FROMSOFTWARE
前往频道在 Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
显示更多1 697
订阅者
+124 小时
-67 天
-1930 天
帖子存档
1 697
21
آن محل دقیقا مطابق میل و سلیقه گرگ بود. منظره ای که همیشه آرزو داشت در آنجا زندگی کند.
ماه بسیار زیبا و کامل بود. درست همانند شب گذشته که کورو را از برج غرق شده در نور مهتاب نجات داد. شبی که دوباره هدف و معنای زندگی کردن را پیدا کرده بود.
_ کورو..
دلیل زنده ماندن او کورو بود. فردی که باعث شد گرگ این همه راه را در عرض یک روز طی کند و از موانع مشکل سر راهش عبور کند.
گرگ اکنون کما فی السابق تنها فکر و ذکرش نجات اربابش شده بود و زیبایی و شکوه محیط اطرافش و حتی مبارزه با گیوبو را از مغزش رانده بود. اما چگونه میتوانست از آنجا خلاص شود؟ مهم تر از همه چگونه به این مکان منتقل شده بود؟ چرا آن محیط حالتی رویا گونه داشت؟
کمی به اطراف نگاه میکند و متوجه نظمی در باغچه های مزین شده با گل های رنگارنگ پشت سرش میشود. تمام آنها را میتوانست در سه ردیف کنار هم متمایز کند.
سرش را برمیگرداند و به روبرو نگاه میکند و ناگهان میزی باریک به همراه یک مجسمه عجیب بروی آن را مشاهده میکند که تا لحظه ای پیش آنجا نبود.
_ این از کجا اومد؟!
گرگ از روی پل بلند شده و به سمت میز میرود. نقشی که بروی مجسمه حکاکی شده بود، خود گرگ بود که ایستاده و با شمشیرش در حال بریدن گردن خود بود.
حسی به او میگفت که تنها راه رهایی از آن رویا همین مجسمه است. تصمیم گرفت تا همان حالت را اجرا کند و دستش را به سمت کوزابیمارو میبرد اما در عوض، خنجری نسبتا بلند را مییابد و به محض اینکه آن را از غلاف بیرون میکشد، نوری سبز رنگ و خیره کننده از آن ساطع میشود. نور زیبای آن، گرگ را ناخواسته مجبور به نگاهی دقیق تر و نزدیک به تیغه خنجر میکند..
_ .... ؟!!!!!!!!
در میانه رگه های سبز رنگ و موج دار نور خنجر، نمایی غیر قابل توصیف میدید... تصویری وحشتناک تر از آن را حتی در ذهنش هم هرگز تصور نکرده بود. چطور ممکن بود چنین چیزی رخ دهد؟!..
سریعا خنجر را برغلاف برمیگرداند اما ناگهان متوجه چیزی میشود. هنگامی که خنجر را در دست داشت، مجسمه کمی روشن تر شده بود و از خود نوری زرد رنگ با تابشی بسیار کم ساطع میکرد. هرچند از عواقب آن میترسید اما با همه این اوصاف تنها راه فرار از آن رؤیا و بازگشت به واقعیت همان خنجر بود. آرام خنجر را از غلاف درآورده، چشمان خود را میبندد و گردنش را میبُرد..
گرگ که تا آن لحظه قیافه ای حیوانی به صورت داشت و بعد از کشتن اسب گیوبو، بی هدف شمشیرش را به گردنش می سایید، اکنون صورتش به حالت عادی بازگشته و ناگهان از شدت سستی و زخم گردنش به سمت چپ پرت میشود..
_ لعنت... گردنم..!!!!!!
بعد از اینکه کمی دردش کاهش مییابد، سرش را آهسته بالا میآورد و ناگهان کمی آن طرف تر، همان توله گرگ را که اکنون کمی بزرگتر از حالت قبلش شده بود را میبیند که از جای خود برخاسته و به سمت خروجی معرکه حرکت میکند.
گیوبو که هیچ سرنخی از اینکه چه اتفاقی در حال افتادن بود نداشت ناگهان شرافت سامورایی خود را پایمال کرده، نیزه اش را برمیدارد و به سمت گرگ میدود.
_ تو نوبو رو کشتییییییی....!!!!
گیوبو با نفرت تمام، نیزه اش را به سمت گرگ گرفته و مستقیم به سمت او پیش میرفت تا کارش را همانجا يکسره کند. گرگ که تا آن لحظه هیچ اطلاعی از کشته شدن اسب و روند مبارزه نداشت، اکنون بلافاصله از روی زمین بلند شده و خود را آماده نبرد میکند.
گیوبو به او میرسد اما... او که میدانست گرگ چه توانایی هایی داراست و مهم تر از آن، نامیراست.. آیا میدانست کارش بی فایده است؟ آیا خود او هم میدانست که قرار است بمیرد؟ شاید بعد از کشته شدن نوبو از دنیا سیر شده بود و یا شاید هم کنترل خود را از شدت خشم از دست داده بود...
گرگ به پشت سر گیوبو پریده و شمشیرش را به گردن او فرو میبرد..
_ یه سامورایی واقعی، اول احساساتشو کنترل میکنه...
هرچند ناامید و شکست خورده بود، اما همچنان مرد قوی هیکل بود و به همین راحتی ها نمیمیرد. گیوبو بر زمین میافتد و گرگ سرانجام شمشیر را با قدرت به شکم او فرو میبرد...
_ گنیچیرو....
منو ببخش...
@FromSoftware
1 697
20 Shadows of Yharnam VS 3 Abhorrent Beasts (Bloodborne Boss VS Boss Mod)
#Boss_Mod
@Fromsoftware
1 697
20
_ گیوبو...
سرش پایین بود و حتی به گیوبو نگاه هم نمیکرد. هیچ حالت نبردی نگرفته بود و صرفا شمشیرش را بسیار محکم در دست گرفته بود..
گیوبو به او میرسد و با قدرت، اولین ضربه نیزه اش را میزند و با کمال تعجب به عالی ترین شکل دفلکت میشود و بلافاصله بعد از آن، شمشیر گرگ، تکه ای از زره زیر گردن نوبو را از جای میکند.
گرگ همچنان به همان حالت اولش بود و حتی نیم نگاهی به حریفش نمیکرد.
متعجب و عصبانی، گیوبو نیزه اش را به سرعت و قدرت، مستقیم به سمت بدن گرگ میبرد و.. ناگهان گرگ با زمانبندی بسیار مناسب پایش را بروی نیزه قرار میدهد و آن را نگه میدارد. تکنیکی با نام (Mikiri) که معدود کسانی میتوانستند به درستی از آن استفاده کنند.
گرگ همانطور که پایش را روی نیزه قرار داده بود و گیوبو را تحت فشار گذاشته بود، سرش را آهسته بالا میبرد.
گیوبو وحشت کرده بود... نه به علت درک و شاهد بودن تکنیک های فوق العاده شینوبی، بلکه صورت گرگ..
رگ های صورتش بیرون زده بود، لبخندی همانند دیوانه ها بر لب داشت و مردمک چشمانش هم ناپدید شده بود.
_ کارت تمومه گیوبو..
سپس ترقه ای پیش پای نوبو انداخته و باعث به وحشت افتادنش میشود و در نتیجه بروی دو پای عقب بلند میشود و اکنون گیوبو که نیزه اش محکم زیر پای گرگ گیر کرده بود بر زمین میافتد.
گرگ گویی که تمام اینکار ها را با برنامه انجام میداد، همان موقع بدون تردید به زیر سینه اسب پریده و شمشیرش را در بدن او فرو میبرد و بعد از آن در همان حالت، کوزابیمارو را حرکت داده و آنقدر میکِشد تا از چانه نوبو در میآورد..
نوبو به بدترین شکل ممکن در مقابل چشمان دوست قدیمی اش جان میبازد...
_ گنیچیرو... تو اینجا چیکار میکنی؟
_ برای یکار مهمی اومده بودم اینجا.
و سپس بروی مردم روستا که اکنون همه آنها جمع شده بودند و از عواقب اتفاقی که افتاد وحشت زده بودند میایستد..
_ اهالی روستا !
من از طرف قبیله آشینا به اینجا اومدم و پیام شخص ایشین آشینا رو براتون آوردم..
هر کدوم از شما که تمایل به پس گرفتن سرزمین تون داره و حاضره در کنار ایشین بجنگه، با من بیاد. زن ها و بچه ها هم حتی اگه مرد خانواده مُرده یا نمیتونه بجنگه میتونن همراه ما بیان. بهتون قول میدم در کمپ بسیار امن خواهید بود..
مردم روستا چه آنان که موافق بودند و چه مخالف و از ترس اینکه نیروهای وزارت برای انتقام به آن روستا حمله نکند، به همراه گنیچیرو و بقیه رهسپار شدند.
_ خب...
نظرت چیه؟ فکراتو کردی؟
_ راجه به... ؟
_ به ما ملحق شو. بهت قول میدم اگه ایشین توانایی های تو رو ببینه یه پست و مقام باحالی بهت میده.
_ نه..
من برای اینجور تشریفات ساخته نشدم. در ثانی اگرم حتی به یجایی برسم، دوری از نوبو و چند روز ندیدنش واقعا برام سخته..
_ این همه علاقه نسبت به یک اسب عجیبه! بنظر من یه حیوون انقد ارزش احترام و توجهو نداره..
_ نوبو...
اشک در چشمانش حلقه زده بود. در آن لحظه هیچ چیزی حتی جانش هم برایش مهم نبود. از همان هفت یا هشت سالگی اش به هیچ چیز دیگری در این دنیا به جز نوبو وابسته نبود..
گیوبو در کنار جسد بی جان نوبو نشسته، سرش را پایین انداخته و خود را آماده مرگی سامورایی منش میکند..
_ من آماده ام. میتونی خیلی راحت منو بکشی..
_ ...
از گرگ جوابی نمیشنود.
سرش را بلند کرده تا به او نگاه کند ولی با کمال شگفتی با صحنه ای حیرت انگیز مواجه میشود.
گرگ سر خود را برای چند لحظه ای گرفته و بعد، کوزابیمارو را به گردن خود می سایَد. لحظه ای گردنش زخمی میشد اما دوباره التیام پیدا میکرد. این سرعت از بهبود در گرگ بی سابقه بود!
ولی از آن مهم تر، چرا گرگ قصد کشتن خود را داشت؟..
_ مررررگ..
_ کورو..
_ ترررس..
_ نجات..
_ کشتنننن...
یادش نمیآمد دقیقا چه وقتی اما هنگامی که کمی به حرف های توله گرگ گوش داده بود، به منطقه ای بسیار زیبا منتقل شده بود. آنجا شب هنگام بود، نور ماه کامل میتابید و باغچه هایی پر از گل های زیبا و متنوع تا چشم کار میکرد در آن منطقه روییده بود. گرگ بروی پُلی سنگی نشسته بود که رودی آرام از زیر آن عبور میکرد.
_ من کجام؟..
همه چیز به ظاهر زیبا و دلنشین بود، اما یکجای کار می لنگید..
@FromSoftware
1 697
19
مبارزه کم کم برای هر دو خسته کننده میشد. گرگ قادر به دفلکت ضربات گیوبو نبود و گیوبو هم که انتظار یک مبارزه واقعی و مرگبار را از گرگ داشت، حوصله اش سر رفته بود و چندان دل به نبرد نمیداد..
اما حتی با این وجود، نمیتوانست ریسک کند و از اسب پایین بیاید. شاید بسیار مغرور بود اما احمق نبود تا فرصت دست حریف بدهد.
بعد از هربار رفت و آمد گیوبو، گرگ خسته تر شده و گاردش را شُل تر میگرفت.. تا کجا میتوانست به این صورت پیش برود؟
هیچ راه یا حقه ای برای گرگ نمانده و چیزی به ذهنش نمیرسید. تنها مسیر پیروزی را از راه نبرد با شمشیر میدانست..
به علاوه همه اینها، اکنون وقت احساس ناامیدی یا قبول کردن شکست نبود. در واقع گرگ چاره ای جز پیروزی نداشت..
گیوبو ضربه اش را زده و از گرگ دور میشود. گرگ اینبار هیچ توانی در بازوهایش نمانده بود و حتی به زحمت میتوانست بایستد. گیوبو دوباره حمله میکند و گویی که متوجه ضعف جسمانی گرگ شده بود، همانجا ایستاده و آماده انجام سه ضربه پشت سر هم میشود.
با ضربه اول گرگ نقش زمین شده، ضربه دوم گارد گرگ باز میشود و ضربه سوم، نیزه در سینه گرگ فرو میرود...
تمام شد.
تمام انگیزه ها، زحمت ها، تشویق ها و تمسخر هایی که در طول زندگی اش شنیده بود... همگی به این نقطه ختم میشد. هر انسانی روزی خواهد مرد، اما گرگ آنقدر هدف و اراده اش برای نجات کورو قوی بود که به مرگ فکر هم نمیکرد..
گیوبو همانطور که نیزه اش را در بدن گرگ داشت، او را با قدرت به نقطه ای نه چندان دور پرت کرده و بدن گرگ هم تحت تاثیر شدت پرتاب، از نیزه جدا میشود و شش ها و برخی جوارحش از بدنش بیرون میریزد.
در آخر، چیزی از زندگی اش به خاطر نمیآورد. همانند کودکی یک روزه بود که تعدادی از عجیب ترین و هولناک ترین اتفاقات ممکن برایش رخ داده بود اما... همه آنها بدون نتیجه و بدون ثمر، همینجا به پایان رسید.
گرگ چشمانش را میبندد.
در آن تاریکی زمان را حس نمیکرد. نمیدانست چرا، ولی هنوز گرمای وجودش را حس میکرد و خود را مرده نمی پنداشت. شاید پشیمانی ها و آرزوهای ناکام مانده او بود که روح او را در این دنیا حبس کرده و باعث شده بود چنین حسی به او دست دهد. شاید قرار بود او هم همانند هدلس، جسدی ترسناک و سرگردان شود...
_ ((گرگ وفادار... خون من رو بگیر و دوباره زندگی کن.. ))
کورو با زحمت در حال بلند کردن چند تکه چوب از روی بدن بی رمق شینوبی وفادارش بود. گرگ در همان حالت بیهوشی و با چشمانی نیمه باز، نمایی از معبدی را میدید که تماما و بی وقفه در حال سوختن بود..
آنجا چکار میکرد؟
لحظه ای احساس کرد آن لحظه را قبلا دیده اما بعد به آن بی توجهی کرد..
خون من را بگیر؟ منظور کورو چه بود؟
دوباره نسیم صبحگاه که به صورتش میوزید را میتوانست حس کند. چشمانش را آرام آرام باز کرده و همانطور که در میان دیگر اجساد افتاده بود، دست به سینه اش میزند. اثری از آن جراحت عمیق نبود اما همچنان ردی از نیزه بروی سینه اش حک شده بود. علاوه بر آن هیچ گونه خستگی را هم حس نمیکرد.
او دوباره به حیات بازگشته بود... اما چگونه؟
خواست از جای خود بلند شود و دو مرتبه به نبرد با گیوبو برود اما یاد قدرت و شرایطی افتاد که گیوبو آنها را دارا بود اما گرگ نه..
_ << هی.. >>
به هیچ وجه امکان نداشت که پیروز این مبارزه شود..
_ << اگه الان تسلیم شی، به همه نشون دادی که واقعا یک شینوبی ترسو و بی خاصیتی...
بلکه درست برعکس! تو ماهر ترین شینوبی هستی که وجود داره.
یکبار دیگه بلند شو، مهم نیست که گیوبو چقدر قدرت داره، تو هم قدرت پنهانتو نشونش بده...
خشمتو نشونش بده، تمام عقده هایی که تو قلبت داریو بریز بیرون...
بذار احساس درد و خشمو حسسسس کنیییی... >>
توله گرگی که قبلا آن را دیده بود اکنون بازگشته بود و دور گرگ قدم زنان میچرخید و با هر حرفی که میزد، کمی بزرگ تر میشد. گرگ آرام آرام انگیزه اش را بازیابی میکرد..
کورو را در ذهنش مجسم میکرد اما انتقام از گیوبو ملکه ذهنش شده بود و نمیتوانست به آن فکر نکند. کلماتی همچون کشتن، دریدن، و نابود کردن گیوبو دائم جلوی چشمش بود.
آن توله همچنان آنجا نشسته بود ولی مثل دفعه قبل ناپدید نشد. گویی میخواست شاهد مبارزه گرگ و گیوبو باشد..
گیوبو که بعد از کشتن گرگ، در حال برگشتن به سمت دروازه بود ناگهان چشمش به جسد او افتاده و هم خشکش میزند و هم خشمگین میشود..
گرگ را که تا آن لحظه مرده میپنداشت را میدید که آرام آرام در حال برخاستن از جای خود بود.
سپس دو مرتبه به تاخت به سمت او میرود..
_ واوووو، هنوز زنده ای!!!!!
پس منم هر چند بار که لازم باشه باهات میجنگم و بالاخره میکشمت...
@FromSoftware
