آن
Открыть в Telegram
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/ بنده طلعت آن باش که «آنی» دارد «آن» حقیقت رنج را در جهان می پذیرد و برای رَستن از آن در پی دستاویز است. دستاویز؛ اندوختگی ثروتهای ذهنی و معنوی است با ادبیات، فلسفه، کتاب، موسیقی، نوشتن ، سفر و عشق .... @drmsaadzadeh
Больше1 312
Подписчики
-124 часа
-47 дней
-430 дней
Архив постов
1 312
مروانبنمحمد (خلیفه اموی)
چون خلافت را به دست گرفت، به دنبال مردی فرستاد تا او را به حکمرانی ولایتی بگمارد.
چون آمد، پینه بر پیشانی او دید و گفت:
اگر این پینه از عبادت خداست، شایسته نیست تو را از عبادت بازداریم
و اگر از ریا باشد جایز نیست که تو را به کاری بگماریم.
محاضرات الأدباء
راغب_اصفهانی
1 312
بدون هیچ مقدمه ای می گویم اگر کاری بهتر و زیباتر و جانبخش تر از دوست داشتن " تووووو" بلد بودم قطعا به سراغ آن کار می رفتم اما زندگی ِزیسته من این روزها ، بیش از پیش هشدار می دهد که تنها عشق و دوست داشتنِ " تووووو" اعتبار دارد و دیگر هیچ.
می دانی وقتی " توووو" را دوست دارم خودم را هم بیشتر دوست دارم چون تووووو را دوست دارد ....می بینی چقدر ساده حرف می زنم نماد و استعاره ای در کار نیست!
دوستت دارم ساده و زلال مثل آب، سبک و رها مثل نسیم و عطرآگین و خوشرنگ مثل پرتقال .... دوستت دارم به مقامِ بلند صبر و سکوت.....اما خوب است بدانی که؛
«دلم گرفته برایت» زبان سادهی عشق است
سلیس و ساده بگویم: «دلم گرفته برایت!»
" مریم سعدزاده "
@Anchannel1
1 312
قَفَس
بنگر این قَفَس چه سخت و سهمگین
آسمانهاش زمان
کَفَش زمین.
میلههاش،
از حقیقت و شریعت و طریقت و
زبان و تیره و نژاد
در میان فضلهٔ سیاست و
کنارِ چینهدانِ اقتصاد،
سهمِ عمرِ ما
میرود به باد.
آسمانهاش زمان کَفَش زمین
بنگر این قفس چه سخت و سهمگین!
محمدرضا شفیعی کدکنی مجموعهٔ شعر طفلی به نام شادی ۱۳۹۹ دفترِ «هنگامهٔ شکفتن و گفتن»
1 312
شعر: خواجوی کرمانی
خوانش : مریم سعدزاده
از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم
بنشین نفسی تا نفسی با تو برآریم
چون دل به سر زلف سیاه تو سپردیم
باز آی که تا پیش رخت جان بسپاریم
ز آنروی که از روی نگارین تو دوریم
رخسار زر اندوده بخونابه نگاریم
دیوانه آن غمزه ی عاشق کش مستیم
آشفته ی آن سلسله ی غالیه باریم
با طلعت زیبای تو در باغ بهشتیم
با بوی خوشت همنفس باد بهاریم
از باده نوشین لبت مست و خرابیم
وز نرگس مخمور تو در عین خماریم
چون فاش شد این لحظه ز ما سرّ اناالحق
فتوی بده ای خواجه که مستوجب داریم
آنرا غم دارست که دور از رخ یارست
ما را چه غم از دار که رخ در رخ یاریم
دی لعل روان بخش تو می گفت که خواجو
خوش باش که ما رنج تو ضایع نگذاریم
1 312
تو را می برد به یه جایی که خودت هم نمی دانی کجاست؟ ناشناخته و مبهم اما زیبا و ژرف آغشته به بوی گل های وحشی ....
من بی خویشتنم در برابر چنین ترانه ای!
سوزناکی صدا با لطافت واژه ها در هم می آمیزد و شورشی در دل به پا می کند که انگار باید از دالان های پر پیچ و خم دلت بگذرد و از چشم سرازیر شود...." مریم سعدزاده "
1 312
غزل "حافظ"
خوانش: مریم سعدزاده
بالابلندِ عِشْوِهگرِ نقشبازِ من
کوتاه کرد قصّهٔ زُهْدِ درازِ من
دیدی دلا که آخرِ پیری و زُهْد و عِلْم
با من چه کَرْد دیدهٔ معشوقهبازِ من؟
میترسم از خرابیِ ایمان که میبَرَد
مِحْرابِ ابرویِ تو، حُضورِ نمازِ من
گفتم به دَلْقِ زَرْق بپوشم نشانِ عشق
غَمّاز بود اَشْک و عَیان کرد رازِ من
مست است یار و یادِ حریفان نمیکُنَد
ذکرش به خیر، ساقیِ مِسْکیننوازِ من
یا رب کی آن صبا بِوَزَد کز نسیمِ آن
گَرْدَد شمامهٔ کَرَمَش، کارسازِ من؟
نقشی بر آب میزنم از گریه، حالیا
تا کی شود قرینِ حقیقت، مجازِ من
بر خود، چو شمع، خندهزنان، گریه میکنم
تا با تو سنگدل چه کُنَد سوز و سازِ من؟
زاهد؛ چو از نمازِ تو کاری نمیرود
هم مستیِ شبانه و راز و نیازِ من
«حافظ»، زِ گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاهِ دوستپرورِ دشمنگُدازِ من
1 312
غزل "حافظ"
خوانش: مریم سعدزاده
بالابلندِ عِشْوِهگرِ نقشبازِ من
کوتاه کرد قصّهٔ زُهْدِ درازِ من
دیدی دلا که آخرِ پیری و زُهْد و عِلْم
با من چه کَرْد دیدهٔ معشوقهبازِ من؟
میترسم از خرابیِ ایمان که میبَرَد
مِحْرابِ ابرویِ تو، حُضورِ نمازِ من
گفتم به دَلْقِ زَرْق بپوشم نشانِ عشق
غَمّاز بود اَشْک و عَیان کرد رازِ من
مست است یار و یادِ حریفان نمیکُنَد
ذکرش به خیر، ساقیِ مِسْکیننوازِ من
یا رب کی آن صبا بِوَزَد کز نسیمِ آن
گَرْدَد شمامهٔ کَرَمَش، کارسازِ من؟
نقشی بر آب میزنم از گریه، حالیا
تا کی شود قرینِ حقیقت، مجازِ من
بر خود، چو شمع، خندهزنان، گریه میکنم
تا با تو سنگدل چه کُنَد سوز و سازِ من؟
زاهد؛ چو از نمازِ تو کاری نمیرود
هم مستیِ شبانه و راز و نیازِ من
«حافظ»، زِ گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاهِ دوستپرورِ دشمنگُدازِ من
1 312
سه بیت پایانی غزل محشره !!غوغاااست......
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
1 312
متن غزل شماره ۸ حافظ
ساقیا برخیز و در ده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده در ده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
🎤مائده ابوالفتحی
https://t.me/taranehvaresh
