کتابفروشی رزا📕🌸
Открыть в Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
Больше2 063
Подписчики
+124 часа
-57 дней
-2530 день
Архив постов
2 063
نویسنده این کتاب قلم خیلی زیبایی داره و خیلی دقیق میتونه همه اتفاقات رو شرح بده بریم فقط چند تیکه از کتاب رو باهم بخونیم🫣
2 063
2 063
این کتاب از اون کتاب هایی هست که وقتی بخونید میگید کاش حافظتون پاک بشه تا دوباره بخونیدش😭از هم مهم تر بابه میل خودتون و صحنه های🔞داره😈
2 063
+3
مجموعه کتاب سه جلدی ماجراجویی های توماس کاوننت🫧📜
مجموعه ای خفن و جذاب پر از جادو و موجودات عجیب قرار. داستانی محبوب در سراسر جهان🙈🖇ژانر:فانتزی حماسی،دارک فانتزی 🖇ناشر:کتابسرای تندیس 📌موجودی کتاب ها به شدت محدود📌
🧙🏻♂ «مصیبت لرد فول» | جلد اول496 صفحه 145 تومن
🧌 «جنگ سنگ مرگبار» | جلد دوم544 صفحه 160 تومن
🧟♂ «نیرویی که حفظ میکند» | جلد سوم542 صفحه 185 تومن ‼️قیمت کل مجموعه : 490 تومن‼️ @time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin
2 063
+1
معرفی روز دومحالم بد شده بود. به سمت رودخونه رفتم و بالا آوردم. مدتها بود که شهوت و خواستن یک زن رو حس نکرده بودم. اینجا واقعاً کجا بود؟ من کی بودم؟ لرد فول به من گفته بود هشدارش رو به لردهای پیر برسونم، آیا باید این کار رو انجام میدادم؟
2 063
معرفی روز دومبنابراین، بیتوجه به تمام محبتهایی که "لنا" و خانوادهاش در حقم کرده بودن، به سمتش یورش بردم و اون رو روی زمین انداختم لباسهاش رو توی تنش پاره کرد و بدنم رو به بدنش کوبیدم! اون زیر تنم لرزان بود، توی نور بیرمق میتونستم خونی که روی پاهاش جاری شده بود رو ببینم.🔞🔞🔞
2 063
معرفی روز دومداشتم دیوونه میشدم، این یه خواب بود؟ یه توهم؟ بین همهی این احساسات، گرایشی عجیب نسبت به لنا پیدا کرده بودم. من که تا دیروز بهخاطر جذام، میل جنسیم رو از دست داده بودم، حالا میخواستم هرطور شده طعم بدن این دختر رو بچشم.
2 063
+1
معرفی روز دومشنیدن این داستان، اینکه همه من رو "برک سهانگشتی" میدونستن، بدجور بهمم ریخت! دیگه نمیتونستم اونجا بمونم و بنابراین به مکانی دور رفتم و "لنا" هم همراهم اومد.
2 063
معرفی روز دومبرک پذیرفت و این عهد رو با خونِ دست بریدهاش مهر و موم کرد؛ بعد از این اتفاق، شیرهای سنگی از دل کوه بیرون اومدن و به سپاه دشمن چیره شدن. "برک سهانگشتی" که به "ارثفرند" شناخته شده بود، از چوب یک درخت، "عصای قانون" رو ساخت و مشغل به مرمت زمین شد!
2 063
+1
معرفی روز دومآخرین بازمانده دیگه امیدی نداشت، اما درست همونجا بود که زمین باهاش حرف زد و گفت اگر جونت رو فدای شفای خاک کنی، ما هم یار تو خواهیم شد!
2 063
معرفی روز دومدر این بین، "برک" که از دلیرترین و داناترین یارهای ملکه بود، در مقابل سپاه دشمن قد بلند کرد. اما دو انگشتش رو در نبرد از دست داد و زخمی شد. اون با ناامیدی به کوه "مونتتاندر" فرار کرد.
2 063
+1
معرفی روز دومقرنها پیش، در دوران باستانی و کهن، پیش از پیمان صلح و لردهای پیر، پادشاه و ملکهای بر زمین یکپارچه حکومت میکردن. اما طمع و شهوت پادشاه رو تباه کرد، و ملکه که دیگه از پادشاه دلسرد شده بود، مقابل همسرش ایستاد و جنگی بزرگ و خونین در گرفت!
2 063
معرفی روز دوممیون حرفهام بهشون گفتم که لرد فول برگشته، و بعد در مقابل چشمهای ناباورم، دیدم که چهطور همهشون وحشتزده شدن و به عجز و ناله افتادن! بعد از شام، توی دهکده جمع شدیم، و "آتیاران" برای افسانهی "برک سهانگشتی" رو تعریف کرد:
2 063
معرفی روز دوماما همون حرفهای دخترشون رو میزدن. خصوصاً با دیدن حلقهی ازدواجم که از طلای سفید بود. اونها میگفتن که هنوز زمین به دانش طلای سفید دست پیدا نکرده، و داشتن چنین حلقهای، هویت من به عنوان "برک سهانگشتی" رو تایید میکنه. اما همهی اینها چرند بود. من فقط یه جذامی بودم!
2 063
معرفی روز دومباورکردنی نبود، چهطور چنین چیزی امکان داشت؟ خودم هم نمیدونستم. در نهایت، همراه "لنا" راهیِ دهکدهشون شدم؛ دهکدهای به اسم "میتیل استونداون" و اونجا به خونهی خانوادهی "لنا" رفتیم. پدر لنا، "ترل" و مادرش "آتیاران" زن و مرد مهربون و مهماننوازی بودن.
2 063
+1
معرفی روز دومعصبی بودم و دلم میخواست فریاد بکشم، اما همهی اینها توهمی بیش نبود، پس پذیرفتم! اون تمام زخمها و کبودیهای بدنم رو با "هرتلوم" پوشوند و چند دقیقهی بعد، وقتی گل رو از روی بدنم پاک کرد، دیگه خبری از زخمهام نبود! همهشوم التیام پیدا کرده بودن.
2 063
معرفی روز دومچند دقیقه بعد، لنا برگشت. یک مشت گل توی دستهاش بود و بهم گفت که این خاک "هرتلوم" هست و از اونجایی که خانوادهاش و اطرافیانش جادو و دانش خاک و سنگ رو دارن، میدونن که "هرتلوم" زخمها رو درمان میکنه.
2 063
معرفی روز دوملنا با دیدنِ نگرانیم، بهم گفت که میره تا دارو بیاره. من هم جلوی چشمه زانو زدم و مشغول شستن زخمهام شدم، اما فایدهای نداشت، هر خونی رو که پاک میکردم، باز هم باریکهی خون دیگهای از زخمم بیرون میجهید!
2 063
+1
معرفی روز دوماما نمیدونست که من فقط یه جذامیِ بدبختم. به هر سختیای که بود، از برج مرتفع دیدهبانی پایین اومدیم. بدنم زخمی و کوفته بود و اگر هر چه زودتر درمانشون نمیکردم، عفونت میکردن و جذام من رو یکقدم به مرگ نزدیکتر میکرد.
2 063
معرفی روز دومهر چهقدر به سر و وضعش نگاه میکردم، گیجتر میشدم. نمیفهمیدم این چه لباسهایی هست که به تن داره! اون وقتی که دست سهانگشتیم رو دید، نفسش توی سینهاش حبس شد. بهم گفت "برک سهانگشتی" اما من بهش توپیدم، گفتم که من "توماس کاوننت" هستم و بس! اون معتقد بود که من مردی هستم که افسانهها نوید اومدنش رو دادن.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
