ru
Feedback
🌺کانال آناوطن آغمیون🌺

🌺کانال آناوطن آغمیون🌺

Открыть в Telegram
2 054
Подписчики
-324 часа
-47 дней
+330 дней
Архив постов
*تنها استاد عبدالباسط توانست این آیه مبارکه را به این زیبایی و بدون تکرار حتی یک نغمه و یک نفس (حدودبه یکصد ثانیه از ریه اش هوا تخلیه کند) و نوای معنوی قرآن عظیم را در ژرفای جان بنشاند.* *ثواب این تلاوت زیبا و استماع آن را هدیه می‌کنیم به ارواح پاک شهدا ،پدر و مادرهای آرمیده در خاک و همه ی عزیزانمان که پیش ازین با ما بودند و الان خُفته در خاکند. *به برکت فاتحه و صلوات بر محمد و آل محمد @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌

🔴بهداد اقبالی میلیاردر ایرانی به طور کامل سهام باشگاه چلسی انگلیس رو خرید و الان تیم کامل برای این آدمه
🔴بهداد اقبالی میلیاردر ایرانی به طور کامل سهام باشگاه چلسی انگلیس رو خرید و الان تیم کامل برای این آدمه

آسیاب آبی خوانسار تنها آسیاب آبی فعال در کل ایران است که هنوز با سیستم ۲۰۰۰  سال پیش داره کار می‌کنه و همه بازدیدکنندگان رو شگفت‌زده کرده:

مراسم ترحیم متفاوت در شهر اصفهان مجلس عزا یا عروسی ؟! گزارش صدا و سیمای اصفهان از یک مراسم ختم. @Aghmiun ❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❥‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌

آگهی ثبت نام آزمونهای آتی برای جذب کارشناسان رسمی ◾️ آزمون شورای عالی کانون کارشناسان رسمی 1️⃣ ثبت‌نام: ۶ تا ۱۲ مهر ۱۴۰۵ 2️⃣ آزمون: ۱۹ آذر ۱۴۰۵ ◾️ آزمون کارشناسی رسمی قوه قضاییه 1️⃣ ثبت‌نام: ۱۸ تا ۲۴ آبان ۱۴۰۵ 2️⃣ آزمون: ۲۵ دی ۱۴۰۵

«به مو می‌رسه ولی پاره نمی‌شه»
«به مو می‌رسه ولی پاره نمی‌شه»

از مجموعه خاطرات شفاهی سراب شماره (۴۹)
این قسمت: وقتی آقازاده مایه‌ی افتخار میشه
ستیغ* آفتاب کلافه‌مون کرده بود. موقعیت مکانی، جاده سراب-اردبیل، اطراف روستای زیبای کلیان! موقعیت زمانی، حوالی اوایل دهه هشتاد. در صندلی عقب، پشت سر راننده نشسته بودم. دو نفر دیگر هم پشت بودند و هر کس مشغول کلافه‌گی‌های خودش بود. اما قهرمان ماجرا با کلاه شاپو در صندلی جلو، کنار راننده نشسته بود. با کت و کلاه شاپوی طوسی رنگ مملو از پلاستیک و پلی‌استر در الیاف که چرک‌بردارش حرف ندارد و مَلَس است. صورتی سوخته‌ زیر آفتاب ناب سراب داشت که هیچ فیلتر از جنس دوده‌ای که در کلان‌شهرها عملکردی عالی دارد، در سراب مزاحم اشعه‌های آفتاب نشده بود. رنگ پوست شده بود صورتی سیر شده‌ی مایل به قرمز. گشت پلیس راه خواست ایست بدهد که بی‌خیال شد. پیرمرد سکوت گرم و سنگین تابستانی را با پوزخندی شکست! و گفت: هاااااهاه یکی از اینها اون شب به ما ایست داد؟ اما نوکرت** بدجور جواب‌شون رو داد! گوش‌مون یک تلنگری خورد اما نه زیاد. راننده گفت: چطور حاجی؟ پس از دمیدن حسابی باد در غبغب و مطمئن شدن از اینکه اکنون کوک ِ کوک است گفت: آن شب داشتیم می‌رفتیم تهران، سرعت‌مان هم بالا بود که به ما ایست دادند و نوکرت نایستاد، تحویل نگرفت! اصلا آدم حساب نکرد!!! رفتیم و بعد از چند کیلومتر دیدیم یارو چراغ گردان آبی‌رنگ‌اش را روشن کرده و در تعقیب ماست، کنارمان که رسید دیدیم با کفگیرش داره به ما اشاره می‌کنه برید کنار. به نوکرت گفتم بگیر کنار. پیاده شدیم. افسر با عصبانیت گفت: چرا ایست می‌دهیم نمی‌ایستید!  نوکرت گفت به سه علت جناب سروان؛ اول اینکه، اونجایی که به ما ایست دادی پارکینگ نبود. دویّم اینکه شب هستش سیّوم اینکه ماشین گرون خریدم که باهاش گاز بدم دیگه!!! اینجا دیگر همه‌ی ما مستمع سر ذوق آورنده شده بودیم و سراپا گوش بودیم. فضا دیگه برای ما اینجوری شده بود که تصور می‌کردیم سومی رو که آقازاده داشته می‌گفته و تیر خلاص رو به جناب سروان زده بوده؛ عینک آفتابی رو در اون تاریکی شب به چشم زده و سیگاری هم روشن کرده بوده و بوده بودهای دیگر...      《🚬😎》 صاحب کلاه شاپو تا اینجای داستان ما را میخکوب کرده بود که ناگهان سکوت کرد. مدتی گذشت! همه مستمعین بدون اینکه به همدیگر بگویند می‌خواستند بدانند ماشین آقا زاده چه بوده!!!؟ کاش یکی پیدا می‌شد می‌گفت لامصب تو در کدام مکتب، در حضور کدام استاد؟ درس تعلیق در روایت داستان را چنین بی نقص آموختی؟! بالاخره راننده دل به دریا زد و با کمال کنجکاوی در حالی که تلاش می‌کرد حس بی‌تفاوتی را هم با تم شکم‌سیری القا نماید گفت: حاجی ماشین آقازاده چی بود؟ پیرمرد کلاه شاپویی ابروی چپ را کشید پایین و سمت راستی را داد بالا و با تنظیم خط کلاه گفت: جر، اِل، ایخس دای!*** همگی نفس‌های حبس شده‌مان ول شد. وا رفتیم در صندلی‌ها! دیگه نزدیک تابلوی پیست اسکی آلوارس رسیده بودیم. اما خوشحال بودیم که راننده این سوال را پرسید، اگر نه با این تعلیق که مرد کذا برای‌مان تدارک دیده بود دیگر آدم‌های قبلی نمی‌شدیم و با یک سوال بی‌پاسخ مانده در زندگی‌مان چشم به آخر زندگی می‌دوختیم. نتیجه‌اش هم خیلی به دردمان خورد و این شد که فهمیدیم چه ماشینی آن همه صلاحیت به راننده می‌دهد که هم گاز دهد، هم پلیس را به بازی بگیرد و هم مایه‌ی افتخار ابوی گردد برای پز در جاده سراب-اردبیل! و آن صلاحیت به دست نمی‌آمد جز با تملک یک دستگاه خودروی جر، اِل، ایخس در آن سال‌ها!!! البته از انصاف نگذریم که درس‌های حقوقی هم داشت و البته درک بغرنج بودن اشتغال در شغل طاقت فرسای پلیس‌راه که با چه افرادی ممکن است روبرو شوند. ✍️فریبرز نعمتی کانال خاطرات شفاهی سراب @sarab_shafahi پی‌نوشت: * در معنای مصطلح عامیانه، خورشید به وقت ظهر شرعی ** نامیدن فرزند به عنوان نوکر در فرهنگ آذربایجانی یک نوع تواضع از سر غرور است. *** جر، اِل، ایخس، همان پژو ۴۰۵ جی ال ایکس است که یک تلفظ بومی شده برای آن در برخی مناطق آذری‌نشین است.

این قوطی یک جیره اضطراری قایق نجات از سال ۱۹۴۴ یعنی مربوط به دوران جنگ جهانی دوم است که بعد از ۸۲ سال باز شد

در باغچه ی اصالت شهرمان سراب ، یک شاخه گل مریم رویید زیبا ، روشن و پر از زندگی در طوفان دغدغه های دنیا به اعتبار ریشه های محکم و عمیقش استوار ایستاد. او تمام جوانی و عشق اش را نثار ورزش و آموزش کرد. از بنیانگذاران رشته شنا در شهرمان بود و به گزاف نیست اگر بگوییم که در هر خانه ی این شهر ، حداقل یک چراغ برای این رشته ورزشی ، روشن کرد . ما در خانواده بسكتبال سراب مفتخر بودیم سالهایی کوتاه اما پربار میزبان یک شاخه گل مریم باشیم که با آمدنش فاصله ها را سامان بخشید و جدایی ها را به رسیدن و یکی شدن ختم کرد. مریم شاخه گلی بود که از کج فهمی ها نهراسید به معجزه ی محبت ایمان داشت و در پرتوی نوری الهی توانست کسب موفقیت را در اندیشه ما نهادینه کند و امروز ما اعضای مسئول در هیئت کادر فنی و بازیکنان تیم زیر ۲۳ سال سراب که خود را وامدار آن عزیز سفر کرده میدانیم وفای به عهد کرده و تا فینال مسابقات با تکیه برخداوند و نام و یاد مرحومه مریم شکاری با کسب عالی ترین نتایج پیش آمده ایم

درود 🌹 *قرار نیست حال افراد همیشه خوب باشد ، گاهی حال آدم بی دلیل بد است ، اینقدر روی این سوُال پافشاری نکنیم که چرا حالت بد است ، چرا امروز بی حوصله ای ، خب اگر خودش دلیل حال بدش را میدانست که چاره ای پیدا میکرد ، به خدا اگر کمی یکدیگر را درک کنیم زندگی ها زیباتر میشود....* صبح زیبای شمابخیر 🌴