632
Подписчики
-324 часа
-157 дней
-6930 дней
Архив постов
Repost from بهروز رحيمي ( پَرَنگ )
دلتنگم.
به خوابم بیا،
گونههایم را ببوس،
و اینبار کمی از دستهایت را،
و یا گوشهای از لبخندت را،
برایم بجا بگذار.
این روزها غمها آسان سر نمیشوند.
چیزی شبیه اُمید میخواهم.
به خوابم بیا …
@behrouzrahimy
محبوب من!
این زنبیلی است که من در صف گذاشتهام. اگر این صف بهترتیب حروف الفباییِ نام عاشقهاست، اسم من عباس کیارستمی است. اگر بهترتیب ورود به این دنیاست، من حضرت آدمام. اگر بهترتیب آنهاست که مقتول گشتهاند، من هابیلام. اگر بهترتیب قد است، من برج بابِلام. اگر بهترتیب داستان است، من گیلگمشام. اگر بهترتیب عاشقان است، من فرهاداَم. اگر بهترتیب مظلومیت است، من یوسفام. اگر به ترتیب غزل است، «صلاح کار کجا و من خراب کجا»یم. اگر بهبلندی راه است، من راه ابریشمام. اگر بهبلندی دیوار است، دیوار چینام... آنکه سر صف ایستاده منم.
محمد صالحعلاء
@behrouzrahimy
Repost from بهروز رحيمي ( پَرَنگ )
میخواهمت ، چونان پرنده ای بر شانه ام لانه گزیده
درختی در قلبم ریشه دوانده
سبزی چمنی بر دشت نگاهم دویده
همچون ستاره ای در آسمان شبم ، درخشنده
آفتابی تن سوز ، در سرمای زمستانم
به سان کوچه ای که مسیر آمدن و رسیدن است
میخواهمت !
مانند آیینه ای که خویشم را درونش نمایان کند
چون بغچه ای که مرا در آغوشش پنهان کند
همچو سایه ای که پناهگاه خستهای است
بستری برای آخرین خواب ، آخرین نفس
تو را اینگونه میخواهمت !
بهروز رحیمی
پاییز ۹۶
@behrouzrahimy
Repost from بهروز رحيمي ( پَرَنگ )
آهنگ تیتراژ سریال «سو و شون» با صدای «علیرضا قربانی»
موسیقی: علیرضا افکاری
شاعر : محمد سلمانی
@behrouzrahimy
از نگاهش
لرزش دستانم
بی قراری توامان قلبم
بی اختیاری پاهایم
زبانی که بند آمده بود تا تنها نگاهش کنم
دانستم
که عشق ، در پس هیچ جنگی
نمیمیرد
حتی اگر هزاران کشته در پس پشتش
نهاده باشد
حالا با دستهایی که ندارم
باید طلوع صبح را از آسمان
طلب کنم
و در انتظار بنشینم
که صدایش را بشنوم
دانستم که
عشق ، همچون کلام مرموز سر به مهری زنده است
حتی اگر دستها دیگر از آن تو نباشد
Repost from بهروز رحيمي ( پَرَنگ )
اي عشق - داريوش
آهنگساز داوود بهبودي
ترانه اردلان سرفراز
به یاد آنان که هر لحظه
بودنشان را در خانه ی این دل
تمدید میکنیم
بی وقفه
بی درنگ
@behrouzrahimy
Repost from بهروز رحيمي ( پَرَنگ )
#مولانا
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بیجهات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم
حضرت مولانا
@behrouzrahimy
بازگشت
زمانی باز خواهند گشت
که تو رفته باشی
گوزنها چه گفتهاند؟
سمهاشان را بر برف نخواهی شمرد
که ازاینهمه خونهای ناشناس
قلیلتر است
خونهایی که در نسیم
دست تو را نیز آغشته است.
گوزنها چه گفتهاند؟
نه.
تو هرگز نخواهی پذیرفت:
شکارچیان رفته
بیرحمانه شادی آوردهاند
زمانی که تو هنوز در جنگلی
زمانی که تو میزایی و برفراز خود
آسمانِ شسته را
آهستهتر از درد به یاد میآوری.
بیژن الهی
@behrouzrahimy
