es
Feedback
SevenHells

SevenHells

Ir al canal en Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Mostrar más
484
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-1330 días
Archivo de publicaciones
می‌خوام تا مرز خفه‌شدن جیغ بزنم ولی می‌دونم متاسفانه فایده نداره و تفاوتی در حالم ایجاد نمی‌شه. فقط خشونت. 🧌

ظرف‌هایم را خریدم. اینقد خوشگلن که دیگه از خرید خسته شدم و می‌خوام تو اوج خداحافظی کنم.

یه بارم گفتم راستشو بگو تو منو نمی‌خواستی اشتباهی مامان حامله شد. گف بچه که همیشه برا من خوبه ولی تو رو نه، نمی‌خواستم. عزت نفس هزار. ممنون پدر. 🙏

بابام در عین بی‌رحمیاش خیلی گوگولیع. زنگ می‌زنه می‌گه برات پول ریختم برو جهاز بخر. می‌گم روم سیاه دستت درد نکنه. می‌گه از روزی که تو شکم مامانت بودی به من لگد زدی اینم روش. ممنون پدر. 🙏

زود باشید براش عشق و محبت بفرستید.

بگید شما هم عاشقشید.
بگید شما هم عاشقشید.

گلم اومد 😭😭😭😭

از صبح برای من غروب جمعه شروع شده. چند روز دیگه قراره بریم خونه‌مون. هنوز هیچی نخریدم جز چارتا ظرف و یه گلدون. خدا بزرگه، فکر کنم. گوشهٔ هال خار تو چشمم شده. تمام وسایلمون رو چپوندیم تو کارتون. وقتی تمام زندگیت توی یک گوشه جمع می‌شه تازه می‌فهمی چقدر چیزی نداری. تازه می‌فهمی چقدر دلخوشیا کوچیکن. چقدر تو کوچیکی. دیگه نمی‌کشم. هر ثانیه یادم می‌آد چقدر باید همه‌چیز بخرم و چقدر همه‌چیز گرونه و هنوز هیچی نخریده، خسته شدم. از جنس پلاستیکی، از تولید درب‌وداغون داخلی، از جنس چینی، از گرونی، از حمالی، از حرفای دیگران، از دلخوریای بیخودی، از ساعت خوابم، از خودم. از همه‌چی خسته شدم. هفتهٔ دیگه گلم می‌رسه به دستم. یه گل خوشگل بزرگ. امیدوارم خشک نشه تو دستام. امیدوارم بهم روحیه بده تا به‌خاطر اونم که شده خودم رو جمع کنم. گاهی اوقات باید خودت رو به یه چیز دیگه گره بزنی تا تموم شه بره. رد شی. تا رد شه. فقط رد شه... .

تنهایی.
تنهایی.

photo content

تابه‌حال نشده بود که با سولوی ساکسیفون مو به تنم سیخ شه. نمی‌دونم چند بار شنیدمش و نمی‌دونم دقیقا چند تا احساس متفاوت رو توم زنده کرد. فقط می‌دونم مدت‌ها بود که با هیچ موسیقی‌ای وارد خلصه و خیال نشده بودم. دلم می‌خواد با این نقاشی کنم و بنویسم و زندگی کنم و برام مهم نباشه پول چیه و زمین چیه و من چی‌ام. دلم پرواز می‌خواد و گندم و کبوتر و گربه و احساس و عشق و شور و گل و سرخس و پسته و بادو‌م‌زمینی. Today, I love being a human.

این اینترنت رو گرون کردن فکر کنم پولش صرف زیرساخت فیلترینگ شد. کاش اینجا نرمال بود بچه‌ها.

چارتا تیکه ظرف خریدم و خرسندم. تا اطلاع ثانوی افسردگیم تحت کنترله. 😌

دلم می‌خواد اینجا تراما دامپ کنم می‌ترسم به روحیهٔ لطیف تمام افسرده‌های دورم آسیب بزنم. :)))))))) سلامتی همه‌تون که مثل خودم ارهٔ زندگی تا دسته رفته توتون. قلب منید. :))))))))))))))❤️

مامانم می‌آد دخالت می‌کنه تو کارم، بعد می‌گه بخدا نمی‌خوام دخالت کنما. خب نکن. مگه جلوتو گرفتن؟

حق‌الترجمه‌مو ریختن ننه. ایشالا آزادی قسمت همه.

photo content

photo content

بعضی‌وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم یعنی بقیه هم همین‌قدر از بودن رنج می‌برن که من؟ پس این خنده‌ها و خوشحالی‌ها چی؟ پس چرا اینقدر همه زنده‌ن؟ اینقدر غصه خوردم که دیگه نمی‌دونم چقدر غصه داشتن طبیعیه. من هر لحظه غصه می‌خورم. جای هر غصه‌ای که می‌جنگم و می‌سپارمش به باد و خاک و آتیش یک غصهٔ جدید سبز می‌شه. دکترم می‌گه غصه برام خوب نیست. البته غصه واسه هیچ‌کس خوب نیست. ولی خب به من می‌گه غصه بخوری حالت بدتر می‌شه. مغزت پر از لکه می‌شه. دوباره چشمت تار می‌شه. معلوم نیست علائم بعدیت چی می‌شه. و من برای این هم غصه می‌خورم. سرترالین جواب نمی‌ده. دپاکین جواب نمی‌ده. حالم هنوز بده. پر از غصه‌ام. پر از غصه‌های بی‌دلیل. زل می‌زنم به در و دیوار و با خودم می‌گم بقیه هم همین‌قدر بدبختن؟ همه همین‌قدر بدبختن؟ پس چرا این همه‌مون زنده‌ایم؟ بعد به این فکر می‌کنم که ممکنه بیشتر آدم‌ها فقط به‌خاطر خودکشی نکردن زنده باشن و نه به‌خاطر زندگی کردن. بعد با خودم فکر می‌کنم که این مریضی و این بدبختی من اگر عمومی نباشه حداقل اطرافیانم رو آزار می‌ده. نکنه مامان‌بابام ناراحتم که بچه‌شون ناقصه؟ نکنه همسرم فکر کنه من ناقصم؟ با این قرصا نباید حامله بشم. نکنه حامله بشم و بچه بیفته و همسرم دیگه دوستم نداشته باشه؟ نکنه بذاره بره؟ نکنه من دلیل رنج بقیه باشم؟ نفس عمیق می‌کشم. حس می‌کنم هنوز هضم نکردم که مریضم. حس می‌کنم که هنوز هضم نکردم چه بلاهایی سرم اومد. قرصام رو با غصه می‌خورم. کار دیگه‌ای از دستم بر نمی‌آد. پس غصه رو جدا هم می‌خورم.

رپین این نقاشی رو در سال ۱۸۸۳-۱۸۸۵ کشید. اون از دوتا از دوستانش خواست که مدلش بشن و با رنگ روغن کار رو انجام داد. بعدتر هم نقاشی رو به پاول میخایلوویچ ترتیاکوف فروخت تا توی گالری‌ش به نمایش بذاره. نقاشی هنوز هم اون‌جاست. نکتهٔ جالب این نقاشی برای من اینه که بعد از شنیدن این داستان حسی که توی چشمای ایوان مخوف می‌شه دید برای آدم تغییر می‌کنه. از احساس غم می‌رسه به هزارتا احساس دیگه. پر از حسرت، پشیمانی، اندوه و خیلی چیزای دیگه‌ست. ولی من این‌طوری توصیفش می‌کنم: «وقتی عصبانی می‌شی و یه کار برگشت‌ناپذیر می‌کنی و بعد از تموم شدنش یک‌دفعه می‌فهمی دیگه هیچ راه برگشتی نداره و تو توی یک لحظه تمام زندگیت رو صرف یک خشم کردی. اون حس». پایان.