قبرستان کوچک در اعماق غار وجود داشت... آنجا بسیار تاریک بود به همین خاطر برمی‌گردد و مخفیانه مشعلی از یکی از پست های نگهبانی بر می‌دارد و به سمت غار می‌رود اما وقتی به دهنه غار می‌رسد... _ چطور ممکنه؟.... مطمئنم همینجا ولش کردم... وارد غار می‌شود و از تنگه ورودی غار نیز عبور می‌کند. سوسوی نور بنفشی را در اعماق غار می‌بیند اما نمی‌داند که آن چیست. بالاخره به قبرستان می‌رسد... منظره وحشتناکی بود... فردی که گویا یک جادوگر طلسم های سیاه بود، بالای جسد إکو ایستاده و ارواح خبیثه را مانند حلقه ای دور خود جمع کرده بود و اصوات مرموز و مخوفی از آنان به گوش می‌رسید.. میورا نمی‌توانست یکجا بنشیند و نظاره گر نفرین و تحقیر شدن بهترین دوستش، حتی پس از مرگش باشد... _ هی تو !!! گمشو از اینجا ای پلید! اینجا یک مکان مقدسه.. شیچیمن (Shichimen) که اکنون متوجه حضور میورا شده بود، مراسم را متوقف کرده و در حالی که به او نگاه می‌کرد و عقب عقب میرفت غیب شد.. _ ترسید.. شایدم فکر و خیال بود.. واقعا که منظره وحشتنا....!!!!!!! ستونی از جریان ارواح خبیثه از پشت سرش از بدن او رد می‌شود. اکنون از فرط احساس وحشت و ترس بسیار تن و بدنش شل شده، به زمین می افتد و از لبه ورودی غار در نزدیکی قبر ها به پایین پرت میشود .. خیلی عجیب بود. شمشیر إکو کنار جسدش بود! آیا این صرفا یک توهم بود؟ چطور میشد شمشیر به آن بزرگی همراه إکو بوده و میورا نفهمیده باشد؟!! جسد إکو ناگهان از جای خود بلند می‌شود و شمشیرش شعله ای از آتشی بنفش پیدا می‌کند.. او بیدار شده بود، اما بدون سر.. هشیار شده بود اما بدون عقل... و شمشیرش را بدست گرفته بود نه برای دفاع، بلکه صرفا برای حمله به بهترین دوستش... شمشیرش را با متانت بالای سرش می‌برد، میورا با وجود اینکه می‌توانست فرار کند اما هیچکاری نمی‌کند و با افسوس به إکو که اکنون صرفا جسدی متحرک بود نگاه می‌کرد. چرا...))) روح از بدن گرگ درآمده و به جلوی پای هدلس - که ردی مانند یک مغز له شده و کلی خون خشک شده است - به داخل زمین فرو می‌رود. _ چطوری میشه یه هدلس کشت؟! ناگهان چشمش به نور بنفشی می‌افتد که از جیب لباسش ساطع شده بود... @FromSoftware

Lady Maria and Gehrman VS Laurence the First Vicar (Bloodborne Boss VS Boss Mod) #Boss_Mod @Fromsoftware

سلام و درود بر همراهان گرامی. همونطور که مستحضر هستید بلادبورن عنوانی انحصاری کنسول پلی استیشنه و به همین سبب استفاده از مادها و امکانات دیگر پلتفرم پی‌سی روی اون امکان پذیر نیست؛ یا بهتر بگم، برای هرکسی. در طی یکی دو ماه اخیر کاربری بنام Garden of eyes با دسترسی‌هایی غیر معمول، شروع به ساخت ویدیوهایی درقالب versus کرده و فایت‌هایی جذاب از باس‌ها و ان پی سی‌های بازی تهیه میکنه. هدف از این پست ذکر نامی از ایشونه و کار باارزشی که انجام میده. در ادامه لينک دسترسی به چنل یوتوب محتوا رو قرار میدم و برای دوستانی که به هر دلیل به یوتوب دسترسی ندارند، ویدیو این مبارزات رو هم در چنل قرار میدم. #Boss_Mod #Bloodborne @Fromsoftware

✌️ #Fun @FromSoftware
✌️ #Fun @FromSoftware

Upper Cathedral Ward #Guide #Blood_Borne @FromSoftware

به قدیمی‌ترین کانال تخصصی دنیای ویچر بپيونديد. پوشش سریال، تریلرهای منتشر شده‌، اخبار جدید و لینک‌های دانلود به محض انتشار! �
به قدیمی‌ترین کانال تخصصی دنیای ویچر بپيونديد. پوشش سریال، تریلرهای منتشر شده‌، اخبار جدید و لینک‌های دانلود به محض انتشار! 🔥🐺 مقالات حرفه‌ای دنیای ویچر، انواع فکت، نقل و قول های جذاب از کتب جذاب ویچر به قلم آندره ساپکوفسکی! 🐺🔥 🔺 به کانال کائر مورهن، قدیمی‌ترین محفل دوست‌داران دنیای ویچر بپيونديد. 🔻 https://t.me/joinchat/AAAAAEouxlyQIKX9lsNA5w

Majestic !! #Fun @FromSoftware
Majestic !! #Fun @FromSoftware

Micolash #Guide #Blood_Borne @FromSoftware

10 _ کجا قایم شدی ترسو؟ شانه چپ گرگ شدیداً زخمی شده و از آن خون میرفت. اما با این اوصاف موفق شده بود خود را در نقطه ای پنهان از دید ژنرال مخفی کند... _ بهم گفته بودن یه شینوبی بزدل قراره از این سمت بیاد، اما فک نمیکردم در این حد ترسو و بی لیاقت باشی.. ژنرال در حال سخنرانی و تحریک گرگ بود و در همین حین، گرگ چشمش به چند کیسه حاوی قرص های دارویی (Medicinal Pellet) ، درست چند قدم دورتر از مقر ژنرال می‌افتد. _ همیشه فک میکردم چند تا از بهترین سربازای کل آشینا رو دارم، اما وقتی تو کشتیشون فهمیدم چند تا از مزخرف ترین سربازای کل آشینا تحت فرمان منن... و ناگهان رشته ای از ترقه، زیر پای ژنرال می‌افتد. حواسش پرت شده و در اثر آن، غباری موقتی و نه چندان غلیظ در اطرافش پخش میشود... _ هاهاها! نهایت کاری که میتونی بکنی همینه؟!!! ببینم جنگیدن یاد ندا.. دارو ها کو؟!!!!.. و بعد چشمش به گرگ در حالی که روی یکی از لبه ها ایستاده و کیسه ای از قرص ها را در دهان خود خالی می‌کند می‌افتد.. زخم شانه گرگ آرام آرام بسته شده و طی چند لحظه کاملا بهبود پیدا می‌کند. اکنون گرگ آماده نبرد است... هر دو شمشیرهایشان را از غلاف بیرون کشیده و به سمت یکدیگر حمله ور می‌شوند... (( گرگ... هر مبارزی، یک حدی از توانایی و انرژی داره. حتی قوی ترین مبارزام، تا یجایی ضربه میزنن و از یجایی به بعد بس میکنن تا انرژیشون برگرده.. باید اول اون حد رو بشناسی، بعد ازش بر علیهشون استفاده کنی و تو بهترین زمان ضربه بزنی...)) _ میکشمتتتت دزد کثییییف!!! ژنرال بی وقفه و با سرعت و قدرت زیاد به گرگ ضربه میزد ولی گرگ در مقابل، تمام ضربات را دفلکت کرده و هیچ اقدامی برای حمله انجام نمی‌داد، تا اینکه ژنرال که بعد از چندین ضربه و حرکات هجومی حسابی خسته شده بود - و به انتهای ضربات پشت سر هم خود رسیده بود - شمشیرش را بالای سرش می‌برد و قصد انجام یک حرکت کوبه ای و تمام کننده را دارد که همان لحظه گرگ با یک تکنیک فوق العاده سریع و قوی از کنار ژنرال رد میشود و در همین حین با شمشیرش شکم و پهلوی او را پاره می‌کند... _ مثه اینکه همتون شبیه همین... فقط حرف میزنین! _ ... درسته من بزدلم، ولی احمق نیستم.. از جیب ژنرال یک جعبه با کاغذ هایی به شکل پولک، بسیار کوچک و بنفش در داخلش بیرون افتاده بود. این جعبه و پولک های درونش بسیار برای گرگ آشنا بود.. _ بنظر چیز بدی نیست، شاید یجایی به کارم بیاد.. گاهی اوقات فرار بهترین گزینه ممکن است. افراد مجروح یا ضعیف اگر با بی باکی به سمت دشمن می‌روند دلیل بر قدرت نهفته و یا شجاعت بیش از حدشان نیست، بلکه دلیل بر بی خردی آنان است. گرگ ابدا یک شخص ترسو و نادان نیست بلکه بالعکس، ژنرال نمونه بارز یک انسان بی باک و احمق است، و قطعا سرنوشت چنین انسانی موفقیت و تعالی نخواهد بود.. _ حالا از کدوم طرف برم..؟ گرگ به یک دو راهی رسیده که یکی از آن دو راه پلی شکسته به سمت قلعه است و یکی از آنان به محراب کوچکی ختم میشد. گرگ تصمیم به ادامه مسیر به سمت راست معرکه را می‌گیرد و به یادداشت کوچکی بروی دیوار محراب می‌رسد... " هیچکس نمی‌تواند سر بدون سر را قطع کند.. سلاح های ما در برابر او ناکارآمد بود.." _ منظورش چیه بدون سر؟ یادداشت عجیبیه.. و سپس تصمیم می‌گیرد تا آن مسیر را ادامه داده و سر و گوشی آب بدهد. مسیری بعد از محراب وجود نداشت، بنابراین گرگ اول روی یک شاخه و بعد به سمت لبه صخره روبرویش میپرد و آرام آرام پیش می‌رود و در نهایت، بروی محلی در اطراف ورودی غار فرود می‌آید. با وجود اینکه غار تاریک بود اما بدلیل توانایی مادرزادی که داشت همه جا را می‌توانست با وضوح مناسبی ببیند و راهش را به خوبی تشخیص دهد و در نهایت به داخل غار می‌رسد... _... این دیگه چیه؟؟؟!!! شمشیری بنفش در تاریکی غار، همانند فانوسی عمل می‌کرد و ظاهر صاحبش را نیز به خوبی نشان می‌داد.. شخص برهنه ای با هیکل و شمشیری درشت در وسط غار و در بین چندین قبر نشسته بود اما... گرگ هر چه تلاش می‌کرد نمی توانست سر او را ببیند... _ ((عقب وایسا بچه...)) ناگهان تصویری از بانویی در ذهنش دید که روی هوا ایستاده بود و پایین پایش مردی بدون سر شمشیرش را با مستی تکان می‌داد.. _ هدلس!!! _ (( گرگ.. برای چه نوع موجوداتی باید از دیواین کانفتی (Divine Confetti) استفاده کنیم؟ _ هممم، فکر می‌کنم ایلوژن ها.... نه نه عذر میخوام استاد، اشباح! )) _ دوباره به هم رسیدیم... @FromSoftware

Nightmare of Mensis #Guide #Blood_Borne @FromSoftware

9⃣ انسانی با قد و قامت و هیکلی درشت و البته... چشمانی قرمز. چرا او به این شکل بود؟ چگونه چشمانی قرمز پیدا کرده بود و مهم تر از همه... چرا اینجا بود؟ آیا این نیز یکی دیگر از حقه های دفاعی آشینا بود؟.. گرگ دو سرباز را کشته و بعد، متوجه مشعل دانی جلوی آنان می‌شود که شعله اش بسیار کم بود و رو به افول میرفت.. _ محض احتیاط.. سپس آن را در دست گرفته و به سمت غول می‌رود. دروازه پشت غول (Chained Ogre) بسته بود اما حفره ای در قسمت بالای دروازه بود که بنظر باید مسیر را از آن طریق ادامه می‌داد.. غول خود را از غل و زنجیر آزاد می‌کند، کاملا به نظر گرگ معلوم بود که عقل و خرد خود را از دست داده، صرفا به فکر نابود کردن هر چیزی بود که می دید، اما... چرا باید انسانی به این درجه برسد؟... غول به طرف گرگ حمله ور شده و برخلاف واکنش های به موقع گرگ، یک لگد غیر منتظره، سریع و بسیار قدرتمند به او وارد می‌کند و گرگ به سمت درخت پرت می‌شود و در اثر ضربه، استخوان لگنش می‌شکند.. _... لعنت... باید یکاری کنم زود...!! در اثر ضربه محکم مشعل دان از دستش افتاده بود و چند قدمی از او دورتر بود، غول با گام هایی بلند و ترسناک به سمت گرگ می‌آمد و نگاهش را از او برنمی‌داشت.. وقتی کمی به او نزدیک تر میشود خیز برداشته و به سمت گرگ میپرد تا او را بگیرد و در همان لحظه گرگ با تمام قوای خود و با درد بسیار دستش را دراز کرده و مشعل دان را بر می‌دارد و ذغال های کم شعله را مستقیم به پیشانی غول می‌چسباند.. _ (فریاد فوق العاده بلند غول در اثر درد) غول از جای خود بلند می‌شود و سر خود را - در اثر درد فراتر از حدش - می‌گیرد و درست در همان حال، گرگ سعی در پیدا کردن بطری شفابخش خود می‌کند و بعد تمام مُشک را سَر می‌کشد. _ چطور ممکنه... دردش خیلی کمتر شد!!! اثر آتش در غول کم می‌شود و کم کم دارد به حالت اصلی اش برمی‌گردد که گرگ شمشیرش را به شکم غول فرو می‌کند و او را از سمت راست راه پله ها به پایین دره پرت می‌کند... _ آتیش واقعا کارساز بود... در کمال ناباوری، گرگ درد و صدمه مهلکی که داشت را بعد از چند لحظه از یاد برده بود... _ (( گرگ.. این مهم نیست که بعد از یه بلا یا جراحت خیلی بد زنده بمونی، مهم اینه که از اون اتفاق درس بگیری.. _... اما پدر من درست منظورتون رو نمی‌فهمم! _ یک روز خودت با چشمای خودت میبینی... با تمام وجودت حسش میکنی.. صبور باش.. )) _ ... یعنی منظور پدرم این بوده؟.. گرگ به داخل حفره میپرد و در راهروی سمت چپ، یک گورد سید که إما از آن صحبت می‌کرد را پیدا می‌کند. _ همم، باید اینو ببرم پیش اون زن. _ کوجیرو! این اعلامیه روی معبد قدیمی رو خوندی؟ گرگ تنها نبود بلکه در آن سوی دروازه، مشکلی بسیار بزرگ تر از غول منتظر او بود... _ نه اصلا اون سمت نرفتم _ رو کاغذه نوشته : شما نمیتونین گردن کسی که سر نداره رو بزنین... یه مشت چرت و پرت!! _ حتما باز یه احمقی خواسته مردمو سر کار بذاره.. _ ... در حیاط پیش رو، ژنرالی با نام (Tenzen Yamauchi) حضور داشت که از شکل کلاه خود و افراد زیر دستش معلوم بود که پست بالاتری نسبت به کاورادا دارد. گرگ برای عبور از این معرکه نیازمند یک نقشه اساسی بود.. از درب راهروی سمت چپ بیرون می‌رود و بلافاصله در بین علف های هرز و بلند روبروی درب راهرو مخفی می‌شود. سرباز در حین قدم رو به سمت درب می‌رود که ناگهان صدای شکستن چیزی را در گوشه ای از راهرو می‌شنود... _ این از اولی.. راهش را با مخفی شدن در بین علف های کنار لبه آن محل پیش می‌گیرد تا تقریبا به کنار یک سرباز تفنگدار می‌رسد. اولین شوریکن خود را از ابزار دوری شکل که قبلا آن را پیدا کرده بود خارج کرده و آن را مستقیم به گلوی سرباز پرت کرده و او را مخفیانه می‌کشد. سرباز دیگر که صدای عجیبی مانند خِرخِر از تفنگدار شنیده بود، از پشت دیوار خود را به سمت او می‌رساند و با جسد او مواجه می‌شود ولی او هم بلافاصله با سرنوشت تفنگدار مواجه می‌شود. گرگ اکنون خود را به اجساد دو سرباز می‌رساند و سعی می‌کند با چسبیدن به دیوار، به سمت تفنگدار بعدی برود... _ شینوبیییییییی!!! بگیریییدددششششش!! گرگ بدون اینکه متوجه شود فرد ریز نقشی که با ماهیتابه ای به دست صرفا مسئول باخبر کردن بقیه سربازان را داشت را نادیده گرفته بود. اما اکنون دیر شده بود و تفنگدار یک تیر به شانه چپ شینوبی می‌زند.. گرگ سریعاً یک شوریکن به سمت تفنگدار پرت کرده و قبل از اینکه ژنرال از موقعیت دقیق او باخبر شود سریع به سمت (خبرچین) می‌رود و بعد از کشتن او، خود را در بالای بلندی در اطراف آن معرکه مخفی می‌کند... @FromSoftware