آن
رفتن به کانال در Telegram
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/ بنده طلعت آن باش که «آنی» دارد «آن» حقیقت رنج را در جهان می پذیرد و برای رَستن از آن در پی دستاویز است. دستاویز؛ اندوختگی ثروتهای ذهنی و معنوی است با ادبیات، فلسفه، کتاب، موسیقی، نوشتن ، سفر و عشق .... @drmsaadzadeh
نمایش بیشتر1 312
مشترکین
-324 ساعت
-37 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
1 312
قَفَس
بنگر این قَفَس چه سخت و سهمگین
آسمانهاش زمان
کَفَش زمین.
میلههاش،
از حقیقت و شریعت و طریقت و
زبان و تیره و نژاد
در میان فضلهٔ سیاست و
کنارِ چینهدانِ اقتصاد،
سهمِ عمرِ ما
میرود به باد.
آسمانهاش زمان کَفَش زمین
بنگر این قفس چه سخت و سهمگین!
محمدرضا شفیعی کدکنی مجموعهٔ شعر طفلی به نام شادی ۱۳۹۹ دفترِ «هنگامهٔ شکفتن و گفتن»
1 312
شعر: خواجوی کرمانی
خوانش : مریم سعدزاده
از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم
بنشین نفسی تا نفسی با تو برآریم
چون دل به سر زلف سیاه تو سپردیم
باز آی که تا پیش رخت جان بسپاریم
ز آنروی که از روی نگارین تو دوریم
رخسار زر اندوده بخونابه نگاریم
دیوانه آن غمزه ی عاشق کش مستیم
آشفته ی آن سلسله ی غالیه باریم
با طلعت زیبای تو در باغ بهشتیم
با بوی خوشت همنفس باد بهاریم
از باده نوشین لبت مست و خرابیم
وز نرگس مخمور تو در عین خماریم
چون فاش شد این لحظه ز ما سرّ اناالحق
فتوی بده ای خواجه که مستوجب داریم
آنرا غم دارست که دور از رخ یارست
ما را چه غم از دار که رخ در رخ یاریم
دی لعل روان بخش تو می گفت که خواجو
خوش باش که ما رنج تو ضایع نگذاریم
1 312
تو را می برد به یه جایی که خودت هم نمی دانی کجاست؟ ناشناخته و مبهم اما زیبا و ژرف آغشته به بوی گل های وحشی ....
من بی خویشتنم در برابر چنین ترانه ای!
سوزناکی صدا با لطافت واژه ها در هم می آمیزد و شورشی در دل به پا می کند که انگار باید از دالان های پر پیچ و خم دلت بگذرد و از چشم سرازیر شود...." مریم سعدزاده "
1 312
غزل "حافظ"
خوانش: مریم سعدزاده
بالابلندِ عِشْوِهگرِ نقشبازِ من
کوتاه کرد قصّهٔ زُهْدِ درازِ من
دیدی دلا که آخرِ پیری و زُهْد و عِلْم
با من چه کَرْد دیدهٔ معشوقهبازِ من؟
میترسم از خرابیِ ایمان که میبَرَد
مِحْرابِ ابرویِ تو، حُضورِ نمازِ من
گفتم به دَلْقِ زَرْق بپوشم نشانِ عشق
غَمّاز بود اَشْک و عَیان کرد رازِ من
مست است یار و یادِ حریفان نمیکُنَد
ذکرش به خیر، ساقیِ مِسْکیننوازِ من
یا رب کی آن صبا بِوَزَد کز نسیمِ آن
گَرْدَد شمامهٔ کَرَمَش، کارسازِ من؟
نقشی بر آب میزنم از گریه، حالیا
تا کی شود قرینِ حقیقت، مجازِ من
بر خود، چو شمع، خندهزنان، گریه میکنم
تا با تو سنگدل چه کُنَد سوز و سازِ من؟
زاهد؛ چو از نمازِ تو کاری نمیرود
هم مستیِ شبانه و راز و نیازِ من
«حافظ»، زِ گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاهِ دوستپرورِ دشمنگُدازِ من
1 312
غزل "حافظ"
خوانش: مریم سعدزاده
بالابلندِ عِشْوِهگرِ نقشبازِ من
کوتاه کرد قصّهٔ زُهْدِ درازِ من
دیدی دلا که آخرِ پیری و زُهْد و عِلْم
با من چه کَرْد دیدهٔ معشوقهبازِ من؟
میترسم از خرابیِ ایمان که میبَرَد
مِحْرابِ ابرویِ تو، حُضورِ نمازِ من
گفتم به دَلْقِ زَرْق بپوشم نشانِ عشق
غَمّاز بود اَشْک و عَیان کرد رازِ من
مست است یار و یادِ حریفان نمیکُنَد
ذکرش به خیر، ساقیِ مِسْکیننوازِ من
یا رب کی آن صبا بِوَزَد کز نسیمِ آن
گَرْدَد شمامهٔ کَرَمَش، کارسازِ من؟
نقشی بر آب میزنم از گریه، حالیا
تا کی شود قرینِ حقیقت، مجازِ من
بر خود، چو شمع، خندهزنان، گریه میکنم
تا با تو سنگدل چه کُنَد سوز و سازِ من؟
زاهد؛ چو از نمازِ تو کاری نمیرود
هم مستیِ شبانه و راز و نیازِ من
«حافظ»، زِ گریه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاهِ دوستپرورِ دشمنگُدازِ من
1 312
سه بیت پایانی غزل محشره !!غوغاااست......
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
1 312
متن غزل شماره ۸ حافظ
ساقیا برخیز و در ده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده در ده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
🎤مائده ابوالفتحی
https://t.me/taranehvaresh
1 312
غزل شمارهٔ ۱۶۹
یاری اندر کس نمیبینیم، یاران را چه شد؟
دوستی کِی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیرهگون شد، خضر فرخپِی کجاست؟
خون چکید از شاخِ گل، بادِ بهاران را چه شد؟
کس نمیگوید که «یاری داشت حقِّ دوستی»
حقشناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟
لعلی از کانِ مُروّت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟
شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کِی سر آمد؟ شهرِ یاران را چه شد؟
گویِ توفیق و کرامت، در میان افکندهاند
کس به میدان در نمیآید، سواران را چه شد؟
صدهزاران گل شکفت و بانگِ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد؟ هَزاران را چه شد؟
زهره سازی خوش نمیسازد، مگر عودش بسوخت؟
کس ندارد ذوقِ مستی، مِیگساران را چه شد؟
حافظ اسرارِ الهی کَس نمیداند، خموش
از که میپرسی که دورِ روزگاران را چه شد؟
