ru
Feedback
بعد از تابستان

بعد از تابستان

Открыть в Telegram
2 469
Подписчики
-324 часа
Нет данных7 дней
-1030 день
Архив постов
Tonight it's September and I've locked my room The sun won't shine in here anymore You don't love me anymore Up there a bird flies by like a dedication In the sky Before in the house I loved when we lived Like a child's drawing You don't love me anymore I watch the evening fall in the mirrors That's life The story's no longer worth following and I've closed the book The sun won't shine in here anymore You don't love me anymore

رومی اشنایدر این آهنگ رو روی موسیقی متن فیلم Things of Life (Les Choses de la Vie) خونده و علاوه بر اون، می‌تونید بخشی از دیالوگ‌های پیکولی رو هم که توی فیلم هست بشنوید. من این فیلم رو خیلی دوست دارم؛ نه به خاطر سناریو و فیلم‌نامه‌ش، بلکه چون کارگردانش کلود سوته، آهنگسازش فیلیپ سارد و بازیگر نقش اولش رومی اشنایدره. هر کدومشون هم توی حرفه‌ی خودشون جزو محبوب‌ترین‌های من هستن. 🥲

Michel_Piccoli,_Philippe_Sarde,_Romy_Schneider_–_La_Chanson_D'Hélène.mp32.42 MB

photo content

از بسته شدن TV Time خیلی ناراحتم. فکر کنم حدود ۵ سال بود که ازش استفاده می‌کردم و نه Letterboxd نمی‌تونه جاشو بگیره🥲

photo content

دلم برای این تراس تنگ شد. شب‌های بهاری خنکی که توش سیگار می‌کشیدیم و به آسمون نگاه می‌کردیم. حس خوبی که همیشه به من می‌داد، آخرین مکانی که به عنوان «خونه» تو ذهنم ثبت شد… انگار اون‌موقع هنوز زندگی تازه‌ و با طروات بود. https://t.me/himmeli/2980

Fathers and Daughters, 2015.
+2
Fathers and Daughters, 2015.

مستند «کارگاه نمایش» یکی از چیزهاییه که من هر چند سال یکبار حتماً برمی‌گردم و دوباره نگاهش می‌کنم. اولین بار قبل از شروع لیسانس، بعد ترم چهارم، و بالاخره امشب، اواخر ترم دوم ارشد. هر بار یک چیز تازه ازش یاد می‌گیرم. انگار هر بار که خودم عوض می‌شم، این مستند هم به شکل متفاوتی خودش رو به من نشون می‌ده. نگاه من رو به هنر و خلاقیت بازتر می‌کنه و هر دفعه با لایه‌های جدیدی ازش روبه‌رو می‌شم. سوای اون، روایت یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین دوره‌های تئاتر ایرانه؛ دوره‌ای که به عقیده من، بخش بزرگی ازش مدیون تلاش‌ها، جسارت، درک بالا و نگاه متفاوت بنیان‌گذارش، آربی آوانسیان، بوده. در نهایت، پروسه‌ی خلق یک اثر هنری انگار همیشه یک مسیر مشترک بوده؛ فرقی نمی‌کنه تئاتر باشه، سینما یا طراحی. تردیدها، شکست‌ها، آزمون‌وخطا، و بازگشت و ترمیم، همیشه بخشی از این مسیر بوده. نگاه آربی به سانسور، محدودیت و توانایی عبور ازش، دیگه برای من فقط در حیطه تئاتر معنی نمی‌شه؛ هر بار که این مستند رو می‌بینم، درس تازه برای زندگی و مسیر خودم یاد می‌گیرم.

یک زمانی بسیار باحوصله بودم و میزهای قشنگی می‌چیدم. الان نهایت توانم همین عکس بالاست.

photo content

photo content

دامن دیو افسردگی‌ها رها کن که باری برنگیرد ز دوش تو اندوه، آری

هرچه خواهی تو از لطف او آرزو کن چاره‌ی خویش را در دلت جستجو کن

با این سایت برای خودِ آینده‌تون نامه بنویسید: https://www.futureme.org/letters/new

دو هفته پیش یک ایمیل از ده سال پیش برام اومد. نامه‌ای که وقتی ۱۵ سالم بود و تازه با FutureMe آشنا شده بودم برای لعیای ۲۵ ساله نوشته بودم. از خودم پرسیده بودم: «الان هم هوا اونجا گرمه؟ کجایی؟ تو این چند سال چه اتفاقایی برات افتاده؟» بزرگ‌ترین دغدغه‌م درس بود. امتحان‌های نهایی سال نهم رو داده بودم و نمره علومم شده بود ۱۸.۷۵. به مامان بابام گفته بودم حتماً ۲۰ می‌شم و از واکنششون می‌ترسیدم. برای لعیای ۱۵ ساله، اون ۱.۲۵ نمره کم شده واقعاً مسئله مهمی بود. نوشته بودم: «دلت می‌خواد هنر یا ادبیات بخونی، ولی همه دارن مجبورت می‌کنن بری تجربی و می‌گن با هنر خوندن حیف می‌شی.» بعد یه جای نامه نوشته بودم: «تو می‌خوای آدم خوبی باشی ولی بعضی وقتا اصلاً موفق نیستی. راستی عزیزم، تو الان زنده‌ای؟» امروز به نسخه ۱۰ سال پیشم جواب می‌دم: آره عزیزم، هنوز زنده‌م. هوا هنوز خیلی گرمه. از شهر مادری‌م مهاجرت کردم. دبیرستان تجربی خوندم ولی الان دارم سال دوم ارشد هنر رو توی دانشگاهی می‌گذرونم که همیشه دوستش داشتم. اون تجربی خوندن هم برخلاف چیزی که فکر می‌کردم آخر دنیا نبود؛ کلی درس بهم داد و باعث شد با بهترین دوست‌های تمام دوران زندگیم آشنا بشم. هنوز زنده‌م و دارم تمام تلاشم رو می‌کنم که ادامه بدم. راستی، نمره علومت هم آخرش با مستمر جمع شد و خود آموزش و پرورش به شکل سیستمی ۲۰ ردش کرد! خوندن اون نامه یه چیزی رو محکم توی ذهنم نشوند. اینکه خیلی از چیزایی که امروز بابتشون می‌ترسیم، استرس می‌کشیم یا شب خوابمون نمی‌بره، ده سال بعد فقط یه لبخند روی لبمون میارن. یه روزی می‌رسه که به خودت نگاه می‌کنی و می‌گی: «آخی... این بود اون چیزی که انقدر بابتش غصه می‌خوردم؟» شاید بزرگ شدن همین باشه. اینکه هی از جعبه‌ای که توش زندگی می‌کنی بیرون بیای و بفهمی دنیا خیلی بزرگ‌تر از چیزیه که امروز می‌بینی. هر چند سال یه بار دیواره‌های اون جعبه عقب‌تر می‌رن و چیزایی رو می‌بینی که قبلاً حتی فکرشم نمی‌کردی وجود داشته باشن. برای همین سعی می‌کنم زیاد غصه روزگار رو نخورم. یه سیگار روشن کنم و برای ده سال بعدم نامه بنویسم. خیلی کنجکاوم بدونم لعیای ۳۵ ساله الان کجاست و زندگیش چه شکلیه. راستش از همین الان یه کم بهش حسودیم می‌شه. چون اون تمام این ده سال رو زندگی کرده، همه پیچ و خم‌هاش رو دیده و جواب سؤالایی رو می‌دونه که من هنوز نمی‌دونم. اما من باید مثل همون لعیای ۱۵ ساله، همه‌چیز رو ذره‌ذره کشف کنم و ببینم آخر این داستان به کجا می‌رسه.

بعد از ماه‌ها، دانشگاه
بعد از ماه‌ها، دانشگاه

«آنچه از دست رفته، جای خالی ساخته تا آنچه باید برسد وارد شود.»

برای تمام رنج‌ها و سختی‌های که تو ده ماه اخیر کشیدم: عیبی نداره، دوباره شروع می‌کنیم ۱۳.