ru
Feedback
ابرکانه | صدیقه حسینی

ابرکانه | صدیقه حسینی

Открыть в Telegram

خواهی بخوان خواه نخوان ما نوشته‌ایم این‌جا از تجربه‌های زیسته‌م می‌نویسم . . ایمیل من👇 sedighe.hoseini1990@gmail.com

Больше
937
Подписчики
+124 часа
+57 дней
+1130 дней
Архив постов
به نظرم کسی که از من کوچیک‌تره نباید صدام کنه عزیزم این حس امروزم یعنی دیگه پیر شدم 😁

این دوستان لخت و پتی که میان زیر پست‌ها کامنت میذارن بن کردم چقدر زیاد بودن ماشالا!

هرجا بخوام میزان خلاقیت آدم‌ها رو بفهمم توی جلسه توی پادکست‌هایی که می‌شنوم اونجاست که یه نفر برمی‌گرده می‌گه خب حالا یه جمع‌بندی بکنیم جمع‌بندی؟ یعنی این فقط از یک ذهن ساختاریافته‌ی چارچوب‌مند برمیاد که بخواد همه‌ی چیزهای جهان رو جمع‌بندی کنه مثلا توی‌ پادکست می‌شینن صحبت می‌کنند تهش می‌گن و اما جمع‌بندی... چون ذهن مخاطبی که چنین پادکستی رو گوش می‌ده هم همین رو می‌خواد تا نظم پیدا کنه! آیا جمع‌بندی جواب می‌ده؟ بله! مردم عاشق جمع‌بندی‌اند شما یک کانال بزن و همه‌ی کتاب‌ها و فیلم‌های دنیا رو جمع‌بندی‌شده به گوش مردم برسون، انقدر رشد می‌کنه که حد نداره! مردم از چی می‌ترسند؟ از نظرهای واگرا از چیزهایی که جمع نمی‌شه پخش و پلاست اصلا ذهنشون نامرتب می‌شه دیوانه می‌شن آقا دو دقیقه هیچ چیز رو در این جهان جمع نکن رها کن ببین چه اتفاقی میفته؟ 😒

دوستم می‌خواست ریمل بخره گفت فلان برند رو می‌خوام من تحقیق کردم این چشمم رو نمی‌سوزونه خلاصه هی تست می‌کرد و هی می‌گفت من تحقیق کردم که ناگهان آقای فروشنده گفت: اووووواه هی میگه من تحقیق کردم... من دیروز رفتم یخچال‌فروشی زیر ۵ دقیقه چارصد میلیون دادم یه یخچال خریدم اصلا تحقیق هم نکردم، چیه زندگی رو سخت گرفتین شما؟ گفتم: یخچال فرق داره چیزهایی که مربوط به پوست و چشم و این‌هاست اگر آسیب بزنه خیلی عذابه آدم باید برند خوب بگیره گفت: نه شما متوجه عرض من نشدی می‌گم من چارصد میلیون می‌خواستم بدم این همه تحقیق نکردم دوباره براش توضیح دادم که پوست مهمه و نمی‌شه با یخچال مقایسه‌ش کنی این بار به دوستم گفت: این خانم اصلا متوجه نمی‌شه من چی می‌گم شما متوجه می‌شی؟ می‌گم من برای چارصد میلیون هم این همه تحقیق نکردم همش زندگی رو آسون می‌گیرم... هوم! آخرش هم خودش متوجه فرمایش بنده نشد😁 #خاطرات

رفتم فضای کار اشتراکی خواستم مثلا تنوع ایجاد کنم یه دختره که امیدوارم توی کانالم نباشه برام دست تکون داد منم به پشت سرم نگاه کردم دیدم نه با منه باز محل ندادم دوباره شدیدتر دست تکون داد دید من نمی‌فهمم پاشد اومد گفت شما صدیقه حسینی هستین؟ گفتم بله، شما؟ گفت من؟ من کسی نیستم😂 گفتم خب منم کسی نیستم گفت نه آخه من شما رو می‌شناسم اون وبینار فلان رو بودم من جدی توی این موقعیت‌ها بدم یعنی این‌جوری‌ام که خب؟ چی بگم؟ برای همین گفتم عهههه چه جالب! بعد دیگه خب باید می‌رفت قاعدتا چون دیگه من چیزی ازش نمی‌دونستم ولی گفت: آره خیلی جالب بود اینجا همو دیدیم واقعا شکرگزارم که آدم معروفی نشدم چون اصلا نمی‌دونستم در برخورد با آدما باید چه واکنشی داشته باشم، خدایا! دیگه نمی‌رم فضای کار اشتراکی 😐

داستان کوتاه مورد علاقه‌م All Summer in a Day
داستان کوتاه مورد علاقه‌م All Summer in a Day

توی رستوران یه زن و شوهری بودن که از وقتی نشستن آقای همسر شروع کرد با تلفن حرف زدن بلند بلند که خب کلا من روی صدا خیلی حساسم نگاه کردم دیدم خانومه خیلی راحت و ریلکسه انگار که براش طبیعی بود بعد هم که غذا آوردن شروع کرد به غذا خوردن آقاهه صداش شدت گرفت نمی‌دونم به چه زبونی حرف می‌زد اصلا یه جاهایی‌ش عصبانی بود یا خاصیت اون لهجه بود نمی‌دونم به دوستم گفتم چه جالب من عمرا تحمل نمی‌کنم پارتنرم با تلفن حرف بزنه اونم توی محیط عمومی یعنی گمونم صد بار بهش تذکر بدم و ناراحت بشم و چه و چه بعد گفتم چقدر خانومی ریلکسه! خلاصه آقاهه همین که قطع کرد به خانومی گفت: ازت ممنونم وقتایی که من بی‌حوصله‌م، اعصابم خرابه یا تندم من رو تحمل می‌کنی... همین‌جوری یه بند از خانومی تشکر کرد خانومی هم‌چنان در سکوت و ریلکسی غذاش رو می‌خورد... به این شکل! هشتگ زود قضاوت نکنیم!

Repost from SUT Twitter
کاش یه آدمایی بودن شغلشون این بود می‌تونستی ۳-۴ ساعت استخدام کنی باهات بیاد ماشین معامله کنی، خونه ببینی، تو کارای اداری کمک کنه و اینجور چیزا. «دختر مدیر سیرک🎪» @sut_tw

خب در این یکی دو روز همه‌ی‌کسانی که از من پرسیدند بهتری؟ بعدش می‌خواستند بگند فلان کار رو انجام بدم حالا بعد این پیام تو رو خدا پیام ندین که صدیقه وای بهتری؟ نگرانت شدم! من خیلی هم مایل نیستم اینو کسی ازم بپرسه اما ترکیب بهتری؟ + تسک واقعا خیلی سمی‌ و کشنده‌ست!

منصور تا همیشه برای من خاطره‌ناک‌ترینه قبلا ازش نوشتم توی کانال اینجا و این‌جا

4_5972051063291777498.mp36.61 MB

آیا وقتی کسی بهتون محبت می‌کنه منتظرید یه جا یه چیزی ازتون بخواد؟ جواب این سوال، خیلی زیاد به تجربه‌هاتون در گذشته و نوع نگاه‌تون به اون تجربه‌ها بستگی داره! پس خوب بهش فکر کنید

دیروز داشتم با خانم الف حرف می‌زدم که گفت برای خودش یکی دو روز در هفته را روز کتاب ممنوع اعلام کرده تا سرش را از کتاب‌ها بیرون بیاورد ببیند دنیا چه خبر است؟ گفت دیگر تا خرخره در ادبیات غرق شده و خودش فهمیده که این خواندن‌ها دارد درونگراتر و منزوی‌ترش می‌کند برای همین یکی دو روز اجازه ندارد به کتابخانه نزدیک شود و فقط می‌رود بیرون، قدم می‌زند، به آدم‌ها نگاه می‌کند و چیزهایی شبیه این! این همان چیزی است که من وقتی می‌خواستم خودم را از دنیای شعر بکشانم بیرون بهش فکر کرده بودم، آدمی بودم که در ذهنش زندگی می‌کرد، تمام و کمال رویا و تخیل بود، غم برایش سوخت نوشتن بود و هرچیز را در جهان دراماتیک می‌کرد تا بتواند بنویسد و دیگر نمی‌دید آن بیرون چه خبر است؟ سال‌های دانشگاه اصلا نمی‌فهمیدم کی همکلاسی‌ام است، با هیچ کس تعامل نداشتم، در ذهنم این طور بود که این‌ها که من را نمی‌فهمند، پس همان بهتر که نزدیکشان نشوم. نمی‌فهمیدم دارم توی چه شهری زندگی می‌کنم؟ اصلا توجهی به خیابان و کوچه نداشتم، نمی‌فهمیدم دارم از کجا رد می‌شوم، هیچ چیز را نمی‌دیدم، فرو رفته بودم در کتاب‌هام! به معنی کلمه غرق بودم. خیلی عذاب کشیدم برای این که خودم را از آن دنیا بیرون بکشم، مهندسی خواندن ذهنیت منطقی‌ام را به من برگرداند و کمی من را به تعادل رساند و بعد از آن دنیای کار، دستم را گرفت و برد جهان دیگری را نشانم داد، کم‌کم آدم‌ها را دیدم و توانستم با جهان بیرون ارتباط برقرار کنم. حالا آدم‌ها برای من مهم‌ترین چیز جهان‌اند، درست است که باشگاه کتاب‌خوانی راه انداخته‌ام اما توجه و تمرکزم روی کتاب‌ها نیست، روی قصه‌ی آدم‌هاست! تمام نوجوانی من با کتاب‌خوان‌ها و منتقدهای ادبیات گذشت، جمع می‌شدند توی کافه‌ها و ساعت‌ها با ارجاع به این نویسنده و آن منتقد حرف می‌زدند، خب که چه؟ حالا ما کتاب را می‌خوانیم، می‌گذاریم کنار و از خودمان می‌گوییم، از تجربه‌ی زیسته‌ی خودمان، این که ما چه چیزهایی را پشت سر گذاشتیم. شاید برای همین هم بود که من انقدر مصاحبه می‌خواندم و می‌دیدم، دلم می‌خواست جهان آدم‌ها را کشف کنم، می‌خواستم ببینم چه‌طور درباره‌ی تجربه‌ی زیسته‌شان حرف می‌زنند. حالا توی پادکست باضیا هم همین کاری که همیشه دوست داشتم تسک روزانه‌ام شده، یعنی تحقیق درباره‌ی مهمان برنامه، دیدن همه‌ی مصاحبه‌هاش و طراحی سوالاتی برای کشف جهانش! درست است که این شغل تمام‌وقت من نیست و فقط بخشی از مسیرم بهش گره خورده اما وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، به آن همه مصاحبه دیدن، بعدش جلسات دغدغک و طراحی بیش از پانصد سوال برای تمام جلساتی که در این سه سال برگزار شد، به این فکر می‌کنم حالا این درست‌ترین و مرتبط‌ترین چیزی بود که سر راهم قرار گرفت! حداقل از این جهت که من سال‌ها مصاحبه‌ی این بازیگر و آن ورزشکار را دیده بودم و فرصت نشده بودم خودم بنشینم مقابل‌شان و باهاشان مصاحبه کنم. (پیش از برنامه‌ی اصلی من با تمام مهمان‌ها یک بار مصاحبه می‌کنم) و خب این برایم فرصت جالبی‌ست. شاید شما این روزها مشغول کاری هستید که نمی‌دانید قرار است دوباره کجا توی زندگی‌تان بهش بربخورید، شاید دارید برای اتفاقی در آینده آماده می‌شوید، بعد یک روز می‌بینید ایده‌ی ساختن چیزی به ذهن‌تان رسیده یا در مسیر ساختن چیزی که هم‌راستا با دغدغه‌تان بوده قرار گرفته‌اید. اصلا مهم نیست چند سال‌تان است، مهم این است که همیشه در حال تجربه کردن و یادگیری چیزهای جدید و وصل کردن تجربه‌های قدیمی به هم باشید برای خلق کردن چیزی تازه!... اگر در این مسیر باشید می‌بینید که چه طور بسترش فراهم می‌شود، فقط انگار اگر متوقف شوید دنیا هم متوقف می‌شود. من همیشه به این باور داشته‌ام؛ استیو جابز در سخنرانی‌ای که برای فارغ‌التحصیل‌ها دارد از این مفهوم به عنوان «اتصال نقاط» حرف می‌زند، می‌گوید بعد از انصراف از دانشگاه در کلاس‌های آزاد خوش‌نویسی شرکت کرد، خودش هم نمی‌دانست این کلاس به چه کارش می‌آید، همین‌طوری رفت چون خوشش آمده بود و ده سال بعد وقتی داشت روی اولین مکینتاش کار می‌کرد، همه‌ی چیزهایی که توی کلاس خوش‌نویسی یاد گرفته بود به کارش آمد و تبدیل شد به یکی از ویژگی‌های مهم مک: فونت‌های زیبا و تایپوگرافی! چیزی که تا پیش از آن نبود. می‌خواهم بگویم آدم انگار باید در مسیر چیزهایی که دوست دارد حرکت کند و تجربه بسازد، چون یک روز به خودش می‌آید، برمی‌گردد به گذشته نگاه می‌کند و می‌بیند چه طور نقاط به هم وصل شده‌اند و امروزش را ساخته‌اند! چیزی که باعث می‌شود من دلم بخواهد به کسی که هنوز دنیا نیامده بگویم بیا و چنین چیز محشری را تجربه کن، همین است! چون آن لحظه‌ که می‌بینید نقاط چه طور به هم وصل می‌شوند و چیزی برایت می‌سازند، خیلی خیلی لذت‌بخش است و به همه‌ی سختی‌ها و رنج‌های مسیر، می‌ارزد. صدیقه حسینی - یادداشت‌ها https://t.me/abrakaneh

می‌خوام یه چیز طولانی بنویسم 👇

اگر هرکس در زندگی یک ماموریت رسالت یا یک چنین چیزی داشته باشد رسالت من در زندگی همین پروژه‌ای است که این روزها درگیرش هستم خیلی وقت بود داشتم بهش فکر می‌کردم و برایش تحقیق می‌کردم اصلا اگر بروم عقب می‌بینم که بذرش را سال ۱۴۰۱ کاشتم توی این سال‌ها هربار گذری از کنارش رد شده‌ام بعضی وقت‌ها هم مانده‌ام و عمیق‌تر شده‌ام اما واقعا هیچ‌وقت فراموشش نکردم همیشه گوشه‌ی ذهنم بود به خودم می‌گفتم بالاخره یک روز به مرحله‌ی اجرا می‌رسانمش و حالا انگار زمانش رسیده است گاهی فکر می‌کنم من  به دنیا آمده‌ام که همین یک کار را انجام بدهم و بروم یعنی بعدش اگر همه چیز تمام شود دیگر خیالم راحت است که آن چه باید می‌شد، شد و به نظرم هرکس به چنین تیک بزرگی در زندگی نیاز دارد. می‌دانید؟ راستی! وقتی تمام شد می‌آیم این‌جا درباره‌اش می‌گویم😊

گفته بودم با نوجوانی نامه‌بازی می‌کنم دیروز نامه‌ای رسید از رها از اول مهر واقعا نیاز داشتم یک نوجوان واقعی مثل رها انقدر باجزییات حس و حالش به این روز را بنویسد واقعا نامه‌هاش خواندنی‌اند بعضی وقت‌ها واقعا از خنده می‌میرم خیلی طنز خوبی دارد حالا دیرتر تکه‌های بانمکش را با اجازه‌ی خودش منتشر می‌کنم.

بیا تا این متن رو نوشتم دوستم هم بهش اشاره کرد چقدر رومخی اخه تو‌ زن 😐
بیا تا این متن رو نوشتم دوستم هم بهش اشاره کرد چقدر رومخی اخه تو‌ زن 😐

دیالوگ‌های استاد با یکی از هم‌کلاسی‌هام که تایم آزاد رفته آجیل‌ها و خوراکی‌هاش رو ریخته در حلق استاد، در همون حال می‌گه: استاد گفتم امروز اگه حکمم بیاد شیرینی میارم استاد: حکم چی؟ میگه: قراره بشم مدیر روابط عمومی دیگه استاد استاد می‌گه: فامیلی شما چی بود؟ میگه: فلانی استاد: ترک هستین؟ میگه: استاد دیگه فلانی‌ها که معروفن... استاد: کجا معروفن؟ میگه: همه جا هستن... مثلا خود من توی رادیو گفت‌وگو، رادیو اقتصاد رادیو فلان کار می‌کنم... استاد: هی به من زنگ می‌زنن اتفاقا بیا مهمون بشو گفتم اگر رایگان باشه من نمیام شما هم که ندارید عدد منو بدین میگه: استاد همین دیروز به من از برنامه کاشف زنگ زدن گفتن بیا درباره فلان چیز حرف بزن گفتم نه تو رو خدا دیگه من نه... خودابرازگری چنین چیزی‌ست دوستان! می‌تونید از بحث‌های بی‌ربط به نفع پرزنت کردن خودتون استفاده کنید، و واقعا این افراد روی اعصاب من هستن... هم این استاد تمام طول ترم منم منم منم داشت هم تعداد زیادی از هم‌کلاسی‌هام این مدلی‌اند! گمونم به نظرشون من اسکلم که اینجوری نیستم 😅

همه چیز از چرخش یک رقص تو خلوت شبونه شروع شد آقای مرتضوی!

این قصه رو متین فکرآزاد خیلی بامزه تعریف کرده اینجا بشنوید https://www.instagram.com/reel/DdAEIXESDGM/?stkn=MXc4OHRya2x2dnJjbA==