بابک ابراهیمپور
Открыть в Telegram
✍ نویسنده، معلم تاریخ، مدرس دانشگاه 📚 کتابها: آواز ققنوس آخرین چریک تراژدی ایرانی بیعشق، بیوطن پنجرهای نبود پرسه در تاریکی صفحه اینستاگرام: https://instagram.com/babak.ebrahimpoor
Больше935
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
+1830 дней
Архив постов
به زودی میمیرم و همهچیز تمام میشود. شاید ماه آینده. بهتر آن که به مرگ تن بدهم. بی سر و صدا، بدون سراسیمگی. دیگر بیوزن خواهم شد، نه سنگین، نه سبک. خنثی و بیاثر خواهم بود.
شاهد مردنم نخواهم بود، و این همهچیز را خراب میکند. مگر شاهد زندگی کردنم بودهام؟ به ناچار راضیام.
شروع رمان (مالون میمیرد) اثر ساموئل بکت
@babakebrahimpoor
هیچوقت روشن نمیشود که آن قطرهی آخری که صبر مردم را لبریز میکند، کی فرو خواهد افتاد، یا اصلا آن قطره چه خواهد بود. این هم خودش یکی از دلایلی است که رژیم در واکنشی پیشگیرانه حتی کوچکترین تلاش برای زیستن در دایرهی حقیقت را بر نمیتابد و سرکوب میکند.
قدرت بیقدرتان
واتسلاف هاول
@babakebrahimpoor
فیلم jungle محصول ۲۰۱۷ با بازی دنیل رادکلیف، اثریه پیرامون بقا، مبارزه با خشم طبیعت و نبرد برای زنده ماندن!
جهانگردی با دوستانش به دل طبیعت بکر و وحشی میزند، به امید کشف و لذت! اما جنگل نقشهی دیگری برای او دارد! این فیلم نشان میدهد که انسان چه نیروی قدرتمندی برای زنده ماندن و ادامه دادن دارد.
@babakebrahimpoor
Repost from سایه ها
«رکاب بزن لعنتی!»
داستانی از بابک ابراهیمپور
به روانشناس گفته بودم: «اگه همینطوری پیش بره، چند نفر رو میکشم!»
گفت: «چطوری پیش بره؟!»
– «جلسهی قبل که بهت گفته بودم. عصبیام، حالم بده، دچار فروپاشی روانی شدم. وقتی تو خیابون از قیافهی کسی خوشم نیاد، دوست دارم سرشو بکوبونم به جدول! دوست دارم صورتشو له کنم!»
: «رکاب بزن.»
– «چی؟!»
: «هروقت احساس کردی داره خونت به جوش میاد و میخوای فَک یکی رو بیاری پایین، برو دوچرخهسواری. اونقدر رکاب بزن که خیسِ عرق شی. تموم خشمت رو روی رکاب دوچرخه خالی کن و برگرد خونه. بعد دیگه آروم خوابت میبره. یادت نره، خشمِ درونتو بهجای سر و صورت مردم، رو رکاب دوچرخه خالی کن.»
ادامهی این #داستان را در وبسایت سایهها بخوانید:
http://sayeha.org/ap4324
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
☑️ خانه ادبیات معاصر
@saaayehaaa
یه روزی دکتر اسمیت، روانشناس کودک دانمارکی که «جشن» از وینتربرگ رو دیده بود. رفت کلی پرونده مرتبط با پدوفیلی رو کوبید روی میز وینتربرگ و گفت: از اون زاویه ساختی حالا بیا از این زاویه بساز که چه بلایی سر اونایی که به ناحق متهم به کودکآزاری شدن میاد و شد نتیجه:
The Hunt (2012)
این فیلم یکی از ترسناکترین فیلمهاییه که احتمالاً میبینی؛ نه چون قاتل داره، نه چون صحنههای وحشتناک داره...
چون ممکنه هر روز، برای هرکسی اتفاق بیفته.
لوکاس یک زندگی معمولی داره؛ شغلش رو دوست داره، بین مردم شهر محبوبه و همه چیز عادی به نظر میرسه. تا اینکه یک حرف، فقط یک حرف، زندگی اون رو از هم میپاشه...
فیلم "The Hunt" از اون شاهکارهای کمتر دیدهشدهایه که هر طرفدار سینما باید حداقل یکبار ببیندش...
@babakebrahimpoor
اکثر مردم تهران آب جوب را در آبانبارها ذخیره و از آن استفاده میکردند! روستا های ایران کاملا حالت قرون وسطایی داشت!
این از خاطرات جان استوتسمن، دیپلمات آمریکایی مستقر در سفارت آمریکا در تهران بیان شده که در سالهای ملی شدن صنعت نفت و وقایع کودتا در ایران حضور داشت. یکی از بهترین منابع برای شناخت دورههای تاریخی، رجوع به خاطرات افرادی است که در آن برهه حضور داشتند. نکته مهمی که این دیپلمات به آن اشاره میکند، آن است که هر دو نهاد وزارت امور خارجه و سیآیای در آمریکا، برای زدن مصدق دست به کمونیسمهراسی زدند. یعنی هر دو نهاد در ارزیابیهای اطلاعاتی به این نتیجه رسیده بودند که حزب توده و کمونیستها در ایران هیچ شانسی برای کسب قدرت ندارند؛ اما برای زدن مصدق، این دو نهاد دست به تبلیغات دروغین زدند و قدرت کمونیستها را بیش از آنچه که در واقعیت بود، نشان دادند تا بتوانند با تبلیغات دروغ و اینکه مصدق دارد کشور را به دست کمونیستها میسپارد، نخستوزیر ملی و دولت دموکراتیکش را ساقط کنند.
کتاب، منبع دست اولی است پیرامون، نفت، کودتا و برنامههای دولت آمریکا در ایران.
@babakebrahimpoor
میخائیل بولگاکف جوان، نویسندهی بزرگ روس پس از اتمام دورهی دانشجوییاش در رشتهی پزشکی، برای دوران کارورزیاش به یک روستای بسیار دورافتاده میرود. برف و کولاک فراوان، مریضهای بسیار، تیفوس، سفلیس و چرک و عفونت، مشاهدات و تجربیات روزانهی او در آن روستا هستند. متاسفانه در آنجا به دلیل فشارهای روحی و روانی به مورفین اعتیاد پیدا کرد اما کماکان با عشق و انگیزه به درمان بیماران میپرداخت. حاصل تجربیات او، کتابی بود با عنوان [یادداشتهای یک پزشک جوان]. مجموعهای از داستانهای کوتاه بولگاکف که بر اساس تجربیات پزشکی و زیست او در همان روستا نوشته شده. خواندنش را به علاقمندان ادبیات روسیه پیشنهاد میکنم.
@babakebrahimpoor
+1
دو تا فیلم خوب تو ژانر وحشت دیدم. هر دو هم محصول ۲۰۲۶.
فیلم Black box یه چیزی بود تو مایههای فیلم معروف the mist. به اون اندازه قوی نبود ولی خب جالب و قابل قبول بود.
فیلم evil dead burn هم مثل باقی سریهای فیلم evil dead ترسناک و پر از آدرنالین بود :)
@babakebrahimpoor
Repost from سایه ها
داشتم جسد را چال میکردم که آن پنج نفر را دیدم!
آخرین کُپههای خاک را روی جسد میریختم که صدایم زدند. نزدیک غروب بود و جنگل داشت آخرین ذرات نور خورشید را میبلعید. رو برگرداندم و آن پنج نفر را دیدم. نشناختمشان. با سرعت بیشتری خاک ریختم. نزدیکتر آمدند. نگاهشان کردم. حسابی پاتیل بودند. تلو میخوردند و تقریباً فریاد میزدند: «آقای «ژ» شمایید؟ درست میبینیم؟ آقای «ژ» خودتی؟!»
ادامهی داستان «خونبازی» از بابک ابراهیمپور را در وبسایت سایهها بخوانید:
https://sayeha.org/داستان-خونبازی-از-بابک-ابراهیمپ/
✏️سایهها، خانهی ادبیات معاصر
@saaayehaaa
کولاک است. موقع خماری، کتاب درسی روانپزشکی را میخواندم که تاثیر خیلی بدی رویم گذاشت. من از دست رفتهام، امیدی نیست.
از هر خشخشی میترسم. هنگام خماری از مردم نفرت دارم. از آنها میترسم. موقع نشئگی همهی آنها را دوست دارم، ولی تنهایی را ترجیح میدهم.
میخائیل بولگاکف / داستان مورفین
@babakebrahimpoor
Repost from N/a
از جمله گفتم که هر نوع قدرت به هر حال خشونتی است علیه مردم...
#مرشد_و_مارگریتا
#میخائیل_بولگاکف
وسط یک فاجعهی عظیم سیاسی، اقتصادی و اجتماعی هستیم. مرگ و فقر و ناامیدی از در و دیوار بالا میره.
بعد پست و استوری یه سری عزیزان رو میبینم که چقدر شادن و حالشون خوبه و همهچی براشون نرماله و هرروز تو استوریهاشون شکرگذاری میکنن.
به نظرم اینا شیشه میکشن...
@babakebrahimpoor
Repost from بابک ابراهیمپور
این تصویر برام خیلی عجیبه!
سوم شهریور ۱۳۲۰، مملکت اشغال شده و ارتش رضاشاه بدون شلیک حتی یک گلوله تسلیم شد. (باز در اینجا شاید نشه خردهای گرفت، دو ابر قدرت به ما حمله کرده بودند و جنگیدن، باعث تلفات گسترده و خسارات زیادی میشد.)
چیزی که توی این عکس برام بسیار عجیبه، اینه که پس از اشغال کشور و تسلیم بیچون و چرای ارتش، فرماندهان رده بالا با زن و بچهشون برای مهمونی رفتند دم سفارت انگلیس و با نیش باز با اشغالگران عکس یادگاری گرفتند! به چهرهها دقت کنید. واقعا عجیبه!
@babakebrahimpoor
Repost from خاطرات و خطرات
در روز سوم شهریور لشکرهای ۳ تبریز و ۴ رضائیه، ۱۵ اردبیل، ۱۷ خوی و ۱۰ گیلان از پای درآمدند. لشکرهای ۱۲ کردستان، ۹ خراسان، ۱۲ کرمانشاه و ۶ خوزستان نیز روز پنجم و ششم متلاشی شده و کلاً فرو پاشید و لشکرهای یک و دو پادگان مرکز و تیپ مکانیزه مستقل تهران نیز بر اثر تصمیم ستاد جنگ با وضع عجیبی مرخص شدند. بقیه لشکرها مانند خوزستان، تربتجام، اصفهان، فارس، کرمان و سیستان نیز با فرار سربازان عملاً مضمحل شدند و این بود سرنوشت ارتشی که مدت بیست سال در جلوی چشم مردم رژه میرفت.#باقر_عاقلی
Repost from خاطرات و خطرات
هجوم متفقین به مرزهای ایران ساعت ۴ بامداد روز سوم شهریور آغاز شد. ارتش نوین ایران که با میلیاردها ریال هزینه از مالیات تأمین شده بود، ظرف ۶ روز چون گلوله برفی در مقابل اشعه خورشید در مرداد ماه ناگهان ذوب شد و از بین رفت و به دنبال آن فرمانده کل قوا را به اسارت و تبعید به جزیره موریس فرستاد. ارتشی که فقط برای سرکوبی مردم و عشایر بوجود آمده بود، سه روز نتوانست حالت دفاعی به خود بگیرد یا عقبنشینی کرد یا فرار.#باقر_عاقلی
با پدر قدم میزدم. پرسیدم: این تک درخت تنها و کهنسال اینجا چه میکند؟
نگاهم کرد و گفت: افسانهها میگویند که سالها پیش در اینجا خونی به ناحق ریخته شد. خون در زمین نفوذ کرد، ریشه داد و این تک درخت متولد شد.
پدر که این را گفت، من به جنگل فکر کردم...
#بابک_ابراهیم_پور
عکس: صادق منصوری
@babakebrahimpoor
