مصدع اوقات
Открыть в Telegram
867
Подписчики
+124 часа
+127 дней
+10030 день
Архив постов
867
دیالوگی که از وقتی شنیدمش حس کردم یه جرقهی جدید تو مغزم زده شد و نورش هنوز هم آرومم میکنه. ممنونم دوایت.
867
طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قُبحِ مشاهدهٔ او مُجاهده میبرد و میگفت: این چه طَلعتِ مَکروه است و هَیْأتِ مَمقوت و مَنظرِ ملعون و شمایلِ ناموزون؟ یا غُرابَالْبَیْنِ، یا لَیْتَ بَیْنی و بَیْنَکَ بُعْدَ المَشْرِقَیْنِ.
عَلیالصَّباح به رویِ تو هر که برخیزد
صباحِ روزِ سلامت بر او مَسا باشد
بد اختری چو تو در صحبتِ تو بایستی
ولی چنین که تویی، در جهان کجا باشد؟
عجب آن که غُراب از مجاورتِ طوطی هم به جان آمده بود و ملول شده، لاحولکنان از گردشِ گیتی همینالید و دستهایِ تَغابُن بر یکدگر همی مالید که: این چه بختِ نگون است و طالعِ دُون و ایّامِ بوقلمون! لایق قدرِ من آنستی که با زاغی به دیوارِ باغی بر خرامان همی رفتمی.
پارسا را بس این قدر زندان
که بود هم طویلهٔ رندان
بلی، تا چه کردم که روزگارم به عقوبتِ آن در سِلکِ صحبتِ چنین ابلهی، خودرای، ناجنس، خیره درای، به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است؟
کس نیاید به پایِ دیواری
که بر آن صورتت نگار کنند
گر تو را در بهشت باشد جای
دیگران دوزخ اختیار کنند
این ضربالمثل بدان آوردم تا بدانی که صدچندان که دانا را از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.
زاهدی در سَماعِ رندان بود
زآن میان گفت شاهدی بلخی
گر ملولی ز ما، تُرُش منشین
که تو هم در میانِ ما تلخی
جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته
تو هیزمِ خشک در میانی رَسْتَه
چون باد مخالف و چو سرما ناخوش
چون برف نشستهایّ و چون یخ بسته
867
برای بار هزارم تکرار میکنم درود بر هرکسی که اول اردیبهشت رو به عنوان روز بزرگداشت سعدی تعیین کرد. واقعا چه تناسبی منطقیتر از این؟ چه شروعی برای اردیبهشت دلنشینتر از این؟ دقیق زدی به هدف آقا جان.
به مناسبت این روز بینظیر بنده یکی از حکایات موردعلاقهم از گلستان رو اینجا میذارم:
867
Repost from SUT Twitter
حتی حوصلهی قطع ارتباطم ندارم دیگه. گذاشتم خودش قطع شه انشاالله.
ו×
@sut_tw
867
احمق بودن یک چیزه و به لحاظ احساسی احمق بودن یک چیز دیگه. از هرنوع رابطه برقرار کردن با اولیه ممکنه نجات پیدا کنی ولی دومیه قطعا کارت رو به تیمارستان میکشونه.
867
به نظرم تا میتونید به جوکای مامان باباهاتون بخندید چون اونا تنها کساییان که از ته دلشون میخوان خنده و خوشحالیتون رو ببینن. خود دانید حالا.
867
خب جدی بامزهست دیگه. باز اگه سطح طنزتون کلا فرق داشته باشه یه چیزی، ولی اکثرا به جوکای باباتون نمیخندید و غر میزنید میگید وای چقدر بیمزه بعد پسر مردم همون جوک رو میگه یهجور قهقهه میزنید یهو شلوارتون میفته پایین.
867
Repost from SUT Twitter
بعد بهش میگیم بی نمکی قهر میکنه و به تلویزیون خاموش زل میزنه.
«آ و ا یی»
@sut_tw
867
دیروز همکارم جمله درخوری گفت:
"روان ما هم شده مثل حلوای سر مزار؛ هر کی رد میشه یه انگشتی توش میزنه و میره."
867
صبح پا شدم، اسنپ زود قبولم کرد، قهوهمو خوردم، مینی کروسانی که کنار قهوهم بود خوشمزه بود، سر کار کسی کاری به کارم نداشت، مثل سگ کار کردم و مشغول بودم، بد نفروختم، کارمم کمتر از یک ساعت دیگه تموم میشه. روز بدی نبوده و فقط خستهم؛ اما، دیگه کسی منتظرم نیست. منتظر نیست که کارم تموم بشه تا با هم تلفنی صحبت کنیم، قرار نیست بگه شب میام دنبالت، قرار نیست بریم همون فست فودهای چرت همیشگی رو بخوریم، قرار نیست شب با جملات همیشگی شب بخیر بگیم، قرار نیست از ته دل لبخند بزنم فقط چون صدا و حرفهای تکراری یک نفر رو میشنوم. خلاصه، قرار نیست عشق بورزم. من معتاد عشق ورزیدن بودم و حالا نه تنها ندارمش، بلکه تمامش تبدیل به خشم و نفرتی شده که هرگز هم قرار نیست از قلبم پاک بشه. حتی نمیدونم عشقی که دریافت میکردم هم واقعی بوده یا نه، اما فقط میدونم که من با تمام وجودم عشق میورزیدم و به امید همون عشق روزهام رو شب میکردم. حالا اما، انگار یه جسم خالیام. کشیده میشم به این سمت و اون سمت. فقط وجود دارم. سرد، خالی و تیره. نمیدونم کِی قراره بگذره، کِی قراره بهتر بشم یا کِی قراره تموم بشه؛ اما میدونم اون منی که با تمام وجود عشق میورزید، دیگه برای همیشه تموم شد. حالا هر تجربه جدیدی هم قراره توام با ترس و باز شدن زخمهای قدیمی باشه. من بیدفاع بودم و از آخرین کسی که انتظارش رو داشتم زخم خوردم. زخمی که هرگز قرار نیست ردش از روی قلبم پاک بشه. زخمی که از این به بعد من رو تعریف میکنه. عمیقترین زخمی که قلبم تا به حال به خودش دیده.
867
تحمل زندگی خوابگاهی یعنی تکرار بیپایان یک جمله. «مادرقحبهها شما تو کدوم خرابشدهای بزرگ شدید؟»
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
