Echoes
Открыть в Telegram
1 080
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-1230 день
Архив постов
1 080
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت
شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود
چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
#حسین_منزوی
@e_choes
1 080
من درختی کلاغ بر دوشم، "خبرم" درد می کند بدجور!
ساقه تا شاخه ام پر از زخم است، تبرم درد می کند بدجور!
من کی ام جز نقابی از ابهام؟ درد بحران هویت دارم
یک اشاره بدون انگشتم، "اثرم" درد می کند بدجور!
جنگجویی نشسته بر خاکم، در قماری که هر دو می بازیم
پسرم روی دستم افتاده، "سپرم" درد می کند بد جور!
مثل قابیل بی قبیله شدم، بوی گندم گرفته دنیا را
بس که "حوّا" هوایی اش کرده، پدرم درد می کند بدجور!
هرچه کوه بزرگ می بینی، همگی روی دوش من هستند
عاشقی هم که قوز بالا قوز، کمرم درد می کند بدجور!
تو فقط صبر می کنی تجویز، من فقط صبر می کنم، یکریز
بس که دندان گذاشتم رویش، "جگرم" درد می کند بدجور!...
#مرتضی_خدایگان
@e_choes
1 080
هیچکس کمحرف نیست، همه پُر حرفاند حتا بیواژه. بستگی دارد بیان را کجا تخلیه کنیم، درون یا بیرون. ــ آنکس که اغلب ساکت است، درگیرِ جنگی درونی شده، جنگی که هنوز غالب و مغلوباش متعیّن نیست. همانطور که «وراج» هنوز نتوانسته جنگ را ــ که نشانِ جوانی است ــ به درون برگرداند. یعنی از خودْ دور افتاده و این «خود»، خود را از او سلب کرده. برخلاف، مردِ «ساکت»، از خودْ نمیتواند رها شود. هر دو ــ ساکت و وراج ــ هنوز فاصلهشان با خودْ مشخص نیست.
ما باید پیش از درگیری با دیگری، از دستِ «خود»مان نجات پیدا کنیم؛ و فراموش هم نکنیم که این «دیگری» همان «خود» است.
حتا شرم، بقولِ مارکس، خشمی است که به درون غلطیده. و همچون شیرِ شرزهای آمادهٔ جهش است؛ اگر «خودْ» رها شود.
@manimstn
