Too Loud a Solitude
Открыть в Telegram
4 262
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-2030 дней
Архив постов
4 262
چنان در قید مهرت پایبندم
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بیدرمان بگریم
گهی بر حال بیسامان بخندم
https://t.me/ToooLoud
4 262
چنان در قید مهرت پایبندم
که گویی آهوی سر در کمندم
گهی بر درد بیدرمان بگریم
گهی بر حال بیسامان بخندم
https://t.me/ToooLoud
4 262
آتشی در سینه دارم جاودانی
عمر من مرگی است نامش زندگانی
رحمتی كن كز غمت جان میسپارم
بیش از این من طاقت هجران ندارم
كی نهی بر سرم پای ای پری! از وفاداری
شد تمام اشک من بس در غمت كردهام زاری
نوگلی زیبا بود حُسن و جَوانی
عطر آن گُل رحمت است و مهربانی
ناپسندیده بود دل شكستن
رشته الفت و یاری گسستن
https://t.me/ToooLoud
4 262
«چرا مثل ما دلتنگ نمیشوند…
مگر شهرشان شب ندارد؟»
محمود درويش
https://t.me/ToooLoud4 262
همدلی یعنی درک دنیای شخصیِ دیگری، طوری که انگار دنیای خودمان است. این «انگار» مهم است؛ چون همدلی به معنای یکیشدن با دیگری نیست؛ یعنی به دنیای او قدم بگذاری و بکوشی، با اجازهی او، از منظر او جهان را ببینی؛ آنچنان که او میبیند و تا جایی که میتوانی با تجربهی او هماهنگ شوی.
انسان، اصالتاً و ذاتاً، موجودی تنهاست؛ موجودی اجتماعی که در بنیادیترین تجربههای وجودی خود تنهاست و با سیلی واقعیت مواجه میشود و مزهی تلخ درد را میچشد. به زندگی خودتان بنگرید: وجود و بدنتان از آنِ خودتان است و دردتان مختص شماست. هیچکس نمیتواند جای شما درد بکشد یا تمام رنجتان را با خودش به دوش بکشد.
ما در این جمع جهانی تنها نیستیم؛ در کنار همیم، اما تنهاییم. هرکدام بهشکلی شگفتانگیز در جستوجوییم تا شاید از شک به یقین برسیم و از انزوا به جمع. برای آرامکردن رنجهایمان واژه میسازیم و عدالت، حقیقت و زیبایی و... را صدا میزنیم. روایت میسازیم، معنا میسازیم و میکوشیم از فاصلهای که میان ما و دیگری است، عبور کنیم.
زندگی شلوغ است، آدمها زیادند، همدلها کماند و همدردها کمتر. غم، محرم و مرهم میخواهد. شاید بتوانیم برای دیگری، هرچند کوتاه، اینگونه باشیم. شاید نتوانیم رنج دیگری را بر دوش بکشیم، اما میتوانیم لحظهای کنار او بایستیم؛ جهانش را، انگار، از چشم خودش ببینیم.
✒️@neighborscloset
https://t.me/ToooLoud
4 262
صبور
مثل درختی که در آتش میسوزد
و توان گریختن ندارد.
حیرت زده چون گوزنی
که شاخهای بلند
در شاخه گرفتارش کرده اند.
همهی ،این روزها این چنینیم ...
https://t.me/ToooLoudشمس لنگرودی
4 262
آدم بدونِ غم نمیشه
راه بی پیچو خم نمیشه
آرزوی کم نداریم
آرزو که کم نمیشه
خستهم از کلام قصار و راویانی
که قصد میکنن در
شفای حالِ من
تاریکم
فردا سراغ من بیا
امروز از هم گسستم
اگه بالو پر شکستمو
به پرتگاه غم
رسیده گامهای من
چو غرق خاطراتمو
غریق بی نجاتمو
بی خواب و زا به راهمو
طوفانه حالِ من
تاریکم، فردا سراغ من بیا
یک روزِ، زیبا سراغ من بیا
https://t.me/ToooLoud
4 262
I'm drowning
In a thousand faces
Alien expressions
Over and over again
I'm trying to scream but I
Can't exhale
The world seems to spin as I'm
Left on this square
With no will to hold on…
https://t.me/ToooLoud
4 262
شايد دليل تمام اين واگویهها
اينه كه نمى خواى
"آخرِ" داستان،
"اولش"و هم خراب كنه.
https://t.me/ToooLoud
4 262
«از سالی که گذشت یه درس برام به جا موند و هر روز بیشتر از پیش با اون روبرو میشم،
اين که جهان بر مدارِ دگرگونی میگرده .
همه چیز میتونه در یک آن دگرگون بشه !
احساسات، رابطهها، آدمها، تندرستی، مسیر زندگی…
و هرچی بیشتر میگذره ، بیشتر به این یقین میرسم که ما مالکِ هیچچیز نیستیم،
جز شاید همین لحظه،
اون هم لحظهای که حتی به ماندگاریاش اطمینان نداریم و شاید تنها خیال میکنیم که در اختیار ماست.
این روزها مشغولِ يادگرفتن سبکبار شدنم!
اینکه دلبستگیها و تملکهامو کمتر کنم، تا اگه روزگار چیزیو از من گرفت، رنج فقدانش کمتر باشه و شاید وداع آسونتر…
ممکنه معنای رهایی همین باشه؛
رها کردن هر چیز، همونطور که هست!
بی اینکه در سودای دگرگون کردنش باشیم، یا بیش از اندازه در بند نگه داشتنش.»
https://t.me/ToooLoud
