es
Feedback
زئـــوس | آرزو نامداری

زئـــوس | آرزو نامداری

Canal cerrado

نویسنده:آرزو نامداری(A_N) خالق رمان های: 🍁تژگاه 🍁زهـــــار 🍁‌شـــوگار زئـــــوس(فرمانروا) 🍁زهار(حق‌عضویتی) 🍁نَسَـ♚ـبـــ پارتگذاری روزانه و منظم کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده ممنوع است...❌ ادمین تبلیغات: nazinovel@

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram زئـــوس | آرزو نامداری

El canal زئـــوس | آرزو نامداری en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 22 189 suscriptores, ocupando la posición 1 526 en la categoría Libros y el puesto 15 430 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 22 189 suscriptores.

Según los últimos datos del 30 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -293, y en las últimas 24 horas de -6, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 1.34%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 6.62% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 298 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 470 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 19.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como دخترک, صدا, آیسا, چشم, کس.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
نویسنده:آرزو نامداری(A_N) خالق رمان های: 🍁تژگاه 🍁زهـــــار 🍁‌شـــوگار زئـــــوس(فرمانروا) 🍁زهار(حق‌عضویتی) 🍁نَسَـ♚ـبـــ پارتگذاری روزانه و منظم کپی رمان حتی با ذکر نام نویسنده ممنوع است...❌ ادمین تبلیغات: nazinovel@

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 31 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

22 189
Suscriptores
-624 horas
-777 días
-29330 días
Archivo de publicaciones
تن درشت سنگین مرد روی تنش و ناله های خفیفش و بوی خونی که در انباری پیچیده بودباعث شد پسش بزند : -برو....برو...کنار.‌..... -چرا مگه واسه همین فرار کردی ؟ مگه نمی‌دونستی با فرارت این‌جوری شکار میشی دخترجون بغضش گرفت : -نه نه من می‌خواستم فقط زندگی کنم کمی از تنش فاصله گرفت و دست به سمت دکمه‌های پیراهنش برد : -اینم زندگی که دنبالش بودی دخترخون.... نگاه خیره‌اش را به تنش دوخت و ادامه داد: -تازه تو خیلی خوش شانسی که من‌ جز خودم اجازه نمیدم هیچکی حتی نگاتم کنه https://t.me/+pZNbXSpwV7ozN2I8 https://t.me/+pZNbXSpwV7ozN2I8

Repost from N/a
من شاهدختم. دختری که توی هفده سالگی فهمیدم نوه‌ی حاج احمد نقشبندم. مردی که یه امپراطوری نساجی رو اداره میکنه. وقتی وارد خاندا
من شاهدختم. دختری که توی هفده سالگی فهمیدم نوه‌ی حاج احمد نقشبندم. مردی که یه امپراطوری نساجی رو اداره میکنه. وقتی وارد خاندان پر آوازه‌اش شدم بچه‌هاش تحقیرم کردن. گفتن من زنگوله پا تابوت حاج احمدم و یادگار خوش گذرونیای پیریش با مادرجونم! از همه بدتر نوه‌ی ارشدش نریمان نقشبند بود. پسردایی ناتنیم که روی دیدنمو نداشت و میخواست ارث و میراثمو بالا بکشه. من ناچار شدم به قاصدم پناه ببرم. رادین معتمد. مردی که هفده سال ازم بزرگتر بود و امین وصیتم بود. مردی که با شناختنش یه دل نه صد دل عاشقش شدم. فارغ از تفاوت سنی فاحشمون و نقشه‌ی شومی که برام داشت...! https://t.me/+IQG50mkUWWhhOGVk https://t.me/+IQG50mkUWWhhOGVk #شاهدخت با بیش از۷۰۰ پارت اماده و پارت‌گذاری منظم. عاشقانه ای پر رمزو راز اثر جدید از نویسنده‌ی رمان محبوب #التیام لینک کانال در بله: ble.ir/join/6vGrmLcTns

Repost from N/a
#قسمت_اول _باشه مادر؟ _یه "باشه مادر" زوریِ، وگرنه من که حرفم همونِ. نگاه مادرش لرزید: تاکی ؟ _آخه مگه ازدواج زوریِ؟ سه تا بچه دیگه اتون ازدواج کردن از من چی میخوایین؟ از دست بچه ها تو این خونه آرامش هست؟ الان یه عروس و نوه دیگه میخوایین! نسرین با فرزند خودش رو دربایستی داشت وگرنه میگفت دلیل اصرارش چیست، از وقتی که در خانه ی او لباس زیر زنانه ای را پیدا کرده بود، علی‌رغم دفاع‌های همیشگی اش از او وقتی می گفت تمایلی به ازدواج ندارد الان دیگر هم نظر با همسرش بود و موافق بود که هر چه زودتر سر و سامان بگیرد و اگر نیازی هم دارد این نیاز را با زنش رفع کند نه با فرد یا افرادی نامعلوم. _خوبیت رو می خواییم. _خوبی من تو ازدواجی که نمیخوام؟ _تو به بابات قول دادی، هنوز هم که هنوز از دانیال خوشش نمی یاد. _بابا یه آدم نرمال دیده به خاطر همین خوشش نمیاد، همه باید امل باشن یا زیرآبی برن تا از نظرش خوب باشه؟ - من دیگه نمی دونم بابات برای آخر هفته هماهنگ کرده، می خوای زندگی خواهرت بهم بخوره تصمیمم با تو. _این الان... مادر من، مامان گلم، حانیه فقط خواهر منِ؟ دختر شما نیس؟ این چه کاریِ من رو با زندگی حانیه تهدید می کنین؟ بین بچه هاتون یکیشون یه ازدواج منطقی اگه داشته حانیه بوده، دلش پیش دانیال بود. نسرین بی طاقت و کلافه از بحث برخاست و در حال رفتن به آشپز خانه با تاکید گفت: خودت قول دادی. شبیه به پسربچه ای تخس با دلخوری و عصبانیت دنبال مادرش به آشپزخانه رفت: من یه چیزی گفتم دست از سرحانیه و دانیال برداره. قابلمه ای که برداشته بود را کمی محکم روی کانترگذاشت، صورتش از بحث و البته یادآوری لباس زیر سرخ شده بود، میدانست اگر محکم جواب پسرش را نمیداد بحث حالا حالاها ادامه داشت، الان نه سال بود که پیروز این جنگ پسرش بود و نتوانسته بودند او را قانع کنند که ازدواج کند: -امتحانش کن! اصلا صبر کن بابات بیاد به خودش بگو ببین نصف شبی نمیره دم خونه دانیال بگه دخترم رو پس بده. _مادر من جنس فروخته مگه بره پس بگیره؟ _حامی پدرت الان می رسه، سی سال رو رد کردی و نشستی راجب همچین چیزی با من بحث می کنی، دانیال مگه دوست تو نیست؟ الان کجاست؟ سر خونه و زندگیش، هفت هشت سالم از تو کوچیکتره. دوباره قابلمه را دست گرفت روی سینک گذاشت دوپهلو ادامه داد: - اون تو رو داشت که ضمانتش بکنی ما حانیه رو بدیم دستش، کی باید ضمانت تو رو بکنه که دخترشون رو بدن دستت‌. _اولا دانیال بخاطر شما اومد جلو، میخواستین به زور حانیه رو شوهر بدین، تو خونواده ی اونها تو این سن ازدواج خریت، بعدشم چه ضمانتی نسرین خانم؟ مگه از دیوار کسی بالا رفتم؟ نسرین کلافه نگاهش که کرد بحث را تمام کرد وگفت: _من میرم با اجازت. _شب رو بمون، بچه‌ها نیستن سرو صدایی نیست. بمون حداقل ببین دختره کیه،کس و کارش کی ان، نخواستی یکی دیگه رو معرفی کنیم! _اگه شما وعده گرفتین برین خواستگاری پس الان حق انتخاب چیه؟ نماند چون پدرش امروز صبح این خبر بزرگ و قرار خواستگاری تعیین شده را به او خبر داده بود، دختر مدنظرشان را هم معرفی کرده بود، می دانست کس و کار دختر کیست و بیشتر بخاطر کس و کارش مخالف بود چون هنوز دخترک را ندیده بود، ترجیح داد حتی اگر مجبور شود برای رفتن به آن خواستگاری دست پر برود. _کار دارم. میخواست هرطوری شده ی آمار خود دخترک را بدست آورد. می خواست مو را از ماست بکشید بیرون وهرطور شده از دخترک آتویی بگیرد و قرار خواستگاری را به هم بزند https://t.me/+LXOk4Pd31N42OGI0 https://t.me/+LXOk4Pd31N42OGI0

Repost from N/a
- جیش کردم . یزدان ابرویی درهم کشید و نگاهش بی هیچ اختیاری پایین رفت و روی شلوار کوچک و قهوه ای تیره رنگ در پای گندم ، که خیس بودنش را نشان نمی داد نشست . - الان ؟ - نه ......... پیش عمو کاووس که بودم جیش کردم ......... یزدان جوون عمو کاووس دعوام نکنه فرشش و خیس کردم ؟! یزدان نچی کرد .......... در این هوای خنک پاییزی ، همین یک قلم جنس را کم داشت که گندم خودش را از ترس اخم و تخم های کاووس خیس کند . - الان به اکرم میگم شلوارت و عوض کنه . گندم از ترس بشکون های دردناک اکرم و پوست زبر دستانش ، گفت : - نه ، نه .......... خاله اکرم هر کی که شلوارش و خیس کنه رو می زنه ........ بهش نگو یزدان جون ، می یاد منم دعوا می کنه ها . یزدان نگاهش را روی شلوار در پای او چرخی داد : - این مدلی هم که نمی تونی تا صبح بمونی . گندم با پشت دست چشمان خیسش را پاک کرد ........ حاضر بود این وضعیت را تا صبح تحمل کند ، اما فقط اکرم و کاووس چیزی از این دست گل تازه او نفهمند. - می مونم ........ به خدا می مونم یزدان جون .......... خاله اکرم میگه دخترایی که تو خودشون جیش می کنن و هیچ کس دوست نداره . یزدان کلافه ، قبل از رسیدن به اطاق اکرم و دخترها ایستاد و نگاهش را از او گرفت ......... گندم معصوم ترین و کم سن ترین بچه میان تمام این کودکان کاری بود که درون این گاراژ متروکه زندگی می کردند و روزگارشان را می گذراندند ......... شاید همین معصومیت و کم سن و سال بودن گندم باعث شده بود که یزدان بیشتر از ماباقی بچه ها حواسش را به گندم بدهد و مراقب او باشد و حمایتش کند . - پس همینجا بمون تا من برم برات یه لباس زیر و شلوار پیدا کنم بیارم . گندم دماغ پایین آمده اش که با اشک هایش مخلوط شده بود را بالا کشید و با همان چشمان سراسر معصومیتش پرسید : - یزدان جونم ، یعنی چیزی به خاله اکرم نمیگی ؟ - نه . خودم لباسات و عوض می کنم ......... فقط همینجا بمون . نبینم بلند شدی رفتی پیش پسرا . - باشه چشم . - راستی بلدی خودت و بشوری ؟ - آره ، خاله اکرم یادم داده ........ فقط پی پی رو بلد نیستم . - خیله خب شلوار برات آوردم میری تو دستشویی خودت و خوب می شوری ........ خودت و که شستی صدام کن بهت لباس بدم . #پارت_واقعی❌❌❌ #عشق_بچگی🔞🔞🔞 https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 گندم دختر بچه چهار پنج ساله ای هست که زیر سایه حمایت ها و مهربونی های یزدان بزرگ میشه و قد میکشه . وقتی گندم هشت نه ساله میشه ، یزدان از پیشش میره ......... اما چندین سال بعد ، گندم رو به عنوان پیشکش و هدیه تقدیمش می کنن تا شب هاش و بااون سپری کنه ........ غافل از اینکه این گندم ، همون دختریه که چندین سال باهاش زندگی کرده و .......... https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0

Repost from N/a
_خان گفتن یا صیغه‌ی محرمیت یا باطل شدن جواز طبابتتون کفری دور خودم چرخیدم _خان غلط کرده با تو مگه کیه که دستور گنده تر از دهنش میده فکر میکردم خان ها منقرض شدن این دایناسورتون از کجا در اومده؟ مرد درشت هیکل مقابلم با این حرف شروع به لرزیدن کرد _نگید خانم....خان....خان بزرگ ماست هر چی بگن باید همون بشه _برو به اون پیر چروک بگو سوفیه محمدی به ریش نداشته باباش میخنده که اینجا بمونه و الدورم بلدروم شما رو گوش کنه مرد اینبار رنگ باخت _خانم.... _کوفت خانم برو نبینمت پیغام منم به خان برسون بگو از کی تا حالا وزیر وزارت علوم شده من بی خبرم برو..... فریاد آخرم و بلند تر از قبل زدم و به سمت تک سوئیت این بیمارستان پنج تخته رفتم جایی که محل زندگی موقتم بود چمدون باز نشده ام و ساکم و برداشتم باید میرفتم...! یعنی چی که برای طبابت باید صیغه خان پیر و چروک اینها بشم اصلا مگه دوره زمانه این چیزهاست؟ از بیمارستان کوچیک ولی مجهز روستا بیرون زدم. از حق نگذریم خانشون خیلی دست و دلباز بود بیمارستانش امکاناتی رو داشت که حتی بیمارستانها هزار تخته نداشتن سمت ماشینم رفتم که صدای متوقفم کرد: _پیغامت رسید به گوش خان.... متعجب با شنید صدای اشنا ایستادم به عقب برگشتم.... _ا...ستاد....شماید اونم اینجا..... اردلان تبریزی استاد راهنمای من و البته خواستگاری که رد کردم! _بله منم کجا شال و کلاه کردی _استاد اخه اینجا کجا بود منو فرستادید. دارید تلافی می‌کنید نمیدونید خان چروکشون چه دستوری داده؟ _چروک نیست؟ _ببخشید؟ _خانشون چروک نیست _شما از کجا میدونید؟ اینبار اردلان لبخندی زد چیزی که از اون کوه غرور تا حالا ندیدم _چون خودمم! وا رفته بهش اشاره کردم که تخص سر تکون داد _آره خانشون منم و از اونجایی که تا مهر من نباشه تو رسما فارغ التحصیل نمیشی پس چاره‌ی نداری جز صیغه من شدن....... https://t.me/+YJbWB-uSTaE0MjNk https://t.me/+YJbWB-uSTaE0MjNk من تک دختر فرهاد محمدی به خاطر رازی در گذشته به خواستگاری خوشتیپ ترین و مغرور ترین استاد دانشگاهم جواب نه ندادم! و اونم از روی کینه منو به روستایی فرستاد که خان آبادیش خودشه ... خیال میکرد من و بدست آورده غافل از اینکه راز سیاه گذشته ام.....

تن درشت سنگین مرد روی تنش و ناله های خفیفش و بوی خونی که در انباری پیچیده بودباعث شد پسش بزند : -برو....برو...کنار.‌..... -چرا مگه واسه همین فرار کردی ؟ مگه نمی‌دونستی با فرارت این‌جوری شکار میشی دخترجون بغضش گرفت : -نه نه من می‌خواستم فقط زندگی کنم کمی از تنش فاصله گرفت و دست به سمت دکمه‌های پیراهنش برد : -اینم زندگی که دنبالش بودی دخترخون.... نگاه خیره‌اش را به تنش دوخت و ادامه داد: -تازه تو خیلی خوش شانسی که من‌ جز خودم اجازه نمیدم هیچکی حتی نگاتم کنه https://t.me/+pZNbXSpwV7ozN2I8 https://t.me/+pZNbXSpwV7ozN2I8

Repost from N/a
_میری اون دختر پیدا میکنی و میاریش اینجا..این تنها شرط پدربزرگت برای اجرای وصیت و سند زدن اموال به نام وراثه! نریمان با پوزخند پا روی پا می‌اندازد و نگاهش را به پسر ارشد خاندان نقشبند که پدرش باشد می‌دوزد: _خدایی خوب گیر آوردید من و دیگه نه؟قشنگ از اون سر دنیا کشوندیم اینجا براتون خر حمالی کنم...الان باید باور کنم کل این ثروت و اموال لنگ یه الف دختر بچه‌ست؟! نقشبند بزرگ به یاد حرف پدرش قبل از مرگ می‌افتد: "نریمان و فقط شاهدخت میتونه آروم کنه پسر..این دو تا بچه تو زندگی زیاد درد کشیدن..بذارشون کنار هم تا زخمای همو مرهم کنن" عصایش را محکم به زمین می‌کوبد: _هنوز یادنگرفتی با پدرت چطور صحبت کنی..گفتم میری و اون دختر و پیدا میکنی و میاریش اینجا..تمام! سپس از جا بلند می‌شود و برگه ای که حاوی آدرس بود را روی پای پسر ناخلفش رها می‌کند: _به وکیل پدربزرگت خیلی مشکوکم.رادین معتمد رو میگم‌‌‌...باید قبل از اون تو شاهدخت رو پیدا کنی پسر! نریمان با همان پوزخند تک ابرویی بالا می‌اندازد و اسم دخترک را زمزمه کند: _هه شاهدخت..انگار دوره قاجاره...ولی میگم این بابابزرگم بدجوری پایِ کار بوده ها...زنای تو این خونه بس نبودن براش،زن صیغه ای هم داشته...یه حرمسرا کم داشتیم فق... _نریمااان.. پدرش که با غیظ صدایش می‌کند خنده اش را قورت داده و چشم می‌دوزد به آدرس.الکی الکی از پنت هوسش در سوییس آمده اینجا برای پیدا کردن یک فسقل بچه: _این روستایی که اینجا نوشته اصلا تو نقشه وجود داره؟یا باید لای گاو و گوسفندا دنبال این شاهدخت‌تون بگردم؟ صدای جدی و رسای پدرش پیش از خروج از اتاق در گوشش می‌نشیند: _قبل از رادین معتمد اون دختر و پیدا کن نریمان و حواست باشه... مکث می‌کند و با زیرکی ادامه می‌دهد: _هیچ رابطه ای نباید بین تو و شاهدخت شکل بگیره...هیچ رابطه ای! از اتاق خارج می‌شود و نمی‌بیند فرزندش چطور سر به پشتی مبل انداخته و قهقهه سر می‌دهد.آن هم یک قهقه‌ی بلند و از ته دل وقتی می‌گوید: _آررره حتما...در و دافای سوییس و ول میکنم میام ور دل شاهدخت‌تون که احتمالا عین زنای رضا شاه باید قربون سیبلای فرش برم...جمع کنید بساط‌تون و بابا... می‌گوید و نمی‌داند پایش که به آن روستا برسد با یک پری زیبا رو به رو می‌شود که شاهدخت و عزیز آن روستاست. نمی‌داند وقتی نگاهِ زخم خورده و پر از کنایه‌اش قفل آن تیله های رنگی شد چقدر قرار است رگ گردنش باد کند و حرص بخورد زمانی که دخترک با آن آوای خوشش رو به او می‌گوید: _هرکاری با من دارید می‌تونید اول از همه با نامزدم که وکیلم هم هستند مطرح کنید.با جناب رادین معتمد! من بدون اطلاع ایشون تصمیمی نمیگیرم! حتی فکرش را هم نمی‌کند که روزی قرار است برای یک دم گرفتن از موهای مواج او له له بزند و خرخره‌ی‌ رادین معتمد که برای شاهدختِ او تور پهن کرده را بخاطر یک نگاه کوتاه به آن دخترک بجود و نابود کند..اصلا نمی‌داند..! https://t.me/+WzpZ-Lvyge44Yjg0 https://t.me/+WzpZ-Lvyge44Yjg0 #شاهدخت با ۷۰۰پارت اماده در کانال عمومی و تموم شده در کانال وی‌ای‌پی اثر جدید از نویسنده‌ی رمان محبوب #التیام لینک کانال بله ble.ir/join/6vGrmLcTns

Repost from N/a
#قسمت_اول _باشه مادر؟ _یه "باشه مادر" زوریِ، وگرنه من که حرفم همونِ. نگاه مادرش لرزید: تاکی ؟ _آخه مگه ازدواج زوریِ؟ سه تا بچه دیگه اتون ازدواج کردن از من چی میخوایین؟ از دست بچه ها تو این خونه آرامش هست؟ الان یه عروس و نوه دیگه میخوایین! نسرین با فرزند خودش رو دربایستی داشت وگرنه میگفت دلیل اصرارش چیست، از وقتی که در خانه ی او لباس زیر زنانه ای را پیدا کرده بود، علی‌رغم دفاع‌های همیشگی اش از او وقتی می گفت تمایلی به ازدواج ندارد الان دیگر هم نظر با همسرش بود و موافق بود که هر چه زودتر سر و سامان بگیرد و اگر نیازی هم دارد این نیاز را با زنش رفع کند نه با فرد یا افرادی نامعلوم. _خوبیت رو می خواییم. _خوبی من تو ازدواجی که نمیخوام؟ _تو به بابات قول دادی، هنوز هم که هنوز از دانیال خوشش نمی یاد. _بابا یه آدم نرمال دیده به خاطر همین خوشش نمیاد، همه باید امل باشن یا زیرآبی برن تا از نظرش خوب باشه؟ - من دیگه نمی دونم بابات برای آخر هفته هماهنگ کرده، می خوای زندگی خواهرت بهم بخوره تصمیمم با تو. _این الان... مادر من، مامان گلم، حانیه فقط خواهر منِ؟ دختر شما نیس؟ این چه کاریِ من رو با زندگی حانیه تهدید می کنین؟ بین بچه هاتون یکیشون یه ازدواج منطقی اگه داشته حانیه بوده، دلش پیش دانیال بود. نسرین بی طاقت و کلافه از بحث برخاست و در حال رفتن به آشپز خانه با تاکید گفت: خودت قول دادی. شبیه به پسربچه ای تخس با دلخوری و عصبانیت دنبال مادرش به آشپزخانه رفت: من یه چیزی گفتم دست از سرحانیه و دانیال برداره. قابلمه ای که برداشته بود را کمی محکم روی کانترگذاشت، صورتش از بحث و البته یادآوری لباس زیر سرخ شده بود، میدانست اگر محکم جواب پسرش را نمیداد بحث حالا حالاها ادامه داشت، الان نه سال بود که پیروز این جنگ پسرش بود و نتوانسته بودند او را قانع کنند که ازدواج کند: -امتحانش کن! اصلا صبر کن بابات بیاد به خودش بگو ببین نصف شبی نمیره دم خونه دانیال بگه دخترم رو پس بده. _مادر من جنس فروخته مگه بره پس بگیره؟ _حامی پدرت الان می رسه، سی سال رو رد کردی و نشستی راجب همچین چیزی با من بحث می کنی، دانیال مگه دوست تو نیست؟ الان کجاست؟ سر خونه و زندگیش، هفت هشت سالم از تو کوچیکتره. دوباره قابلمه را دست گرفت روی سینک گذاشت دوپهلو ادامه داد: - اون تو رو داشت که ضمانتش بکنی ما حانیه رو بدیم دستش، کی باید ضمانت تو رو بکنه که دخترشون رو بدن دستت‌. _اولا دانیال بخاطر شما اومد جلو، میخواستین به زور حانیه رو شوهر بدین، تو خونواده ی اونها تو این سن ازدواج خریت، بعدشم چه ضمانتی نسرین خانم؟ مگه از دیوار کسی بالا رفتم؟ نسرین کلافه نگاهش که کرد بحث را تمام کرد وگفت: _من میرم با اجازت. _شب رو بمون، بچه‌ها نیستن سرو صدایی نیست. بمون حداقل ببین دختره کیه،کس و کارش کی ان، نخواستی یکی دیگه رو معرفی کنیم! _اگه شما وعده گرفتین برین خواستگاری پس الان حق انتخاب چیه؟ نماند چون پدرش امروز صبح این خبر بزرگ و قرار خواستگاری تعیین شده را به او خبر داده بود، دختر مدنظرشان را هم معرفی کرده بود، می دانست کس و کار دختر کیست و بیشتر بخاطر کس و کارش مخالف بود چون هنوز دخترک را ندیده بود، ترجیح داد حتی اگر مجبور شود برای رفتن به آن خواستگاری دست پر برود. _کار دارم. میخواست هرطوری شده ی آمار خود دخترک را بدست آورد. می خواست مو را از ماست بکشید بیرون وهرطور شده از دخترک آتویی بگیرد و قرار خواستگاری را به هم بزند https://t.me/+LXOk4Pd31N42OGI0 https://t.me/+LXOk4Pd31N42OGI0

Repost from N/a
- جیش کردم . یزدان ابرویی درهم کشید و نگاهش بی هیچ اختیاری پایین رفت و روی شلوار کوچک و قهوه ای تیره رنگ در پای گندم ، که خیس بودنش را نشان نمی داد نشست . - الان ؟ - نه ......... پیش عمو کاووس که بودم جیش کردم ......... یزدان جوون عمو کاووس دعوام نکنه فرشش و خیس کردم ؟! یزدان نچی کرد .......... در این هوای خنک پاییزی ، همین یک قلم جنس را کم داشت که گندم خودش را از ترس اخم و تخم های کاووس خیس کند . - الان به اکرم میگم شلوارت و عوض کنه . گندم از ترس بشکون های دردناک اکرم و پوست زبر دستانش ، گفت : - نه ، نه .......... خاله اکرم هر کی که شلوارش و خیس کنه رو می زنه ........ بهش نگو یزدان جون ، می یاد منم دعوا می کنه ها . یزدان نگاهش را روی شلوار در پای او چرخی داد : - این مدلی هم که نمی تونی تا صبح بمونی . گندم با پشت دست چشمان خیسش را پاک کرد ........ حاضر بود این وضعیت را تا صبح تحمل کند ، اما فقط اکرم و کاووس چیزی از این دست گل تازه او نفهمند. - می مونم ........ به خدا می مونم یزدان جون .......... خاله اکرم میگه دخترایی که تو خودشون جیش می کنن و هیچ کس دوست نداره . یزدان کلافه ، قبل از رسیدن به اطاق اکرم و دخترها ایستاد و نگاهش را از او گرفت ......... گندم معصوم ترین و کم سن ترین بچه میان تمام این کودکان کاری بود که درون این گاراژ متروکه زندگی می کردند و روزگارشان را می گذراندند ......... شاید همین معصومیت و کم سن و سال بودن گندم باعث شده بود که یزدان بیشتر از ماباقی بچه ها حواسش را به گندم بدهد و مراقب او باشد و حمایتش کند . - پس همینجا بمون تا من برم برات یه لباس زیر و شلوار پیدا کنم بیارم . گندم دماغ پایین آمده اش که با اشک هایش مخلوط شده بود را بالا کشید و با همان چشمان سراسر معصومیتش پرسید : - یزدان جونم ، یعنی چیزی به خاله اکرم نمیگی ؟ - نه . خودم لباسات و عوض می کنم ......... فقط همینجا بمون . نبینم بلند شدی رفتی پیش پسرا . - باشه چشم . - راستی بلدی خودت و بشوری ؟ - آره ، خاله اکرم یادم داده ........ فقط پی پی رو بلد نیستم . - خیله خب شلوار برات آوردم میری تو دستشویی خودت و خوب می شوری ........ خودت و که شستی صدام کن بهت لباس بدم . #پارت_واقعی❌❌❌ #عشق_بچگی🔞🔞🔞 https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 گندم دختر بچه چهار پنج ساله ای هست که زیر سایه حمایت ها و مهربونی های یزدان بزرگ میشه و قد میکشه . وقتی گندم هشت نه ساله میشه ، یزدان از پیشش میره ......... اما چندین سال بعد ، گندم رو به عنوان پیشکش و هدیه تقدیمش می کنن تا شب هاش و بااون سپری کنه ........ غافل از اینکه این گندم ، همون دختریه که چندین سال باهاش زندگی کرده و .......... https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0

Repost from N/a
_خان گفتن یا صیغه‌ی محرمیت یا باطل شدن جواز طبابتتون کفری دور خودم چرخیدم _خان غلط کرده با تو مگه کیه که دستور گنده تر از دهنش میده فکر میکردم خان ها منقرض شدن این دایناسورتون از کجا در اومده؟ مرد درشت هیکل مقابلم با این حرف شروع به لرزیدن کرد _نگید خانم....خان....خان بزرگ ماست هر چی بگن باید همون بشه _برو به اون پیر چروک بگو سوفیه محمدی به ریش نداشته باباش میخنده که اینجا بمونه و الدورم بلدروم شما رو گوش کنه مرد اینبار رنگ باخت _خانم.... _کوفت خانم برو نبینمت پیغام منم به خان برسون بگو از کی تا حالا وزیر وزارت علوم شده من بی خبرم برو..... فریاد آخرم و بلند تر از قبل زدم و به سمت تک سوئیت این بیمارستان پنج تخته رفتم جایی که محل زندگی موقتم بود چمدون باز نشده ام و ساکم و برداشتم باید میرفتم...! یعنی چی که برای طبابت باید صیغه خان پیر و چروک اینها بشم اصلا مگه دوره زمانه این چیزهاست؟ از بیمارستان کوچیک ولی مجهز روستا بیرون زدم. از حق نگذریم خانشون خیلی دست و دلباز بود بیمارستانش امکاناتی رو داشت که حتی بیمارستانها هزار تخته نداشتن سمت ماشینم رفتم که صدای متوقفم کرد: _پیغامت رسید به گوش خان.... متعجب با شنید صدای اشنا ایستادم به عقب برگشتم.... _ا...ستاد....شماید اونم اینجا..... اردلان تبریزی استاد راهنمای من و البته خواستگاری که رد کردم! _بله منم کجا شال و کلاه کردی _استاد اخه اینجا کجا بود منو فرستادید. دارید تلافی می‌کنید نمیدونید خان چروکشون چه دستوری داده؟ _چروک نیست؟ _ببخشید؟ _خانشون چروک نیست _شما از کجا میدونید؟ اینبار اردلان لبخندی زد چیزی که از اون کوه غرور تا حالا ندیدم _چون خودمم! وا رفته بهش اشاره کردم که تخص سر تکون داد _آره خانشون منم و از اونجایی که تا مهر من نباشه تو رسما فارغ التحصیل نمیشی پس چاره‌ی نداری جز صیغه من شدن....... https://t.me/+YJbWB-uSTaE0MjNk https://t.me/+YJbWB-uSTaE0MjNk من تک دختر فرهاد محمدی به خاطر رازی در گذشته به خواستگاری خوشتیپ ترین و مغرور ترین استاد دانشگاهم جواب نه ندادم! و اونم از روی کینه منو به روستایی فرستاد که خان آبادیش خودشه ... خیال میکرد من و بدست آورده غافل از اینکه راز سیاه گذشته ام.....

تن درشت سنگین مرد روی تنش و ناله های خفیفش و بوی خونی که در انباری پیچیده بودباعث شد پسش بزند : -برو....برو...کنار.‌..... -چرا مگه واسه همین فرار کردی ؟ مگه نمی‌دونستی با فرارت این‌جوری شکار میشی دخترجون بغضش گرفت : -نه نه من می‌خواستم فقط زندگی کنم کمی از تنش فاصله گرفت و دست به سمت دکمه‌های پیراهنش برد : -اینم زندگی که دنبالش بودی دخترخون.... نگاه خیره‌اش را به تنش دوخت و ادامه داد: -تازه تو خیلی خوش شانسی که من‌ جز خودم اجازه نمیدم هیچکی حتی نگاتم کنه https://t.me/+pZNbXSpwV7ozN2I8 https://t.me/+pZNbXSpwV7ozN2I8

Repost from N/a
من شاهدختم. دختری که توی هفده سالگی فهمیدم نوه‌ی حاج احمد نقشبندم. مردی که یه امپراطوری نساجی رو اداره میکنه. وقتی وارد خاندا
من شاهدختم. دختری که توی هفده سالگی فهمیدم نوه‌ی حاج احمد نقشبندم. مردی که یه امپراطوری نساجی رو اداره میکنه. وقتی وارد خاندان پر آوازه‌اش شدم بچه‌هاش تحقیرم کردن. گفتن من زنگوله پا تابوت حاج احمدم و یادگار خوش گذرونیای پیریش با مادرجونم! از همه بدتر نوه‌ی ارشدش نریمان نقشبند بود. پسردایی ناتنیم که روی دیدنمو نداشت و میخواست ارث و میراثمو بالا بکشه. من ناچار شدم به قاصدم پناه ببرم. رادین معتمد. مردی که هفده سال ازم بزرگتر بود و امین وصیتم بود. مردی که با شناختنش یه دل نه صد دل عاشقش شدم. فارغ از تفاوت سنی فاحشمون و نقشه‌ی شومی که برام داشت...! https://t.me/+IQG50mkUWWhhOGVk https://t.me/+IQG50mkUWWhhOGVk #شاهدخت با بیش از۷۰۰ پارت اماده و پارت‌گذاری منظم. عاشقانه ای پر رمزو راز اثر جدید از نویسنده‌ی رمان محبوب #التیام لینک کانال در بله: ble.ir/join/6vGrmLcTns

Repost from N/a
#قسمت_اول _باشه مادر؟ _یه "باشه مادر" زوریِ، وگرنه من که حرفم همونِ. نگاه مادرش لرزید: تاکی ؟ _آخه مگه ازدواج زوریِ؟ سه تا بچه دیگه اتون ازدواج کردن از من چی میخوایین؟ از دست بچه ها تو این خونه آرامش هست؟ الان یه عروس و نوه دیگه میخوایین! نسرین با فرزند خودش رو دربایستی داشت وگرنه میگفت دلیل اصرارش چیست، از وقتی که در خانه ی او لباس زیر زنانه ای را پیدا کرده بود، علی‌رغم دفاع‌های همیشگی اش از او وقتی می گفت تمایلی به ازدواج ندارد الان دیگر هم نظر با همسرش بود و موافق بود که هر چه زودتر سر و سامان بگیرد و اگر نیازی هم دارد این نیاز را با زنش رفع کند نه با فرد یا افرادی نامعلوم. _خوبیت رو می خواییم. _خوبی من تو ازدواجی که نمیخوام؟ _تو به بابات قول دادی، هنوز هم که هنوز از دانیال خوشش نمی یاد. _بابا یه آدم نرمال دیده به خاطر همین خوشش نمیاد، همه باید امل باشن یا زیرآبی برن تا از نظرش خوب باشه؟ - من دیگه نمی دونم بابات برای آخر هفته هماهنگ کرده، می خوای زندگی خواهرت بهم بخوره تصمیمم با تو. _این الان... مادر من، مامان گلم، حانیه فقط خواهر منِ؟ دختر شما نیس؟ این چه کاریِ من رو با زندگی حانیه تهدید می کنین؟ بین بچه هاتون یکیشون یه ازدواج منطقی اگه داشته حانیه بوده، دلش پیش دانیال بود. نسرین بی طاقت و کلافه از بحث برخاست و در حال رفتن به آشپز خانه با تاکید گفت: خودت قول دادی. شبیه به پسربچه ای تخس با دلخوری و عصبانیت دنبال مادرش به آشپزخانه رفت: من یه چیزی گفتم دست از سرحانیه و دانیال برداره. قابلمه ای که برداشته بود را کمی محکم روی کانترگذاشت، صورتش از بحث و البته یادآوری لباس زیر سرخ شده بود، میدانست اگر محکم جواب پسرش را نمیداد بحث حالا حالاها ادامه داشت، الان نه سال بود که پیروز این جنگ پسرش بود و نتوانسته بودند او را قانع کنند که ازدواج کند: -امتحانش کن! اصلا صبر کن بابات بیاد به خودش بگو ببین نصف شبی نمیره دم خونه دانیال بگه دخترم رو پس بده. _مادر من جنس فروخته مگه بره پس بگیره؟ _حامی پدرت الان می رسه، سی سال رو رد کردی و نشستی راجب همچین چیزی با من بحث می کنی، دانیال مگه دوست تو نیست؟ الان کجاست؟ سر خونه و زندگیش، هفت هشت سالم از تو کوچیکتره. دوباره قابلمه را دست گرفت روی سینک گذاشت دوپهلو ادامه داد: - اون تو رو داشت که ضمانتش بکنی ما حانیه رو بدیم دستش، کی باید ضمانت تو رو بکنه که دخترشون رو بدن دستت‌. _اولا دانیال بخاطر شما اومد جلو، میخواستین به زور حانیه رو شوهر بدین، تو خونواده ی اونها تو این سن ازدواج خریت، بعدشم چه ضمانتی نسرین خانم؟ مگه از دیوار کسی بالا رفتم؟ نسرین کلافه نگاهش که کرد بحث را تمام کرد وگفت: _من میرم با اجازت. _شب رو بمون، بچه‌ها نیستن سرو صدایی نیست. بمون حداقل ببین دختره کیه،کس و کارش کی ان، نخواستی یکی دیگه رو معرفی کنیم! _اگه شما وعده گرفتین برین خواستگاری پس الان حق انتخاب چیه؟ نماند چون پدرش امروز صبح این خبر بزرگ و قرار خواستگاری تعیین شده را به او خبر داده بود، دختر مدنظرشان را هم معرفی کرده بود، می دانست کس و کار دختر کیست و بیشتر بخاطر کس و کارش مخالف بود چون هنوز دخترک را ندیده بود، ترجیح داد حتی اگر مجبور شود برای رفتن به آن خواستگاری دست پر برود. _کار دارم. میخواست هرطوری شده ی آمار خود دخترک را بدست آورد. می خواست مو را از ماست بکشید بیرون وهرطور شده از دخترک آتویی بگیرد و قرار خواستگاری را به هم بزند https://t.me/+LXOk4Pd31N42OGI0 https://t.me/+LXOk4Pd31N42OGI0

Repost from N/a
- جیش کردم . یزدان ابرویی درهم کشید و نگاهش بی هیچ اختیاری پایین رفت و روی شلوار کوچک و قهوه ای تیره رنگ در پای گندم ، که خیس بودنش را نشان نمی داد نشست . - الان ؟ - نه ......... پیش عمو کاووس که بودم جیش کردم ......... یزدان جوون عمو کاووس دعوام نکنه فرشش و خیس کردم ؟! یزدان نچی کرد .......... در این هوای خنک پاییزی ، همین یک قلم جنس را کم داشت که گندم خودش را از ترس اخم و تخم های کاووس خیس کند . - الان به اکرم میگم شلوارت و عوض کنه . گندم از ترس بشکون های دردناک اکرم و پوست زبر دستانش ، گفت : - نه ، نه .......... خاله اکرم هر کی که شلوارش و خیس کنه رو می زنه ........ بهش نگو یزدان جون ، می یاد منم دعوا می کنه ها . یزدان نگاهش را روی شلوار در پای او چرخی داد : - این مدلی هم که نمی تونی تا صبح بمونی . گندم با پشت دست چشمان خیسش را پاک کرد ........ حاضر بود این وضعیت را تا صبح تحمل کند ، اما فقط اکرم و کاووس چیزی از این دست گل تازه او نفهمند. - می مونم ........ به خدا می مونم یزدان جون .......... خاله اکرم میگه دخترایی که تو خودشون جیش می کنن و هیچ کس دوست نداره . یزدان کلافه ، قبل از رسیدن به اطاق اکرم و دخترها ایستاد و نگاهش را از او گرفت ......... گندم معصوم ترین و کم سن ترین بچه میان تمام این کودکان کاری بود که درون این گاراژ متروکه زندگی می کردند و روزگارشان را می گذراندند ......... شاید همین معصومیت و کم سن و سال بودن گندم باعث شده بود که یزدان بیشتر از ماباقی بچه ها حواسش را به گندم بدهد و مراقب او باشد و حمایتش کند . - پس همینجا بمون تا من برم برات یه لباس زیر و شلوار پیدا کنم بیارم . گندم دماغ پایین آمده اش که با اشک هایش مخلوط شده بود را بالا کشید و با همان چشمان سراسر معصومیتش پرسید : - یزدان جونم ، یعنی چیزی به خاله اکرم نمیگی ؟ - نه . خودم لباسات و عوض می کنم ......... فقط همینجا بمون . نبینم بلند شدی رفتی پیش پسرا . - باشه چشم . - راستی بلدی خودت و بشوری ؟ - آره ، خاله اکرم یادم داده ........ فقط پی پی رو بلد نیستم . - خیله خب شلوار برات آوردم میری تو دستشویی خودت و خوب می شوری ........ خودت و که شستی صدام کن بهت لباس بدم . #پارت_واقعی❌❌❌ #عشق_بچگی🔞🔞🔞 https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 گندم دختر بچه چهار پنج ساله ای هست که زیر سایه حمایت ها و مهربونی های یزدان بزرگ میشه و قد میکشه . وقتی گندم هشت نه ساله میشه ، یزدان از پیشش میره ......... اما چندین سال بعد ، گندم رو به عنوان پیشکش و هدیه تقدیمش می کنن تا شب هاش و بااون سپری کنه ........ غافل از اینکه این گندم ، همون دختریه که چندین سال باهاش زندگی کرده و .......... https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0 https://t.me/joinchat/hXznhyAIK50yMGE0

Repost from N/a
_خان گفتن یا صیغه‌ی محرمیت یا باطل شدن جواز طبابتتون کفری دور خودم چرخیدم _خان غلط کرده با تو مگه کیه که دستور گنده تر از دهنش میده فکر میکردم خان ها منقرض شدن این دایناسورتون از کجا در اومده؟ مرد درشت هیکل مقابلم با این حرف شروع به لرزیدن کرد _نگید خانم....خان....خان بزرگ ماست هر چی بگن باید همون بشه _برو به اون پیر چروک بگو سوفیه محمدی به ریش نداشته باباش میخنده که اینجا بمونه و الدورم بلدروم شما رو گوش کنه مرد اینبار رنگ باخت _خانم.... _کوفت خانم برو نبینمت پیغام منم به خان برسون بگو از کی تا حالا وزیر وزارت علوم شده من بی خبرم برو..... فریاد آخرم و بلند تر از قبل زدم و به سمت تک سوئیت این بیمارستان پنج تخته رفتم جایی که محل زندگی موقتم بود چمدون باز نشده ام و ساکم و برداشتم باید میرفتم...! یعنی چی که برای طبابت باید صیغه خان پیر و چروک اینها بشم اصلا مگه دوره زمانه این چیزهاست؟ از بیمارستان کوچیک ولی مجهز روستا بیرون زدم. از حق نگذریم خانشون خیلی دست و دلباز بود بیمارستانش امکاناتی رو داشت که حتی بیمارستانها هزار تخته نداشتن سمت ماشینم رفتم که صدای متوقفم کرد: _پیغامت رسید به گوش خان.... متعجب با شنید صدای اشنا ایستادم به عقب برگشتم.... _ا...ستاد....شماید اونم اینجا..... اردلان تبریزی استاد راهنمای من و البته خواستگاری که رد کردم! _بله منم کجا شال و کلاه کردی _استاد اخه اینجا کجا بود منو فرستادید. دارید تلافی می‌کنید نمیدونید خان چروکشون چه دستوری داده؟ _چروک نیست؟ _ببخشید؟ _خانشون چروک نیست _شما از کجا میدونید؟ اینبار اردلان لبخندی زد چیزی که از اون کوه غرور تا حالا ندیدم _چون خودمم! وا رفته بهش اشاره کردم که تخص سر تکون داد _آره خانشون منم و از اونجایی که تا مهر من نباشه تو رسما فارغ التحصیل نمیشی پس چاره‌ی نداری جز صیغه من شدن....... https://t.me/+YJbWB-uSTaE0MjNk https://t.me/+YJbWB-uSTaE0MjNk من تک دختر فرهاد محمدی به خاطر رازی در گذشته به خواستگاری خوشتیپ ترین و مغرور ترین استاد دانشگاهم جواب نه ندادم! و اونم از روی کینه منو به روستایی فرستاد که خان آبادیش خودشه ... خیال میکرد من و بدست آورده غافل از اینکه راز سیاه گذشته ام.....

ـ فکر کردی می‌تونی از من دور بشی؟ تو مالِ منی. از همون لحظه‌ای که اینجا پناه گرفتی! با کینه و ترس فریاد کشیدم: ـ من هیچ‌وقت مالِ تو نمی‌شم! با خنده.ای که ترس توی دلم انداخت و با آرامش عجیبی زمزمه کرد. ـ شرطِ آزادی‌ات اینه گیسوکمندم، یا عشقِ من رو قبول می‌کنی، یا… دیگه هیچ‌وقت عشق رو تجربه نمی‌کنی.” بعد از این حرفش از ترس و شوک زدگیم استفاده کرد و نزدیک شد.... https://t.me/+pZNbXSpwV7ozN2I8 https://t.me/+pZNbXSpwV7ozN2I8

sticker.webp0.21 KB