ar
Feedback
- intUitiOOn ✌🏼

- intUitiOOn ✌🏼

الذهاب إلى القناة على Telegram

« برای زندگی، برای ایرانم » «صِدای نٓسلی که دنبال حَقیقته | فلسَفه، تاریخ، رَوانشناسی، ایران‌گَرایی » -دانشجو - @intuitioonbot 👽👥 -10,April,20

إظهار المزيد
1 184
المشتركون
-224 ساعات
-47 أيام
-2430 أيام

جاري تحميل البيانات...

جذب المشتركين
لا توجد بيانات
هل تواجه مشاكل؟ يرجى تحديث الصفحة أو الاتصال بمدير الدعم الخاص بنا.
منشورات القناة
- 🦇
+1
- 🦇

2
🧠 روان انسان | گاهی برای چیزی سوگواریم که هیچ‌وقت نداشتیم #روان_آدمی گاهی آدم برای یک نفر گریه نمی‌کند؛ برای آینده‌ای گریه می‌کند که قرار بود با او داشته باشد. برای خانه‌ای که هرگز ساخته نشد، برای سفری که هرگز نرفت، برای حرف‌هایی که هرگز گفته نشد، برای آدمی که فکر می‌کرد قرار است بماند. ما گاهی نه برای چیزی که از دست داده‌ایم، بلکه برای چیزی که هرگز به دست نیاوردیم سوگوار می‌شویم. و شاید به همین دلیل است که بعضی غم‌ها را نمی‌توانیم برای دیگران توضیح دهیم. چون چیزی وجود نداشته که بگوییم از دستش دادیم؛ اما در ذهن ما، یک زندگی کامل وجود داشته: یک «اگر» بزرگ. اگر آن اتفاق می‌افتاد، اگر او می‌ماند، اگر آن فرصت را از دست نمی‌دادم. و آدم ممکن است سال‌ها در سوگ یک زندگی خیالی بماند؛ زندگی‌ای که هرگز واقعیت پیدا نکرد، اما در ذهنش واقعی بود. شاید رها کردن همیشه به معنای فراموش کردن نیست. گاهی یعنی پذیرفتن اینکه بعضی داستان‌ها قرار نبوده آن‌طور که ما می‌خواستیم تمام شوند. و اینکه هر چیزی که می‌توانست اتفاق بیفتد، لزوماً قرار نبوده اتفاق بیفتد. گاهی باید برای آن زندگیِ نزیسته هم عزاداری کرد و بعد، آرام‌آرام، برای زندگی‌ای که هنوز می‌تواند ساخته شود، جا باز کرد. @intUitiOOn | #Rad
27
3
- می خِی+1
- می خِی
42
4
🌿 #گاه_ایران | جشن امردادگان هفتم امرداد، روز امرداد است؛ یکی از جشن‌های کهن ایرانی که از دل هزاران سال فرهنگ این سرزمین به ما رسیده. امرداد در فرهنگ ایران، نماد بی‌مرگی و جاودانگی است؛ نماد زندگی، سرسبزی و رویش دوباره‌ی طبیعت. نیاکان ما در این روز، زندگی و طبیعت را گرامی می‌داشتند؛ زیرا می‌دانستند که زندگی انسان، جدا از زمین و گیاه و آب و آسمان نیست. شاید امروز، پس از هزاران سال، بتوانیم از امردادگان یک چیز را دوباره به یاد بیاوریم: اینکه آنچه از گذشته به ما رسیده، تنها چند نام و تاریخ نیست؛ بخشی از هویت ماست. هویتی که اگر نشناسیمش، آرام‌آرام فراموش می‌شود؛ و اگر بشناسیمش، می‌توانیم آن را دوباره در زندگی خودمان زنده کنیم. 🌱 امردادگان، جشن زندگی و جاودانگی، خجسته باد. پاینده ایران، پاینده فرهنگ ایران‌زمین. @intUitiOOn | #Rad
46
5
@intUitiOOn | music 🎵
47
6
- tommy 🐈+1
- tommy 🐈
60
7
@intUitiOOn | music 🎵
62
8
📜 #واژه_های_پارسی | ۱۰ واژه‌ی تازه مصاحبه = گفت‌وگو ملاقات = دیدار محبت = مهر احترام = ارج حقیقت = راستی آینده = فردا گذشته = پیشینه مشکل = دشواری قانون = هنجار پیشنهاد = پیش‌نهاد 🌱 هر واژه‌ای که دوباره به کار می‌بریم، یک گام برای زنده نگه داشتن زبان پارسی است. آرام‌آرام، از گفتار خودمان آغاز کنیم. @intUitiOOn | #Rad
62
9
- 🐳🐙+1
- 🐳🐙
57
10
لا يوجد نص...
4
11
📖 شاهنامه خوانی | قسمت پنجم #در_سایه_شاهنامه جمشید؛ آغاز یک دوران باشکوه پس از تهمورث، نوبت به پسرش رسید. جمشید بر تخت نشست. و شاید هیچ پادشاهی در آغاز شاهنامه، به اندازه‌ی او با شکوه و آبادانی گره نخورده باشد. جمشید تنها به فرمانروایی بر مردم بسنده نکرد. او می‌خواست جهان را دگرگون کند. نخست به سراغ ساختن ابزار و جنگ‌افزار رفت. آهن را شناختند و از آن شمشیر و زره و ابزار ساختند. سپس نوبت به پوشاک رسید. جمشید به مردم آموخت که چگونه از رشته‌های گوناگون، پارچه ببافند و برای خود جامه بسازند. بعد، هر گروه از مردم راه و پیشه‌ای پیدا کردند. کسانی به کشاورزی پرداختند. کسانی به دامداری. کسانی به ساختن ابزار و کارهای دستی. و کسانی به دانش و آموختن. جهان جمشید، آرام‌آرام شکل تازه‌ای گرفت. آدمی دیگر تنها برای زنده ماندن نمی‌جنگید؛ حالا می‌خواست زندگی را بهتر بسازد. و این شاید یکی از زیباترین بخش‌های داستان جمشید باشد. در شاهنامه، تمدن از دل همین تلاش‌ها شکل می‌گیرد؛ از شناختن آهن، از ساختن ابزار، از کشاورزی، از پوشاک، از دانش، و از تقسیم کار میان مردم. اما جمشید به همین‌ها بسنده نکرد. او بیماری و مرگ را نیز از جهان دور کرد؛ یا دست‌کم در روایت شاهنامه، روزگاری را پدید آورد که در آن مردم رنج کمتری می‌کشیدند. زمین آباد شد. مردم بیشتر شدند. و جهان، روزبه‌روز زیباتر و باشکوه‌تر شد. آن‌قدر که جمشید را با تختی از جنس جواهر و شکوهی بی‌مانند می‌بینیم. اما در میان تمام این شکوه، یک خطر آرام‌آرام در حال شکل گرفتن بود. خطری که نه از سوی دیوان بود، نه از سوی دشمنان خارجی، بلکه از درون خود جمشید می‌آمد. زیرا گاهی بزرگ‌ترین دشمن یک پادشاه همان چیزی است که وقتی به اوج قدرت می‌رسد، در درون خودش پیدا می‌کند. جمشید روزی آن‌قدر بزرگ شد که گمان کرد همه‌ی این شکوه، تنها از توانایی خودش آمده است. و از همین‌جا داستان سقوط آغاز شد. در قسمت بعد: جمشید؛ شکوهی که به غرور رسید. @intUitiOOn | #Rad
56
12
🧠روان انسان | وقتی یک ملت سوگوار می‌شود. #روان_آدمی گاهی غم، فقط غمِ از دست دادن یک نفر نیست. گاهی آدم‌هایی را از دست می‌دهیم که حتی نمی‌شناختیمشان، اما خبر رفتنشان چیزی را درونمان می‌شکند. چهره‌هایی که شاید هیچ‌وقت ندیده بودیم؛ صداهایی که هیچ‌وقت نشنیده بودیم؛ اما حالا نامشان را به خاطر سپرده‌ایم. وقتی جوانی از میان یک جامعه می‌رود، فقط یک خانواده داغدار نمی‌شود. یک شهر، یک نسل، و گاهی یک ملت، بخشی از امید خودش را به سوگ می‌نشیند. طبیعی‌ست اگر امروز غمگین باشیم. اگر خشمگین باشیم. اگر نتوانیم مثل روزهای پیش، عادی زندگی کنیم. ذهن آدمی برای پذیرفتن چنین فقدان‌هایی زمان می‌خواهد. اما شاید سخت‌ترین بخش ماجرا این باشد که در میان این همه اندوه، هنوز باید ادامه بدهیم؛ بیدار شویم، زندگی کنیم، بخندیم و با جای خالی کسانی کنار بیاییم که می‌توانستند هنوز اینجا باشند. شاید تنها کاری که از دست ما برمی‌آید این باشد که نگذاریم نامشان فراموش شود. چون آدم‌ها تا وقتی در یاد ما زنده‌اند، کاملاً از میان نرفته‌اند. امروز اگر دلمان سنگین است، اگر بغض داریم، اگر خشمگینیم بدانیم که این احساسات، نشانه‌ی ضعف ما نیست. نشانه‌ی این است که هنوز برای زندگی انسان‌ها اهمیت قائلیم. و شاید همین، انسانی‌ترین بخش وجود ما باشد. @intUitiOOn | #Rad
59
13
برای شجاعت بی‌پایان مردم این سرزمین؛ پس از این همه کشتار و جنایت، باز هم امروز مردم ایستادند و برای آزادی قدم برداشتند و نام‌+1
برای شجاعت بی‌پایان مردم این سرزمین؛ پس از این همه کشتار و جنایت، باز هم امروز مردم ایستادند و برای آزادی قدم برداشتند و نام‌هایی به جاودانگان این سرزمین افزوده شد. اما یک چیز را تاریخ خوب می‌داند: از خون جوانان وطن، لاله خواهد رویید. این ایران می‌ماند؛ و شمایید و ما. روزی خواهد رسید که باید پاسخگوی تمام این خون‌ها و تمام این سال‌های رنج باشید. ایران می‌ماند. مردم می‌مانند. و آزادی، دیر یا زود، از راه خواهد رسید. 🌹🕊️ @intUitiOOn | #Rad
70
14
امروز باز هم طناب دار را به گردن جوانانی انداختند که تنها جرمشان، فریاد زدن برای آزادی بود. جوان‌هایی که می‌توانستند زندگی کنند، عاشق شوند، بخندند، آینده بسازند؛ اما حکومتی که از آزادی می‌ترسد، باز هم به جای شنیدن صدای مردم، پاسخ را با مرگ داد. چه طنز تلخی‌ست؛ حکومتی که خود را نجات‌دهنده می‌نامد، از زنده ماندن جوانانش می‌ترسد؛ حکومتی که از ایمان سخن می‌گوید، اما برای حفظ قدرت، جان انسان را به بازی می‌گیرد. اما تاریخ فراموش نمی‌کند. نه نامشان را، نه جوانی‌شان را، نه فریادشان را، و نه دستی را که طناب دار را بر گردنشان گذاشت. هر جوانی که برای آزادی کشته می‌شود، یک پرسش بزرگ‌تر در ذهن هزاران نفر زنده می‌کند: اگر این حکومت حق است، چرا از یک فریاد می‌ترسد؟ خون این جوان‌ها پایان راه نیست. هر قطره‌اش یادآور آزادی‌ست. و روزی خواهد رسید که دیگر هیچ مادری برای آزادی فرزندش سیاه نپوشد. آن روز، آزادی فقط یک رؤیا نخواهد بود. به یاد جوانانی که برای آزادی ایستادند و جان دادند. ایران آزاد خواهد شد. دوست دار همیشگی شما و ایران #راد 🤍 @intUitiOOn | #Rad
83
15
📜 #واژه_های_پارسی | ۱۰ واژه‌ی تازه جلسه = نشست سؤال = پرسش جواب = پاسخ خبر = گزارش / آگاهی فکر = اندیشه نظر = دیدگاه علاقه = دلبستگی فرصت = بخت / هنگام دلیل = چرایی هدیه = پیشکش کم‌کم، واژه‌های پارسی را دوباره به گفتار روزمره‌مان برگردانیم. @intUitiOOn | #Rad
74
16
- King 👑+2
- King 👑
75
17
امروز، سالروز رفتن مردی‌ست که برای بسیاری از ما تنها یک پادشاه نبود؛ نامی بود که با شکوه ایران گره خورده بود، با عظمت، با آبادی و با سربلندی؛ با روزهایی که ایران، زیبا و استوار، در قلب جهان می‌درخشید. آریامهر، محمدرضا شاه پهلوی؛ چه نامی‌ست که هنوز هم با شنیدنش، قلب بسیاری از ایرانیان به تپش می‌افتد. مردی که در قامت شاه، شکوه یک ملت را به دوش کشید و نام ایران را با غرور و بزرگی همراه کرد. امروز دلمان برای آن روزها تنگ است؛ برای ایرانِ باشکوه، برای آن همه زیبایی و برای آن مردی که در غربت، دور از خاکی که عاشقش بود، چشم از جهان فروبست. اما مگر می‌شود خورشید را از آسمان گرفت؟ مگر می‌شود شکوه را از خاطره‌ها پاک کرد؟ تو رفتی، اما نامت ماند؛ در قلب ما، در تاریخ ما و در رویای ایرانی که روزی دوباره زیبا، آزاد و سربلند خواهد شد. به احترام تو، به احترام ایران و به یاد روزهایی که با نام تو برای ما معنای دیگری داشت. روت شاد، شاهنشاه آریامهر. ایران هنوز تو را به یاد دارد و ما هنوز با عشق از تو می‌گوییم. 🤍 🦁☀️
80
18
📖 شاهنامه خوانی | قسمت چهارم #در_سایه_شاهنامه تهمورث؛ دیوبند هوشنگ از دنیا رفته بود و پس از او، پسرش تهمورث بر تخت نشست. اما تهمورث با پادشاهان پیش از خودش تفاوتی داشت. او فقط به زور بازو و شمشیر تکیه نمی‌کرد؛ بلکه به خرد باور داشت. در روزگار او، دیوان همچنان دشمن انسان‌ها بودند. موجوداتی که در داستان‌های شاهنامه، نماد آشوب و نیروی ویرانگرند. تهمورث تصمیم گرفت این بار به جای آنکه فقط با آن‌ها بجنگد، آن‌ها را به فرمان خود درآورد. برای همین، به او لقب دیوبند دادند. اما دیوان آرام ننشستند. آن‌ها علیه تهمورث شورش کردند و سپاهی بزرگ به راه انداختند. تهمورث هم سپاه خود را آماده کرد. نبردی بزرگ آغاز شد شمشیرها به هم خوردند. خاک از زمین بلند شد. و سرانجام، تهمورث با یاری نیرویی که فردوسی آن را نیروی ایزدی می‌داند، توانست دیوان را شکست دهد. بسیاری از آن‌ها کشته شدند و گروهی دیگر به بند افتادند. اما در میان دیوان اسیرشده، اتفاقی افتاد که مسیر زندگی انسان را تغییر داد. دیوان برای نجات جان خود، پیشنهادی به تهمورث دادند. آن‌ها گفتند: اگر ما را آزاد کنی، دانشی را به تو خواهیم آموخت که پیش از این هیچ انسانی از آن آگاه نبوده. نوشتن. تهمورث پذیرفت. و دیوان، دانش خواندن و نوشتن را به انسان آموختند. در شاهنامه آمده که این دانش به زبان‌های گوناگون به انسان رسید؛ از جمله پهلوی، دری، پارسی، رومی، تازی و دیگر زبان‌ها. و این‌گونه. یکی از بزرگ‌ترین گنجینه‌های زندگی بشر وارد داستان شاهنامه شد: دانش. تهمورث فهمیده بود که پیروزی واقعی فقط شکست دادن دشمن نیست. گاهی بزرگ‌ترین پیروزی این است که از دل یک نبرد، چیزی به دست بیاوری که نسل‌های بعد را دگرگون کند. و شاید اینجا یکی از زیباترین نکته‌های داستان پنهان شده باشد: انسان با زور می‌تواند دشمنش را شکست دهد اما با دانش می‌تواند آینده را تغییر دهد. تهمورث سال‌ها پادشاهی کرد. و سرانجام زمان آن رسید که او هم از جهان برود. پس از او، پسرش بر تخت نشست. نامش جمشید بود. و اگر تا اینجا داستان ما درباره‌ی آغاز زندگی انسان و پیدایش نخستین ابزارهای تمدن بود از اینجا به بعد، شاهنامه وارد یکی از باشکوه‌ترین دوران خودش می‌شود. دوران پادشاهی که گفته می‌شود جهان در زمان او به اوج شکوه و آبادانی رسید. اما همین شکوه، روزی بزرگ‌ترین دشمن او خواهد شد. قسمت بعد: جمشید؛ پادشاهی که جهان را دگرگون کرد ادامه دارد 🤍 @intUitiOOn | #Rad
79
19
🧠 روان انسان | چرا گاهی خودمان جلوی خودمان را می‌گیریم؟ #روان_آدمی گاهی آدم از چیزی که می‌خواهد دور نمی‌شود چون نمی‌تواند به آن برسد بلکه چون از رسیدن به آن می‌ترسد. شاید عجیب باشد، اما بعضی وقت‌ها شکست خوردن برای ما آشناتر و امن‌تر از موفق شدن است. برای همین، درست وقتی که باید قدم برداریم، عقب می‌کشیم. کاری را که مدت‌ها می‌خواستیم شروع کنیم، مدام عقب می‌اندازیم. فرصتی را که منتظرش بودیم، جدی نمی‌گیریم. یا درست زمانی که یک رابطه دارد خوب پیش می‌رود، خودمان با ترس‌ها و رفتارهایمان همه‌چیز را خراب می‌کنیم. این رفتارها همیشه از تنبلی یا بی‌ارادگی نمی‌آیند. گاهی پشت آن‌ها یک ترس پنهان است: ترس از شکست ترس از قضاوت شدن ترس از اینکه اگر واقعاً تلاش کنیم و موفق نشویم، دیگر هیچ بهانه‌ای برای خودمان نداشته باشیم. و گاهی حتی ترس از موفقیت. چون موفق شدن یعنی وارد شدن به دنیایی تازه؛ دنیایی که دیگر نمی‌توانیم پشت ترس‌ها و بهانه‌های قدیمی پنهان شویم. برای همین، شاید بد نباشد گاهی به رفتارهایمان نگاه کنیم و از خودمان بپرسیم: "واقعاً چه چیزی مانع من شده؟" شاید چیزی که فکر می‌کنیم تنبلی است، ترس باشد. شاید چیزی که اسمش را بی‌علاقگی گذاشته‌ایم، خستگی باشد. و شاید چیزی که اسمش را "نشد" گذاشته‌ایم تصمیمی باشد که خودمان، آگاهانه یا ناآگاهانه، نگرفتیم. شناختن خود همیشه با پیدا کردن جواب‌های زیبا همراه نیست. گاهی باید جرئت کنیم و چیزهایی را درباره‌ی خودمان ببینیم که دوست نداریم ببینیم. چون تا وقتی ندانیم چه چیزی درون ما را عقب می‌کشد نمی‌توانیم بفهمیم چرا هر بار، درست در همان نقطه، متوقف می‌شویم. @intUitiOOn | #Rad
74
20
🧠 روان انسان | چرا گاهی جلوی خودمان را می‌گیریم؟ #روان_آدمی گاهی آدم از چیزی که می‌خواهد دور نمی‌شود، نه چون نمی‌تواند به آن برسد، بلکه چون از رسیدن به آن می‌ترسد. شاید عجیب باشد، اما بعضی وقت‌ها شکست خوردن برای ما آشناتر و امن‌تر از موفق شدن است. برای همین، درست وقتی که باید قدم برداریم، عقب می‌کشیم. کاری را که مدت‌ها می‌خواستیم شروع کنیم، مدام عقب می‌اندازیم. فرصتی را که منتظرش بودیم، جدی نمی‌گیریم. یا درست زمانی که یک رابطه دارد خوب پیش می‌رود، خودمان با ترس‌ها و رفتارهایمان همه چیز را خراب می‌کنیم. این رفتارها همیشه از تنبلی یا بی‌اراده‌گی نمی‌آیند. گاهی پشت آن‌ها یک ترس پنهان است: ترس از شکست ترس از قضاوت شدن ترس از اینکه اگر واقعاً تلاش کنیم و موفق نشویم، دیگر هیچ بهانه‌ای برای خودمان نداشته باشیم. و گاهی حتی ترس از موفقیت. چون موفق شدن یعنی وارد شدن به دنیایی تازه؛ دنیایی که دیگر نمی‌توانیم پشت ترس‌ها و بهانه‌های قدیمی پنهان شویم. برای همین، شاید بد نباشد گاهی به رفتارهایمان نگاه کنیم و از خودمان بپرسیم: «واقعاً چه چیزی مانع من شده؟» شاید چیزی که فکر می‌کنیم تنبلی است، ترس باشد. شاید چیزی که اسمش را بی‌علاقگی گذاشته‌ایم، خستگی باشد. و شاید چیزی که اسمش را «نشد» گذاشته‌ایم، تصمیمی باشد که خودمان، آگاهانه یا ناآگاهانه، نگرفتیم. شناختن خود همیشه با پیدا کردن جواب‌های زیبا همراه نیست. گاهی باید جرئت کنیم و چیزهایی را درباره‌ی خودمان ببینیم که دوست نداریم ببینیم. چون تا وقتی ندانیم چه چیزی درون ما را عقب می‌کشد، نمی‌توانیم بفهمیم چرا هر بار، درست همان نقطه متوقف می‌شویم. @intUitiOOn | #Rad
1