SevenHells
Открыть в Telegram
468
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-730 дней
Архив постов
468
نصفه شبی یاد مرتضی پاشایی افتادم. عجب روزایی بود. یهو معروف شد. صداش عالی بود. یهو مریض شد و یهو رفت. همینقدر شوکهکننده و همینقدر کوتاه.
من اون موقع خیلی به آهنگاش گوش میکردم (مثل همه تقریباً) و وقتی از دنیا رفت هر دفعه به صداش گوش میکردم احساس گناه میکردم. انگار مثلا باید حتما تو این دنیا باشه که من بتونم از صداش لذت ببرم. نشستم یکی از آهنگاشو دانلود کردم و دوباره گوش کردم و لذت بردم و خاطراتم زنده شد. روحش شاد. 🫠
468
این آهنگه یهجور ترسناکی درسته. دکترم به من گفت اختلال خلق داری (که دارم) و از وقتی برای اختلال خلقم دارم دارو میخورم همهچی یهجور ثابتی شده. دیگه حال بدم اندازهٔ قبل بد نیست و حس نمیکنم همین الان قراره دنیا تموم بشه، ولی حال خوبم هم دیگه اونقدر خوب نیست. خوشحالیهام طولانی نیست. خلاقیتم کم شده. اشتیاقم کم شده. هر چیزی که مانع زندهموندنم نشه بعد چند روز برام علیالسویه است.
اینقدر خلقم ثابته که گاهی دلم برای دردام هم تنگ میشه، برای وقتی که قلبم از غصه درد میگرفت و نفسم بالا نمیاومد. برای وقتی میخواستم شیشهها رو بشکنم و برام مهم نبود که بقیه چه فکری میکنن و خودم بعدش چه حسی دارم. برای وقتی که جیغ میزدم و پاره میکردم و میشکستم و مینوشتم.
بدیش اینه که، حداقل برای من، راه برگشتی هم نیست. من ثبات رو چشیدم. دیگه دلم نمیخواد برگردم به قبل از قرصخوردن. دلم نمیخواد هر دو-سه روز یکبار بحران روانی داشته باشم. دلم میخواد قلبم درد رو دوباره تجربه کنه ولی نه هر هفته، نه هر روز.
میدونی چی میگم؟
فکر کنم همهش برمیگرده به این حرفه که میگن بیماری روانیت شخصیتت نیست. ولی اگه کلی از ویژگیهای شخصیتیت رو همون بیماری روانی شکل داده باشه چی؟ باید چجوری با یک مغز داروخوردهٔ بیتفاوتِ بعد از درمان جای خالی اون ویژگیها رو پر کنی؟ چجوری از یک آدم بیثبات خلاق تبدیل بشی به یه آدم باثبات بیتفاوت و شخصیتت تغییر نکنه؟
468
راستش فکر کنم بیشتر از ۷ ساله که با کسی از چیزای معمولی روزمره حرف نزدم. یه جوری حس تنهایی و انزوا دارم که دیگه دارم خفه میشم. کسی نیست که هر روز بهش بگم ناهار چی خوردی؟ بازار کجا رفتی؟ کتاب چی خوندی؟ اونم بگه امروز کاغذ دستشو بریده. بعد من بگم وای آجی زخم کاغذ از قطع عضوم بدتره.
بعد هر هفته ببینمش. روحم شاد شه. شیرینی بپزیم. بهش دستور پخت حلوای هویج بدم اونم بهم بگه چجوری گلشو از خشکشدن نجات داده.
خیلی تنهام. خیلی. دیگه چیزی توی زندگیم نیست که درموردش حرف بزنم. کار میکنم و خونه رو به هم میریزم و خونه رو جمع میکنم. ته تفریحم اینه که غذا نپزم و یکی برام بیاره دم در خونه و اون روز یک فیلم ببینم. بهخاطر کارم نمیتونم زیاد موسیقی گوش کنم. فیلم که هیچی.
تو سکوت و کلمهها غرق میشم و یواشکی به یاد دورانی میافتم که دوست داشتم و میدیدمشون و گریه میکنم. چی شد که اینقدر تنها شدم؟ اومدم تهران و کرونا شد و دیگه کسی زنگ نزد و من هم نزدم.
دوستای قدیمم اینقدر متفاوت شدن که دیگه مثل قبل نیستیم و نمیدونم چجوری دوباره مثل قبل باهاشون صمیمی بشم. اکثراً دایرهٔ دوستی جدید خودشون رو دارن. فقط هرچند ماه خبر میدیم و خبر میگیریم و میریم پی زندگیمون. خواهرام هم همین. مادرم هم همین. حتی پرندههام هم باهام دوست نمیشن.
اینقدر تنهام که میرم عکسای عروس هلندی خواهرزادهم که باهام صمیمی شده بود رو نگاه میکنم و از دلتنگی برای اونم گریه میکنم.
آخر این انزوا منو میکشه.
468
حدود یک ساعت گشتم تا ببینم این صدایی که شنیده بودم رو کی خونده و کجا خونده. خیلی قشنگه، خیلی. 🥲
468
Repost from ترجمانک | فاطمه مدیحی بیدگلی
ناچیز و ناامّید و ناکافی و ناراحت
امروز هم مجموع "نا"های جهان بودم
افسردگی با دستهای پر از اینجا رفت
میخواستم خود را نبازم، ناتوان بودم
هرروز باید کوه میبودم: قوی، ثابت
پابند، اهل صبر، بیشوریدگی، ساکت
امروز مسئولیتی دیگر نصیبم شد:
من جانشین ابرهای آسمان بودم
از شدت بیچاره بودن گریه میکردم
با زندگی نکبتم باید چه میکردم؟
وقتی برای زنده بودن، پیر و فرسوده
اما برای خودکشی کردن، جوان بودم
باید چه میکردم منِ تنها به گفتن خوش؟
در سرزمین نحس شاعرخیز شاعرکش؟
باید چگونه زنده میماندم؟ منِ بیشعر
بیکاربرد و بیپناه و بیدهان بودم
هرچند اینجا تا دلت میخواست مضمون بود
میخواستم بنشینم و روی زمین خون بود
باید غزل میگفتم و قحط مخاطب بود
باید غزل میگفتم اما فکر نان بودم
احساسِ بیش از حد لازم، زخم میافزود
امروز فهمیدم که اینجا مشکل از من بود
جایی که مردم کور، من آیینه دستم بود
جایی که کر بودند، من آوازهخوان بودم
بار قضاوت، بار بودن بین کودنها
بار نوشتن، بار مظلومیت زنها
بار تو را کم میکنم از شانهام، ای عشق!
من تا همینجا هم زیادی پهلوان بودم
فاطمه تنبیه
468
یهتون میگم چی. امشب گفتم کدبانو باشم. کیک توتفرنگی درست کردم. همهچی مو به مووو طبق دستور. ایننننقد شیرین شده باید بذارم فریزر مثل حبه قند بیارم کنار چایی بخوریم.
بعد گفتم یه مدته میخوام چیلیتای درست کنم. رفتم همهچیشو آوردم اندازه زدم هی عطسه میزدم. میگفتم چیزی نیست لابد حساسیت فصلیمه. گذاشتم رو گاز، چنانننن واکنش آلرژیک شدیدی که کم مونده برم بیمارستان بستری شم. تازه یارویی که ازش فلفل خریدم گفته بود فلفلا شیرینه 😭. نمیدونم فلفلش تند بود چجوری قرار بود داستان بشه واسهم. 🚶
بعد اومدم شام بپزم اینقد ظرف کثیف شده بود تا ظرفا رو شستم شد ساعت دو و نیم. دیگه گشنه میخوابم. این همه روزه گرفتم روزا گشنه بودم یه بارم شب گشنه میمونم. 🙏
خلاصه این بود عید و امیدهای ازدسترفتهٔ من. امیدوارم واسه شما بهتر گذشته باشه. اونایی که روزه میگرفتن که عیدشون مبارک. اونایی هم که نمیگرفتن که تعطیلاتشون مبارک. بوس.
468
خدا منو برا همه نگه داره. اگه من نبودم دور و بریام کسی رو نداشتن مثل موکت از روش رد بشن. 🙏
هشتگ همیشه مثبت بنگر. هشتگ مثبتنگری. هشتگ خدایا شکرت.
468
هرچند خود مفهوم سال نو برام معنای خاصی نداره، چون یک روزه مثل تمام روزها و هرچند تمام معنای این روز رو ما بهش دادیم، ولی سالها معیار زمانی خوبی برای تعیین رشد ما شدن. برای همین، دوست دارم یه پیام برای سال نو بذارم. از صمیم قلبم امیدوارم سال خوبی داشته باشین. ۴۰۲ با تمام تلاشش نتونست ما رو بکشه. امیدوارم ۴۰۳ با همهمون مهربون باشه. امیدوارم سال جدید سالی باشه که بیشتر و بیشتر قد میکشید. سالی باشه که شاخههای جدید میزنید و خودتون رو پیدا میکنید. یه سال پر از آرامش، مسیرهای هموار و اعصاب آروم. مواظب خودتون باشید. دوستون دارم 🥲❤️
468
کمکم دارم فکر میکنم کارمندی خیلی هم کار خوبیه. فریلنسری اصلا مناسب من نیست، چون صبح تا شب تو خونهام تصور اینه که حالا دیر نمیشه، بعدا انجام بده؛ فعلا ظرفا رو بشوریم یا فعلا بیا تمیزکاریا رو انجام بدیم یا فعلا غذا بپزیم بعد غذا بخوریم، بعد فلان و بهمان بعد برو سر کارت. بعد یهو میبینم شب شده و از صبح وقت نکردم هیچی کار کنم. بعد یهو موعد تحویلم میرسه و از استرس میمیرم و ۴۸ ساعت آخر رو مثل اسب کار میکنم و بعد از تحویل هم از خستگی تا یک هفته نیاز به استراحت دارم.
از اون طرف هم چون تو خونهام زبونم بستهست و نمیتونم بگم کار دارم. عذاب وجدان میگیرم اگه بگم فلان کارو نکردم چون کار داشتم. بگم هم باز کارم به چشم نمیآد، چون بازم حضور داشتم و دارم. مثلا وقتی همسرم میگه یه چایی میریزی؟ نمیتونم بگم نه، کار دارم. چون اون چاییریختن یک دقیقهست. من هم اینجام. امکانش رو هم دارم. ولی توی تصورات آدماست که چاییریختن کار یک دقیقهست. در واقع من یک ربع از وقتم رو از دست میدم سر یک دقیقه چون تمرکزم پریده. و گس وات؟ توی اون یک ربع درخواست چایی بعدی میرسه. فورا نه ولی حتما تو اون پنجرهٔ زمانی درخواست بعدی میرسه. و بعدی، و بعدی، و بعدی...
468
من نمیدونم چرا عاشق لباسشوییام. فکر کنم تو زندگی قبلیم اتوشویی داشتم. من را در لباسها و لباسشوییها غرق کنید.
