ru
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Открыть в Telegram

📈 Аналитический обзор Telegram-канала شهر داستان | رمان

Канал شهر داستان | رمان (@dastanromancity) языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 25 000 подписчиков, занимая 1 287 место в категории Книги и 13 496 место в регионе Иран.

📊 Показатели аудитории и динамика

С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 25 000 подписчиков.

Согласно последним данным от 08 июля, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -540, а за последние 24 часа — -14, при этом общий охват остаётся высоким.

  • Статус верификации: Не верифицирован
  • Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 12.52%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 4.24% реакций от общего числа подписчиков.
  • Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 3 133 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 1 061 просмотров.
  • Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
  • Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Описание и контентная политика

Описание канала не предоставлено.

Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 09 июля, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Книги.

25 000
Подписчики
-1424 часа
-1287 дней
-54030 день
Архив постов
راحت نیست قبول کردن این پیشنهاد، سرمو برگردوندم سمت دنیا و خنده ای از اجبار بهش تحویل دادم که منجر به بوسیدن لب هم شد، دستای دنیا شروع کرد به چرخیدن روی سینم و شکمم و در انتها رفت روی کیرم، شوکه شدم، نمیخواستم اول من تحریک بشم و میخواستم لذت رو دنیا ببره، دستمو مستقیم زیر تاپش بردم و آنی به روی سینه هاش رسوندم که خبری از سوتین نبود، برای اینکه دستش به کیرم نرسه و تحرک نشم، بلند شدم و نشستم روی روناش و تاپش رو با سوتینش بالا زدم و مشغول خوردنشون شدم مزه رنگ و حجم سینهاش برام مهم نبود، حداقل فعلأ نبود، میخواستم بهترین باشم وصدای لذت‌های دنیا این رو میگفت، حجم بزرگی از سینهاشو توی دهن میکردم و چنگ میزدم، خوردن رو به ناف کشوندم و هر چقدر پایین تر میرفتم کمی شلوار خوابش با شورتش رو پایین میدادم، باید موی بیشتری میدیدم ولی انگشت شمار موهای نرمی بالای چوچولش داشت که هر کدوم یک سانتی میشد، شلوار و شورتش رو تا زانو پایین دادم و جفت پاهاشو بالا و خیمه زدم روی کُسش، نمیخواستم چشم تو چشم بشیم، حتی جملاتی رو که می‌گفت رو نمیخواستم بشنوم،تا دو دقیقه فقط به شکل لب بازی ازش میخوردم، دنیا تحریک شده بود ولی کافی نبود تصمیم گرفتم که اونی رو که ازم انتظار داشت رو انجام بدم، اول شلوار و شورتش رو کامل در آوردم و بعد رفتم بین پاهاش و شروع کردم به خوردن و زبون زدن و بعد انگشت میانیمو دادم داخل و بازیش میدادم، هنوز در من علائمی از لذت نبود بجز کیرم که برای راست شدن اجازه نمی‌خواست، اینقدر ادامه دادم که به نقطه اوج رسید و آنی شروع به داد زدن و لرزیدن کرد و دست و دهنمو پر از آب کرد، ارگاسم سنگینی داشت و تا چندین ثانیه صداش بالا نیومد، اگه ناراحت نمیشد میخواستم برم بیرون، ولی میدونستم نمیزاره، چشماش باز شد و نگاهم کرد و گفت بیا بغلم عزیز دل آجی، کلمه آجی اینجا دیگه بی معنی بود، رفتم و کنارش دراز کشیدم، شروع کرد به نوازش صورت و بوسیدنم، انرژی برای بلند شدن نداشت و داشت ریکاوری می‌کرد، ی کم بعد بلند شد و نشست روی شکمم و تاپ و سوتینش رو درآورد و هر کدوم رو به گوشه ای پرت میداد، شروع کرد به روضه خوندم، _هان چته؟ چرا سرسنگین شدی؟ حالا که من شادم چرا ناراحتی؟ مگه شادی منو نمیخواستی؟ مگه نمیخواستی منو زیر پای یکی بندازی؟ خوب از خودت بهتر کیه؟ اصلاً میدونی چرا اکبر ماهی چهار پنج روز میاد خونه؟ معلومه که نمیدونی، با من هماهنگ میکنه و دقیقا موقع پریودم میاد خونه که یا از کون منو بکنه یا براش ساک بزنم، حالا فهمیدی که چرا همیشه ماتم گرفته ام، حالا هم که شادم تو میخوای سر سنگین بشی، +نه اینجوری نیست دنیا، من مشکلی ندارم _میدونم بخاطر من هر کاری میکنی، ولی ازت میخوام فک کنی زنتم و همه چیز ازم بخوای کُسمو بکن و جرم بده، راضیم کن تا قبول کنم برات ساک بزنم و آبتو قورت بدم، اسرار کن که از کون بکنیم، هر چی دوست داری رو از من بخواه، شیطنت کن توی جمع یواشکی انگشتم کن، خلاصه اگه میخوای من خوش باشم منو با شیطنتت خوشحال کن، حالا که فکر میکردم همه چیز با از دست دادن خواهر برادری بدست میومد، میخواستم سریع موضع عوض کنم و چیزی بگم که فضا عوض بشه و شاد بشیم، نگاه خریدارانه ای به سینه هاش کردم و با خنده گفتم یعنی میگی من زن اکبر رو جر بدم و اکبر بشه کُس کش من؟ گل از رخ دنیا شکوفت و خندید آره طوری زنشو بکن که هیچ وقت کسی نکرده باشه، _حالا این لباساتو در بیار و تا زمانی که توی این خونه هستی نپوششون، از روم بلند شد، منم با اینکه هنوز رغبتی نداشتم سعی کردم وانمود کنم که خیلی خوشحالم، توی کمتر از چند ثانیه

وب نبود، دلم نیومد ناراحت ببینمش، وارد اتاق خوابش شدم و ازش اجازه خواستم بشینم روی تختش _بفرما میعاد جان رفتم و تکیه دادم به تاج رختخوابش و شروع کردم به عذرخواهی بابت حرفام _درک میکنم میعاد جان، میدونم که چی میگی، باشه قبول میکنم و از اکبر طلاق میگیرم ولی بهم قول بده که هیچ وقت محتاج پول نشم، منم قول میدم اصلاً شوهر نکنم +دنیا جان من دقیقا برعکس اینو میگم اولآ من که پول کرایه آژانسمو تو میدی، دوم هم من میگم باید به فکر خودت باشی که از تنهایی در بیای _یعنی ازم میخوای خیانت کنم؟! +شاید تو اسمشو خیانت بزاری ولی من میگم این حق توئه که جواب خیانتش رو بدی _هی داداش تو هم دلت خوشه، به نظرت ی غریبه دلش برا من میسوزه؟ اونم بعد از لذت خودش یا جیبمو میزنه یا ولم میکنه و داغمو بیشتر میکنه، +کی گفته هر کسی آرزوی داشتن یکی مثل تو توی زندگیشه، مطمئن باش کسی تو رو از دست نمیده _آره داداش مثل اکبر با این حرفش دهنمو بست و چیزی برای گفتن نداشتم ولی سعی کردم کم نیارم +بخدا اون مرتیکه لیاقت نداره وگرنه هیچ مردی چنین خریتی نمیکنه _داداش قربونت برم منوتو ساده ایم اینجور فک میکنیم مردم گرگ شدن و همه رو میش میبینن مجبور شدم احساسی تر کنم فضا رو، دراز کشیدم کنارش و دستمو حلقه کردم دور گردنش و بوسش کردم و گفتم به خدااینجور نیست قول میدم ی خوبشو برات پیدا میکنم، _به روح مامان اشتباه میکنی، حتی خودت هم باشی به کسی که خودشو بی قید و شرط در اختیارت بزاره خیانت میکنی +آبجی این چه حرفیه؟ تو دیگه خیلی بد بینی، نمیدونم کی تو زندگیت بوده که اینجور بدبین شدی، کاش برادرت نبودم تا وفا رو نشونت میدادم، _آره چون دوسم داری و داداشمی مطمئنم تو ازم سو استفاده نمیکنی ولی مطمئنم حتی خودت از همسر آیندت سو استفاده میکنی وای این حجم از بدبینی که دنیا داشت +پس اینجور که تو میگی این همه آدم خوشبخت که هست خواهر برادرن _نه ولی دوست پسر دوست دختری نیستن که به شوهرشون خیانت میکنن +پس هیچ جوره حاضر نیستی خودتو تامین کنی _چرا حاضرم ولی یکم سخته خوشحال شدم اینو می‌شنیدم گفتم چجوری؟! _اون داستان بود که توی گروه فرستادی؟ +کدومش؟ _اون که با زنداییش تنها شده بود و شوهرش مثل شوهر من عسلویه کار می‌کرد +پونزده پونزده رو میگی؟ _آره همون بارها خونده بودمش داستان محارم بود، حفظش بودم +خوب؟ _خوب، متوجه منظورش نبودم چون اکبر خواهر زاده ای نداشت، ولی شاید منظورش من بودم که کنارش بودم، هر چقدر اسرار کردم منظورشو نگفت و قسمم داد بحث رو عوض کنم، شب بخیر گفتم و اتاق رو ترک کردم، یک ساعت بعد بود ی داستان از داستانهای محارم خواهر و برادر از شهوانی کپی کردم و توی همون گروه گذاشتم، نیم ساعت بعد صدای آلارم گوشیم دراومد، دنیا استیکر لایک رو برا مطلبم گذاشته بود، دیگه نتونستم طاقت بیارم مثل ابر بهار گریه میکردم و در عین حال خوشحال از رابطه ای که دنیا رو خوشحال می‌کرد، نمیدونستم چکار کنم، زیر لایکش نوشتم اگه خواسته تو مرگ باشه من می‌پذیرم، نوشت اومدی چراغها رو خاموش کن، حدس میزدم باید در خاموشی کامل این کار انجام بگیره ولی وقتی چراغهای هال رو خاموش کردم و با تپش قلب و چشمای اشکبار وارد اتاق شدم و دستم سمت کلید چراغ اتاق خواب رفت با روی گشاده و خندون ازم خواست چراغ رو روشن نگه دارم، من که نه پای حرکت داشتم نه چشم دیدن دنیا رو،. در اتاق رو بستم و رفتم سمت تختخواب،با شوق به استقبالم اومد و همین که دراز کشیدم روم خیمه زد و صورتمو از اشک پاک کرد، _چرا گریه کردی، مگه خوشحالی منو نخواستی؟ با سرم بله رو گفتم +پس چیه بیا خوشحالم کن خیلی

خواهرم دنیای من #خواهر #تابو نمیتونستم خودمو گول بزنم، جلوی چشمام جوونی خواهرم داشت تباه میشد، شوهر خواهرم ی آدم عیاش بود که به بهانه کارش ماهی چهار روز هم به خونه نمیومد، در صورتی که خیلی راحت میتونست شعبه کیش رو به شریکش میداد یا خونش رو می‌برد کیش، شروع کردم به تخریب اکبر پیش دنیا و خواهش میکردم که طلاق بگیره، ولی اونطرف قضیه فقر خانواده پدری بود که دنیا ازش فراری بود،، تصمیم سختی در پیش بود، در هر صورت توی پیشونی ما تباهی نوشته شده بود، درک چیز بدیه و من کاملأ درک میکردم که مشکل دنیا نبود آغوش مردونه بود و باید فکری میکردم، از صمیم دل دوست داشتم دنیا رو با مردی آشنا کنم تا تأمینش کنه، ولی با کی، زیاد با دنیای مجازی آشنا نبودم، برای تحریک دنیا توی بیست روزی که به اومدن اکبر مونده بود مثلأ فکر بکری به سرم زد، یک گروه تلگرام با آیدی جدید ساختم و ده دوازده تا دختر ناشناس و دنیا رو به گروه اضافه کردم، ده تا فیلم پورن و چهار تا مطلب سکسی شهوانی انداختم توی گروه، دنیا توی اتاق خوابش بود و من توی هال، دو سه تا از آیدی ها لفت داد ولی دنیا آنلاین شد و همه مطالب رو دیده بود، صبح که از خواب بیدار شدم، رفتم سر وقت گوشی دیدم هنوز لفت نداده، دنیا توی هال نشسته بود و صدای تلویزیون رو کم کرده بود، هنوز زیر پتو بودم، بلند شدم با گوشی رفتم سمت دستشوئی، اونجا چند تا فیلم دیگه اضافه کردم، تا شب بجز دنیا کسی توی گروه نموند، منم مرتب فیلم و مطلب اضافه میکردم، شب کنار تلویزیون نشسته بودم دنیا اومد کنارم نشست و سرشو توی گوشی برد و وارد تلگرام شد که چندتا فیلم و عکس تازه دید، رو به من کرد و گفت جریان این گروه چیه؟! نمیدونستم در مورد چی حرف میزنه گفتم کدوم گروه؟ گفت همین که منو اضاف کردی و فیلم میفرستی؟ سرخ شدم، گوشی رو از دستش گرفتم و دیدم اسمم بالای فایل ها نوشته، (با اینکه آیدی جدید ساخته بودم ولی با شماره دنیا رو اضافه کرده بودم) چیزی برای انکار نبود فقط باید توجیه میکردم، +گفتم شاید با این مطالب ی کم از تنهایی در بیای (عجب چرتی گفتم) با تعجب گفت فک میکنی من با اینا از تنهایی در میام +خوب من درک میکنم که تو تنهایی و مطمئنن اکبر اونجا برا خودش حتماً کسی رو داره و این تویی که داری زجر میکشی _آره خوب ولی چه ربطی به این کلیپ ها داره؟! به‌ نظر تو من با اینا از تنهایی در میام!! متوجه شدم تر زدم و دارم بیشتر خرابش میکنم، خودمو مظلوم کردم و گفتم ببخشید همش فک میکنم باید ی طوری تو رو از تنهایی در بیارم _تو؟!!! +منظورم اینه اگه شده خودم طلاقت رو بگیرم و شوهرت بدم _میعاد میشه دیگه کاری با اکبر نداشته باشی، چون نمیخوام دوباره به اون خونه برگردم، همین که صاحب خونه ای هر ماه نمیاد بالا سرم و فوشم بده برای چندرغاز پول برام کافیه +ولی… _ولی چی؟ +ولی تو هم انسانی و به یک مرد کنارت احتیاج داری _من مرد دارم خوبشم دارم، یکیش اکبر یکیش هم تو داشتم به انسان بودنش شک میکردم، آخه چطور ممکنه بیست چند روز رو بدون سکس تحمل کنه!!! +ولی من که شوهرت نیستم، منظورم از مرد کسیه که کنارت باشه که نیازهاتو سرکوب نکنی از رک بودنم هم خودم هم دنیا متعجب بودیم _ممنون که به فکرمی ولی ترجیح میدم تنها باشم تا اینکه فقر و بدبختی بکشم +دارم به حس داشتنت شک میکنم، این چه طرز تفکره؟ انگار که خبر عزیزی بهش بدن با هق هق گریه بلند شد و رفت توی اتاقش، از گوهی که خورده بودم پشیمون شدم، دنیا روی سرم خراب شد، سرمو توی لاک خودم کردم و به فکر رفتم، چرا چرا چرا؟ کاری ازم بر نمیومد فقط باید ناظر تباهی دنیا بودم، چند شبانه روز گذشت و هنوز هم میونمون خ

sticker.webp0.09 KB

رفت توش و کمرشا اونقدر بالا اورد که بدنش کلا صاف شد فقط سرش رو صندلی بود با دستاش دستما فشار میداد رو کسش و با کمرش با ریتم تند فشار میداد به بالا . چشاش بسته لبها باز و یه صدای ااااااااه و واااااااای قاطی با هم و ایندفعه بلند از لباش اومد بیرون شاید ۱۰ ۱۵ ثانیه همونطور موند طوری که چند بار اینه را چک کردم یه وقت ماشینی چیزی از عقب یا جلو نیاد . بعد اروم کمرشا اورد پایین دوباره یه اه کشید با انگشتاش انگشتاما میکشید به دور کسش بعد چند لحظه دستشا در اورد و صندلی را خوابوند دست من هنوز رو کسش بود یه کم نازش کردم و اب کسشا مالیدم به دور و برش و یه نیشگون کوچولو از کسش گرفتم و دستما کشیدم بیرون باورم نمیشد ندیده بودم زنی اینطور ارگاسم بشه حتی تو فیلمها حدود ۵ دقیقه گذشت زیپ شلوارشا بست و گفت چند لحظه میزنی کنار و صندلیشا اورد بالا زدم کنار صورتشا با دوتا دستاش پوشونده بود تو دلم گفتم طفلکا ببین چکار کردی حالا هر وقت میبینمش باید خجالت بکشیم از هم تا اومدم بگم مژگان ببخشید نباید اینطور میشد همه ش تقصیر منه با دو دستش دو طرف صورتما گرفت و زل زد تو چشمام با بغض و قطره اشک گوشه چشماش گفت واقعا ممنونم ازت خیلی عالی بود بعد ۷ ۸ ماه خیلی چسبید هنگ کرده بودم دورو برا یه نگاه انداخت و یه لب چند ثانیه ای ازم گرفتو بازم گفت دمت گرم خیلی باحالی . سر فرصت ازخجالت این خوشکله هم درمیام و دستشا گذاشت رو کیرم و فشار داد از شق دردی خودما جمع کردم گفت آخی بمیرم براش چکارت کنم گفتم ولش کن دیر شده نزدیک ۴ بعد از ظهره برا یه وقت دیگه بازم صورتما گرفت پیشونیشا گذاشت رو پیشونیم و گفت جبران میکنم واست قول میدم یه چشمکی زد و بازم یه لب گرفت و گفت بریم پس .تا راه افتادیم گفتم مژگان جریان ۷ ۸ ماه چیه ؟؟؟؟؟!!! یه سری تکون داد و گفت سر فرصت میگم برات … ادامه دارد..... 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

که بلند کردم زیر چشمی نگاش کردم دیدم چشماشا بسته بود و لب پایینشا گاز میگرفت به رو خودمون نیووردیم و راه افتادیم اکثرا میرفتیم جاده های اطراف شهرستان که میرفت برا روستاها هم اسفالت بود و هم خلوت. دلمو زدم به دریا و دستما از پشت صندلیش اوردم گذاشتم رو شونه ش چیزی نمیگفت و من پررو تر میشدم با انگشتام با شالش که دیگه افتاده بود پشت گوشاش ور میرفتم گوشواره هاشا گرفتم و گفتم چقدر قشنگن چیزی نگفت و به بهونه گوشواره ها لاله گوششا میمالیدم دستما بردم پشت گردنشا ناز کردمو گوشواره اونطرفی را گرفتم با دنده ۲ میرفت هیچی نمیگفت فقط کمی داغ شده بود دستما باز اوردم اینطرف و کمکم انگشتاما کشیدم سمت سینه ش دکمه پیرهنش نمیذاشت دستم جلوتر بره فقط نوک انگشتام رسیده بود به نرمی سینه ش حدس میزدم نوک سینه ش ۳ ۴ سانت پایینتره ولی دگمه لامصب باز نمیشد جرات باز کردنشم نداشتم بیخیال شدم دوباره رفتم سر لاله گوشش از شق دردی داشتم میمردم و کیرم هم دولا شده بود یهو بی هوا جابجا شدم و با هر دو دستم شلوارما گرفتم و واسه کیرم جا باز کردم یه لحظه دیدم یه نگاه کرد و یه خنده ریزی زد ولی زود جمع کرد خودشا و شال روی سرشا مرتب کرد مثلا ولی فرق زیادی نکرد یه لحظه صبر کردم گفتم بیخیال بشم ولی مگه میشد دوباره دستما گذاشتم رو شونش و تو دلم گفتم ایندفه یا دگمه را باز میکنم یا اینقدر فشار میدم تا کنده بشه کمکم انگشتاما لغزوندم رو بدنش منتظر بودم که دستم گیر کنه و پایینتر نره ولی دیدم انگشتام رسید به نوک سینه ش تا انگشتم خورد به نوک سینه ش یه لحظه انگار برق بگیردش یه تکونی خورد ولی اروم راهشا داشت میرفت و مثلا تو اینه ها هم نگاه میکرد یه نگا کردم دیدم دکمه پیرهنشا باز کرده خودش احتمالا موقع درست کردن شالش اینا که دیدم دستما بیشتر بردم پایین و کل پستونشا گرفتم تو مشتم هم نرم بود هم سفت نوکشا میمالوندم چشاش خمار خمار شده بود نزدیک روستا بودیم گرفت بغل و نگه داشت دستما ور داشتم گفت خسته شدم خودت بشین پشتش پیش خودم گفتم ناراحت شد احمق این چه کاری بود نشستم پشت فرمون و دور زدم اونم هیچی نمیگفت ادم بشو که نبودم تو اون موقعیت اب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب اینبار دستما گذاشتم رو رونش چند لحظه بعد شروع کردم فشار دادن نگاش کردم دیدم سرشا تکیه داده به صندلی و چشماشا بسته انگشتاما بردم وسط پاهاش و اون پا را فشار دادم یعنی بازش کن یه لحظه مکث کرد و بعد مثلا جابجا شد هم خودشا کشید پایینتر و هم پاهاشا باز کرد چند دقیقه مالیدم لا پاهاشا ولی با شلوار لی که نمیشد کسشا لمس کنم سعی کردم زیپ شلوارا باز کنم دید نمیشه بیشتر خودشا کشید پایینتر دسته زیپا پیدا کردمو اروم اروم کشیدم پایین تا آخر. انگشتاما بردم تو شلوار و از رو شورت بالا کسشو میمالیدم فقط چشاشا بسته بود و لب پایینشا گاز میگرفت و با اینکه سعی داشت کنترلش کنه ولی سینه ش بالا پایین میرفت صدای نفسهاش میومد با ۳ تا انگشتام لبه شورتشا کشیدم بالا و دستما بردم زیر شورتش و نگاش کردم نفسش حبس بود منتظر بود انگشتم بخوره به کسش تا انگشتم خورد به کسش صدای ناله ش از دهن بستش اومد بیرون کسش داغ داغ داغ و خیس خیس بود داشتم با انگشتام لبه ها کسشا باز میکردم که دیدم کمرش میاد بالا و میره پایین یه دفه با دو تا دستاش دستما گرفت و فشار داد رو کسش و کمرشا رو به بالا فشار میداد به دستم نمیذاشت من کاری بکنم خودش دستشا کرده بود تو شورتش دستم و انگشتاما بازی میداد رو کسش صداش شبیه فیلمها نبود سعی میکرد صداش در نیاد ولی نمیشد یه دفه انگشت وسطیما فشار داد رو کسش که کمی هم

مژگان: نون زیر کباب (۱) #خواهرزن سلام همه اول کار مینویسن که این یه داستان نیست و واقعیه منم همینا مینویسم با این تفاوت که مهم نیست شما چی فکر میکنید مهم اینه که این جریان برا من اتفاق افتاده و هنوز ادامه داره و خواستم بنویسمش چون واقعا نون زیر کباب خوشمزه س امیدوارم که خوشتون بیاد.. قضیه از جایی شروع شد که خانمم بعد چند ماه اموزش رانندگی توسط خودم با دومین امتحان تونست گواهینامه خودشا بگیره و اونقدر از مزایای گواهینامه گفت و گفت تا خواهر زنم مژگان به فکر افتاد گواهینامه بگیره مخصوصا که آموزشش هم توسط من رایگان بود و این اولین دلیل موافقط مادر زنم و باجناق اصفهانیم بود مژگان اینا ساکن اصفهانن و ما ساکن شهرستان شغلم آزاده و حدود ۱۰ سالی هست سوپری دارم ولی قبلش تویه شرکت حسابدار بودم حدود ۱۰۰ وزنمه و ۱۸۵ قد شعر میگم و موهاما از پشت میبندم یه نمه شکم دارم که به قول خانم جون میده واسه پر کردن گودی کمر 😉 مژگان حدود ۶۰ وزن و ۱۶۰ هم قدشه با اندامی تو دل برو و باسن و سینه های متناسب چیزی که تو مژگان جلب توجه میکنه چشمای درشت و رنگیشه و همینطور لبهاش انگار همش داره لبخند میزنه و مربی هند بال هم هست . این جریان برا ۵.۶ سال پیشه اونموقع من ۴۰ سالم بود و مژگان ۲۳ ساله که ۴ ۵ سال بود ازدواج کرده بود و دوتا بچه ۴و۲ ساله داشت زمان ازدواج من مژگان یه دختر بچه ۷ ۶ ساله بود با چشمای عسلی و موهای طلایی که تو خوشگلی و رقص و جنب و جوش حرف اولا میزد تو فامیل تا موقع ازدواج مژگان اصلا فکری در موردش نیومده بود تو ذهنم ولی روز ازدواجش که اونا با اون چشمای قشنگ و اون اندام دیدم کنار امیر ۱۰۰ کیلویی و قد ۱۶۰ نه من که همه میگفتن راسته که هر چی میوه خوبه را شغال میخوره البته مژگان یکی را میخواسته که چند سال باهاش دوست بوده ولی چون سیگار میکشیده بهش نمیدن . تفکر خانوادشون یه جوریه فکر میکردن چون تو شهرستان همه میدونن مژگان با کسی بوده پس باید زودتر اونا شوهر بدن تو غربت واسه همین دادنش به امیر که به جای صورت و شعور و عشق و … فقط پول داره و عشقش فقط پوله و اینم که امیر قبول کرد مژگان یه مدت بمونه شهرستان و من آموزشش بدم هم واسه مفتی بودن آموزش بود که همه همین فکرا میکردن ولی یه دلیل دیگه هم داشت و اون این بود که این اقا امیر ما اهل دود هستش و یه مدت خونه خالی با رفقا براش عالی بود . مژگانا ندادن به کسی که میخواستش چون سیگاری بود ولی الان اقا امیر …😂 ببخشید دوستان ولی کون لق امیر بریم سر داستانمون 😆 سر ظهر که مشتری کم میشد مغازه را میبستم و یه لقمه غدا میخوردیم و میرفتیم برا اموزش جلسه اول خانمم اومد نه به این خاطر که شک داشته باشه واسه کلاس گذاشتن اومد که مثلا به خواهرش یاد بده ولی هم حوصله ش حسابی سر رفت و هم از بس بچه ها مژگان و دختر خودمون مادر بزرگشونا اذیت کرده بودن از فرداش نیومد . از همون روز اول این کرم افتاد به جونم که چقدر این دختر نازه خوش به حال کسی که میره تو بغلش و مثل همیشه قیافه امیر کله ک… ی که مثل صفر انگلیسی میمونه میومد تو ذهنم . تو چند جلسه اول به هر بهونه ای سعی میکردم دستم بخوره به یه جاییش مثلا برا بستن کمربند یا دیدن اینکه اینه را خوب تنظیم کرده یا نه . جلسه ۴م ۵ م یه روز که چند بار دستما مالیده بودم به بدنش شانسم کمربند گیر کرد چند بار گرفتم که بکشمش پشت دستم می خورد به سینه ش به بهونه نگاه کردن به جمع کننده کمربند خم شدم رو پاهاش و صورتم مالیدم به نوک سینه هاش سر چند لحظه سفت شده بود سینه ش. سرما

sticker.webp0.09 KB

عید یه جون گفت و شروع کرد سینه هام خوردن، دلم میخواست جیغ بکشم ولی نمی‌تونستم. سعید دستش گذاشت روی کونم و چنگ میزد با هزار سختی دامن داد بالا، سینه هام میخورد و کونم رو می‌مالید. یهو منو برگردوند، دولا شد زیر کونم تازه از نزدیک کون و رون پاهام میدید. گفت جونم شروع به خوردن رون و کونم کرد واقعاً حرفه‌ای بود تو کارش شرتم رو از پاهام در آورد منو دولا کرد رو صندلی ماشینش در عقب ماشین باز کرد تا کسی دید به ما نداشته باشه. دستش رو گذاشت روی کونم و با فشار لای کونم رو باز کرد زبونش گذاشت زیر کصم خیلی آروم با زبونش از زیر کصم تا سوراخ کونم میکشید. داشتم میمردم شروع به میک زدن کرد تو همون میک زدنش ارضا شدم وحشیانه کص و کونم میخورد منم حریص تر میشدم یه دفعه بلند شد گفت ببینم کارتو به خوبی من بلدی کیرش درآورد منو نشوند وای چی می‌دیدم کیرش اندازه مسعود بود تقریباً، شاید یکی دو سانت بلندتر ولی کلفتیش قشنگ سه برابرش بود واقعا خیلی خیلی کلفت بود با دست چپم کیرش گرفتم و با زبونم از زیر تخماش تا زیر سر کیرش کشیدم یه آه بلندی کشید گفت لامصب همه چی تمومی شروع کردم براش جق زدن و کله کیرش رو لیس زدن چون خیلی کلفت بود ساک زدن اذیتم میکرد کیرش کردم لای پستونم و شروع کردم به جق زدن که دیگه طاقت نیاورد. منم داشتم میمردم از حشریت فقط میخواستم بکنه توش منو بلند کرد و دوباره منو دولا کرد، دستم رو صندلی ماشین بود، دوباره شروع کرد کونم رو لیسیدن و خوردن، میگفت تو فیلم سوپرها هم همچین کونی نیست طاقتش تموم شد یه تف به سر کیرش و فشار داد سمت کصم. کیرش تو نمی‌رفت چند دقیقه ای طول کشید تا جا کنه از طرفی سه ماه بود نداده بودم و از طرفی کیرش خیلی کلفت بود وقتی رفت تو ناخواسته یه جیغ کشیدم خیلی درد داشت و از طرفی این درد واقعا لذت داشت سعید تو کوصم تلمبه میزد وحشیانه میزد منم با هر تلمبه سعیدهی سرم میخورد به فرمون ماشین، سعید: جووون جووون من: عوضی پارم کردی سعید : جووون دلم میخواد کل زندگیم بدم صبح تا شب بکنمت من : شوهر دارم نمیشه سعید: جوون، جنده ، عاشقتم صدای شلپ شلوپ کل محوطه رو گرفته بود سعید کیرش در آورد، منو کشوند کنار نشست تو ماشین جوری که پاهاش بیرون بود بهم گفت جنده بشین روش پاهاش داد پایین تر تا بتونم بشینم رو کیرش نشستم رو کیرش وای احساس کردم کیرش از یه طرف دیگه میزنه بیرون بدجور روم فشار بود شروع کردم به بالا پایین کردن دیگه صداش در اومد جووون چه کونی داری امشب نمیشه وگرنه از کون می‌کردمت من: وای نه خیلی کلفته سعید: واسه همین گفتم چون همه عروسی میفهمن. دلم میخواد جیغ زدنت ببینم منم داشتم تند تند بالا پایین میکردم آب کصم کل کیرش رو سفید کرده بود دستش رو سینه هام بود و چنگ میزدش بازم ارضا شدم و همزمان با ارضا شدنم سعید چند تا تکون ناجور خورد و کل آبش رو تو کوصم خالی کرد. از روش بلند شدم سعید دوباره شروع کرد کونم رو لیس زدن، بعد چند دقیقه با کمک سعید خودم مرتب کردم. یه سیگار دوباره برام روشن کرد و دوباره رفتیم تو سالن. ادامه دارد… نوشته: نیلوفر 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

دن احساسم عوض شد. مریم خیلی مست شده بود، دست منو گرفت و برد وسط. یه چند دقیقه گذشت دیدم سعید نزدیک ما شده و کم کم خودش رسوند به مریم و باهاش میرقصید، دوستش امیر هم نزدیک ما اومده بود و می‌رقصید. سعید با مریم می‌رقصید ولی نگاهش رو من بود. کم کم اومد سمتم ، بهم گفت افتخار میدید نمی‌دونستم چی کار کنم ، یه لبخند بهش زدم و اونم از خدا خواسته نزدیکم شد. نگاهش رو از رو من برنمیداشت کم کم سعید احساس راحتی بیشتری کرد و دستم رو گرفت. منم داغ بودم و دیگه احساس خجالت نمی‌کردم . یه لحظه تو چشاش زل زدم ، برق شهوت تو چشاش حالم رو خراب کرد . کم کم سالن تاریک شد و هر چند ثانیه یه نور فلش یک ثانیه روشن میکرد همه جارو. سعید رودربایستی رو گذاشت کنار . دستش رو گذاشت روی کمرم و خودش رو چسبوند بهم، احساس خوبی داشتم، قلمبگی کیرش رو زیر نافم حس میکردم، کیرش حشریم کرده بود منم خودم رو چسبوندم بهش و با ریتم آهنگ خودم رو تو بغلش تکون میدادم، صورتش رو نزدیکم کرد ، یواش گفت خیلی جذابی ، چیزی نگفتم، یه لبخند ریزی زدم، گفت دوست داشتم تنها بودیم و خودم تنهایی از وجودت لذت میبردم، بهش گفتم تنهایی‌ام واسه شوهرمه، هیچی نگفت فقط یه لبخند موزیانه زد. یک دقیقه گذشت بهم گفت بیا بریم یه سیگار بکشیم و منم گفتم باشه. موقع رفتن دیدم امیر هم همراهمون اومد. جلو در سیگار برام روشن کرد و شروع به حرف زدن کرد، از خودش تعریف میکرد، منم جذب صحبت های سعید شده بودم. نمی‌دونم چی شده بود ازش خوشم اومده بود و همش ذهنم درگیرش بود، دیدم سعید خیلی آروم به امیر اشاره کرد،امیر از ما جدا شد و رفت تو باغ، گفت حوصله سالن رو نداره. اولش نفهمیدم چی شد ، سعید گفت من سرم درد گرفته بریم یه دوری تو باغ بزنیم، منم بی خبر از همه جا گفتم باشه. شروع به قدم زدن کردیم و دوباره یه سیگار روشن کرد داد بهم ، یه چند دقیقه ای قدم زدیم و یه دفعه به خودم اومدم دیدم تو پارکینگ ماشین ها هستیم، البته مسقف نبود و فقط دورش فنس کشی شده بود، سعید دستم گرفت و شروع کرد به تعریف کردن از من، سعید: واقعا جذابی، دختری مثل تو خیلی کم پیدا میشه و شاید اصلا پیدا نشه من: لطف داری عزیزم سعید: نیلوفر تو واقعا همه چی تمامی من: تو هم خیلی خوش‌تیپی سعید: واقعا بدن سکسی ای داری من :چطور سعید: کون برجسته، سینه رو فرم، پوست سبزه این رو که گفت، قند تو دلم آب شد، شهوتم به اوج رسیده بود. فقط به فکر این بودم که حالم خوب بشه. که یه دفعه سعید گفت: ماشینم رو دیدی؟ گفتم کدومه؟ یه پاترول مشکی ته پارکینگ پارک بود، انصافا قشنگ اسپرتش کرده بود. گفت بریم بهت نشون بدم. در ماشین باز کرد که بهم نشونش بده رفتم جلو سرم کردم توی ماشین یه دفعه دیدم از پشت چسبیده بهم کیرش قشنگ روی کونم بود واقعاً داشتم لذت میبردم، کصم خیس شده بود، یه دفعه دستش گذاشت رو شونه ام و منو برگردوند سمت خودش، وقتی برگشتم چشم تو چشم شدیم ، بی هوا لب هایش رو گذاشت رو لبم و شروع به خوردن لبم کرد . واقعاً عالی بود کارش، منم اولش مثلاً هولش دادم ولی دوباره خودش رو چسبوند بهم. همونجوری که لب می‌گرفت دستش رو از رو کمرم گذاشت رو سینه هام و شروع به مالیدنشون کرد. وای عالی بود نزدیک سه ماه بود سکس نداشتم و داشتم از شهوت میمردم‌، سعید جسارتش بیشتر شد و شروع کرد دکمه کت و شومیزم رو باز کردن. وقتی بازشون کرد، سوتین سفیدم روی اون پوست سبزه روشنم میدرخشید. سعید هول شده بود و شروع کرد به خوردن سینه هام، انقدر حشری بود که سوتینم رو گاز میزد. از پشت بازشون کرد، چون بچه ندارم سینه هام رو به بالا هستن و آویزون نیستن. س

نیلوفر آبی (۱) #خیانت #زن_شوهردار #دنباله_دار سلام دوستان. اسم من نیلوفر هستش، متاهلم و حدود سی سال سن دارم. حدود 5 سال میشه که ازدواج کردم. زندگی بدی ندارم. اوضاع مالیم خوبه. پدرم یه مدیر بلند پایه تو وزارت نفت بود، مادرم وقتی 15 سال داشتم بر اثر سرطان فوت کرد. به سبب شغل پدرم تو چند کشور خارجی مدتی زندگی کردم. نزدیک دو سال مالزی و نزدیک سه سال تو انگلستان بودم و زبان انگلیسی ام خیلی خوبه و الان هم تو یه شرکت وابسته به وزارت نفت کار میکنم. حدود 177 قدم هستش، رون و باسن بزرگی دارم و سایز سینه ام حدود 85 هستش. اینا رو گفتم تا یه پیش زمینه از من داشته باشید. شوهرم مسعود قدش بلنده و پسره خوش‌تیپی هستش ما تو زندگی مشترک از لحاظ سکسی یا صفریم یا صد. اونم به خاطره اخلاق من هستش، چون تو موقع ناراحتی و دلخوری نمیتونم سکس داشته باشم. می‌خوام خاطره اولین باری که به شوهرم خیانت کردم رو براتون تعریف کنم. اوایل ازدواج زندگی داشت خوب پیش می‌رفت تا اینکه دخالت‌های مادر شوهرم تو زندگی مشترک ما زیاد شد و سبب بحث همیشگی من و مسعود شد. و من از مسعود از لحاظ سکسی فاصله گرفتم و دست رد به خواسته های اون میزدم حدود دو ماه از این قضیه گذشت و یکی از دوستای صمیمی ام من و مسعود رو دعوت کرد به عروسی خواهرش. اسم دوستم مریم هستش و دختره شیطونیه و کلا با همه مردها راحته، وقتی خونه ما میومد اکثرا تاپ تنش بود و منم کلا آدم گیری نبودم. من از سر کار رفتم خونه و به مسعود گفتم عروسی خواهر مریم دعوتیم ولی اون گفت نمیتونم بیام و کار دارم. من میدونستم داره لج میکنه با من. واسه همین گفتم خودم میرم. چند روزی گذشت و روز عروسی رسید. یه کت و دامن خیلی شیک داشتم و خیالم راحت بود. ولی چشتون روز بد نبینه. لباس برام تنگ شده بود . به زور پوشیدمش دور سینه و باسن برام تنگ بود و داشت لباس منفجر میشد. با هر زوری بود خودم رو جمع و جور کردم و حاضر شدم. ولی سینه و باسنم بد جور تو لباس خودنمایی میکرد. ولی چاره نداشتم چون باقی لباس ها لختی بود و چون مسعود نبودش نمی‌خواستم بپوشم. اومدم سوار ماشینم بشم دیدم هیچ رقمه نمیتونم رانندگی کنم و مجبور شدم آژانس گرفتم و رفتم عروسی. ‏عروسی تو یه باغ بود سمت احمدآباد مستوفی. وقتی رسیدم از بین نگاه های هیز مردهایی که جلو در بودن رد شدم و خودم رو به سالن زنونه رسوندم. مریم به استقبالم اومد و بغلم کرد. در گوشم گفت امشب خیلی جذاب شدی و با هم رفتیم نشستیم، بعد از یه کمی گپ زدن پرسید مسعود اومد؟ گفتم کار داشت نیومد ‏کلی اصرار کرد و مجبور شدم بهش بگم چی شده. یه چند دقیقه‌ای گذشت، سالن هم خیلی شلوغ بود ، مریم دوباره اومد پیشم و شروع به حرف زدن کرد. بهم گفت: مریم: بنده خدا حق داره من:چرا مریم: چون همچین لوبتی زنت باشه ولی نتونی بکنیش و بره جق بزنه من: خفه شو یک ساعتی گذشت و شام رو خوردیم بعد از شام وارد یه سالنی شدیم که زن و مرد همه قاطی اونجا بودن. من رفتم یه گوشه نشستم و مراسم شروع شد. خیلی شلوغ شده بود و کم کم میرفتن وسط و میرقصیدن. چند دقیقه گذشت که مریم اومد پیشم و اصرار کرد باهاش برقصم و منم رفتم و مریم شروع به رقصیدن کردم. تو رقصیدن متوجه نگاه های سنگین مردها میشدم و توجهی نمی‌کردم. بعد چند دقیقه رفتم نشستم. مریم اومد گفت بیا بریم مشروب بخوریم. باهاش رفتم یه گوشه سالن . یه پسر خوشتیپ اونجا بود که پسر خاله مریم بود . سلام گرمی بهم کرد و برام یه استکان ویسکی ریخت .‌ چند دقیقه ای اونجا بودم . نگاه های سعید روی من دیگه از هیزی گذشته بود اولش از مدل نگاه های سعید ناراحت بودم ولی بعد از چند تا استکان ویسکی خوردن و داغ ش

منبع فیلمای بکـ.. ن بکـ.. ن با زیرنویس فارسی🤤🔞💦 فقط دستمال فراموش نشه💦🤤🔞 https://t.me/+EDOjcyRkaBgyMmJk
منبع فیلمای بکـ.. ن بکـ.. ن با زیرنویس فارسی🤤🔞💦 فقط دستمال فراموش نشه💦🤤🔞 https://t.me/+EDOjcyRkaBgyMmJk

sticker.webp0.09 KB

نقدرا، سر کیر ماهان که وارد شد جیغ کوتاهی زدم و گفتم ماهان یواش، دستمو روی شکمش گذاشتم و میگفتم دارم جر میخورم، ماهانم داشت عین یک مرد کامل خودشو برای مامانش کنترل می‌کرد تا هم درد نکشم و هم لذت ببرم، با سر و صدا و ناله زیاد اجازه دادم کامل کیرشو جا کنه و تلمبه بزنه، به آغوش کشیدمش و میبوسیدمش و لباش رو میخوردم، خیلی زود به ارگاسم نزدیک شدم و سعی کردم با رها کردن خودم به ماهانم حال بدم و زیر بدن ماهان به ارگاسمی مطلوب رسیدم، چند دقیقه بعد ماهان بدون گفته من کیرشو درآورد و روی شکمم خالی شد، این کارش منو بیش از پیش وابستش کرد، بعد از اون خودشو به دستمال کاغذی رسوند و من و خودش رو سعی کرد تمیز کنه، با لبخندم مشایعتش میکردم، به آغوشم دعوتش کردم و سند همیشگیمو به گوشش انتقال دادم و شروع کردیم به رویا پردازی برای آینده که تا امروز بخش زیادیش محقق شد، مثلاً حضانت و معافیتش و انشاالله در ادامه مهاجرت،... پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

هام و منتظر حرکت ماهان شدم، هنوز مونده بود من ازش بخوام، +پس چرا موندی؟! اگه دهنت خشکه خودم تف بهت بدم؟ در حالی که فقط دستش بدون حرکت دور کیرش مونده بود تفم رو جمع کردم و به بهانه اینکه دقیقا تفمو روی کیرش بندازم، دستش رو کنار زدم و دست خودمو دورش نگه داشتم و لبام رو چسبوندم به کیرش و تفم رو رها کردم، از دیدن این صحنه کیرش توی دستم شروع کرد به نبض زدن و بیش از پیش بزرگ شدن، شروع کردم به پخش کردن تفم دور تا دور کیرش، قاعدتاً باید رها میکردم ولی با گفتن این حرف (ولش کن خودم برا پسرم جق میزنم) شروع کردم به بالا و پایین کردن دستم و گفتم پس تو هم برای من سینه هامو دست بکش، فقط ی باشه ازش شنیدم و مشغول شد، چند ثانیه بعد به حالته عاجزانه و سوالی گفتم میتونی سینه هامو بخوری؟ میخواست این کار رو بکنه ولی پوزیشن ناجوری بود و تقریباً دهنش به سینه هام نمی‌رسید، تمام این نشدنها منو به خواسته های توی ذهن ماهان نزدیک تر می‌کرد، گفتم پس بیا بین سینه هام بزارش که هم من لذت ببرم هم تو، با اشتیاق گفت باشه، بلند شد و ایستاد و من روی زانوهام ایستادم و گفتم پس بزار کامل خیسش کنم، کیرشو گرفتم و چند ثانیه توی دهنم عقب جلو کردم که صدای آیییی از ماهان در اومد و تُفی روی کیرش گذاشتم گفتم حالا شروع کن، میدونستم دیگه همه چیز شدنیه، سینه هام رو دور کیرش نگه داشتم تا لذت ببره و رویای سکس با مامانش محقق بشه، حدوداً یک دقیقه بعد نتونست خودشو نگه داره و گفت مامان دارم ارضا میشم، به حالتی که یعنی دستپاچه شدم کلاهک کیرشو گذاشتم دهنم و شروع کردم به بازی کردن با کیرش، طبق نقشه م دهنم پر از منی ماهان شد و اضافشو روی سینه و شلوارم انداختم و با سرعت خودمو به حمام رسوندم، بعد از خالی کردن دهنم و درآوردن شلوارم ماهان رو صدا کردم که بیا خودتو تمیز کن، با اینکه میتونست بره دستشوئی ولی انگار منتظر حرف من باشه سریع اومد داخل حمام و با دیدن بدن لخت من خواست برگرده، +کجا میری ماهان بیا تو هم دوشت رو بگیر، رفتم زیر دوش و پشت به ماهان بدون اینکه سرم خیس بشه سعی کردم بدنمو بشورم و بعدش صورتمو شدم و با حوله نیم نگاهی به ماهان انداختم و زدم بیرون، ماهان هم که ته کار رو خونده بود دوش کاملی گرفته بود و بدون تیشرتش زد بیرون و مستقیم اومد توی اتاق من و سرشو پایین انداخت و _مرسی مامان بابت لطفی که به من کردی ولی من راضی نیستم بدون اینکه تو ارضا بشی تموم بشه، توی دلم گفتم آره جون بابات، بگو بیشتر میخوام، +مرسی پسرم که به فکر بودی ولی. _ولی نداره اگه اجازه بدی منم برات میخورم، از حرفش واقعا ی جوری شدم و گفتم اگه برای من میگی نیازی نیست ولی اگه دوست داری باشه _نه مامان میخورم، سریع حوله رو درآوردم و رفتم روی تشک دراز کشیدم و منتظر ماهان شدم، برام دیدن خورده شدن واژنم توسط ماهان ی جوری بود ولی خیلی زود دست به کار شد و با دل و جون مشغول خوردن شد، یک دقیقه ای گذشت که راستی راستی داشتم به ارضا شدن فک میکردم، نبود کـاندوم مرددم کرد ولی تصمیم خودمو گرفتم و با دو دستم سر ماهان رو گرفتم و بالا کشیدم و گفتم بیا بغلم، اومد و اول لبای لزجیش رو بوسیدم و گفتم اینجوری باز تو تحریک میشی، پس کاری رو که باید انجام بده، _چکار کنم مامان؟ با خنده گفتم خوب خودتو بنداز روم و با لبت لبامو بخور بزار جای دیگت اونجا رو سر حال بیاره که تو هم ارضا بشی، ماهان حال اومده بود و بدون هیچ حرفی رفت و رونامو کنار زد و کیرشو تنظیم کرد روی واژنم، باید وانمود میکردم که کیرش بزرگه و واقعا هم برای من که چند وقت بود سکس نداشتم درد آور بود ولی نه او

ودم رو گرفتم و خودمو آماده میکردم، داستان به انتهاش رسید، ماهان پرسید نظرت چی بود؟ گفتم قشنگ بود ولی تحریک و اذیت میشم این داستان‌ها رو میخونم، تو چطور ماهان جان؟ ماهان از سوالم خوشحال شد و گفت اتفاقا منم تحریک میشم گفتم پس بهتر نیست نخونیم؟ تو ذوقش خورد، گفتم ولی ارزشش رو داشت، آخه چه کاری آدم وقتی میتونه خودش و پسرش رو راضی کنه بزاره زجر بکشه، حالا توی این وضع مریضی اینا شاد از جهان میرن بقیه افسرده، چهره سبزه ماهان رو دیدم که قرمز شد و لباش که خشک شده بود رو زبون می‌کشید، +راستی ماهانم تو چی بیشتر از دوست دخترات میخوای؟ (کاملأ میدونستم که دوست دختر نداره و توی ارتباط برقرار کردن ضعیفه) _مامان دوست دخترم کجا بود!! +وا پس نکنه مثل این داستان‌ها جق میرنی؟! _نه مامان… +وا پس چکارش میکنی؟!! _خب هیچی، +خخخ یعنی چی هیچی؟! بلاخره باید ی کاری بکنی، _نه مامان پسرت پاک و معصومه در حالی که لپش رو کشیدم و قهقهه میزدم گفتم آره جون بابات، معلومه از اونایی که روز و شب میزنی، _نه بخدا سعی می کنم نزنم، +میدونم سعی می کنی نزنی ولی میزنی خخخخ، از خنده های من اونم خنده به لبش نشست، گفتم دیدی دیدی لو دادی، ، با آهی کشیده گفتم خوشبحال این مامانا با این پسرای شیطونشون، پسر من که انگار حس نداره، (چهره ماهان دیدنی بود، هم خنده هم تعجب و هم خجالت توش بود) _مامان خیلی دست کم گرفتی منو، حیف که نمیشه، یعنی با مامان نمیشه ، (فک نمی‌کرد اینقدر سخت باشه رابطه با مامانش و با خوندن چند مطلب فقط تحریک شده بود) +آره پسرم نمیشه که! ولی میتونی نشونم بدی، _منظورت چیه؟ +منظورم اینه جلوم درش بیاری یا جق بزنی _مامان شوخی میکنی؟! +نه بخدا دوست دارم ببینم، _خب مامان زشته، +دیدی گفتم کم جرأتی، اگه من پسر بودم جلو همه درش میاوردم آخه مگه چیه؟ میخوای من در بیارم؟ _شوخی میکنی مامان؟! +باشه من تیشرتمو در میارم تو شلوارتو در بیار، ماهان از سر اینکه فک می‌کرد من در نمیارم شرط رو قبول کرد، سریع نشستم و تیشرتم رو درآوردم، نگاه متعجب ماهان به کارم و سوتینم دیدن داشت، گفتم حالا دربیار، مردد بود ولی در حد سه ثانیه پایین کشیدن تا بالا کشیدن شورت و شلوارش طول کشید، اندازه آلتش به بزرگی آلت باباش نبود ولی برای اینکه اعتماد به نفس داشته باشه گفتم وای تو به کی رفتی چرا اینقدر اون کوچولوت (اشاره به اندازه آلتش در خردسالی) بزرگ شده، چکارش کردی؟ ماهان خوشحال از تعریفام گفت دیگه، بلند شدم و تیشرتمو پوشیدم و رفتم اتاقم و رفتم حمام و خودمو برای شب آماده کردم، اومدم بیرون و ی تاپ توری و شلوار خونگی قرمز چسبون بدون شورت و سوتین (تقلید از ی داستان) پوشیدم، معمولاً آرایش ملایمی داشتم ولی ی خورده آرایش غليظ تری انجام دادم و شلوارمو قشنگ بین درز کونم جا کردم و رفتم بیرون، رفتم و بدون توجه به نگاه های ماهان مشغول آشپزی شدم، مطمئن بودم نگاهش رو جلب خودم کردم، از توی آشپزخونه صدا زدم ماهان نمیخوای بری حمام؟! پاشو برو تا شام آماده میشه، بدون حرفی راهی حمام شد، مطمئن بودم میدونست خبرایی هست وگرنه اینقدر حرف گوش کن نبود، من تا همینجا هم به مقصدم رسیده بودم و طی دو روز گذشته اصلا فکر بیرون رفتن به سرش نزده بود، شام رو خوردیم و مشغول کارای آشپزخونه شدم، ماهان بیقرار شده بود، شیو بدنش و نپوشیدن شورت زیر اسلشش هم گویای آمادگی اون بود برای اتفاقات احتمالی، اسلشش رو تا زانو پایین داد و به درخواست من کامل درش آورد، مضطرب و حشری شده بود، خوشم از این حالتش میومد، منتظر هر موقعیتی بودم برای تصاحب کاملش، من شروع کردم به بازی با سینه

از سر لذت نبود #مامان #تابو پسرم! عطر نفس‌های تو طعم عسله طپش نبض تو آیینه شعر و غزله آخرین جلسه منو شوهرم بود در حضور خانوادها و قبول نکرد پسرم پیش من زندگی کنه و با دلی شکسته طلاق توافقی گرفتم، ماهان 17ساله بود یک سال دیگه مونده بود تا بتونم اموالی که بهم به ارث رسیده بود رو یکی یکی خرجش کنم، با ماهان در ارتباط بودم و به من سر میزد، ماه چهارم بود که ماهان خبر داد که باباش میخواد زن بگیره، حسودیم شد ولی نمیدونم چرا! بعد از یک ماه زنش رو آورد توی زندگی با پسرم، هیچ بدی از زنش از زبان ماهان نمیشنیدم، بخاطر ماهان نمیخواستم شوهر کنم چون میدونستم ماهان ازم متنفر میشه، اوایل اسفند شد که همه اخبارهای جهان داشت در مورد بیماری ناشناخته کرونا صحبت می‌کرد و هر روز اخبارهای بدتر پخش میشد، نگرانی و دلهره م زیاد شد حتم داشتم همه می‌میریم، زنگ زدم به ماهان و پروتکل های بهداشتی رو بهش گفتم و ازش خواستم بیرون نره و حتی روزهای آخر سال رو مدرسه نره، خیالم راحت نمیشد، زنگ زدم به شوهر سابقم و خواهش کردم تا خوب شدن اوضاع ماهان بیاد پیشم اونم قبول کرد و ماهان اومد پیشم، خونه رو پر کردم از میوه جات، آخه میگفتن ویتامین ث و گرمی ها برای پیشگیری خوبه، ماهان بعد از اومدنش به خونم کم طاقت شد و نمیتونست خونه بمونه، فردا صبح رفتم و ی لپتاپ و لوازم جانبی برای فوتبال بازی کردنش، تبلت و گوشی جدید براش گرفتم، ماهان از دیدنشون سوپرایز شد و تا ده روزی سرگرمشون شد، عید نوروز شروع شد و میدونستم براش سخت میشه خونه موندن و سعی می‌کردم تمام داراییم رو بدم که بیرون نره، سعی می‌کردم اونقدر بهش نزدیک بشم که احتیاج به دوستی نداشته باشه، حتی با رعایت پروتکلها احساس می‌کردم مردنمون صددرصدی هست و در درون با این فکر میسوختم و میخواستم روزهای آخر عمرمو فقط با ماهان بگذرونم، آنقدر به ماهان نزدیک شده بودم که بعداً فهمیدم که در موردم فکر میکرده میخارم، _مامان بیا ببین مطلب رو از ی سایت خارجی ترجمه کردم چقدر باحاله، شروع کردم به آهسته خوندنش، _مامان میشه بلند بخونیدش؟ شروع کردم به بلند خوندن و ی داستان چرت از ی پسر که چطور دوست دخترش رو راضی به سکس میکنه و من به کلمات سکسیش که می‌رسیدم خیلی ریلکس میخوندم و ادامه میدادم، اونقدری کتاب در مورد بچه داری برای برخورد با ماهانم خونده بودم که میدونستم یک نوجوان از مطرح کردن یک مطلب حاشیه ای یک هدف بزرگتر داره، بعد از اتمامش گفتم جالب بود ماهان جان، ماهان از شنیدن تاییدم خوشحال شد گفت میخوای داستان‌های بیشتری بخونیم، گفتم بدم نمیاد، ماهانی که زیاد پروپای من نمی پیچید با اشتیاق تمام روز رو برام داستان سکسی میخوند، قاعدتاً باید تحریک میشدم ولی حدف من خوندن ذهن ماهان بود، فردای اون روز منو با سایت های ایرانی آشنا کرد و میخوند برام، روی زمین دراز کشیدیم و از من خواست که گوشیش رو دست بگیرم و من مطالب رو جستجو کنم، به منوی صفحه شهوانی که وارد شدم پر طرفدار ها رو دیدم، ماهان سعی کرد نظر منو به داستان مادر و پسری که رابطه داشتن جلب کنه، از سکوت ماهان و تکیه ش به من و اینکه خیلی نظرم در مورد این داستان براش مهم بود میشد هدف ماهان رو فهمید، گفتم به نظر نمیاد واقعیت باشه ولی اگه اینجور هم باشه خیلی عجیب نیست آخه مامانش هم تنها بوده و حق داشتن، رفتم سراغ داستان بعدی و خودم داستان دیگه ای از مادر و پسر انتخاب کردم و توی فکرم این بود که اگه قصدش با من خوابیدن باشه من پیش قدم بشم که بعداً عذاب وجدان نگیره، ولی باز یاد گناهش میوفتادم، خلاصه بین احساس گناه و خواسته ماهان و اینکه اینجا ته دنیاست تصمیم خ

پورن شب جمعه ای با زیرنویس فارسی 🥵 https://t.me/+Azs24xSl5kw5ZDRl https://t.me/+Azs24xSl5kw5ZDRl

sticker.webp0.09 KB

ند میزد . اومدیم دیدیم همه خوابن گفت من میرم دوش بگیرم بعد تو برو . رفتم تو حیاط رو تختی که جای نشستن بود دراز کشیدمو به آسمون صاف خیره شدم و بابت اون اتفاق کلی حال کردم و امیدوار به آینده ای روشن با زری کس طلااااااا نوشته: میلاد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity