ru
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Открыть в Telegram

📈 Аналитический обзор Telegram-канала شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 25 030 подписчиков, занимая 1 289 место в категории Книги и 13 502 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 25 030 подписчиков.

Согласно последним данным от 07 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -541, а за последние 24 часа — -18, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 12.41%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 4.21% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 3 106 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 1 055 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Описание и контентная политика

Описание канала не предоставлено.

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 08 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

25 030
Подписчики
-1824 часа
-1377 дней
-54130 день
Архив постов
شت آبش بیاد. بعد از چند دقیقه من حس کردم دارم دوباره ارضا می شم. حمید که فهمید، کیرش رو درآورد و گفت: “اینجا نه. دفعه دوم دلم میخواد تو اتاق خواب آبت رو بیارم.” رفتیم اتاق خواب. من هنوز لباسام تنم بود، فقط دامنم بالا کشیده شده بود. حمید هم پایین تنه اش لخت بود با کیر شق شده اش. خودش لباسهای هر دومون رو درآورد. اول کمی در همون حالت که وایساده بودیم بغلم کرد و لبم رو بوسید. بعد خوابوندم روی تخت. پاهام رو از هم باز کرد و باز هم رفت سراغ خوردن کسم. بعد اومد بالاتر، خم شد و شروع به خوردن پستونام کرد. بیشرف این کار رو هم خوب بلد بود. بعدش دوباره کیرش رو تف زد و کرد تو کسم. این بار چشم تو چشم بودیم. تمام مدت تو چشمام خیره شده بود. چشمهای هر دومون گواهی میداد که شهوت سرا پای وجودمون رو گرفته. با تلمبه زدنش دوباره رفتم تو فاز ارگاسم. حمید این رو از تندتر شدن نفسهام فهمید. حمید: “جوووون. جنده ی من دوباره میخواد ارضا بشه؟” سری تکون دادم و گفتم “اوهوم.” در حالی که همچنان به چشمهام خیره بود، سرعت تلمبه زدنش رو بیشتر کرد. آه بلندی کشیدم و ارضا شدم. حمید سرعتش رو کم نکرد. فهمیدم خودش هم میخواد آبش بیاد. من: “نریز توش.” حمید: “آخه دوست دارم تو کست بریزم.” من: “این دفعه نه. بزار برای دفعات بعد تا از قبل آماده باشم و قرص بخورم.” حمید: “باشه. پس این دفعه میریزم لای ممه هات.” کیرش رو درآورد، سرش رو آورد جلو و لای پستونام رو لیس زد تا خیس بشه. بعد اومد روی سینه ام نشست طوری که کیرش لای پستونام قرار گرفت. دو طرف پستونام رو گرفت و بهم فشار داد و شروع به عقب جلو کردن کیرش کرد. سر کیرش درست روبروی صورتم بود. صحنه جالبی بود. همونجوری که داشتم نگاهش می کردم یک دفعه آبش پاشید تو صورتم. جمعا سه دفعه آبش با جهش صورتم رو آبیاری کرد. چند قطره هم روی گردن و لایه پستونام ریخت. من: “اووووف. این همه آب رو کجا قایم کرده بودی؟” حمید: “یک هفته است که اصلا با زنم سکس نکردم تا این آب رو برای تو ذخیره کنم. لامصب نمی دونستم همچین کُسی هستی. دیگه عمراً بتونم با زن دیگه ای سکس کنم. هیشکی مثل تو نیست.” وقتی که رفتم دستشویی خودم رو تر و تمیز کردم برگشتم دیده همه این ماجراها در عرض سه ربع اتفاق افتاده. هنوز خیلی تا ساعت 2 که باید می‌رفتم مهد کودک سراغ بچه ام وقت داشتیم. از دستشویی که اومدم بیرون دیدم حمید روی تخت خوابیده و در حالی که کیرش که حالا نیمه شل بود رو میمالید داره به عکس عروسی من و شوهرم نگاه می کنه. کنارش دراز کشیدم. من هم بدون اینکه حرفی بزنم به عکس روی دیوار خیره شدم. حمید: “از کاری که کردیم پشیمون که نشدی؟” من: “نه. چطور؟” حمید: “آخه دیدم به عکس عروسیت نگاه میکنی.” سرم رو گذاشت روی سینه اش و دستم رو گذاشتم روی کیرش و گفتم: “اگر میخواستم پشیمون بشم خیلی وقت پیش باید پشیمون میشدم. تو اولین نفری نیستی که جلوی این عکس باهاش سکس میکنم.” حمید: “خوش بحال هر کی که قبلا تونسته دلت رو بدست بیاره. امّا از این ببعد، فقط مال خودمی.” اون روز تا ساعت یک همونطور لخت مادرزاد تو بغل هم بودیم و باز هم سکس کردیم. حمید یکبار و من سه چهار بار دیگه آبم اومد. موقع خداحافظی، لبم رو بوسید و قرار گذاشتیم که دفعه بعد من برم خونه اون. وقتی که رفت، به این فکر رفتم که چی شد بعد از ماجراهای سال قبل که توبه کرده بودم دیگه با مردی وارد رابطه نشم، باز هم این اتفاق پیش اومد. فقط یک جواب برای خودم داشتم. و اون اینکه من فقط یکبار زندگی می کنم و باید از زندگیم لذت ببرم. اگر شوهرم نمیتونه نیازهای من رو تامین کنه، چرا ب

دو سه دقیقه، دستش رو درآورد. انگشتاش خیس بودن از آب کسم. انگشتش رو گذاشت دهنش و لیسید. نه شوهرم و نه هیچکدوم از دوست پسرای قبلیم این کار رو نکرده بودن. در همون حال نگاهم می‌کرد و حس کردم با نگاهش میگه انتظار داره من هم براش کاری بکنم. میدونستم مردها معمولا تو این شرایط چی دلشون میخواد. رفتم جلوی پاهاش زانو زدم. دستم رو از روی شلوار گذاشتم روی کیرش. مثل سنگ سفت بود. زیپ و کمربندش رو باز کردم. کمرش رو بلند کرد تا بذاره شلوار و شورتش رو بکشم پایین. اندازه کیرش مثل بقیه اونهایی بود که قبلا دیده بودم. امّا از مال شوهرم شق تر و سفت بود. شوهرم هر وقت که میخواد سکس کنه باید حسابی بمالمش و لیس بزنم تا سفت بشه بتونه بکنه تو کسم. امّا بیژن از الان مثل یه میله آهنی بود. خوشبختانه کیر و بیضه هاش رو شیو کرده بود. قبلا بهش گفته بودم که از کیر پشمالو بدم میاد. سر کیرش رو بوسیدم، لیس زدم و بعد کردم تو دهنم. حالا نوبت اون بود که حال کنه. چشماش رو بسته بود و رو پشتی کاناپه ولو شده بود. کمی که گذشت دستش رو گذاشت روی سرم و ریتم ساک زدنم رو در کنترل خودش گرفت. امّا بعد از مدت کوتاهی نذاشت دیگه ساک بزنم. حمید: “اونقدر خوب میخوری که میترسم آبم بیاد.” من: “خوب بیاد. مگه دوست نداری آبت بیاد.” حمید: “چرا. امّا نه قبل از اینکه مزه کُست رو بچشم.” از جاش بلند شد. من رو خم کرد روی دسته کاناپه طوری که شکمم روی دسته کاناپه و پاهام رو زمین بود. دامنم رو زد بالا. گفت: “اووف. درست همونجوریه که تو خیالم تصور می کردم.” شروع کرد به لیسیدن سوراخ کس و کونم. تو کارش خیلی وارد بود. داشتم به خودم فکر می کردم این همون حمیده که تو شرکت اونقدر جدی با همه برخورد می کنه هیچکس تصور نمی کنه همچین کارهایی ازش بر میاد. کمی پاهام رو از هم باز کرد تا بتونه دهنش رو بیشتر برسونه به کسم. با زبونش با چوچوله هام بازی می‌کرد. داشتم دیوونه میشدم. حمید اولین نفری نبود که کسم رو میخورد امّا حرفه ای ترینشون بود. شوهرم که اصلا اهل همچین کارایی نیست. کمی بعد از پشت بهم چسبید. سفتی کیرش رو لای درز کونم حس می کردم. سرش رو آورد پشت گردنم. کمی گردنم و گونه هام رو بوسید و گفت: “دیگه طاقت ندارم. میخوام برم سراغ اصل کاری. اجازه هست؟” من: “آره. اجازه گرفتن نمیخواد. پس اومدی اینجا برای چی؟” حمید: “آخه گفته بودی اونجا خط قرمزته.” من: “گور بابای خط قرمز. الان اونقدر داغ کردم که فقط کیرت میتونه آرومم کنه. بکن تو کُسم. جرم بده.” حمید “چشمی” گفت، با آب دهنش کیرش رو خیس کرد و گذاشت دم سوراخ کسم و آروم فرو کرد. اونقدر خیس بودم که بی دردسر تا آخر رفت تو. بعد شروع به تلمبه زدن کرد. در همون حال یه دستش رو کرد زیر لباسم و پستونام رو تو مشتش گرفت. خوشبختانه واحد روبرویی مون خالی بود وگر نه صدای آه و ناله من به گوش همه می‌رسید. چند دقیقه تلمبه زدنش کافی بود تا با سر و صدای زیاد ارگاسم بشم. حمید همچنان داشت تلمبه میزد. سرش رو دوباره آورد دم گوشم و گفت: “آبت اومد؟ دیدی بالاخره جنده خودم شدی؟” من: “آره. من جنده تم. جنده ات رو بکن.” حمید: “پس اون اداها چی بود در میاوردی؟ می گفتی فقط دوست اجتماعی باشیم؟” من: “خر بودم دیگه. نمی دونستم انقدر خوب می کنی. قبلا با یکی بودم که خیلی شل و وارفته بود. دو تا تقه که میزد آبش میومد. خیلی هم ادعا داشت. باهاش بهم زدم و توبه کردم که دیگه از اینکارا نکنم. امّا نمیدونستم تو اینقدر خوب میکنی. وگرنه خودم زودتر میومدم سراغت و مینشستم روی کیرت.” حمید "جووونی " گفت و به تلمبه زدن ادامه داد. انگار اصلا قصد ندا

همکارم حمید #همکار #زن_شوهردار #مرد_متاهل همکارم حمید هنوز یکی دو دقیقه از اومدنم تو آشپزخونه نگذشته بود که حمید هم اومد اونجا. قبل از اینکه کتری رو از روی گاز بردارم تا چای بریزم، از پشت بغلم کرد، شروع کرد به بوسیدن گردنم. موهام رو بو می‌کرد. بعد آهسته در گوشم گفت: “نمیخواد چای بیاری. اومدم خودت رو ببینم.” بعد از سه سال که با حمید همکار بودم، چند ماه پیش مشترکا مسئول کار روی یک پروژه شدیم. این چند ماه کار مشترک باعث شد ارتباطاتمون خیلی بیشتر و نزدیک تر بشه، دو ماه پیش بهم پیشنهاد دوستی داد. اول نمی خواستم قبول کنم. خاطره رابطه ای که یک سال قبل درگیرش بودم و نزدیک بود به یک افتضاح و آبروریزی منجر بشه هنوز اذیتم می‌کرد. باهاش شرط گذاشتم که فقط یه دوستی اجتماعی باشه و صحبت از رابطه و سکس نکنه. امّا خودم خیلی زود وا دادم و تو چتهامون رفتیم تو فاز صحبتهای سکسی. تو این دو ماه فرصت زیادی برای ملاقات حضوری نداشتیم. گاهی بعد از اینکه شرکت تعطیل می‌شد و همه می رفتن، ما به بهانه کار روی پروژه میموندیم. امّا اون هم فقط در حد نیم ساعت تا سه ربع بود. همدیگه رو بغل می کردیم و می بوسیدیم امّا شرایط برای کار دیگه ای مهیا نبود. امروز ماموریت اداری شوهرم به شهرستان، این فرصت رو بوجود آورد که چند ساعت بتونیم باهم خلوت کنیم. دخترم رو مثل هر روز بردم مهد کودک تا ساعت 2 برم دنبالش. مطمئن نبودم که تو این چند ساعت چه اتفاقی ممکنه بیوفته، امّا میدونستم حمید قطعا دلش میخواد باهام سکس کنه. تو چتهامون بارها این موضوع رو پیش کشیده بود که دوست داره، حتی یک بار هم شده مزه سکس با من رو بچشه. دستم رو گرفت و برد روی کاناپه. من به پشتی تکیه دادم و سرم رو به طرفش گرفتم. به چشمام خیره شد و شروع به نوازش موهام کرد. بعد دستش رو برد پشت سرم و کشید طرف خودش. صورتم رو آورد بالا. همزمان خودش هم اومد جلو تا لب تو لب شدیم. برای اولین بار بعد از مدتها داشتم از بوسه لب لذت میبردم. با شوهرم که هستم حس می کنم بوسه هاش فقط برای انجام وظیفه است و هیچ احساسی نداره. امّا الان حمید با احساس من رو می بوسید. لباسم یه تونیک قرمز با دامن مشکی بود. زیر لباسم سوتین نپوشیده بودم. قبلا تو چتهامون عکس نیمه لختم (بدون چهره البته) رو براش فرستاده بودم. عاشق سینه هام شده، هر چند با سوتین نشونش داده بودم امّا خیلی از سایز و فرمش خوشش اومده بود. دامنم تا سر زانو بود، و وقتی که نشستم رو مبل کمی رفت بالای زانو. تو همون حالت که لب تو لب بودیم دستهاش بیکار نبودن. یه دستش پشت کمرم رو نوازش می‌کرد و دست دیگه اش رو از روی لباس گذاشته بود روی یکی از پستونام. فهمید سوتین تنم نیست. نوک پستونم رو به آرومی و نرمی نیشگون می‌گرفت. داغ کرده بودم. چشمام رو بسته بودم. دستش رو از روی پستونم برداشت و گذاشت روی پاهام. اول کمی زانوم رو نوازش کرد و بعد از زیر دامن برد بالا. به آرومی دستش رو تا نزدیکی کسم رسوند. شورت هم تنم نبود. اولش پاهام رو به چسبونده بودم. خجالت میکشیدم که کسم رو لمس کنه و متوجه خیسی اش بشه. با فشار دستش، پاهام رو باز کرد. دستش رو رسوند به کسم. آهی کشیدم. وقتی متوجه خیسی اش شد، در گوشم گفت: “مثل اینکه تو بیشتر از من دلت میخواد.” من: “مزخرف نگو. آخه اینجوری که تو باهام ور میری، خوب معلومه که تحریک میشم.” با ملایمت و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه به کارش ادامه داد. چند دقیقه به نوازش کسم ادامه داد. من چشمهام رو بسته بودم و حمید هم با اشتیاق داشت به لذت بردنِ من نگاه می‌کرد. دوباره لبش رو گذاشت روی لبم. زبوش رو هل داد توی دهنم. زبونهامون رو به هم میزدیم. بعد از

sticker.webp0.09 KB

قایم کرده بود ک من ندیدم گفتم از من چی میخوایی گفت با هم باشیم گفتم محد چی گفت کاری ب اون نداریم گفتم خب از با من بودن چی میخوایی گفت همه چی گفتم مثلا گفت همه چی حتی سکس گفتم مطمئنی گفت اره منم ک دیدم خودش پا میده گفتم باشه فردا بیا خونمون قرار گذاشتیم و فردا شد صبر نداشتم میخواستم ببینم چه اتفاقی میفته پیام داد سلام ادرسو بفرست میخوام راه بیفتم براش فرستادم گفت ده دقیقه دیگه میرسم منم میدونستم میده سریع رفتم داروخانه کاندوم خریدم و داشتم برمیگشتم زنگ زد گفت من رسیدم درو باز کن گفتم وایسا نزدیکم دارم میام چند دقیقه بعد رسیدم و دیدم کوچه خلوته سریع درو باز کردم گفتم بیا تو سریع اومد و رفتیم تو خونه درو قفل کردم و گفتم بفرما من در خدمتم گفت من اومدم ببینم چند مرده حلاجی خودت همه کار کن گفتم اجازه هست گفت اره سریع رفتم بغلش کردم و لباشو شروع کردم ب خوردن اونم همراهیم کرد چادر و مانتوش رو در اوردم تیشرتی ک تنش بود رو هم در اوردم موند سوتینش شرو کردم خوردن و لیسسدن گردنش و داشتم میرفتم سمت سینه هاش گفت سیاهم نکنی رضا ببینه ی وقت ب فاک برم گفتم ن حرفه ای هستم سوتینشو دادم بالا و سینه هاشو داشتم میخوردم انقدر خوردم صداش در اومد بسه پاشو منم میخوام گفتم باشه نشست جلوم سریع شلوار و شورتمو در اوردم و کیرمو کردم تو دهنش بلد نبود ساک بزنه خودم دستاشو گرفتم بالا و تو دهنش تلمبه میزدم ک چند بار اوق زد و گفت بسه خفه شدم میخوام جرم بدی با کیر کلفتت گفتم چشم بلندش کردم و شلوار و شورتشو در اوردم گفتم من بدم میاد کستو بخورم گفت من میخوام گفتم جور دیگه هاتت میکنم انگشت سوممو بردم ست کسش شرو کردم ور رفتن با چوچولش بعد انگشتمو کم کم کردم تو و یواش تکون میدادم بعد انگشتم رو تا ته کردم تو کسش ، اه و ناله هاش شدیدتر شد و گفت کیرتو بکن تو کسم کیرتو میخوام ، گفتم زوده بهش برسی انگشتمو سرعتشو بیشتر کردم ک جیغ زد و گفت تورو خدا بکن تو کسم کیرتو میخوام جرم بده انگشتمو در اوردم و ب کیرم تف زدم و مالیدم سر کسش و نمیکردم تو گفت جان من بکن منو پارم کن گفتم دوست داری جرت بدم گفت اره گفتم پس بگو جنده ی کی هستی گفت جنده ی سعید تا گفت حسم بیشتر شد و وحشیانه تا ته کردم تو کسش جیغ زد کیرت چقدر کلفته پاره شدم گفتم حقته جنده مگه کیر نمیخواستی شروع کردم تلمبه زدن گفتم عادی دوست داری یا وحشیانه گفت هر طور دوست داری فقط بکن منو منم وحشیانه شروع کردم تلمبه زدن پنج دقیقه مثل سگ کردمش و اون اه و ناله میکرد و قربون صدقم میرفت کشیدم بیرون و دراز کشیدم و گفتم بشین روش اومد با کس نشست روش و صورتش ب سمت من بود بالا پایین میپرید و میگفت جوووون من از این به بعد جندتم و بهت کس میدم هر وقت خواستی ابش اومد و دراز شد روم گفتم پاشو نوبت منه کون میخوام ، گفت کون ن فعلا اینبار بکن تو کسم تا بعد منم رفتم پشتش و کردم تو کسش و تلمبه زدم وحشیانه اونم جیغ میزد ابم داشت میومد گفتم کجا بریزم گفت بریز رو سوراخ کونم دراوردم کیرمو و ابمو ریختم رو سوراخ کونش چند دقیقه بی حال افتاده بودیم پاشدم دستمال اوردم بهش دادم خودمم تمیز کردم اونم کرد لای چاک باسنش و دور باسنشو تمیز کرد و گفت خیلی کیف کردم تو بهترین بکن دنیایی منم گفتم تو هم بهترین جنده ی دنیایی و دفعه بعد باید از کونتم فیض ببرم گفت باشه مال خودته ولی مثل کسم یهو نکنی پاره بشه گفتم ن ادابشو بلدم گفت باشه پاشد بوسم کرد و لباساشو پوشیدو گفت رازمونو ب کسی نگی گفتم بگم که خودم به فاک رفتم و خدافظی کرد و رفت این اولین سکسمون بود و شروع رابطه ی پنهانی من و مهدیه نوشته :

مهدیه زن دوستم #زن_دوست #میلف #زن_شوهردار با سلام من سعید قدم ۱۸۵ وزنم ۷۵ کیرمم کلفته و متوسط با ی نفر ب اسم رضا رفیق شدم که گاهی رفاقتونه کاراشو انجام میدم ی روز ی شماره ی غریبه بهم زنگ زد و گفت مهدیه هستم زن رضا و میخوام سورپرایزش کنم برای تولدش گفت نزار تا غروب بیاد خونه منم ظهر بردمش قهوه خونه و رفتیم گردش با ماشین تا بهش پیام دادم ساعت ۶ شد چکار کنم بعد چند دقیقه پیام داد گفت همه چی اوکی شد بزار بیاد مرسی . رفتم بزارمش در خونه که مهدیه زنگ زد و گفت کجایی ، رضا گفت با سعید نزدیک خونم گفت به سعید تعارف کن بیاد چایی بخوره بعد بره . رضا قطع کرد رسیدیم در خونه گفت بیا بریم بالا ی چایی بخور بعد برو منم میدونستم تولدشه قبول کردم رفتیم خونشون و در زد که مهدیه سعید هم هست بعد در رو باز کرد و با کیک اومد جلومون دفعه ی دوم بود میدیدمش با ی لباس تقریبا مجلسی با روسری بود که به رضا گفت تولدت مبارک عزیزم رضا هم شوکه شده بود و رفتیم داخل و کیک و چایی خوردیم ، مهدیه کادوی رضا رو بهش داد و رفت دوباره چایی بریزه ، رضا بهم گفت خبر داشتی ، گفتم ن چطور گفت اخه انگار هماهنگ شده بود ، گفتم ن من نقشی نداشتم. چایی دوم رو خوردم و خدافظی کردم و رفتم . چند روز بعد مهدیه پیام داد مرسی بابت اینکه کمکم کردی ، گفتم خواهش میکنم کاری نکردم ، گفت ایشالا برات جبران کنم ، منم خودمو زدم ب پررویی گفتم ایشالا برگشت گفت زن که نداری چون رضا بهم گفته ، دوست دختر هم نداری ، گفتم ن چطور ، گفت تو سن تو سخته کسی رو نداشته باشی ، گفتم تنها باشم بهتره تا با هر کسی باشم ، گفت افرین ادم زیپشو برای هر کسی باز نمیکنه ، منم شوکه شدم و جوابشو ندادم . چند روز گذشت و زنگ زدم ب رضا کارش داشتم گوشیو مهدیه برداشت گفتم سلام رضا هست کارش دارم گفت حمامه گفتم بگو بهم زنگ بزنه بعد از ی ربع زنگ زد و گفت چکارم داشتی ، گفتم میخواستم بریم قهوه خونه گفت بیا اینجا قلیون بکشیم گفتم باشه رفتم خونشون رضا رفت ذغال بزاره و تنباکو بچینه که مهدیه با ی تیشزت و شلوار راحتی بدون روسری اومد نشست رو مبل و سلام کردیم و لبخند ملیح زد و رضا اومد قلیون کشیدیم و رفتم . فردا شبش مهدیه پیام داد گفت سلام خوبی ، گفتم سلام مرسی تو خوبی گفت مرسی ، گفتم کاری داشتی ، گفت میخوام یکیو بهت معرفی کنم ، گفتم بابت چی، گفت با هم دوست بشید گفتم کی هست ، گفت رفیقمه ، گفتم عکسش رو بفرست گفت این شماره واتساپت هست، گفتم اره گفت میفرستم فرداش شد و نفرستاد منم تا شب صبر کردم و شب بهش پیام دادم سلام چیشد تو واتس اپ پیام داد گفت سلام الان عکسشو میفرستم ببین خوشت میاد یک ساعت گذشت پیام دادم چیشد پس گفت فرستادم دیگه گفتم چیزی برای من نیومده گفت دوباره میفرستم ببین اگه خوشت اومد بگو دوستم همه جوره پایست گفتم از چ نظر گفت از همه نظر حتی … گفتم حتی چی گفت حتی جنسی نیم ساعت گذشت پیام نداد منم بخاطر غرورم بهش پیام ندادم فردا صبح پیام داد سلام پسندیدی گفتم سلام چیزی برای من نیومد گفت دیدیش ک گفتم نفرستادی چیو دیدم گفت همون شب ک خونمون اومدی برای قلیون کشیدن فهمیدم خودشو میگه گفتم منظورت خودتی گفت اره مائده ی زن ۲۴ ساله با پوست گندمی بود و سینه های نسبتا بزرگ ولی فکر میکردم سوتین اسفنجی میپوشه ک سینشو بزرگ نشون بده قد حدود ۱۶۹ وزنشم حدود ۶۰ میخورد باشه فکر کردم رضا گفته امتحانم کنه گفتم نمیشه ک تو زن رفیقمی گفت خب زن تو هم میشم ، میخوام امتحان کنم گفتم ولم کن اوسگولم کردی گفت ن بخدا جدی میگم میتونی امتحانم کنی گفتم خب عکس سینتو بفرست بعد پنج دقیقه فرستاد و سریع پاک گرد شوکه شده بودم سینه های ۸۵ رو کجا

راه های حفظ ارزش سرمایه: [حتی یک میلیون] ۱. سکه یا طلای آب‌شده ۲. دلار و یورو ۳. ارزهای دیجیتال واسه هر سه تاش نیاز داری بدونی کی بخری کی بفروشی! تحلیل های ایشون اینقد دقیقه که بعضیا میگن به بالا وصله. مطمئن باش کمکت میکنه: • @Daramad (رایگان)

sticker.webp0.09 KB

شت کشیدم لای کسش …داد ش روفت هوا… جیغ زد… گفتم جووون چرا اینقدر خیسه این بلا… گفت… کیرتو میخواد…چون خیس شده بود و احتمالا عرق هم کرده بودنخواستم براش بخورم…کیرم رو گرفت و چند دقیقه ای ساک مجلسی و پر تف زد …که دیگه ترسیدم آبم بیاد… گفتم بسه… سر کیرم رو چند بار کشیدم لای کسش و چوچوله ش رو با سر کیرم مالیدم داشت التماس میکرد که بکنم توش…کیرم رو فرستادم تو کس داغ و تنگش… اونم محکم بغلم کرده بود داشت کمرم رو فشار میداد که بیشتر بکنم توش… از این همه حشریت این زن تعجب کرده بودم… داشت گریه میکرد… اومد پایین و خم شد لب میز… از عقب گذاشتم تو کسش… و با انگشت همزمان سوراخ کونش رو مالیدم… که جیغ زد و ارضا شد… همهش قربون من و کیرم میرفت… و منم بیشتر حشری میشدم… آبم داشت میومد که کشیدم بیرون و ریختم رو کونش…برگشت و محکم بغلم کرد و کلی ماچ و بوس و تشکر… بعد که دو تایی آروم شدیم… زد زیر گریه… که لطفا درباره من فکر بد نکن… از شش ماه قبل که شوهرم از کرونا فوت کرده…من هیچ رابطه جنسی نداشتم و واقعا این رفتار دست خودم نبود و اگر بخوای حاضرم صیغه ت بشم… فقط منو ول نکن…جایی هم نگی که اخراجم میکنن… منم بغلش کردم… گفتم من از خدامه خانم خوشگله… تا الان که با هم هستیم و هفته ای شاید سه بار سکس داریم …میرم خونه ش…ولی بنظرم باید دیگه تمام ش کنم یا نقشه دیگه ای بکشم…چون خانمم مشکوک شده چون کمتر میکنم ش… پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

خدمتگذار حشری مدرسه #خدمتکار #صیغه #زن_بیوه پارسال برام ابلاغ زدند که دبیر کامپیوتر هنرستان دخترانه زایمان کرده و من باید 3 ماه باقیمانده رو برم دخترانه درس بدم…شهر ما هم کوچکه و دبیر خانم دیگه ای نداشتن… تو همان هفته اول تو دل مدیر و بقیه دبیرا جا باز کردم… و چون تنها معلم مرد مدرسه بودم… خیلی دخترا و معلما برای حجاب شون جلو من سختگیری نمیکردن… و گاهی حتی موقع عوض کردن روپوش آزمایشگاه در دفتر رو نمی بستن و من میتونستم از دفتر روبرو راحت لباس عوض کردن که البته همون تعویض مانتو بود رو ببینم… اونا هم کلی کار میریختن سرم که بیا سر میز رو بگیر…مانیتور بیار…پرینتر درست کن… دیگه همه شون تو صف بودن و لب تاب شون میاوردن که براشون سرویس کنم…منم توش سرچ میکردم کلی عکس لختی از همه شون میدیدم… یه خدمتگذار داشتن به اسم راحله…حوالی30 ساله… …اوووف نگم براتون تازه بیوه شده بود… با حجم کون زیاد و سینه ستبر و قد بلند…خوشگل…من مونده بودم این با این استیل باید میرفت یه شغل دیگه مثلا مدل میشد یا هر چی. منو دعوت میکرد تو آبدارخانه برام کیک و ساندویچ میاورد و با هم میخوردیم زنگ تفریح…ازخودش و زندگیش میگفت که یه بچه داره و شوهرش 6 ماهه از کرونا فوت شده…منم دلداری ش میدادم…کسی هم کاری به کارمون نداشت… نمیدونم چرا هیشکی ملاحظه نمیکرد که من موجود مذکر حشری تو این مدرسه میان اونهمه جنس مونث بودم… …یه روز راحله بهم گفت…لطفا میتونی بعد از تعطیلی مدرسه واستی که انباری بالا و باید خالی کنم… برای کلاس خیاطی میخوان موکت کنند… با اشتیاق قبول کردم…اون روز حسابی به خودش رسیده بود…رنگ موی خوشگل و ارایش ریز…بعد که مدرسه تعطیل شد و به مدیر گفت من و فلانی هستیم که انباری بالا رو خالی کنیم…میخواد کمک م کنه… منم داشتم اونا رو میدیدم…که چیزی به هم گفتند و قهقهه خنده زدن… منم توجهی نکردم… خلاصه رفت و در مدرسه رو بست و چفت پشت ش هم انداخت… شصت کیرم خبر دار شد که خبریه… اومد تو ابدارخانه و لباس ش درآورد با تیشرت و شلوار جین …گفت بریم بالا…چشمم چارتا شده بود از این استیل ناب…یه لحظه گفت…کجایی؟؟؟ پرسیدم بریم بالا…؟/؟ جا خوردم و گفتم بریم… من پشت سرش راه افتادم … و از پله ها که بالا میرفتیم…پشت سرش …لپ های کونش که این ور اون ور میرفت… حسابی منو حشری کرده بود… چند بار خواستم دست برسونم که …ترسیدم… رفتیم تو اتاق پر میز و صندلی و وسایل بود… دو نفری بردیم بیرون…گاهی اوقات خم میشد که چیزی برداره… تی شرت ش بالا میرفت و چند سانتی از شورت قرمزش رو میتونستم ببینم… و چند بار خودم و مالیدم به کونش که واکنشی ندیدم…کیرم حسابی راست شده بود… یه تابلو سه بعدی بزرگ به دیوار نصب شده بود…رفت که برداره. تا یکمی بلند کرد…یه مقدار سنگین بود … صدا زد…بدو بیا کمک…رفتم پشت سرش و تابلو رو گرفتم… دیگه عملا کیر راست شده م تو شیار کون ش بود… یکم تو همون حالت واستادیم… اونم خنده ش گرفته بود که…وای تو رو خدا ول نکنی… چکاری کردم… نزدیک بود بیفته… …منم گفتم… اره… یواش بلند کنیم بذاریم پایین… ولی نه اون تلاشی میکرد…نه من… انگار اصلا قصد نداشتیم کاری انجام بدیم… با یه لحن حشری گفت… مطمئنی میخوای کمکم کنی…؟گفتم… خیلی دوست دارم… ولی فکر کنم باید جور دیگه کمک ت کنم… اروم تابلو رو ول کردیم سر جاش و برگشت تو صورتم…گفت… کمکم کن تو رو خدا…دارم می میرم… …بغلش کردم و لب تو لب شدیم… یعنی وحشی شده بودیم جفت مون…سر چند ثانیه کل لباس ها مون رو عین وحشیا کندیم و انداختیم کنار… یه میز مانده بود… بلندش کردم…گذاشتم روی میز… و رفتم لای پاش… کس تپل و شیو شده و سفیدش حسابی خیس شده بود… یه انگ

sticker.webp0.09 KB

مهستی هم دستاشو تو کمرم حلقه کرد و منم تو سینش فشرد و لبامو میخورد. بعد چند بار ازم به خاطر س.ک.س تشکر کرد و گفت فکر نمیکرده یه کـ.سی که از خودش 15 سال کوچیکتر اینقدر خوب ارضاش کنه. منم بوسیدمشو تو همون وضع تا 10 صبح خوابیدیم. صبح با هم دوش گرفتیم و بدون اینکه لباس بپوشیم صبحانه خوردیم. بعد صبحانه مهستی اونقدر منو حـ.شری کرد که دوباره باهاش س.ک.س کردم. 2-3 ظهر مامان به موبایلم زنگ زد و ناهار اجبارا رفتم خونه اما به مهستی قول دادم شب برگردم پیشش و همانطورم برگشتم و اونشب هم یه س.ک.س حسابی باهاش داشتم. از مهستی قول گرفتم هر وقت موقعیت جور بود باهاش س.ک.س داشته باشم و الان تنها دوست دختر عزیز و مهربون من زن عموی عزیزم مهستی هست. واقعیتهای بعدی رو هم براتون مینویسم. پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

وقتی گفتم نه لبخندی از روی رضایت زد که منو متعجب و خوشحال کرد. برام نوشیدنی آورد و وقتی دولا شد که بهم تعارف کنه خیلی خوب پستوناشو میدیدم که تو یه کرست صورتی با گلهای سفید خودنمایی میکرد. فهمیدم شرت و کرستش رو عوض نکرده و همونست که صبح تنش بوده. مهستی رفت تو آشپزخونه شام درست کنه و منم تمام حواسم به مهستی بود و با چشام تعقیبش میکردم. بلند شدم رفتم آشپزخونه کمک مهستی جون بکنم. مهستی بین میز ناهار خوری و کابینت ایستاده بود و سالاد درست میکرد. رفتم بغل دستش وایستادم و گفتم کمک نمیخواین؟ گفت لطفا سس رو از تو یخچال بیار. برای رسیدن به یخچال باید از پشت سر مهستی رد میشدم و من که خیلی حـ.شری بودم ناخواسته طوری رد شدم که تماس بیشتری با کون مهستی پیدا کنم ولی مهستی هم کونش یه خورده داد عقب و یه لبخند شـ.هوانی زد. من مطمئنتر شدم که مهستی هم حـ.شری هست و از این کارا خوشش میاد. ساعتای 9:30 عمو از فرودگاه دبی تماس گرفت و وقتی از مهستی پرسید تنهاست یا نه مهستی با یه خنده موذیانه گفت تنهاست که منم خندم گرفت. بعد شام وقتی ظرفها رو تو ماشین میچید و منم یکی یکی ظرفها رو از پشت سرش بهش میدادم آروم کونش داد عقب و از تماسش با من داغ شدم. منم به خودم جرات دادم و کیرم رو رو کونش فشار دادم. مهستی کونش رو آروم به کیرم میمالید و کیر من رو کون مهستی داشت بزرگ میشد. مهستی دستاشو رو کابینت گذاشته بود و کونش رو کاملا عقب داده بود و خودشو به من میمالوند. منم کاملا باهاش همراهی میکردم. دستامو گذاشتم رو کمرش و شروع کردم مالیدن کمر و کونش و بعد آروم دستامو سر دادم رو پستوناش و از روی پیراهن ماساژشون میدادم. چشاشو بسته بود و با زبونش لباشو میخورد. دستمو انداختم تو کمرش و برگردوندمش و لبامو چسبوندم به لباش و شروع به خوردن لباش کردم. مهستی خیلی خوب همراهی میکرد و دستای منم از رو دامن کون داغش رو ماساژ میداد. زبونشو توی دهنم میکرد و منم زبونشو میمکیدم. حدود 10 دقیقه لب میگرفتیم که مهستی گفت بریم اتاق خواب. من بغلش کردم و در حالیکه لباشو میخوردم بردمش تو اتاق خواب. به خواسته مهستی برق اتاق و روشن کردم و در و قفل کردم. روش دراز کشیدم و دوباره لباش و خوردم و پیراهنشو درآوردم و بوسای کوچیک از بالای پستوناش میگرفتم. با دندونام کرستش رو کندم و نوک پستوناشو که کاملا شق شده بود میلیسیدم و میمکیدم. کم کم ناله های مهستی شنیده میشد. وقتی خواستم برم پایین و دامنشو دربیارم بلند شد. منو انداخت رو تخت و لباسامو درآورد. شلوارمو با شدت پایین کشید و کیر راست شده ی منم که شرتم رو خیس کرده بود از شرتم بیرون کشید و شروع کرد ساک زدن. اونقدر خوب و حرفه ای کیرمو میخورد که نزدیک بود نفسم بند بیاد. وقتی دید کیرم خیلی خیس شده و نزدیک آبم بیاد یه اسپری از کشوی تخت درآورد و رو کیرم خالی کرد و دوباره شروع به خوردن کرد. بعد طاق باز رو تخت خوابید و پاهاشو باز کرد. وحشیانه دامنشو درآوردم و با دهنم به شرت قشنگی که از صبح در آرزوش بودم حمله کردم. با زبون کوسش رو از روی شرتی که کاملا از آب کوسش خیس بود میلیسیدم. بعد انگشتامو بردم زیر شرت و بدون اینکه شرتش رو دربیارم کوسشو ماساژ میدادم و همزمان شرتشو تو دهنم کرده بودم و میمکیدمش تا آب کوس مهستی رو بخورم. بعد شرتشو درآوردم و زبونمو فرستادم تو کوسش. با زبون سقف کوسشو میخوردم با انگشتام دنبال چوچوله میگشتم. چوچوله ی شق کرده مهستی راحت پیدا شد. زبونمو پهن کردمو چوچوله مهستی رو اونقدر محکم میلیسیدم که ناله های مهستی تبدیل به جیغ شده بود. بعد هم لبهای کوسشو تو دهنم میکردم و اونا را سخت میمکیدم. مهستی هم موهامو چنگ میزد و کوسشو محکم به صورتم میکوبید و ناله میکرد. آب کوسش کاملا جاری بود و منم به شدت تشنه. وقتی سرمو بلند کردم و به مهستی گفتم تشنه ام و میخوام آبتو بخورم با ناله گفت تمام کوسم مال تو... ادامه بده کوسم رو بخور بخوووووووور. منم آب کوسشوو چوچولشو میمکیدم. یه دفعه تمام تنش لرزید و فهمیدم ارضا شده. حالا بدون اینکه از حامله شدنش نگران باشم پاهاشو بلند کردم و کیرمو فرستادم تو کوسش. کوسش اونقدر خیس و لزج بود که با اینکه کوسش تقریبا تنگ و کیر منم به اندازه کافی کلفت بود تمام کیرمو تا خایه هام یهو بلعید و مهستی جیغ کشید. شروع کردم تلنبه زدن که مهستی داد میزد محکمتر تندتر تندتر... با اون اسپری که به کیرم زد حدود 10 دقیقه کوس مهستی رو تلنبه میزدم. هر دومون به شدت عرق کرده بودیم و دیگه نا نداشتیم. یهو مهستی لرزید و با لرزش تنش کیرم مثل آتشفشان فوران کرد و تمام آبمو تو کوسش خالی کردم. اونقدر آبم زیاد بود که از کوسش اومد بیرون. بدون اینکه کیرمو از کوس مهستی جون در آرم روش خوابیدم و شروع کردم خوردن لباش.

رابطه من و زن عمومهستي #زن_عمو زن عموی من یه زن 41 ساله است با قد متوسط و پستونها و کون درشت. طفلکی نمیتونه بچه دار بشه و اون و عموم تنها زندگی می کنن. عموم ماهی سه روز به خاطر کارش میره دبی و همیشه از کوسهای آبدار اونجا تعریف میکنه و ناگفته معلوم که هر دفعه یه حالی به خودش میده. فکر کنم زن عمو هم میدونه ولی طفلک به خاطر مشکلش چیزی نمیگه. من 26 سالمه و زن عمو با من خیلی مهربونه و من هم همیشه دوستش داشتم. پارسال تابستون دعوت شدیم باغ عمو. کلا 6 نفر بودیم من و خواهرم و بابا و مامان و عمو و زن عموی عزیزم. زن عمو یه دامن بلند و یه پیراهن پوشیده بود که پستونای نازش رو مشخص میکرد. هر وقت باد میوزید دامنش میچسبید به پاهاش و من سعی میکردم برجستگی کون و یا کوسش رو تشخیص بدم. وقتی تو آشپزخونه کپسول گاز رو نصب میکردم و در حالی که خم شده بودم اومدم عقب که هیو کونم به یه چیز نرم و داغ برخورد کرد و ترسیدم. برگشتم نگاه کردم دیدم با کون زن عمو تصادف کردم. از خجالت قرمز شدم و عذر خواهی کردم ولی زن عمو با یه لبخند شیرین با عشوه گفت عیبی نداره. طرز گفتنش قند تو دلم آب کرد. ساعتای 10 عمو و بابا رفتن بیرون و زن عمو گفت میخواد بره تو باغ تا واسه چای آلبالو آلبالو بچینه. خواهر و مامانم هم گفتن میمونن و ناهار درست میکنن. من هم به پیشنهاد مامان رفتم به زن عمو کمک کنم. مهستی خوشگلم (زن عمو) جلو راه میرفت و من دنبالش و از تماشای حرکات ناز کونش از رو دامن لسی که روی اون باسن تپل مپل مرقصید لذت میبردم. انگار مهستی جون هم اینو میخواست و باسن نازش رو بیشتر میخراموند و منو یاد اون برخورد داغ با کونش میانداخت. یه دفعه طفلکی مهستی سکندری خوردو خورد زمین. من دویدم طرفش و پرسیدم چی شد. در حالی که معلوم بود دردش اومده گفت هیچی. نشست و به درخت تکیه داد. کف دستاش رو آروم با دستام تمیز کردم. زانوهاشم کمی زخمی شده بود. دامنشو تا روی زانوهاش کشید بالا تا وضع زانوهاش رو ببینه. یه خورده خراشیده شده بود. من آروم زانوهاشو دست کشیدم که خیلی ناز به من لبخند زد و منم لبخند زدم. وقتی خواست با دستاش خراشیدگی پاشو لمس کنه یهو دامن لسش روی رونهاش سر خورد و تا شرتش پایین رفت. شرت صورتی با گلهای سفید که میشد کوس تپلشو از پشتش تشخیص داد. من از خجالت قرمز شده بودم ولی مهستی اصلا به روی خودش نیاورد و یه لبخند ملیح روی لباش نقش بست. من که حال خودمو نمیدونستم هنوز زانوهاشو نوازش میکردم و شرت نازشو دید میزدم و مهستی هم هیچ مانع نمیشد. بعد یه دقیقه دامنشو کشید رو پاهاش و من دستش رو گرفتم و از زمین بلندش کردم. موقع چیدن آلبالو هم سعی میکردم با بدنش تماس پیدا کنم و وانمود کنم این تماسها تصادفیه. مهستی نازنینم هم هر تماس رو با یه لبخند پاسخ میداد. سر ناهار حواسم اصلا به ناهار نبود و فقط تو فکر مهستی بودم و خیلی هم حشر و حرکات مهستی رو دنبال میکردم. ناهار تموم نشده بود که عمو گفت ساعت 7 شب پرواز داره به دبی و باید زودتر برگردیم تهران. مامان از مهستی دعوت کرد شب بیاد خونه ی ما ولی مهستی گفت یکی از دوستاش شب پیشش میاد و تشکر کرد. من کلی حالم بد شد و به بخت بدم لعنت کردم. تو راه برگشت اعصابم داغون بود که یکی از دوستام با موبایلم تماس گرفت و ازم خواست شب برم خونشون. منم قبول کردم و به مامان گفتم شب خونه رفیقم میمونم. بعد از اینکه رسیدیم خونه زود دوش گرفتم و ساعتای 6 از خونه اومدم بیرون. توی راه موبایلم زنگ خورد و دیدم شماره زن عمو افتاده. تعجب کردم که مهستی چه کار میتونه داشته باشه. بعد از سلام و احوالپری مفصل من از وضع زانوش ازم پرسید که کجا هستم گفتم تو راه خونه رفیقم. گفت من شب تنهام و تنهایی میترسم میتونی بیای پیشم ؟ با تعجب و ذوق پرسیدم مگه دوستت نمیاد ؟ گفت نه زنگ زده نمیاد. من هم نفهمیدم چطوری گفتم باشه و قرارم و با دوستم به هم زدم و رفتم خونه عمو. وقتی میخواستم در خونه عمو زنگ بزنم قلبم تندتند میزد. در و باز کرد و باهام دست داد. گرمای دستش داغم کرد. همون دامن و بلوز ناز تنش بود. ازم پرسید به مامانت گفتی میای اینجا ؟

sticker.webp0.09 KB

کامل لخت شدم خواستم درازش کنم که گفت بزار برات بخورم، دراز کشیدم و دستامو زیر سرم گذاشتم و لبخندی از اجبار به لبام زدم، کنارم زانو زد و موهاشو کنار انداخت و دستاش رو دور کیرم حلقه کرد و گفت حیف نیست این کیر توی شلوار بمونه و با خنده گفت اگه این کیر بره توی کونم دیگه کیر اکبر باید به پهنا بره که دردم بگیره وشروع کرد به زبون کشیدن روی سر کیرم و کلاهک کیرم که سرخ و سیاه و بزرگ شده بود رو به زور توی دهنش جا داد و میمکید، صحنه زیبایی بود باید از یاد می‌بردم که دنیا داره برام ساک میزنه، +دنیا کُس خوشکلتو بزار توی دهنم میخوام بووخورمش، _چشم عشقم پوزیشن 69گرفتیم و تا حد جنون کُس لزجشو خوردم و اونم کیرمو می‌خورد، میدونستم به کم قانع نیست و باید قبل از ارضا بکنم +دنیا بسه دیگه میخوام این کُسو جر بدم، کیرمو از دهنش درآورد و گفت جووونم آره باید جرش بدی از روم بلند شد و به بغل افتاد، رفتم بین پاهاش و با توجه به تعریفی که از کیرم کرده بود میدونستم کار سختی در پیش دارم، کلاهک کیرمو جلوی دهانه کُسش گذاشتم و هول دادم داخل، هنوز چیزی از کلاهک نرفته بود که گفت میعاد یواش، ممکن نبود کُس ی زن متاهل اینقدر تنگ باشه، اینقدر طول کشید جا کردن کیرم که به ارگاسم نزدیک شدم، +دارم ارضا میشم، کجا بریزم عشقم؟ شاید کلمه عشقم بهش انرژی داد که بلند شه، بلند شد و نشست و گفت توی دهنم، ولی کیرمو دستش گرفت و دهنشو باز کرد و با فاصله بیست سانتی از کیرم دهنشو باز نگه داشت و برام جق میزد با ارضا شدنم از موی سر تا سینه و رون و تشک همه رو خیس منی کرد، هر لحظه از شبانه روز رو باید آماده سکس میبودم و همه چیز خوب بود بجز رابطه خواهر برادری که دیگه وجود نداشت... نوشته: میعاد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

راحت نیست قبول کردن این پیشنهاد، سرمو برگردوندم سمت دنیا و خنده ای از اجبار بهش تحویل دادم که منجر به بوسیدن لب هم شد، دستای دنیا شروع کرد به چرخیدن روی سینم و شکمم و در انتها رفت روی کیرم، شوکه شدم، نمیخواستم اول من تحریک بشم و میخواستم لذت رو دنیا ببره، دستمو مستقیم زیر تاپش بردم و آنی به روی سینه هاش رسوندم که خبری از سوتین نبود، برای اینکه دستش به کیرم نرسه و تحرک نشم، بلند شدم و نشستم روی روناش و تاپش رو با سوتینش بالا زدم و مشغول خوردنشون شدم مزه رنگ و حجم سینهاش برام مهم نبود، حداقل فعلأ نبود، میخواستم بهترین باشم وصدای لذت‌های دنیا این رو میگفت، حجم بزرگی از سینهاشو توی دهن میکردم و چنگ میزدم، خوردن رو به ناف کشوندم و هر چقدر پایین تر میرفتم کمی شلوار خوابش با شورتش رو پایین میدادم، باید موی بیشتری میدیدم ولی انگشت شمار موهای نرمی بالای چوچولش داشت که هر کدوم یک سانتی میشد، شلوار و شورتش رو تا زانو پایین دادم و جفت پاهاشو بالا و خیمه زدم روی کُسش، نمیخواستم چشم تو چشم بشیم، حتی جملاتی رو که می‌گفت رو نمیخواستم بشنوم،تا دو دقیقه فقط به شکل لب بازی ازش میخوردم، دنیا تحریک شده بود ولی کافی نبود تصمیم گرفتم که اونی رو که ازم انتظار داشت رو انجام بدم، اول شلوار و شورتش رو کامل در آوردم و بعد رفتم بین پاهاش و شروع کردم به خوردن و زبون زدن و بعد انگشت میانیمو دادم داخل و بازیش میدادم، هنوز در من علائمی از لذت نبود بجز کیرم که برای راست شدن اجازه نمی‌خواست، اینقدر ادامه دادم که به نقطه اوج رسید و آنی شروع به داد زدن و لرزیدن کرد و دست و دهنمو پر از آب کرد، ارگاسم سنگینی داشت و تا چندین ثانیه صداش بالا نیومد، اگه ناراحت نمیشد میخواستم برم بیرون، ولی میدونستم نمیزاره، چشماش باز شد و نگاهم کرد و گفت بیا بغلم عزیز دل آجی، کلمه آجی اینجا دیگه بی معنی بود، رفتم و کنارش دراز کشیدم، شروع کرد به نوازش صورت و بوسیدنم، انرژی برای بلند شدن نداشت و داشت ریکاوری می‌کرد، ی کم بعد بلند شد و نشست روی شکمم و تاپ و سوتینش رو درآورد و هر کدوم رو به گوشه ای پرت میداد، شروع کرد به روضه خوندم، _هان چته؟ چرا سرسنگین شدی؟ حالا که من شادم چرا ناراحتی؟ مگه شادی منو نمیخواستی؟ مگه نمیخواستی منو زیر پای یکی بندازی؟ خوب از خودت بهتر کیه؟ اصلاً میدونی چرا اکبر ماهی چهار پنج روز میاد خونه؟ معلومه که نمیدونی، با من هماهنگ میکنه و دقیقا موقع پریودم میاد خونه که یا از کون منو بکنه یا براش ساک بزنم، حالا فهمیدی که چرا همیشه ماتم گرفته ام، حالا هم که شادم تو میخوای سر سنگین بشی، +نه اینجوری نیست دنیا، من مشکلی ندارم _میدونم بخاطر من هر کاری میکنی، ولی ازت میخوام فک کنی زنتم و همه چیز ازم بخوای کُسمو بکن و جرم بده، راضیم کن تا قبول کنم برات ساک بزنم و آبتو قورت بدم، اسرار کن که از کون بکنیم، هر چی دوست داری رو از من بخواه، شیطنت کن توی جمع یواشکی انگشتم کن، خلاصه اگه میخوای من خوش باشم منو با شیطنتت خوشحال کن، حالا که فکر میکردم همه چیز با از دست دادن خواهر برادری بدست میومد، میخواستم سریع موضع عوض کنم و چیزی بگم که فضا عوض بشه و شاد بشیم، نگاه خریدارانه ای به سینه هاش کردم و با خنده گفتم یعنی میگی من زن اکبر رو جر بدم و اکبر بشه کُس کش من؟ گل از رخ دنیا شکوفت و خندید آره طوری زنشو بکن که هیچ وقت کسی نکرده باشه، _حالا این لباساتو در بیار و تا زمانی که توی این خونه هستی نپوششون، از روم بلند شد، منم با اینکه هنوز رغبتی نداشتم سعی کردم وانمود کنم که خیلی خوشحالم، توی کمتر از چند ثانیه

وب نبود، دلم نیومد ناراحت ببینمش، وارد اتاق خوابش شدم و ازش اجازه خواستم بشینم روی تختش _بفرما میعاد جان رفتم و تکیه دادم به تاج رختخوابش و شروع کردم به عذرخواهی بابت حرفام _درک میکنم میعاد جان، میدونم که چی میگی، باشه قبول میکنم و از اکبر طلاق میگیرم ولی بهم قول بده که هیچ وقت محتاج پول نشم، منم قول میدم اصلاً شوهر نکنم +دنیا جان من دقیقا برعکس اینو میگم اولآ من که پول کرایه آژانسمو تو میدی، دوم هم من میگم باید به فکر خودت باشی که از تنهایی در بیای _یعنی ازم میخوای خیانت کنم؟! +شاید تو اسمشو خیانت بزاری ولی من میگم این حق توئه که جواب خیانتش رو بدی _هی داداش تو هم دلت خوشه، به نظرت ی غریبه دلش برا من میسوزه؟ اونم بعد از لذت خودش یا جیبمو میزنه یا ولم میکنه و داغمو بیشتر میکنه، +کی گفته هر کسی آرزوی داشتن یکی مثل تو توی زندگیشه، مطمئن باش کسی تو رو از دست نمیده _آره داداش مثل اکبر با این حرفش دهنمو بست و چیزی برای گفتن نداشتم ولی سعی کردم کم نیارم +بخدا اون مرتیکه لیاقت نداره وگرنه هیچ مردی چنین خریتی نمیکنه _داداش قربونت برم منوتو ساده ایم اینجور فک میکنیم مردم گرگ شدن و همه رو میش میبینن مجبور شدم احساسی تر کنم فضا رو، دراز کشیدم کنارش و دستمو حلقه کردم دور گردنش و بوسش کردم و گفتم به خدااینجور نیست قول میدم ی خوبشو برات پیدا میکنم، _به روح مامان اشتباه میکنی، حتی خودت هم باشی به کسی که خودشو بی قید و شرط در اختیارت بزاره خیانت میکنی +آبجی این چه حرفیه؟ تو دیگه خیلی بد بینی، نمیدونم کی تو زندگیت بوده که اینجور بدبین شدی، کاش برادرت نبودم تا وفا رو نشونت میدادم، _آره چون دوسم داری و داداشمی مطمئنم تو ازم سو استفاده نمیکنی ولی مطمئنم حتی خودت از همسر آیندت سو استفاده میکنی وای این حجم از بدبینی که دنیا داشت +پس اینجور که تو میگی این همه آدم خوشبخت که هست خواهر برادرن _نه ولی دوست پسر دوست دختری نیستن که به شوهرشون خیانت میکنن +پس هیچ جوره حاضر نیستی خودتو تامین کنی _چرا حاضرم ولی یکم سخته خوشحال شدم اینو می‌شنیدم گفتم چجوری؟! _اون داستان بود که توی گروه فرستادی؟ +کدومش؟ _اون که با زنداییش تنها شده بود و شوهرش مثل شوهر من عسلویه کار می‌کرد +پونزده پونزده رو میگی؟ _آره همون بارها خونده بودمش داستان محارم بود، حفظش بودم +خوب؟ _خوب، متوجه منظورش نبودم چون اکبر خواهر زاده ای نداشت، ولی شاید منظورش من بودم که کنارش بودم، هر چقدر اسرار کردم منظورشو نگفت و قسمم داد بحث رو عوض کنم، شب بخیر گفتم و اتاق رو ترک کردم، یک ساعت بعد بود ی داستان از داستانهای محارم خواهر و برادر از شهوانی کپی کردم و توی همون گروه گذاشتم، نیم ساعت بعد صدای آلارم گوشیم دراومد، دنیا استیکر لایک رو برا مطلبم گذاشته بود، دیگه نتونستم طاقت بیارم مثل ابر بهار گریه میکردم و در عین حال خوشحال از رابطه ای که دنیا رو خوشحال می‌کرد، نمیدونستم چکار کنم، زیر لایکش نوشتم اگه خواسته تو مرگ باشه من می‌پذیرم، نوشت اومدی چراغها رو خاموش کن، حدس میزدم باید در خاموشی کامل این کار انجام بگیره ولی وقتی چراغهای هال رو خاموش کردم و با تپش قلب و چشمای اشکبار وارد اتاق شدم و دستم سمت کلید چراغ اتاق خواب رفت با روی گشاده و خندون ازم خواست چراغ رو روشن نگه دارم، من که نه پای حرکت داشتم نه چشم دیدن دنیا رو،. در اتاق رو بستم و رفتم سمت تختخواب،با شوق به استقبالم اومد و همین که دراز کشیدم روم خیمه زد و صورتمو از اشک پاک کرد، _چرا گریه کردی، مگه خوشحالی منو نخواستی؟ با سرم بله رو گفتم +پس چیه بیا خوشحالم کن خیلی

خواهرم دنیای من #خواهر #تابو نمیتونستم خودمو گول بزنم، جلوی چشمام جوونی خواهرم داشت تباه میشد، شوهر خواهرم ی آدم عیاش بود که به بهانه کارش ماهی چهار روز هم به خونه نمیومد، در صورتی که خیلی راحت میتونست شعبه کیش رو به شریکش میداد یا خونش رو می‌برد کیش، شروع کردم به تخریب اکبر پیش دنیا و خواهش میکردم که طلاق بگیره، ولی اونطرف قضیه فقر خانواده پدری بود که دنیا ازش فراری بود،، تصمیم سختی در پیش بود، در هر صورت توی پیشونی ما تباهی نوشته شده بود، درک چیز بدیه و من کاملأ درک میکردم که مشکل دنیا نبود آغوش مردونه بود و باید فکری میکردم، از صمیم دل دوست داشتم دنیا رو با مردی آشنا کنم تا تأمینش کنه، ولی با کی، زیاد با دنیای مجازی آشنا نبودم، برای تحریک دنیا توی بیست روزی که به اومدن اکبر مونده بود مثلأ فکر بکری به سرم زد، یک گروه تلگرام با آیدی جدید ساختم و ده دوازده تا دختر ناشناس و دنیا رو به گروه اضافه کردم، ده تا فیلم پورن و چهار تا مطلب سکسی شهوانی انداختم توی گروه، دنیا توی اتاق خوابش بود و من توی هال، دو سه تا از آیدی ها لفت داد ولی دنیا آنلاین شد و همه مطالب رو دیده بود، صبح که از خواب بیدار شدم، رفتم سر وقت گوشی دیدم هنوز لفت نداده، دنیا توی هال نشسته بود و صدای تلویزیون رو کم کرده بود، هنوز زیر پتو بودم، بلند شدم با گوشی رفتم سمت دستشوئی، اونجا چند تا فیلم دیگه اضافه کردم، تا شب بجز دنیا کسی توی گروه نموند، منم مرتب فیلم و مطلب اضافه میکردم، شب کنار تلویزیون نشسته بودم دنیا اومد کنارم نشست و سرشو توی گوشی برد و وارد تلگرام شد که چندتا فیلم و عکس تازه دید، رو به من کرد و گفت جریان این گروه چیه؟! نمیدونستم در مورد چی حرف میزنه گفتم کدوم گروه؟ گفت همین که منو اضاف کردی و فیلم میفرستی؟ سرخ شدم، گوشی رو از دستش گرفتم و دیدم اسمم بالای فایل ها نوشته، (با اینکه آیدی جدید ساخته بودم ولی با شماره دنیا رو اضافه کرده بودم) چیزی برای انکار نبود فقط باید توجیه میکردم، +گفتم شاید با این مطالب ی کم از تنهایی در بیای (عجب چرتی گفتم) با تعجب گفت فک میکنی من با اینا از تنهایی در میام +خوب من درک میکنم که تو تنهایی و مطمئنن اکبر اونجا برا خودش حتماً کسی رو داره و این تویی که داری زجر میکشی _آره خوب ولی چه ربطی به این کلیپ ها داره؟! به‌ نظر تو من با اینا از تنهایی در میام!! متوجه شدم تر زدم و دارم بیشتر خرابش میکنم، خودمو مظلوم کردم و گفتم ببخشید همش فک میکنم باید ی طوری تو رو از تنهایی در بیارم _تو؟!!! +منظورم اینه اگه شده خودم طلاقت رو بگیرم و شوهرت بدم _میعاد میشه دیگه کاری با اکبر نداشته باشی، چون نمیخوام دوباره به اون خونه برگردم، همین که صاحب خونه ای هر ماه نمیاد بالا سرم و فوشم بده برای چندرغاز پول برام کافیه +ولی… _ولی چی؟ +ولی تو هم انسانی و به یک مرد کنارت احتیاج داری _من مرد دارم خوبشم دارم، یکیش اکبر یکیش هم تو داشتم به انسان بودنش شک میکردم، آخه چطور ممکنه بیست چند روز رو بدون سکس تحمل کنه!!! +ولی من که شوهرت نیستم، منظورم از مرد کسیه که کنارت باشه که نیازهاتو سرکوب نکنی از رک بودنم هم خودم هم دنیا متعجب بودیم _ممنون که به فکرمی ولی ترجیح میدم تنها باشم تا اینکه فقر و بدبختی بکشم +دارم به حس داشتنت شک میکنم، این چه طرز تفکره؟ انگار که خبر عزیزی بهش بدن با هق هق گریه بلند شد و رفت توی اتاقش، از گوهی که خورده بودم پشیمون شدم، دنیا روی سرم خراب شد، سرمو توی لاک خودم کردم و به فکر رفتم، چرا چرا چرا؟ کاری ازم بر نمیومد فقط باید ناظر تباهی دنیا بودم، چند شبانه روز گذشت و هنوز هم میونمون خ

sticker.webp0.09 KB