ru
Feedback
زئـــوس | آرزو نامداری

زئـــوس | آرزو نامداری

Закрытый канал

نویسنده:آرزو نامداری(A_N) خالق رمان های: 🍁تژگاه 🍁زهـــــار 🍁‌شـــوگار زئـــــوس(فرمانروا) 🍁زهار(حق‌عضویتی) 🍁نَسَـ♚ـبـــ پارتگذاری روزانه و منظم کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده ممنوع است...❌ ادمین تبلیغات: nazinovel@

Больше

📈 Аналитический обзор Telegram-канала زئـــوس | آرزو نامداری

Канал زئـــوس | آرزو نامداری языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 22 197 подписчиков, занимая 1 526 место в категории Книги и 15 434 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 22 197 подписчиков.

Согласно последним данным от 29 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -299, а за последние 24 часа — -17, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 1.43%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 6.75% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 317 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 1 499 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 25.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как دخترک, صدا, آیسا, چشم, کس.

📝 Описание и контентная политика

Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
نویسنده:آرزو نامداری(A_N) خالق رمان های: 🍁تژگاه 🍁زهـــــار 🍁‌شـــوگار زئـــــوس(فرمانروا) 🍁زهار(حق‌عضویتی) 🍁نَسَـ♚ـبـــ پارتگذاری روزانه و منظم کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده ممنوع است...❌ ادمین تبلیغات: nazinovel@

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 30 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

22 197
Подписчики
-1724 часа
-787 дней
-29930 день
Архив постов
پرده را کنار زدم ماشین پلیس جلوی درب خانه ایستاده بود دیدم که دستهایش را دستبند زده  ، سوار ماشین کردند صدای ویبره ی گوشی آمد ،شماره ناشناس بود تماس را برقرار کردم ، لختی سکوت و بعد..... - امشب در رو باز بزار نمی خوام سرو صدایی بشه.... راستی....... از لباس خواب خوشت اومد؟ صدای خش‌دار و گرفته اش را صاف کرد - رژ قرمز یادت نره https://t.me/azade_n2

sticker.webp0.12 KB

Repost from N/a
#پارت‌واقعی‌رمان🥰 -خیاطی بلدی فرفری؟ https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk پر از خشم نگاهش کردم. تار موهای فر روی پیشانی‌ام را زیر روسری چپاندم و نیشخند معنا دار او از چشمم پنهان نماند. -باچشماش می‌خواد آدمو قورت بده.دوتا دکمه می‌تونی بدوزی؟ هاج و واج مانده بودم که او ناگهان پیرهن سیاه را از تنش کند و مقابل نگاه متعجب من گرفت. هنوز خیره به عضلات برهنه‌اش بودم که گفت: -مجلس سالگرد برادر مرحوممه،زشته پیرهنم دکمه نداشته باشه! نگاهم را دزدیدم.مردک فرصت طلب، صورتش را جلو کشید و نزدیک گوشم نجوا کرد: - نگاهتو ندزد، یه نظر حلاله! https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk عماد احتشام، تنها وارث خاندان نفرین شده‌ی احتشامه. بعد از پونزده سال، برگشته که انتقام مرگ برادرشو از مقصر ماجرا بگیره. اما دل می‌بازه به دختر موفرفری‌ای که...‼️ https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk

Repost from N/a
بی حوصلگی این روزهای هیراد هم گویا به من سرایت کرده بود ..! من بچه نبودم ...! دور شدنش و نگاه دزدیدنش ، معذب بودنش را، این روزها حس میکردم... اگر چه دیوار حاشا و انکارش بلند بود و من بیچاره ،چاره ای جز باور و قبول نداشتم ..! امروز کمی زودتر به شرکت رسیده بودم ..! طبق معمول این اواخر سر زدن به اتاق هیراد بود و سر و سامان دادن به پرونده ها! پوشه ها را یکی چک میکردم و مرتب که لحظه چیزی از بین یکی از پرونده ها سر خورد! عکس هیراد بود کنار زنی زیبا و جذاب،چشمان هیراد برق داشت ..برقی که من در این مدت از او هرگز ندیدم ..حتی در خلوتمان..! سعی کردم افکارم را مسموم نکنم ..!گفته بود امروز می آید تا راجب موضوع مهمی حرف بزنیم.. ذهنم در گیر آن موضوع بود که با صدای کفش زنانه ای به عقب بر میگردم.. -بفرمایید.. -فکر میکنم باید بهت اطلاع بدم دیگه نباید توی این اتاق بیای نه فقط اتاق بلکه این شرکت هم..! -شما؟..چی میگید شما؟ یه قدم نزدیکتر میشود ..! -ببین ،من یه مدت نبودم ،اکی... تخت هیراد و گرم کردی پولش و هم گرفتی،کار هم همینطور... هیراد این مدت نتونسته بهت بگه جل و پلاست و جمع کن ..اما من میگم... من نامزدشم ...! خودت و تا قبل اینکه دمت و بگیره بندازه بیرون از زندگیمون بکش بیرون ..ما قرار ازدواج داریم...! الان متوجه میشوم این همان عروس فراریست...! -رفتی دورات و زدی برگشتی فکر کردی هیراد.. -خفه شو..کی به تو اجازه میده اینطور با نامزد من حرف بزنی...؟ قلبم زدن و فراموش میکنه..هیراد ..هیراد با من بود..؟ -هیراد..چیـ..چی میگی؟..این زن چی.. -هر چی شنیدی درست بود ..هر چی بود تموم شد ..نمیخوام دیگه وسط زندگیم باشی میبینی که میخوام ازدواج کنم... دلم نمیخواست جلوی آن ها اشک بریزم اما مگر دست خودم بود..؟ _باشه..باشه هیراد..اما یادت نره توی چه حالی به من پناه آوردی..یکی که بهت خیانت.. -گم شو.. اگر اون میخواست گم میشدم و شدم ..من گم شده بودم مدت ها.... اونقدری که باز روزگار چرخیده بود و کارش پیش من افتاده بود ... پیش زنی پر از کینه و نفرت... مدتها دنبال پیدا کردنم بود ..اما نمیدانست چه خوابی برایش دیدم ... https://t.me/+2mdvoVPNCPRjNTA0 https://t.me/+2mdvoVPNCPRjNTA0

Repost from N/a
_لبای اونم لمست کرده‌ بودن؟! دست روی لب‌های دختر فشرده و فریاد زده ‌بود. _شاهرخ… من…برات توضیح…میدم. _چه توضیحی‌ لعنتی؟! من واسه تو یه بازیچه بودم؟! منی که یک جماعت ازم حساب می‌بردن و موقع پریودی خانم دل و کمرشو ماساژ می‌دادم؟! جلوت دهنِ ول و بی‌چفت و بستمو کنترل می‌کردم که مبادا حرفی از توش در بیاد که به مذاقت خوش نشینه؟! من آدمی بودم که انقدر واسه یه دختر خودمو پاره کنم پناه؟! به گریه افتاد: _نه…نبودی…تو برای من این‌طوری شدی…شاهرخ…بخدا من ارشیا رو دوست نداشتم…من…من اولش خواستم…انتقام مامان و داییمو ازتون بگیرم…اما بعد…به خدا عاشقت شدم شاهرخ! به خدا عاشقت شدم که اجازه دادم دستت به تنم بخوره! که…چیزی رو که با هیچ مردی تجربه نکردم...با تو تجربه کنم! مرد پوزخند زده و از او دور شد: _دری‌وری تفت نده برام، احمق فرضم نکن کثافتِ هرزه! سمت کت و سوئیچش رفته و آن‌ها را چنگ زد: _برگشتم لشِ نحستو از این خونه جمع کرده‌ باشی! یه جوری برو ردِ پاتم نمونه! https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 پناه از سماواتی‌ها کینه به دل داره… می‌ره سمت ارشیا که انتقام بگیره اما بعد می‌بینه عموی ارشیا، شاهرخ! گزینه‌ی بهتریه برای انتقام! شاهرخی که اگر بفهمه بهش خیانت شده…از روش رد می‌شه! (ولی پشیمون می‌شه، شاهرخ دلش واسه این دختره‌ی نرمِ پوست‌شیشه‌ای تنگ می‌شه و مثل هاپو میفته دنبالش تا پیداش کنه🥹😂❤️‍🔥) ❌❌❌❌❌❌ https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0

Repost from N/a
🔥🔥معشوقه ی باد🔥🔥 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 این کوزه است یا….. نگاهی به لوله دراز و بلندی که ساخته بودم انداختم -خوب ،یک مقدار فرق می کنه ؟! دست به سینه ابرو بالا انداخت : -یک مقدار .... اگر اون لحظه که داشتم بهتون یاد می دادم به جای بازیگوشی مثل نگار با دقت گوش می دادی همچین فاجعه ای تحویلم نمیدادی چشم هام رو در حدقه چرخوندم بازم نگار اون خودشیرین موذی در ذهنم به نگار فحش می دادم که پشت سرم حسش کردم دستان مردانه و کشیده اش روی انگشتانم نشست -اول از همه …. گوش هایم کر شد ضربان قلبم روی هزار رفت گردنم چرخید و ناخودآگاه به مردمک هایی که میان عسل چشم هایش غرق شده بودند خیره شدم لب هایش تکان خورد -جلوت رو نگاه کن من اما انگار مسخ شده بودم می دیدم که حالش کم کم دگرگون می‌شود هنوز نفس های تند شده اش به صورتم نرسیده بود که - اینجا چه خبره؟ نگار با عجله چند گام بلند برداشت روبرویمان ایستاد و جیغ کشید - داری پشت سرم با این دختره ی دوزاری چه غلطی می کنی؟ دهن پر کردم جوابش را بدهم که نیوان زودتر جنبید - این چه طرز حرف زدنه؟ - خلوت کردید جناب بابایی..... نگاهم بالا آمد   بهزاد در آستانه ی در اتاق ایستاده با فک منقبض و چشم های تنگ شده تماشایمان میکرد https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6

پرده را کنار زدم ماشین پلیس جلوی درب خانه ایستاده بود دیدم که دستهایش را دستبند زده  ، سوار ماشین کردند صدای ویبره ی گوشی آمد ،شماره ناشناس بود تماس را برقرار کردم ، لختی سکوت و بعد..... - امشب در رو باز بزار نمی خوام سرو صدایی بشه.... راستی....... از لباس خواب خوشت اومد؟ صدای خش‌دار و گرفته اش را صاف کرد - رژ قرمز یادت نره https://t.me/azade_n2

sticker.webp0.12 KB

Repost from N/a
_اگه بدونی مادرت با خانواده‌ی من چیکار کرده هنوزم دوستم داری...؟ https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk لبخند روی لب های گیسو آرام آرام خشک شد. نمی‌دانست این حرف درست بعد از بله ای که از ته دلش بیرون آمده بود و به عاقد گفته بود چه معنی دارد! نگاه لرزانش را به او داد _ نمیفهمم عماد ، منظورت چیه؟! به نیم‌رخ مردانه‌اش خیره ماند، همان مردی که چند دقیقه قبل دستش را گرفته بود و با نگاهش آرامش می‌داد… همان مردی که حالا انگار غریبه بود. _ میدونی گیسو ، سی سال هر شب با کابوس حلق آویز شدن مادرت از خواب بپری یعنی چی؟! دخترک تکان سختی خورد و ناباور دست های سردش را به دست های مردانه او رساند. صورت همیشه گلگونش حالا رنگ پریده بنظر می‌رسید. حالش خوب نبود ، کل روز رفتار های عماد را به پای استرسش برای مراسم گذاشته بود عاقد با تردید دفتر را پایین آورد و صدایش را صاف کرد _ شاه داماد ، بنده وکیلم؟! تمام جانش گوش شده بود برای شنیدن صدای عماد! بعد از مراسم هم می‌توانست برای مردش ناز کند که چرا دست هایش را پس زده بود دیگر؟! صدای پچ پچ ها بالا رفته بود _ دعواشون شده اینا؟" واه واه شب عروسی داماد چرا میرغضب شده؟ " عروس داره گریه میکنه؟" صدای عاقد برای بار سوم بلند شد _ عروس خانوم؟! ....آقای داماد مراسم ادامه داره انشالله؟! با بلند شدن ناگهانی عماد بدن خشک شده اش نبض گرفت صدای پچ پچ ها بالا گرفته بود _ نه! ناباورانه دست روی بازوی عماد گزاشت _ شو...شوخی میکنی؟ چرا داری این کارو با من میکنی؟! تو...تو عاشق منی عماد! عماد تلخ و گزنده خودش را از او جدا کرد و همانطور که به سمت در میرفت لب جنباند _ عماد عاشق دختر خورشید بشه؟! اشک های راه گرفته از چشمانش دست خودش نبود. گیسو جانش بود و حالا شده بود دختر خورشید؟! بی توجه به تن لرزان دخترک تیز به سمت خورشید چرخید _ بله گفتن کاری نداره گیسو!کاش قبلش از مامانت میپرسیدی چرا مادر بیچاره ی من خودش و دار زد!؟ چرا یه زن متاهل باید معشوقه یه مرد زن و بچه دار بشه!؟ بین من و تو یه جنازه سی ساله خوابیده گیسو! https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk و رفت! او را میان خاله زنک هایی که با نگاهشان سر تا پایش را سوراخ می‌کردند رها کرد.. دخترک نای نگاه کردن به مادرش را حتا نداشت و سر و صداهایی که هر لحظه بیشتر می‌شد را نمی‌شنید! https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk مرد بی معرفتش رفت و نمی‌دانست قرار است سال ها خاک این شهر را برای پیدا کردن و یک لحظه بوییدن فرفری های دخترک به توبره بکشد‼️💯 https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk

Repost from N/a
❤️ -ســــه مـاه محرمیت در ازای پول عمـل مادرت! پاهام از شنیدن حرف رئیس شرکتی که تازه منشی اش شده بودم، سست شد و خشکم زد. برگشتم و با قورت دادن آب دهانم با خجالت و تپه تپه گفتم: - ببخــــ....شید.... متــــ....وجــــه نشدم رئیـــــس! سیگارش رو‌توی جای سیگاریش خاموش کرد و به سمتم اومد. دود سیگار رو‌توی صورتم فوت کرد و خونسرد زل زد به چشم هام. - محرم ام شو! چشم هام گرد شد واومدم حرفی بزنم که انگشتش رو‌ به معنی سکوت نزدیک لب هام نگه داشت. -می دونم وضعیت مادرت وخیمه! می دونم بار زندگی روی دوش توئه.... کافیه سه ماه محرم ام شی! اشکم روی گونم چکید. با بغض گفتم: -شما چه فکری درمورد من کردید؟ که منم مثل اون دختر خراب هایی هستم که هرشب تختون رو گرم می کنن؟ انگشتش چسبید به قطره اشک روی گونم و تا نزدیک چونم کشیده شد. -اتفاقا چون مثل اونا نیستی گفتم سه ماه! بعد از جلوم کنار رفت و با اشاره به در گفت: -فکرات رو‌که کردی خبر بده. فقط ۲۴ ساعت مهلت داری! با خشم از کنارش گذشتم و در اتاقش رو‌به هم کوبیدم. من می مردم هم زیر بار این ذلت نمی رفتم!دو  روز   بعد -خانوم محترم حال مادرتون خوب نیست اگر تا یکی دو ساعت دیگه عمل نکنه جونشون رو از دست می ره! با حرف دکتر اشک صورتم رو خیس کرد. از اینکه پیشنهاد رئیس رو قبول نکرده بودم پشیمون شدم! با دستایی که میلرزید شمارش رو‌گرفتم که صدای سردش توی گوشم پیچید. -ســــ...لام - به به آهوی گریزپا! بفرمایید؟ -من پیشنهادتون رو قبول می کنم فقط همین الان کل مبلغ رو‌می خوام. مادرم باید عمل شه وگرنه می میره! گفتم و بغضم شکست. طولی نکشید که صدای سردش توی گوشم پیچید: -متاسفم خانم رضایی! ۲۴ ساعت از وقتی که تعیین کردم گذشته! بغضم بیشتر می شه و با هق هق اسمش زو زمزمه  کردم: - هیـــراد! صدای کلافه اش بلند شد و گفت: - شش ماه محرم ام می شی! هروقت خواستم باید باشی! اینکه مادرم مریضه اینکه کار دارم و این ها حالیم نیست! هرووقت و هرجا اراده کردم باید باشی! هیچ چیزی متوجه نمی شدم فقط می خواستم زودتر پول رو بریزه. - قبوله! - آدرس بیمارستان رو‌بفرست تایک ساعت دیگه خودم رو می رسونم و پول عمل رو واریز می کنم ای کاش هیچوقت پام رو تو شرکتش نمی ذاشتم! تو ماه پنجم محرمیتمون من باردار شده بودم و درست یک هفته مونده به پایان محرمیتون زنی رو بهم معرفی کرد که قرار بود تا ماه آینده زن رسمی و شناسنامه ایش باشه! و من مونده بودم و بچه ای که تازه از وجودش خبردار شده بودم و هیرادی که هنوز نمی دونست باردارم! https://t.me/+ZM2ogcMjgP9lNWJk https://t.me/+ZM2ogcMjgP9lNWJk

Repost from N/a
_لبای اونم لمست کرده‌ بودن؟! دست روی لب‌های دختر فشرده و فریاد زده ‌بود. _شاهرخ… من…برات توضیح…میدم. _چه توضیحی‌ لعنتی؟! من واسه تو یه بازیچه بودم؟! منی که یک جماعت ازم حساب می‌بردن و موقع پریودی خانم دل و کمرشو ماساژ می‌دادم؟! جلوت دهنِ ول و بی‌چفت و بستمو کنترل می‌کردم که مبادا حرفی از توش در بیاد که به مذاقت خوش نشینه؟! من آدمی بودم که انقدر واسه یه دختر خودمو پاره کنم پناه؟! به گریه افتاد: _نه…نبودی…تو برای من این‌طوری شدی…شاهرخ…بخدا من ارشیا رو دوست نداشتم…من…من اولش خواستم…انتقام مامان و داییمو ازتون بگیرم…اما بعد…به خدا عاشقت شدم شاهرخ! به خدا عاشقت شدم که اجازه دادم دستت به تنم بخوره! که…چیزی رو که با هیچ مردی تجربه نکردم...با تو تجربه کنم! مرد پوزخند زده و از او دور شد: _دری‌وری تفت نده برام، احمق فرضم نکن کثافتِ هرزه! سمت کت و سوئیچش رفته و آن‌ها را چنگ زد: _برگشتم لشِ نحستو از این خونه جمع کرده‌ باشی! یه جوری برو ردِ پاتم نمونه! https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 پناه از سماواتی‌ها کینه به دل داره… می‌ره سمت ارشیا که انتقام بگیره اما بعد می‌بینه عموی ارشیا، شاهرخ! گزینه‌ی بهتریه برای انتقام! شاهرخی که اگر بفهمه بهش خیانت شده…از روش رد می‌شه! (ولی پشیمون می‌شه، شاهرخ دلش واسه این دختره‌ی نرمِ پوست‌شیشه‌ای تنگ می‌شه و مثل هاپو میفته دنبالش تا پیداش کنه🥹😂❤️‍🔥) ❌❌❌❌❌❌ https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0

Repost from N/a
🔥معشوقه ی باد 🔥                           💔💔💔 پرده را کنار زدم ماشین پلیس جلوی درب خانه ایستاده بود دیدم که دستهایش را دستبند زده  ، سوار ماشین کردند میان آن شلوغی در گرگ و میش بارانی آبان ماه سنگینی نگاهی باعث چشم هایم بچرخد خودش بود نیوان بهتاش.... قدمی عقب کشیدم و حریر رنگ گرفته از خون را رها کردم جای انگشتانم روی پرده مانده بود لب گزیدن ناخودآگاهم باعث شد از درد پارگی لب هایم بلرزم صدای ویبره ی گوشی آمد شماره ناشناس بود تماس را برقرار کردم لختی سکوت و بعد..... - امشب در رو باز بزار نمی خوام سرو صدایی بشه.... راستی....... از لباس خواب خوشت اومد؟ نگاهم به کاغذ کادوی مچاله و لباس تکه پاره شده گوشه ی دیوار افتاد - همونیه که پارسال برای تولد زویا خریدم  ، آخه برند دوست داشت...... بهنام سرم را به دیوار کوبیده بود عربده های ترسناکش هنوز میان سرم می چرخید و شقیقه هایم ضربان می زد - این آشغال رو‌ کی فرستاده عوضی؟ نیوان بهتاش داشت می گفت؛ - می دونستم وسواس داری دیشب انداختمش لباسشویی ..... آخه قرمز بهت میاد..... به زویا هم می اومد... ولی تو یه چیز دیگه ای.... نگران بهنام نباش امشب بازداشتگاه می مونه فقط..... صدای خش‌دار و گرفته اش را صاف کرد - رژ قرمز یادت نره 🔥🔥🔥💔💔💔💔 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6

پرده را کنار زدم ماشین پلیس جلوی درب خانه ایستاده بود دیدم که دستهایش را دستبند زده  ، سوار ماشین کردند صدای ویبره ی گوشی آمد ،شماره ناشناس بود تماس را برقرار کردم ، لختی سکوت و بعد..... - امشب در رو باز بزار نمی خوام سرو صدایی بشه.... راستی....... از لباس خواب خوشت اومد؟ صدای خش‌دار و گرفته اش را صاف کرد - رژ قرمز یادت نره https://t.me/azade_n2

sticker.webp0.12 KB

Repost from N/a
_اگه بدونی مادرت با خانواده‌ی من چیکار کرده هنوزم دوستم داری...؟ https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk لبخند روی لب های گیسو آرام آرام خشک شد. نمی‌دانست این حرف درست بعد از بله ای که از ته دلش بیرون آمده بود و به عاقد گفته بود چه معنی دارد! نگاه لرزانش را به او داد _ نمیفهمم عماد ، منظورت چیه؟! به نیم‌رخ مردانه‌اش خیره ماند، همان مردی که چند دقیقه قبل دستش را گرفته بود و با نگاهش آرامش می‌داد… همان مردی که حالا انگار غریبه بود. _ میدونی گیسو ، سی سال هر شب با کابوس حلق آویز شدن مادرت از خواب بپری یعنی چی؟! دخترک تکان سختی خورد و ناباور دست های سردش را به دست های مردانه او رساند. صورت همیشه گلگونش حالا رنگ پریده بنظر می‌رسید. حالش خوب نبود ، کل روز رفتار های عماد را به پای استرسش برای مراسم گذاشته بود عاقد با تردید دفتر را پایین آورد و صدایش را صاف کرد _ شاه داماد ، بنده وکیلم؟! تمام جانش گوش شده بود برای شنیدن صدای عماد! بعد از مراسم هم می‌توانست برای مردش ناز کند که چرا دست هایش را پس زده بود دیگر؟! صدای پچ پچ ها بالا رفته بود _ دعواشون شده اینا؟" واه واه شب عروسی داماد چرا میرغضب شده؟ " عروس داره گریه میکنه؟" صدای عاقد برای بار سوم بلند شد _ عروس خانوم؟! ....آقای داماد مراسم ادامه داره انشالله؟! با بلند شدن ناگهانی عماد بدن خشک شده اش نبض گرفت صدای پچ پچ ها بالا گرفته بود _ نه! ناباورانه دست روی بازوی عماد گزاشت _ شو...شوخی میکنی؟ چرا داری این کارو با من میکنی؟! تو...تو عاشق منی عماد! عماد تلخ و گزنده خودش را از او جدا کرد و همانطور که به سمت در میرفت لب جنباند _ عماد عاشق دختر خورشید بشه؟! اشک های راه گرفته از چشمانش دست خودش نبود. گیسو جانش بود و حالا شده بود دختر خورشید؟! بی توجه به تن لرزان دخترک تیز به سمت خورشید چرخید _ بله گفتن کاری نداره گیسو!کاش قبلش از مامانت میپرسیدی چرا مادر بیچاره ی من خودش و دار زد!؟ چرا یه زن متاهل باید معشوقه یه مرد زن و بچه دار بشه!؟ بین من و تو یه جنازه سی ساله خوابیده گیسو! https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk و رفت! او را میان خاله زنک هایی که با نگاهشان سر تا پایش را سوراخ می‌کردند رها کرد.. دخترک نای نگاه کردن به مادرش را حتا نداشت و سر و صداهایی که هر لحظه بیشتر می‌شد را نمی‌شنید! https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk مرد بی معرفتش رفت و نمی‌دانست قرار است سال ها خاک این شهر را برای پیدا کردن و یک لحظه بوییدن فرفری های دخترک به توبره بکشد‼️💯 https://t.me/+SAkwwN65b-A4ODlk

Repost from N/a
❤️ -ســــه مـاه محرمیت در ازای پول عمـل مادرت! پاهام از شنیدن حرف رئیس شرکتی که تازه منشی اش شده بودم، سست شد و خشکم زد. برگشتم و با قورت دادن آب دهانم با خجالت و تپه تپه گفتم: - ببخــــ....شید.... متــــ....وجــــه نشدم رئیـــــس! سیگارش رو‌توی جای سیگاریش خاموش کرد و به سمتم اومد. دود سیگار رو‌توی صورتم فوت کرد و خونسرد زل زد به چشم هام. - محرم ام شو! چشم هام گرد شد واومدم حرفی بزنم که انگشتش رو‌ به معنی سکوت نزدیک لب هام نگه داشت. -می دونم وضعیت مادرت وخیمه! می دونم بار زندگی روی دوش توئه.... کافیه سه ماه محرم ام شی! اشکم روی گونم چکید. با بغض گفتم: -شما چه فکری درمورد من کردید؟ که منم مثل اون دختر خراب هایی هستم که هرشب تختون رو گرم می کنن؟ انگشتش چسبید به قطره اشک روی گونم و تا نزدیک چونم کشیده شد. -اتفاقا چون مثل اونا نیستی گفتم سه ماه! بعد از جلوم کنار رفت و با اشاره به در گفت: -فکرات رو‌که کردی خبر بده. فقط ۲۴ ساعت مهلت داری! با خشم از کنارش گذشتم و در اتاقش رو‌به هم کوبیدم. من می مردم هم زیر بار این ذلت نمی رفتم!دو  روز   بعد -خانوم محترم حال مادرتون خوب نیست اگر تا یکی دو ساعت دیگه عمل نکنه جونشون رو از دست می ره! با حرف دکتر اشک صورتم رو خیس کرد. از اینکه پیشنهاد رئیس رو قبول نکرده بودم پشیمون شدم! با دستایی که میلرزید شمارش رو‌گرفتم که صدای سردش توی گوشم پیچید. -ســــ...لام - به به آهوی گریزپا! بفرمایید؟ -من پیشنهادتون رو قبول می کنم فقط همین الان کل مبلغ رو‌می خوام. مادرم باید عمل شه وگرنه می میره! گفتم و بغضم شکست. طولی نکشید که صدای سردش توی گوشم پیچید: -متاسفم خانم رضایی! ۲۴ ساعت از وقتی که تعیین کردم گذشته! بغضم بیشتر می شه و با هق هق اسمش زو زمزمه  کردم: - هیـــراد! صدای کلافه اش بلند شد و گفت: - شش ماه محرم ام می شی! هروقت خواستم باید باشی! اینکه مادرم مریضه اینکه کار دارم و این ها حالیم نیست! هرووقت و هرجا اراده کردم باید باشی! هیچ چیزی متوجه نمی شدم فقط می خواستم زودتر پول رو بریزه. - قبوله! - آدرس بیمارستان رو‌بفرست تایک ساعت دیگه خودم رو می رسونم و پول عمل رو واریز می کنم ای کاش هیچوقت پام رو تو شرکتش نمی ذاشتم! تو ماه پنجم محرمیتمون من باردار شده بودم و درست یک هفته مونده به پایان محرمیتون زنی رو بهم معرفی کرد که قرار بود تا ماه آینده زن رسمی و شناسنامه ایش باشه! و من مونده بودم و بچه ای که تازه از وجودش خبردار شده بودم و هیرادی که هنوز نمی دونست باردارم! https://t.me/+ZM2ogcMjgP9lNWJk https://t.me/+ZM2ogcMjgP9lNWJk

Repost from N/a
_لبای اونم لمست کرده‌ بودن؟! دست روی لب‌های دختر فشرده و فریاد زده ‌بود. _شاهرخ… من…برات توضیح…میدم. _چه توضیحی‌ لعنتی؟! من واسه تو یه بازیچه بودم؟! منی که یک جماعت ازم حساب می‌بردن و موقع پریودی خانم دل و کمرشو ماساژ می‌دادم؟! جلوت دهنِ ول و بی‌چفت و بستمو کنترل می‌کردم که مبادا حرفی از توش در بیاد که به مذاقت خوش نشینه؟! من آدمی بودم که انقدر واسه یه دختر خودمو پاره کنم پناه؟! به گریه افتاد: _نه…نبودی…تو برای من این‌طوری شدی…شاهرخ…بخدا من ارشیا رو دوست نداشتم…من…من اولش خواستم…انتقام مامان و داییمو ازتون بگیرم…اما بعد…به خدا عاشقت شدم شاهرخ! به خدا عاشقت شدم که اجازه دادم دستت به تنم بخوره! که…چیزی رو که با هیچ مردی تجربه نکردم...با تو تجربه کنم! مرد پوزخند زده و از او دور شد: _دری‌وری تفت نده برام، احمق فرضم نکن کثافتِ هرزه! سمت کت و سوئیچش رفته و آن‌ها را چنگ زد: _برگشتم لشِ نحستو از این خونه جمع کرده‌ باشی! یه جوری برو ردِ پاتم نمونه! https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 پناه از سماواتی‌ها کینه به دل داره… می‌ره سمت ارشیا که انتقام بگیره اما بعد می‌بینه عموی ارشیا، شاهرخ! گزینه‌ی بهتریه برای انتقام! شاهرخی که اگر بفهمه بهش خیانت شده…از روش رد می‌شه! (ولی پشیمون می‌شه، شاهرخ دلش واسه این دختره‌ی نرمِ پوست‌شیشه‌ای تنگ می‌شه و مثل هاپو میفته دنبالش تا پیداش کنه🥹😂❤️‍🔥) ❌❌❌❌❌❌ https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0

Repost from N/a
🔥🔥معشوقه ی باد 🔥🔥 - امروز یه نفر اومده بود دَم کارگاه از گوشه ی چشم نگاهم کرد - یه زن..... دستش که می رفت سوییچ را از روی میز بردارد بی حرکت  ماند - اسمش ژاله بود سرش را که بالا آورد  سرما تا بن استخوانم دوید - آخرش رو بگو..... - میشناسیش مگه نه ؟ میگفت چند ماهه باهاش رابطه داری .... می گفت .....می گفت بارداره پوزخند زد - که چی ؟ تو چرا  معترضی؟ - حالت خوبه؟  معترض نباشم ...؟ خودش را جلو‌کشید - نه..... نباش ، تو هیچ حقی نسبت به من و زندگیم نداری - می فهمی چی می گی......انگار  یادت رفته من زنتم..... - زنم ....نه ... تو فقط دختر عطا دریاداری .... پلک روی هم گذاشتم - چون دختر عطا دریادارم رفتی با یکی دیگه ؟ - نمی دونم شاید...،  به نظرم همین یه فقره کفایت می کنه برای اینکه شبانه  روز بگیرمت زیر مشت و لگد..... چرخیدم و پشت کرده ایستادم دوست نداشتم غم نگاهم را ببیند - پس... پس چرا باهام ازدواج کردی؟ -  برای اینکه دستم به بابات نمی رسید نزدیک شدنش را حس کردم نفسی را کنار گوشم دمید - بالاخره یکی باید تقاص خون مامانم  رو پس بده یا نه؟ کی بهتر از دختر خوشگل عطا..... دم اسبی موهایم را کشید سرم به عقب خم شد صورتش مماس صورتم قرار گرفت - تا وقتی بالای دار نبینمش دلم آروم نمی گیره تکلیف توام روشنه قراره با هووت  اینجا زندگی کنی تو همین خونه...... زن به درد بخوری نیستی اما کلفت خوبی میشی..... 💔💔💔 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6 https://t.me/+aOByuh0Zvh45MjQ6

_زندگیم؟ نمیزاری ببینمت؟ ملافه را بیشتر دور خودم پیچیدم +نه.نیانزدیک.برو بیرون!دوش گرفتم میام _خب چرا برم بیرون؟ +چـون.. راحت نیستم ثانیه ای سکوت شد اما باکشیده شدن یک دفعه‌ای ملافه جیغ بلندی کشیدم او باخنده مرا درآغوش گرفت وشروع کرد به بوسیدنم _هیش آروم.. یعنی چی نمیزاری ببینمت؟اونم فردای شبی که.. +وااای...هیچی نگو پرهام و دوباره تقلا کردم تا از او جدا شوم اما با حرکت یک دفعه ای که... https://t.me/+ceyYf_oLyqUyNTFk

+ پـَ.رهـام تو...داری..اشـ..تـباه می..کنی.. فشار دست پرهام بیشتر از قبل شد طوری که دیگر نمی توانست لبـهایش را تکان دهد _ نه..نه.. نمیزارم.. اینبار دیگه نمیزارم..دیگه اشتباه قبل تکرار نمیکنم آدرینا متوجه نمی شد او راجب چه چیزی صحبت می کند در آن لحظه حتی نگران جانش هم نبود فقط نگران کودک دو ماهه اش بود که درون شکمش نفس می کشید اما پدرش بی خبر از وجـود او... پرهام دستش را به لباس دخترک گرفت و او را گوشه ای پرت کرد طوری که سرش به لبه تیز میز برخورد کرد و با جیغ دردناکـش... https://t.me/+VbvMlv8GM95jNmE0 https://t.me/+VbvMlv8GM95jNmE0