- نیــاک 🕊️
Открыть в Telegram
« برای زندگی، برای ایرانم » «صِدای نٓسلی که دنبال حَقیقته | فلسَفه، تاریخ، رَوانشناسی، ایرانگَرایی » - دانشجو - @intuitioonbot 🦁☀️ -10,April,20
Больше2 844
Подписчики
-1224 часа
-1027 дней
+64430 дней
Загрузка данных...
Похожие каналы
Облако тегов
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
сентябрь '26
сентябрь '26
+4
в 0 каналах
август '26
+2 108
в 9 каналах
Get PRO
июль '26
+8
в 0 каналах
Get PRO
июнь '26
+5
в 1 каналах
Get PRO
май '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
апрель '26
+1
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+4
в 1 каналах
Get PRO
январь '26
+2
в 1 каналах
Get PRO
декабрь '250
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+2
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '25
+1
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+4
в 0 каналах
Get PRO
август '250
в 0 каналах
Get PRO
июль '25
+3
в 0 каналах
Get PRO
июнь '25
+3
в 0 каналах
Get PRO
май '250
в 0 каналах
Get PRO
апрель '25
+1
в 0 каналах
Get PRO
март '25
+1 859
в 0 каналах
Get PRO
февраль '250
в 0 каналах
Get PRO
январь '25
+6
в 1 каналах
Get PRO
декабрь '24
+3
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+7
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '24
+11
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+1
в 0 каналах
Get PRO
август '24
+4
в 0 каналах
Get PRO
июль '24
+3
в 2 каналах
Get PRO
июнь '24
+4
в 0 каналах
Get PRO
май '24
+3
в 0 каналах
Get PRO
апрель '24
+11
в 0 каналах
Get PRO
март '24
+459
в 5 каналах
Get PRO
февраль '24
+13
в 1 каналах
Get PRO
январь '24
+18
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '23
+14
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '23
+7
в 1 каналах
Get PRO
октябрь '23
+1 008
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
август '23
+4
в 0 каналах
Get PRO
июль '23
+13
в 0 каналах
Get PRO
июнь '23
+3
в 0 каналах
Get PRO
май '23
+4
в 0 каналах
Get PRO
апрель '23
+2 025
в 0 каналах
Get PRO
март '23
+10
в 0 каналах
Get PRO
февраль '23
+10
в 0 каналах
Get PRO
январь '23
+15
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '22
+47
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '22
+91
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '22
+1 483
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '22
+38
в 0 каналах
Get PRO
август '22
+12
в 0 каналах
Get PRO
июль '22
+4
в 0 каналах
Get PRO
июнь '22
+960
в 0 каналах
Get PRO
май '22
+13
в 0 каналах
Get PRO
апрель '22
+12
в 0 каналах
Get PRO
март '22
+16
в 0 каналах
Get PRO
февраль '22
+161
в 0 каналах
Get PRO
январь '22
+13
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '21
+11
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '21
+14
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '21
+31
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '21
+262
в 0 каналах
Get PRO
август '21
+141
в 0 каналах
Get PRO
июль '21
+70
в 0 каналах
Get PRO
июнь '21
+623
в 0 каналах
Get PRO
май '21
+220
в 0 каналах
Get PRO
апрель '21
+111
в 0 каналах
Get PRO
март '21
+269
в 0 каналах
Get PRO
февраль '21
+508
в 0 каналах
Get PRO
январь '21
+15
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '20
+1 617
в 0 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 06 сентября | +1 | |||
| 05 сентября | 0 | |||
| 04 сентября | +1 | |||
| 03 сентября | +1 | |||
| 02 сентября | +1 | |||
| 01 сентября | 0 |
Посты канала
| 2 | @intUitiOOn | music 🎵 | 55 |
| 3 | 📖 #در_سایه_شاهنامه | قسمت سیوهفتم
⚔️ شکاف در سپاه توران
هنوز گردِ میدان فرو ننشسته بود که خبرِ شکستِ پهلوان تورانی در میان سپاه پیچید.
ایرانیان از همان رخنهای که رستم گشوده بود، پیش میآمدند و تورانیان میکوشیدند صفهای شکسته را دوباره کنار هم بیاورند. اما دیگر میدان مانند لحظاتی پیش نبود؛ حضور تهمتن، ترس را به میان دشمن انداخته بود.
فردوسی در وصف چنین لحظهای میگوید:
«چو رستم نگه کرد و لشکر بدید
سرانگشت حیرت به دندان گزید»
اما اینبار حیرت برای رستم نبود؛ این سپاه توران بود که مردی را میدید که هرجا میرفت، صفها از هم میگسست.
از دو سوی میدان، کوسها دوباره به صدا درآمدند. تیرها در هوا نشستند و سواران به سوی یکدیگر تاختند. رستم رخش را به پیش راند و درفش بنفش او میان گرد و غبار میدان پیدا بود.
فردوسی در یکی از نبردهای رستم چنین تصویر میکند:
«همی گُرز بارید همچون تگرگ
ابر جوشن و تیر و بر خود و ترگ»
و در ادامه، تهمتن را چنین میبینیم:
«بهر سو که رستم برافگند رخش
سران را سر از تن همی کرد بخش»
صف توران دیگر توان ایستادن در برابر آن فشار را نداشت. گروهی عقب نشستند و گروهی دیگر برای جلوگیری از پیشروی ایرانیان به میدان آمدند.
اما رستم توقف نکرد.
هر گامی که پیش میرفت، ایرانیان نیز پشت سر او حرکت میکردند؛ گویی میدان جنگ، راه خود را از پشت سر تهمتن پیدا میکرد.
و در میان آن همه هیاهو، چیزی برای تورانیان روشن شده بود:
این دیگر یک نبرد میان دو پهلوان نبود؛
رستم، خودش به قلبِ جنگ تبدیل شده بود.
🌱 ادامه دارد
@intUitiOOn | #Rad | 77 |
| 4 | 🌿 #چامه_پارسی | حافظ
«دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند
گلِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند | 87 |
| 5 | 🤴 #نامداران_ایران | نخستین آزمون اشکانیان
سالهای نخستینِ اشکانیان، بیشتر از آنکه زمانِ کشورگشایی باشد، زمانِ زنده ماندن بود.
پس از آنکه ارشک در شمالشرق ایران جای پای خود را محکم کرد، سلوکیان نمیتوانستند به آسانی از دست رفتن پارت را بپذیرند. اما درگیریهای داخلی و شورشها در بخشهای دیگر قلمرو سلوکی، فرصت کافی برای یک پاسخ فوری را از آنان گرفت. سرانجام در حدود ۲۳۱ تا ۲۲۷ پیش از میلاد، سلوکوس دوم برای بازپسگیری سرزمینهای شرقی به حرکت درآمد؛ اما لشکرکشی او نتیجهای تعیینکننده برای بازگرداندن پارت نداشت.
اشکانیان هنوز حکومت بزرگی نبودند؛ اما توانسته بودند بمانند.
پس از ارشک، پسرش ارشک دوم به قدرت رسید. از سالهای فرمانروایی او اطلاعات چندانی در دست نیست، اما همین دوره برای یک اتفاق مهم شناخته میشود: حکومت کوچک اشکانی آرامآرام جای خود را در کرانههای دریای کاسپین محکم کرد و از یک شورش مرزی، به یک حکومت پایدارتر تبدیل شد.
هنوز راهی طولانی مانده بود.
چند شاه دیگر پس از او آمدند؛ نامهایی که شاید امروز کمتر شنیده شوند، اما هرکدام بخشی از این حکومت کوچک را حفظ کردند تا روزی مردی بر تخت بنشیند که دیگر به حفظ پارت قانع نباشد.
مهراد یکم خواهد آمد؛
و با او، داستان اشکانیان برای نخستینبار از «بقا» به «شاهنشاهی» نزدیک خواهد شد.
🌱 ادامه دارد
@intUitiOOn | #Rad | 109 |
| 6 | 🏛 #نشان_نیاکان | تختجمشید
بعضی بناها را که میبینی، احساس میکنی زمان نتوانسته آنها را کاملاً از بین ببرد؛ فقط آرامآرام از شکوهشان کم کرده.
تختجمشید، در دل دشت فارس، هنوز میان ستونهای شکسته و سنگنگارههایش چیزی از ایرانِ هزاران سال پیش را نگه داشته است؛ از مردمانی که از سرزمینهای گوناگون میآمدند و هرکدام بخشی از این شکوه را به پارسه میآوردند.
امروز شاید تنها سنگها باقی مانده باشند؛
اما همین سنگها کافیاند تا بفهمیم نیاکانمان چه چیزی را میتوانستند بسازند.
بعضی میراثها را نباید فقط دید؛ باید به یاد آورد که از کجا آمدهایم.
@intUitiOOn | #Rad 🤍 | 121 |
| 7 | - 🤍 | 153 |
| 8 | 🐍 #زندیس | افعی شاخدار ایرانی
در دل سنگ و خاکِ گرم، ماری زندگی میکند که اگر چند قدم از کنارش رد شوی، شاید اصلاً نفهمی آنجا بوده.
افعی شاخدار ایرانی، رنگ بدنش را با زمین اطرافش هماهنگ کرده و بیشتر وقتش را بیحرکت میماند؛ نه برای فرار، برای اینکه دیده نشود. آرام میماند، صبر میکند و وقتی شکار از فاصله مناسب عبور کرد، ناگهان حمله میکند. این مار در بخشهای بزرگی از ایران، از کویر مرکزی تا نواحی شرقی و جنوبی دیده میشود.
اما چیزی که عجیبترش میکند، همان دو برجستگی بالای چشمهایش است؛ چیزی شبیه دو شاخ کوچک که میان سنگها و خاک، به چهرهاش ظاهری غریب و باستانی میدهد.
شاید برای همین است که دیدنش بیشتر از آنکه ترسناک باشد، آدم را یاد موجودی میاندازد که انگار از دل همین خاک بیرون آمده و قرنهاست بلد است چگونه در آن ناپدید شود.
@intUitiOOn | #Rad 🤎 | 194 |
| 9 | 🧠 روان انسان | قدرت تحلیل
#روان_آدمی
گاهی بزرگترین توانایی ذهن، دانستن نیست؛ توانایی تحلیل کردن است.
اینکه بتوانی بین چیزی که اتفاق افتاده و چیزی که فقط در ذهنت ساختهای فرق بگذاری.
بتوانی احساس خودت را از واقعیت جدا کنی و قبل از قضاوت، چند قدم عقبتر بایستی و ماجرا را ببینی.
ذهنِ تحلیلگر، هر چیزی را فوراً باور نمیکند؛ نه هر ترسی را حقیقت میداند، نه هر احساسی را انکار میکند.
میپرسد: «چه چیزی را واقعاً میدانم؟ چه چیزی را فقط حدس میزنم؟»
شاید بلوغ فکری، همین فاصلهی کوتاه میان اتفاق و واکنش باشد؛ جایی که به جای اینکه ذهن برایت تصمیم بگیرد، تو شروع میکنی به فهمیدنِ ذهنت.
@intUitiOOn | #Rad | 177 |
| 10 | 🔮 فال حافظ :
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مايه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
🌞 خوشی و فرصتِ امروز را به امید فردا از دست نده؛ چون هیچ تضمینی برای فردا نیست و زندگی، همین لحظهایست که در اختیار ماست. | 187 |
| 11 | - 💛 | 210 |
| 12 | 🌙 #پژواک_کهن | امیر ارسلان نامدار
قسمت پانزدهم | چهرهای از گذشته
مرد آرامآرام از تاریکی بیرون آمد. امیرارسلان شمشیر را مقابلش گرفت، اما مرد حتی دست به سلاحش نبرد.
چهرهاش برای امیرارسلان ناآشنا بود؛
اما برای مرد آشنا نه.
او یک قدم عقب رفت و زیر لب گفت:
«تو...»
مرد لبخند کوتاهی زد.
«بالاخره یکی از شما مرا شناخت.»
امیرارسلان نگاهش را میان آن دو چرخاند.
«تو کی هستی؟»
مرد به خنجر روی زمین اشاره کرد.
«کسی که سالها پیش، پیش از آنکه پدرت بمیرد، میدانست چه اتفاقی قرار است بیفتد.»
امیرارسلان شمشیرش را پایین نیاورد.
«پس چرا نجاتش ندادی؟»
مرد برای نخستین بار سکوت کرد.
چند لحظه بعد گفت:
«چون اگر نجاتش میدادم، تو امروز زنده نبودی.»
این جمله مثل ضربهای ناگهانی در خانه پیچید.
امیرارسلان جلو رفت.
«منظورت چیست؟»
مرد گفت:
«پدرت دشمنانی داشت که فقط دنبال مرگ او نبودند. آنها میخواستند چیزی را پیدا کنند که پدرت پنهان کرده بود... چیزی که تو وارثش هستی.»
مرد آشنا با شنیدن این حرف به سمت او برگشت:
«چه چیزی؟»
مرد جواب نداد.
در عوض، دست داخل ردای خود برد و نامهای کوچک بیرون آورد.
مهر روی نامه شکسته بود؛
اما نشانی که باقی مانده بود، همان نشان انگشتر بود.
امیرارسلان با تردید نامه را گرفت.
«این را پدرت برای سامر نوشته بود.»
چشمان امیرارسلان روی نام سامر ثابت ماند.
نامه را باز کرد.
تنها یک جمله در آن نوشته شده بود:
«اگر روزی امیرارسلان به خانه بازگشت، به او بگو که سامر خائن نبود.»
امیرارسلان نفسش را حبس کرد.
تمام این سالها، نام سامر برایش معنای خیانت داشت؛
اما حالا، نخستین بار کسی آمده بود تا همهچیز را برعکس کند.
مرد گفت:
«و اگر میخواهی بدانی سامر چه کسی بود... باید قبل از طلوع خورشید به جایی بروی که پدرت آخرین بار او را دید.»
امیرارسلان پرسید:
«کجا؟»
مرد به سمت پنجره برگشت.
«آرامگاه پادشاه.»
🌑 اما پیش از آنکه امیرارسلان چیزی بپرسد، صدای اسبهایی از بیرون خانه بلند شد
کسی آنها را پیدا کرده بود.
ادامه دارد 🩵
@intUitiOOn | #Rad | 195 |
| 13 | 📖 #در_سایه_شاهنامه | قسمت سیوششم
⚔️ آخرین رویارویی
دو اسب با تمام نیرو به سوی یکدیگر تاختند. گرد و خاک زیر سمها بلند شد و صدای برخورد سلاحها میان غرش سپاه گم شد.
رستم نخستین ضربه را فرود آورد؛ پهلوان تورانی سپر را بالا کشید، اما نیروی ضربه او را چند گام عقب راند. شمشیرش را چرخاند و این بار مستقیم به سوی سینهٔ رستم حمله کرد.
تهمتن خود را کنار کشید.
تیغ از کنار زرهش گذشت.
لحظهای هر دو روبهروی هم ایستادند؛
نه سپاهی دیده میشد و نه صدای کوسها شنیده میشد.
فقط دو مرد بودند و میدانِ میانشان.
رستم ناگهان رکاب کشید و خود را به حریف رساند. دستش به گرز رفت و آن را چنان فرود آورد که پهلوان تورانی تعادلش را از دست داد و از اسب بر زمین افتاد.
فردوسی در وصف چنین یورشهایی میگوید:
«سوی رخنهٔ دژ نهادند روی
بیامد دمان رستم کینهجوی»
پهلوان تورانی هنوز زنده بود. دستش را به خاک گرفت و خواست دوباره برخیزد؛ اما رستم پیش از آنکه مجال پیدا کند، بر بالای سرش ایستاد.
شمشیر در دست مرد لرزید.
برای یک دم، نگاهش به چشمان رستم افتاد؛
و فهمید که دیگر راهی برای بازگشت نیست.
رستم گرز را بالا برد.
اما این بار، ضربهای در کار نبود.
مرد شمشیر را از دست انداخت و با آخرین توان، خود را کنار کشید. گرز رستم بر خاک فرود آمد و زمین زیر پایشان لرزید.
همان لحظه، فریاد از میان سپاه ایران برخاست.
صف تورانیان شکافته شده بود.
رستم سر بلند کرد و دید که جنگ دیگر در آن نقطه متوقف نخواهد شد. پشت سر او، ایرانیان از شکاف ایجادشده گذشته بودند و به سوی صفوف دشمن پیش میرفتند.
صدای کوسها دوباره بلند شد؛
و میدان، بار دیگر در آتش جنگ فرو رفت.
فردوسی چه خوب این دگرگونی میدان را تصویر میکند:
«وز آن پس برآمد ز لشکر خروش
زمین و زمان شد پر از جنگ و جوش»
رستم برای آخرین بار به پهلوان تورانی نگاه کرد.
او هنوز نمیدانست این مرد زنده خواهد ماند یا نه؛
اما میدانست یک چیز تغییر کرده است:
راهی که تا اینجا با یک نبرد آغاز شده بود، حالا میتوانست سرنوشت یک سپاه را تغییر دهد.
و در آن سوی میدان، تورانیان تازه فهمیده بودند که حضور رستم در این جنگ، چیزی فراتر از آمدن یک پهلوان بود
او آمده بود تا ورق میدان را برگرداند.
ادامه دارد 🩵
@intUitiOOn | #Rad | 176 |
| 14 | 🕊️ #نامداران_ایران | محمدرضا قاسمزاده
بعضی صداها را نمیشود فقط شنید؛
باید دردشان را فهمید.
صدای پدری که میان آن همه نام، دنبال نام پسر خودش میگردد و با بغض میپرسد:
«اسم پسر من رو چرا نمیخونید؟»
محمدرضا قاسمزاده، ۲۲ ساله بود؛ جوانی از مهرشهر کرج که در ۱۸ دی ۲۵۸۴ شاهنشاهی، در جریان اعتراضات، با اصابت دو گلوله جانش را از دست داد.
اما برای پدرش، ماجرا فقط از دست دادن یک فرزند نبود؛
انگار هر بار که نامها خوانده میشدند و نام محمدرضا میانشان نبود، دوباره همان لحظه را زندگی میکرد.
گاهی غم آنقدر بزرگ است که آدم دیگر نمیتواند دربارهاش حرف بزند؛
فقط یک جمله از میان بغضش بیرون میآید:
«اسم پسر من رو چرا نمیخونید؟»
پدری که شاید فقط میخواست مطمئن شود پسرش، با تمام ۲۲ سال زندگیاش، در سکوت گم نمیشود.
محمدرضا برای ما شاید فقط یک نام در میان نامهای بسیار باشد؛
اما برای یک پدر، همان پسری بود که احتمالاً هزار بار صدایش زده بود، برایش نگران شده بود، به آمدنش چشم دوخته بود و برای آیندهاش خیال ساخته بود.
و حالا تنها چیزی که از او میخواهد، شاید همین باشد:
نامش خوانده شود.
محمدرضا قاسمزاده؛
۲۲ ساله،
مهرشهر کرج،
۱۸ دی ۲۵۸۴ شاهنشاهی.
این بار نامش را آرام بخوانیم؛
شاید کمی از آن سکوت سنگینی که روی صدای پدرش مانده، کنار برود.
جاویدنام.
@intUitiOOn | #Rad | 159 |
| 15 | 🌙 #چامه_پارسی | مولانا
هر کسی از ظنِّ خود شد یار من
از درونِ من نجُست اسرار من | 150 |
| 16 | 🧠 روان انسان | پذیرفتنِ مسیر اشتباه
#روان_آدمی
گاهی بهترین لطفی که میتوانیم در حق زندگیمان بکنیم، این است که بپذیریم راهی که آمدهایم، راه درستی نبوده.
نه مهم است چند سال در آن مسیر ماندهایم، نه چند بار برایش جنگیدهایم، نه چند نفر ما را با انتخابمان شناختهاند.
آدم گاهی فقط به این دلیل در یک مسیر میماند که اعتراف به اشتباه، برایش سختتر از ادامه دادن است.
اما پذیرفتنِ اشتباه، شکست نیست؛
شاید شجاعانهترین تصمیمی باشد که میتوانیم برای آیندهمان بگیریم.
در هر سنی میشود مسیر را عوض کرد.
میشود شغلی را رها کرد، رابطهای را تمام کرد، دوباره درس خواند، از نو شروع کرد یا حتی اعتراف کرد که چیزی که سالها برایش جنگیدهایم، دیگر چیزی نیست که میخواهیم.
گذشته قرار نیست فقط به این دلیل ادامه پیدا کند که زمان زیادی برایش گذاشتهایم.
گاهی برگشتن از یک راه اشتباه،
نه عقبنشینی از زندگی،
که برای اولینبار انتخاب کردنِ آن است.
@intUitiOOn | #Rad | 180 |
| 17 | - این نوشته به درخواست شما دوستداران نوشته شده:
🔥 #نامداران_ایران | مرداویج
تصور کن ایران در روزگاری باشد که دیگر خبری از یک شاهنشاهی یکپارچه نیست؛ هر گوشه را فرمانروایی گرفته و خلافت عباسی از دور، بر سرزمینهای ایران سایه انداخته است.
در چنین روزگاری، از دل کوهستانهای دیلم مردی برخاست که فقط به گرفتن یک شهر و یک امارت فکر نمیکرد.
مرداویج بن زیار آمده بود تا سهم خودش را از تاریخ پس بگیرد.
سال ۱۴۸۷ شاهنشاهی، برابر با ۹۲۸ میلادی بود که مرداویج، پس از سالها جنگ و خدمت در سپاه اسفار بن شیرویه، علیه فرمانده خود شورید. اسفار را شکست داد و کشت و خیلی زود قدرتش را در بخشهایی از شمال ایران گسترش داد.
اما این تازه آغاز کار بود.
مرداویج یکی پس از دیگری به سوی ری، همدان و اصفهان پیش رفت و در سال ۱۴۹۰ شاهنشاهی، برابر با ۹۳۱ میلادی بخش بزرگی از شمال و مرکز ایران را در اختیار گرفت. حتی تا اهواز و خوزستان نیز پیش رفت و قلمرو او به مرزهای عراق نزدیک شد.
اما چیزی که مرداویج را از بسیاری از سرداران همروزگارش جدا میکرد، فقط کشورگشایی نبود.
او سودای بازسازی شکوه ایرانِ پیش از اسلام را در سر داشت؛ آرمانی که در رفتار و تشریفات دربارش نیز بازتاب پیدا کرد. منابع از علاقهٔ او به آیینها و شکوه پادشاهان ساسانی و حتی رؤیای برپا کردن دوبارهٔ یک فرمانروایی ایرانی سخن گفتهاند.
مردی که از دیلم برخاسته بود، در چند سال چنان قدرتی پیدا کرد که میتوانست به بغداد بیندیشد.
اما تاریخ، گاهی بزرگترین رؤیاها را درست در لحظهای که به واقعیت نزدیک میشوند، متوقف میکند...
مرداویج در سال ۱۴۹۴ شاهنشاهی، برابر با ۹۳۵ میلادی، در اصفهان به دست غلامان خود کشته شد.
عمر فرمانرواییاش کوتاه بود؛
اما داستانش، داستان مردی بود که در روزگار پراکندگی ایران، دوباره رؤیای یک قدرت ایرانی را به میدان آورد.
و این تازه آغاز ماجرای مرداویج است...
@intUitiOOn | #Rad | 186 |
| 18 | - 🐸 🦆 | 214 |
| 19 | 📜 #واژه_های_پارسی | ۱۰ واژهی تازه
آیین = رسم، روش و شیوهی پذیرفتهشده
آسودن = آرام گرفتن، استراحت کردن و رهایی از خستگی
بامداد = هنگام آغاز روز و پیش از برآمدن کامل خورشید
درفش = پرچم، بیرق و نشانِ یک سپاه یا گروه
دلاویز = دلربا، دوستداشتنی و خوشایند
شادمان = شاد، خرسند و سرشار از شادی
ستبر = ضخیم، کلفت و نیرومند
گیتی = جهان، زمین و سراسر هستی
خویشتن = خود، ذات و وجودِ خودِ آدمی
چکامه = شعر، سروده و سخنِ موزون
🌱 زبان پارسی فقط واژههایی نیست که در کتابها به جا ماندهاند؛
بسیاری از آنها هنوز در میان ما نفس میکشند، تنها کافیست دوباره به سراغشان برویم.
@intUitiOOn | #Rad | 210 |
| 20 | 🧠 روان انسان | خستگیِ تصمیمگیری
#روان_آدمی
گاهی چیزی که خستهمان میکند، خودِ زندگی نیست؛
تعداد انتخابهایی است که مجبوریم هر روز انجام بدهیم.
اینکه جواب چه کسی را بدهیم، چه چیزی را بگوییم، چه چیزی را نگوییم، بمانیم یا برویم، شروع کنیم یا صبر کنیم...
حتی تصمیمهای کوچکی که بهتنهایی مهم به نظر نمیرسند، وقتی روی هم جمع میشوند، ذهن را فرسوده میکنند.
برای همین گاهی آدم در پایان یک روز، بدون اینکه کار سنگینی کرده باشد، احساس میکند دیگر توان فکر کردن ندارد.
نه لزوماً تنبل شده، نه بیانگیزه؛
فقط ذهنش از انتخاب کردن خسته است.
شاید به همین دلیل، گاهی سادهتر کردن زندگی، نه فرار از مسئولیت؛
بلکه فرصتی برای نفس کشیدنِ ذهن باشد.
@intUitiOOn | #Rad | 223 |
